به بهانه ی بزرگداشت خیام

به بهانه ی بزرگداشت خیام
* * *
از مشهد تا نیشابور راه زیادی نیست. غروب نشده میرسیم ورودی شهر و از چند نفر سراغ می گیریم و راه می افتیم به سمت آرامگاه خیام. کیست که او را نشناسد؟
از انتهای بولوار اصلی می پیچیم درون خیابانی پر از دار و درخت که سمت چپش خیام است و سمت راست "عطار". نمایی ساده در دل باغی ساکت و آرام با درختانی بلند و دیر سال. خلوت بودن آن جا را به حساب غروب می گذاریم...
از ورای سایه روشن لامپ ها آرامگاه خیام پیداست که انگار تو را به خود می خواند: "پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است/ گردنده فلک نیز به کاری بوده است/ هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین/ آن مردمک چشم نگاری بوده است..."
از بالای نئون ها تک و توک ستاره ها با سوی سوی ملایمی که دارند به راه گم گردکانی بی هدف میمانند. از تابش ماه اثری نیست و لابد باید سراغش را از خیام گرفت که حساب روز و ماه و سالش را داشته است و پا به پایش گام نهاده است: "چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ/ پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ/ می نوش که بعد از من و تو ماه بسی/ از سَلخ به غُرّه آید از غرّه به سلخ..."
سمت راست، گنبد فیروزه ای "عطار" چه ابهتی دارد در دل شب، ساده و رازآلود و روبرویش "کمال الملک" نگارگر ذوق ها و زیبایی ها. جمعتان جمع "عشق و حکمت و هنر و عرفان..."، یادتان باشد رند نشابور را تنها نگذارید و گاه به گاه سری به او بزنید: "یاران به مرافقت چو دیدار کنید/ باشد که ز دوست، یاد بسیار کنید/ چون باده ی خوشگوار نوشید به هم/ نوبت چو به ما رسد نگونسار کنید..."
خیّامِ حکیم و فیلسوف و منجّم و ریاضیدان، به راستی تو با این چارتا رباعی چکار کرده ای که آن همه عناوین را تحت الشعاع قرار داده ای و دنیایی را به خودت مشغول کرده ای؟! شعر تو مگر نه اینکه پرسش همیشگی تاریخ است و دغدغه ی تمام نشدنی انسان ها: "اسرار ازل را نه تو دانی و نه من/ وین حل معما نه تو خوانی و نه من/ هست از پس پرده گفتگوی من و تو/ چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من..."
برخلاف خیام و سکوت وهم انگیز فضای باغ، دو دانگی از شب نگذشته محوطه ی امام زاده جای سوزن انداختن ندارد....
برای زیارت خیام لحظه شماری می کنم. روز را نمی دانم ولی این موقع شب مشتری چندانی ندارد.... راهی می شویم به سمت ورودی آرامگاه که در و دربند چندانی ندارد. نه یساولی نه قراولی، نه خدَمی نه حشَمی. بارگاهی بی بارعام جز گل های رز که از دو سو صف کشیده اند و چمن ها که سبزینه های شان را زیر نور مهتابی ها به رخ می کشند. قدم ها را آهسته می کنم تا مجالی باشد برای کشیدن دستی به سر و روی شمشادها.
تنها زائران شبانه ی خیام دختر و پسر جوانی هستند که آرام آرام پله ها را بالا می روند و ما راهمان را به سمت دیگر کج می کنیم تا خلوتشان را به هم نزنیم.
از روی سکوی آرامگاه محوطه را بهتر می توان دید و پروانه ها که خواب خوش شامگاهی را تجربه می کنند...
نئون ها با نور ملایم خویش فضای شاعرانه ای به آن جا داده اند و نسیم سکرآور نیمه شب که خواب به چشمانمان می نشاند. گوش بخوابانی از در و دیوار شعر می بارد: "هر سبزه که بر کنار جویی رُسته است/ گویی ز لب فرشته خویی رُسته است/ پا بر سر سبزه تا به خواری ننهی/ کان سبزه ز خاک ماهرویی رسته است..."
خیلی ها براین باورند که مترجم نام آور انگلستان "فیتزجرالد" با ترجمه و شرحی که بر رباعیات خیام نوشت باعث شهرت او گردید اما من معتقدم که او هرچند با این کار بزرگ موجب معرفی و شناخت خیام به جهان گردید اما نتیجه اش شهرت خودش نیز شد، کاری که ایرانی ها باید می کردند و نکردند...
رفته رفته محوطه ی امامزاده خالی می شود جز تک و توک مسافرانی که به آرامی بار سفر می بندند و راهی می شوند بی آن که حتا نیم نگاهی به پشت سر بیاندازند، انگار نه انگار که خیامی! عطاری! کمال الملکی...!
فرازهایی از صفحات ۸۳ تا ۸۷ کتاب "از خوز تا توس"
محمد رضا فقیه الاسلام


















