مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

آمده ای سلامتی ام را به خطر بندازی یلدا

"آمده ای سلامتی ام را به خطر بندازی یلدا"

تا پیش از این
رویاهایم غیرِ واقعی
و خوابم طبیعی بوده است.
می خواهم
امشب،رویاهایم را واقعی
و خوابم را غیرِ طبیعی کنی...

و البته
حالا که آمده ای
بگذار اعتراف کنم:
-من حماقتی دارم
که شیوه ی زندگی ام است
و ممکن است یهو
روی ماهتان را ببوسم!

نخند...
که نخندی
ظرافتِ سنجاقکِ چشمم
بال ریزِ شط می شود.
***
نگو:که همه مدت
نامه به نشانیِ مشکوک می داده ام
که شوق امکان ندارد:
-مقصدش را گُم کند.
***
نامت را بر زبان داشته ام
تا یادم باشد:
-می خواهم صاحبت شوم!

موهای سیاه
و این لباس های در بَر
که مرواریدت را صدف اند
بگذار،چون دستِ باد
پُشتِ اَبرِ سیاه
بتکانم ار تَن ات،
که بباری بر من...
چون
خاصیتِ ابر و لباس و سیاهی
به همین فروریزی و بارش و
ماهِ پَسِ اَبر دیدن است.
***
آمده ای
با دادنِ بوسه ای که شیرین است
سلامتی ام را به خطر بندازی!
نه؟

درازِ مو سیاه...
تو فرشته ای
که محتویاتی غرورانگیز داری
و دستهایی نازنین
که همه ی مَردم
نیاز دارند:
-لااقل
شبی از سال
به مساعدتِ فرشته ای مهربان
از پسِ انتظارهای نامطمئن
به قراری مطمئن برسند،
و دستهایی در کار باشد
که ناراحتی های انباشته را
پس زَنَد
و برای ساعاتی
به تشریحِ خنده ی
انارهای در پیش
و هندوانه های در پَس
سرگرم باشند.
***
تو چه رازی؟
که تاریک می آیی و تاریک می روی
اَمّا آدم ها
همه تو را می شناسند!

دارد دیر و دیرتر می شود،
چه کنم:
-که تمامِ شب بمانی
و بُرد با من باشد؟
و تَن بدهی به بی سفری...
***
وجودِ شما نهایت ندارد
و همینطور سفرت...

امشب
چون ضربانِ قلبم
بخشی از من هستی
و به هم مشغول....

نمی خواهم ببینم:
-تاریکی دارد جلویِ چشمم پَرپَر می شود
و صبح راحتم نمی گذارد!!
و وقتِ خداحافظی ست.

من
بیش از این
سزاوارِ تاریکی ام!
***
دلم می خواهد:
-در و پنجره را ببندم،
از دنیا فاصله بگیریم
و در زمانِ حال غرق شویم با هم.
اَمّا داری مرا چون سنگ
بر جای می گذاری
و متوجهِ جهانِ آینده ای...
***
دیگر، آب از سرم گذشته است
وعازمِ کابوس های همیشگی ام،
آگاهیِ کامل دارم:
-درونت اصرار دارد
شبحی را که من باشم
فراموش کنید!
و آرامش تان را
به آسمان ببرید...

همین که موفق شدم
بیهوده تلاش کنم
به تصاحبت
کافی است
که شاید خاطره ی وجودت
به راحتیِ خیالم نیز کمک کُنَد.
***
شبی بیش نیستی
اَمّا بیقرارم می کنی...
وقتی قرار باشد
فردا دیگر نباشی
و به سال سفرِ معمولت بروی.

نمی خواستم شبم را خراب کنم بانو...
ولی غصه ام می گیرد
وقتی نمی دانم:
-از فردا
من روزِ خوشی
ماهِ خوشی
سالِ خوشی
خواهم داشت که دوباره ببینمت؟

.............................................

علی حسین جعفری( بیدل)

چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۲ 21:34 سید حسام مزارعی

به بهانه پژوهشگر برتری کشوری دکتر پیام حیاتی

دکتر پیام حیاتی - پژوهشگر برتر


پیام حیاتی متولد 30 مرداد 1362 در شهر شیراز است. ایشان دوره تحصیلات ابتدایی تا دبیرستان را در شهر وحدتیه شهرستان دشتستان استان بوشهر به اتمام رساند.

در سال 1385 دانش آموخته کارشناسی رشته دبیری شیمی از دانشگاه خوارزمی تهران شد، و ایشان دارای دو مدرک کارشناسی ارشد در رشته نانو شیمی و شیمی معدنی از دانشگاه آتانوما شهر بارسلونا و دانشگاه آزاد اسلامی می باشد.

در سال 1396 موفق به اخذ مدرک دکتری شیمی معدنی خود از دانشگاه سیستان و بلوچستان گردید، همچنین دوره فوق دکتری نانو شیمی از دانشگاه علم و صنعت-تهران را در سال 1402 با موفقیت به پایان رسانید. سابقه 17 سال تدریس به عنوان دبیر رسمی در آموزش و پرورش شهرستان های دشتستان، زاهدان و بوشهر را دارد.

لازم به ذکر است که در این دوره دکتر پیام حیاتی اقدام به برگزاری کلاس های آمادگی المپیاد شیمی دانش آموزی، مسابقات آزمایشگاهی شیمی دانش آموزی و برگزاری کارگاه های تخصصی نانو مخصوص دبیران و دانش آموزای را داشته، و ایشان به مدت 3 سال در مقطع کارشناسی دانشگاه دولتی و آزاد اسلامی استان بوشهر سابقه تدریس دارد، از سال 1397 تاکنون به عنوان استاد راهنما و مشاور در مقطع کارشناسی ارشد و دکتری با دانشجویان دانشگاه های خلیج فارس بوشهر- اصفهان- علوم پزشکی کرمانشاه- سیستان و بلوچستان- آزاد اسلامی واحد فیروزآباد- علوم تحقیقات واحد اهواز و آزاد اسلامی واحد همدان همکاری علمی دارد. در طی این مدت موفق به دانش آموخته نمودن 4 دانشجو دکتری و 3 دانشجو کارشناسی ارشد شده است.

.


مختصری از سوابق علمی و پژوهشی دکتر پیام حیاتی عبارتند از:
چاپ 50 مقاله JCR وISI در مجلات معتبر بین المللی با بیش از 600 ارجاع

تالیف 5 کتاب به زبان انگلیسی که 4 کتاب در انتشارات Elsevier و یک کتاب در انتشاراتی IntechOpen می باشد. ترجمه یک کتاب دانشگاهی در حوزه نانو مواد، تالیف یک کتاب دانشگاهی در حوزه شیمی شوینده ها و تالیف یک کتاب در حوزه فیتوشیمی است، تعداد 4 طرح دانشگاهی با دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه و شیراز، بیش از 10 ارایه به صورت سخنرانی و پوستر در همایش های داخلی و بین المللی، مشاور تخصصی شیمی صنعتی فبرسو، داوری بیش از 60 مقاله بین المللی ISI در مجلات معتبر علمی جهانی، ثبت بیش از 70 ترکیب شیمیایی جدید برای اولین بار در دنیا در سایت کریستالوگرافی دانشگاه کمبریج انگلستان، عضو انجمن شیمی ایران، عضویت در باشگاه پژوهشگران جوان و نخبگان، به عنوان پژوهشگر در موسسه تحقیقاتی – ICN2 اسپانیا، گذراندن6 ماه فرصت مطالعاتی در دانشگاه میلان-ایتالیا، همکاری بین المللی مشترک علمی با دانشگاه تورلاند-ایالت نیوارلند- امریکا، دانشگاه مانستر- آلمان، مرکز ملی تحقیقات علمی، CNRS-فرانسه، دانشگاه اوویدو- اسپانیا، دانشگاه مادرید- اسپانیا، دانشگاه ملبورن- استرالیا، دانشگاه مسینا – ایتالیا، دانشگاه ناپل – ایتالیا، دانشگاه والنسیا- اسپانیا، دانشگاه اتاتورک-ترکیه، موسسه تحقیقاتی ساختاری مولکولی ورشو-لهستان، دانشگاه ماهاتما گاندی- هندوستان، دانشگاه رودان- روسیه، دانشگاه لیسبون- پرتغال، دانشگاه تریسته- ایتالیا، برگزاری وبینار تخصصی شیمی کشوری، چاپ بیش از 15 مقاله پژوهشی با ضریب تاثی (IF=9.33، چاپ مقاله با عنوان:

Human plasma protein corona decreases the toxicity of pillar-layer metal organic framework

در انتشاراتی Nature.


برخی از افتخارات دکتر پیام حیاتی نیز شامل:


دانش آموخته رتبه اول دوره دکتری 1396، رتبه اول آزمون ورودی کارشناسی ارشد 1386، برگزیده استعداد درخشان دوره دکتری1396، معلم جوان نمونه استان بوشهر در سال 1390، کسب بهترین ارایه در همایش بین المللی شیمی پلیمر-استکهلم-سوئد در سال 2018، کسب رتبه اول ارزشیابی سرگروه شیمی 1391- پژوهشگر برتر استان بوشهر سال 1399- پژوهشگر برتر دانشگاه آزاد اسلامی واحد دشتستان سال 1397- عضو باشگاه پژوهشگران جوان 1394- دعوت به عنوان سخنران اصلی در سمینارهای بین المللی، پژوهشگر برتر سال ۱۴۰۲.

یکشنبه بیست و ششم آذر ۱۴۰۲ 15:7 سید حسام مزارعی

معرفی کتاب « کیمیا خاتون»


یکی از کتاب هایی که در آبان ماه از نمایشگاه لابی بندر خریدم، «کیمیا خاتون» به قلم سعیده قدس بود. خمیر مایه داستان بر شبستان مولانا و شمس تبریزی از یک طرف، نشر چشمه و چاپ پنجاه و چهارم از طرف دیگر برآنم داشت که این کتاب را نیز جزو انتخاب هایم باشد.
امروز پس از یک هفته ای زندگی کردن با دنیای زیبایی که نویسنده از قرن شش و هفت و از کوچه پس کوچه های قونیه به تصویر کشیده، به پایان ۲۸۳ صفحه ای کتاب رسیدم. به محض پایان یافتن از قلم شیوای و زیبای نگارنده سری به گوگل زدم تا پس از پایان کتاب، نگاهی که به این کتاب شده چون است:

«کیمیاخاتون» رمانی تاریخی‌ست که محور قصه‌ی آن زندگی دختر خوانده‌ی مولانا جلال‌الدین بلخی است. این سرنوشت که علی‌رغم تأثیرات شگرف آن بر زندگی دو اسطوره‌ی جهان عرفان، شمس و مولانا، در لابه‌لای سطور تاریخ به عمد یا غیر آن به فراموشی سپرده شده بود، اینک با پرداختی رمانتیک در فضایی شاعرانه جان گرفته و نویسنده ضمنِ سعی در وفاداری به واقعیات تاریخی ماجرا و حال و هوای زمان و مکان قصه، می‌کوشد تا خیال‌پردازانه یکی از پیچیده‌ترین و اسرارآمیزترین روابط عاشقانه که در زمان خود قونیه را به آشوب کشید و شمس نیز خود در جای جای مقالات به آن اشاره نموده است به تصویر کشیده و جان و جلا بخشد زیرا که منابع موجود هیچ کجا در این رابطه کشف معما نکرده‌اند. لازم به اشاره است که شرح این ماجرای جذاب بهانه‌ای برای ارائه‌ی جهان‌بینی نویسنده است که به زعم خودش نگرشی دیگر به عوالم عشق‌بازیدن با جان‌جانان است و هرچند بخش اول کتاب آکنده از پردازش‌های طبیعت‌گرایانه و روان‌شناختی دختری نوجوان است، اما از نیمه‌های بخش دوم جنبه‌های شهودی اثر اوج گرفته تا جایی که در صفحات پایانی حال و هوای داستان کاملاً سورئالیستی است».

اما دیدگاه من که قبل از این، دو کتاب « پله پله تا ملاقات خدا » زرین کوب و « ملت عشق» الیف شاکاف را خوانده، این کتاب با وجود قلم قوی نگارنده - گرچه در جاهایی با کلمات بازی شده - گرچه صحبت از وفاداری نگارنده به تاریخ و مستندات پژوهشی بوده اما ایشان بیشتر خیال پردازی نموده و بیش از حد فمینیستی این کتاب را به رشته تحریر در آورده. مقام شمس تبریزی را بسیار بسیار پایین کشیده و اصلا در ذهن نمی گنجد این گونه شمس ستیزی.
از « حسام الدین چلبی » از مریدان مولانا سخن می راند اما از نقشش و نوشتن دفتر مثنوی و... هیچ اشاره ای نمی کند.
در جایی از کتاب شمس نه دهه از عمر گذشته می گوید: « من خدا را در این معشوق( کیمیا) می بینم. و نگارنده شمس را مذمت می کند ... طرد می کند ... و گناهش را در این می بیند که خدا را معشوق و در معشوق می بیند. کدام معشوق می تواند گفت: « صد بار اگر توبه شکستی، باز آ» . خدا خود عشق است .
پایان بخش کتاب بیشتر نگاه و جهان بینی نویسنده را از نوشتن این کتاب بر پایه مولانا و شمس متوجه می شوید:
خام بود آن که بازی عشق را ساده انگاشت ... ابراهیم باید بود تا مکر وی تو را کارگر نیفتد. منصور باید بود که مستانه بر سر دار می شوی و نه سر آن داری تا بدانی که آن دیگران در چه کارند.
آرزویی محال نیست، یکی شدن در بستر عشق را با غلاف جان در زهدان مادر پیشکش مان کرده اند؛ کدامین ما، اما هدیه یی مستور در جان را دریافته است و به راه ابراهیم و منصور درآمده است؟
عشقبازی با جان جانان را، بده بستانی کردیم مرده ریگ دل مشغولی های پدرمان در بستر مادرمان، غافل از پر تافتن راه نایافتگانی - که ما باشیم - به ناکجای حیات از همان بستر...
آیا این غفلت نیست که نمی بینیم و نه در می یابیم که او همه نور است و ما همه نور؟
همتی باید تا حجاب های چرکین از میان برداشته شوند و نورها به هم آمیزند.

شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ 21:5 سید حسام مزارعی

سال میگی

پیشتر در وبگاه از سال هجوم ملخ ها به منطقه و استفاده مردم از آن ها گفته ایم. از خاطرات کودکان دیروز همچون حاج سید قاسم و بردن آن در کلاس هم بارها ذکر شد. عکسی که در بالا مشاهده می کنید مربوط به سفرنامه ای قدیمی مربوط به اوایل دوره قاجار که نگارنده پس از نوشتن در مورد فقر و فلاکت مردم از دیدن زنان و کودکانی با سبد پر از ملخ می گوید که با خود به خانه می بردند و می نویسد:

" هنگام بازگشت از شهر، انبوهی از زنان و کودکان را دیدم که با سبد دستی و کیف، ملخ هایی را که جمع کرده بودند به خانه حمل می کردند. از میان این حشرات که در بوشهر به آن میگ می گویند یک نوع با صفت حلال متمایز می شود، خوردن آن حلال است و دیگری حرام یا ممنوع است.

در بخش دیگر به شیوه ی پخت نوع حلال آن اشاره می کند و می نویسد:

" آنها با سرخ کردن با نمک و مخلوط کردن کمی روغن، کره یا چربی، یک ظرف ملخ تهیه می کنند. آن ها بعضی اوقات را چیپسی می کنند یا آن ها را در آب گرم خیس می کنند و بدون هیچ افزودنی و فرایند آشپزی دیگری، تقریبا همه قسمت ها را به جز بال ها می بلعند. من خودم چندین ملخ را که به صورت متنوعی پخته شده اند، خورده ام و به هیچ وجه فکر نمی کنم که خوش طعم باشند. از نظر عطر و طعم به نظر من مثل خرچنگ دریایی یا بهتر بگوییم میگو است.

شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۲ 10:8 سید حسام مزارعی

بمناسبت سالروز هفتم آذر . روز دلاور مردان نیروی دریایی .

بسم الله الرحمن الرحیم

تقدیم به ارواح ملکوتی و‌ مطهر شهدای بی غسل و‌کفن هشت سال دفاع مقدس ، شهدایی که عاشقانه برای دفاع از سرزمین دریای پارس بی ادعا جنگیدند و آرام در بستر خلیج همیشه فارس سکنی گزیدند........

در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ رژیم عراق بمنظور مقابله با انقلاب نوپای جمهوری اسلامی ایران با نقص پروتکل الجزایر و با ۱۱ لشکر مکانیزه و مجهز به بهترین سلاح های روز دنیا اقدام به حمله سراسری در مرز مشترک بطول ۱۵۰۰ کیلومتر را نمود .
دو‌ لشکر از بهترین نیروهای رزمی عراق ماموریت یافت تا شهرهای خرمشهر ، آبادان و اهواز را اشغال نماید....... و از این لحظه نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران وارد نبرد تمام عیار گردید .
گردان یکم از تکاوران دریایی ارتش به استعداد ۶۰۰ نفر از نیروهای کلاه سبز به فرماندهی ناخدا صمدی بمنظور دفاع از خرمشهر از بوشهر عازم خرمشهر شدند، جنگ بین دو لشکر کاملا مکانیزه با تجهیزات سنگین و‌مدرن و با استعداد ۲۵۰۰۰ نفر و گردان تقویت شده تکاوران دریایی با استعداد ۶۰۰ نفر که سنگین ترین سلاح سازمانی آنها توپ ۱۰۶ بود، جنگی کاملا نابرابر ،
در خلال ۳۷ روز نبرد تکاوران دریایی در خرمشهر زیباترین سمفونی دفاع مقدس سروده شد، آیه های ایثار و شهادت معنی پیدا کرد و حماسه جنگ کوچه به کوچه و نبرد تن با تانک رونمایی شد، افرین و درود بر عزم مردان پولادین کلاه سبز...... ، و اما در جبهه دریا و خلیج تا ابد فارس ، سمفونی عشق و ایثار بگونه ایی دیگر نواخته شد ...........، مردانی از جنس آرش کمانگیر و اریوبرزن ، در خلیج همیشه فارس در مقابل مدرنترین سلاح ها و موشک های هوشمند صف آرایی کردند،
اسکورت بیش از ده هزار کشتی تجاری و نفتکش و برقراری صادرات کامل نفت از جزیره خارک و لاوان و هم چنین استفاده از ظرفیت کامل اسکله های بندر تجاری امام خمینی تا پایان جنگ و رویارویی با مدرنترین جنگ افزارهای دریایی جهان از هواپیماهای میگ ۲۵ ، میگ ۲۳، میراژ ضد کشتی ، هواپیمای سوپر اتاندارد ، هلی کوپترهای سوپر فرلون، مین های هوشمند دریایی ، موشک های c-802 ، موشک های فوق هوشمند اگزوست و ........گرفته تا کمک های بیدریغ کشورهای حاشیه خلیج فار همه اینها نتوانست در مقابل مردان و نهنگان سفید پوش ایران اسلامی کارساز باشه
ورود ناوگان پنجم امریکا با استعداد دو فروند ناو هواپیمابر هسته ای و ۱۸ فروند ناوشکن و ناوهای موشک انداز و ناوچه های تندرو و زرم ناوهایی از کشورهای انگلیس، المان، فرانسه ، هلند ، ایتالیا ، اسپانیا و ...... هم نتوانست پرچم اقتدار و حاکمیت را از جان برکفان نیروی دریایی ارتش بگیرد .
خداوندا روح مردان بی غسل و کفن و شهدای افتخار افرین و مردان مرد را با روح شهدای کربلا محشور بگردان .
از هر ده نفر پرسنل نیروی دریایی ارتش در زمان جنگ یکنفر شهید و یا جانباز گردیده اند .

یاد شهدای ؛
تکاور در حماسه خرمشهر
شهدای ناوچه پیکان
شهدای ناوچه مهران
شهدای ناوچه تیران
شهدای ناو دیر
شهدای ناو کهنمویی
شهدای ناو شکن سهند
شهدای ناوشکن سبلان
شهدای ناوچه جوشن
شهدای کشتی ایران اجر
شهدای ناوچه های ۶۵ پایی
شهدای عملیات اسکورت کاروان ها
شهدای خدمات بندری
شهدای هوادریا
شهدای هواناوها
شهدای ترابری
شهدای کارخانجات
شهدای مهندسی
شهدای غواص
شهدای پشتیبانی
شهدای عملیات
شهدای سکوهای نفتی و جزایر خلیج فارس

تا ابد گرامی باد .

بمناسبت سالروز هفتم آذر . روز دلاور مردان نیروی دریایی .


🌹 محمد حسین نجفی

سه شنبه هفتم آذر ۱۴۰۲ 20:47 سید حسام مزارعی

خودتون و شرافتِ تون

خودتون و شرافتِ تون

خودتون و شرافتِ تون

احمد خواجه حسنی

رییس پلیس راهور استان بوشهر اخیراً اظهار داشتند، یکی از علل بروز و تشدید حوادث رانندگی در معابر استان ، ایجاد مزاحمت از سوی برخی از رانندگانی است که وسایل نقلیه آنان به چراغ های غیراستاندارد هدلایت، زنون مجهز هستند ، بنابراین رانندگانی که از چراغ‌های زنون استفاده می کنند جریمه خواهند شد.
نصب چراغ های زنون و پیامدهای استفاده از آن ها البته امر تازه ای نیست و برآیندی از مغفول ماندن اصلاح و توسعه ی فرهنگ و تربیت مابین نهادها و دستگاه های فرهنگ ساز از جمله نهاد خانواده ، رسانه ها و نظام آموزشی کشور می باشد که این معضل و معضلات مشابه در رانندگی را فزونی بخشیده، البته رخ داد این معضلات، منحصر به یک شهر یا استان نیست و این خود رأساً بر واپسماندگی فرهنگی ما ایرانیان حکایت دارد.
لابد این گزاره را شنیده اید که رانندگی شما نشانی از شخصیت اجتماعی شماست چرا که بين شيوه ی رانندگی فرد با لايه‌های درونی شخصيت او ارتباط وثیقی وجود دارد.
شیوه ی رانندگی راننده، نشان دهنده درک اجتماعی آن فرد است، ایجاد رفتارهای پر خطر در رانندگی از قبیل استفاده از چراغ های زنون و تردد شبانه با نوربالا و ایجاد وحشت و استرس در رانندگان دیگر، بر ضعف فرهنگی و تربیت غلط اجتماعی راننده خاطی دلالت دارد، بنابراین استفاده از چراغ های زنون تخطی از رعایت قانون و مقررات راهنمایی و رانندگی و بی احترامی به حقوق دیگران یا عملاً نقض حقوق شهروندی است.
در این باب، جریمه ی رانندگی ضرورت دارد امّا کفایت نمی کند و بازدارنده نخواهد بود، اعمال جریمه امّا به مثابه "سنگ ها را بستن و سگ ها را رها کردن است" ، نباید از یاد برد که در این مسئله فردیت موضوعیت ندارد و مسئله سطح مطرح است، مفروض بر این که پلیس راهور به این نتیجه رسیده که استفاده از این گونه چراغ ها در زمره رفتارهای پر خطر در رانندگی بوده و ممنوع تلقی می شود،بایسته می نماید با شرکت های تولید کننده داخلی و وارد کنندگان این چراغ ها برخورد قاطع صورت پذیرد.
مادامی که شرکت های تولید کننده این نوع محصولات بدون دغدغه و به راحتی فرآیند تولید را انجام می دهند و حتی واردات این چراغ ها به سهولت انجام می گیرد و تا زمانی که تحوّل نظام آموزشی بر اساس جامعه پذیری و اجتماعی شدن تعلیم و تربیت بنیان نگردد و فرهنگ عمومی که فرهنگ غالب در سطح اجتماع است ارتقاء نیابد، با این فرمان مطلوبی محقق نخواهد شد، با این همه، فکر نمی کنم در رفع این معضل اقداماتی اصولی، مثبت و جامعه پسندی از جانب نهادهای تصمیم ساز رخ دهد! پس از رانندگان عاجزانه تمنّا دارم به جهت رعایت حقوق دیگران لطفا از این گونه چراغ ها استفاده نکنید.
"خوتون و شرافتِ تون"

پ ن؛
✓ آورده اند آن اوایل که در آمریکا دوربین های راهنمایی و رانندگی اختراع نشده بود و برای هر بخش از جاده استخدام پلیس غیر ممکن بود مردم را به شرافت خودشان می سپردند و در جاده ها تابلوهایی نصب شده بود با این مضمون،
"خودتون و شرافتتون"

منبع: اتحاد خبر

شنبه چهارم آذر ۱۴۰۲ 20:59 سید حسام مزارعی

من و این باقری ها

من و این «باقری» ها

سالها پیش،که هنوز در خدمت نظام بودیم و در پایگاه هوایی بوشهر اقامت داشتیم،هم ولایتی عزیزمان آقای «حمید باقری» نیز که پرسنل پایگاه بود_خانه اشان آن سمت خیابان تقریبن همسایه ی ما بودن و بالطبع سلام علیک و از حال همدیگر خبر داشتنمان هر روزه بود....به همین خاطر، ما شماره موبایل حمید عزیز را در گوشی مان_«ح.باقری» ذخیره داشتیم و هر از گاهی به حسب تخصص های ماشینی و....که حمید داشت مزاحمش می شدیم که مثلن حمید ماشین ما اینطور آنطور و حمید هم راهنمایی های لازم می فرمودن.

درست در همین سالها با همشهری دیگری در بوشهر و ولایت آشنا شدیم که دریانورد،شاعر،نویسنده،اهل دل و....بود،که آن را عزیز نیز فامیلی اش اتفاقن باقری بود و اسمش حسین. و این مورد را نیز،«ح.باقری» در گوشی ذخیره داشتم.

***

گذشت،تا اینکه ما سال،1398 بازنشسته شدیم.از آن سال تا کنون،من هرسوال تخصصی در مورد ماشین،ایزوگام و چنین مسائلی دارم و بالطبع باید به حمید باقری زنگ بزنم،از سر بدشانسی ما،حسین باقری بر می دارد! می خواهیم در مورد شعر و این مسائل با حسین باقری صحبت کنیم زنگ می زنیم حمید باقری بر می دارد و ما از کسی که به زور شاید «بابا طاهر عریان» بشناسد، از «آدرنو» سراغ می گیریم!

می خواهیم زنگ بزنیم از حمید بپرسیم:یک توپ ایزوگام چند متر است؟حسین برمی دارد! می خواهیم زنگ بزنیم از حسین بپرسیم: خاستگاه پُست مدرنیسم از کجاست؟ حمید بر می دارد و سکوت معنا دار می کند ،می خندد و می گوید: علسین، مو حمیدم....مونم تو این چند سال فقط می گویم: آخی ی...ببخش...نسرین(خانمش) چطور است؟ هومن و هستی(فرزندانش) خوبند؟ یکی نیست به من بگوید: ای بی شعور خب اینا را در گوشی ات جدا به اسم کامل ذخیره کن تا اینقدر شرمنده نباشی.

علی حسین جعفری(بیدل)

جمعه سوم آذر ۱۴۰۲ 17:3 سید حسام مزارعی

مانور شبانه

❣️

خاطره
مانور شبانه
✍️ محمد حسین نجفی

سال۱۳۶۳ توفیقی دست داد تا برای دومین بار در معیت بچه های تکاور پشتیبانی بعنوان «ملازم» عازم دیار نور شوم.
آن سال ها برای رفتن به سمت جبهه باید اصرار و التماس می کردیم چرا چون ما کار مند بودیم و تخصص خاصی نداشتیم.
اما سابقه سربازی و تیر اندازی در‌ میدانهای منطقه دوم برای ما کارمندان هم عملی می شد و من از کسانی بودم که همه ساله در میدان تیر حاضر می شدم و نمره خوبی هم کسب می کردم.
به سرزمینی قدم گذاشتیم که بعضی ها آن قدر محو لحظه های نورانی اش شده بودند که بدون اینکه به پشت سر خود نگاه کنند دیگر هر گز تاریکی را تجربه نکردند ، این بار مقصدمان بندر امام (ره) بود. حاشیه شمالی خلیج فارس از بوشهر تا خرمشهر در ساحل و خشکی و تمام خلیج فارس بطور خاص جزو مناطق عملیاتی نیروی دریایی بود ، مراکز پشتیبانی که بچه ها را با استفاده از شیوه های گوناگون ، آبدیده و آماده می کردند تا در مواقع لزوم در خطوط مقدم و در رویارویی با دشمن از آنها استفاده کنند .
شگردهایی که در برنامه فرماندهان قرارگاه برای آبدیده ساختن رزمندگان تدارک دیده شده بود، مانور شبانه بود که اتفاقا سوژه خاطره ای ست که قصد بازگویی آنرا دارم .
آن شب گروهان را برای مانور شبانه آماده کرده بودند که با تاریک شدن هوا گروهان را با پاره ای تجهیزات رزمی در دو صف در بیابان ها یا بهتر بگویم سبخ زارهای اطراف بندر امام دستور حرکت دادند ، فاصله هر نفر با نفر جلویی بیش از دو متر نمی شد ولی آن شب این قدر هوا تاریک بود که کسی نفر جلو و عقب خود را نمی شناخت.
پس از یک پیاده روی طولانی چند ساعته و در حالیکه به قرارگاه بر می گشتیم ، دو سه کیلومتر مانده به محل استقرار نیروها در حالیکه هنوز تاریکی ، اتفاق غالب بر آن منطقه شرجی زده بود و سکوت چند ساعته همه را در انتظار پدیده ای که بتواند قفل زبانشان را گشوده تا ناگفته های این چند ساعته خود را بیرون بریزند ، فریاد یکی از نیروها که چند ردیف جلوتر از ما بود همه را میخکوب کرد ، او با صدای بلند که در تمام منطقه پخش می شد فریاد می‌زد :

آخ پام ... آخ پام
به دادم برسید ... به دادم برسید ..
مار ... مار ...

توقف ناگهانی همه نیروها نشان از ترسی بود که حالا دیگه از حمله مار داشتند ، اما بودند افرادی که خم به ابروی خود نیاورده و برای یاری این برادرمان سراسیمه به طرفش می شتافتند ، آنچه بر عمق این حادثه می افزود و همه را به این باور رسانده بود که بی تردید مار او را گزیده ، فریادهای بعدی مار گزیده بود که خطاب به کسانی که به کمک او رفته بودند با صدای بلند می گفت :

نه .. نه .. پای چپم .. پای چپم ...
در این بین منم جزو کسانی بودم که حالا دیگه با احتیاط و شمرده قدم بر می داشتم ، هر چند هوا همچنان تاریک بود و چیزی دیده نمی شد .
لازم به یادآوریست که من هم مانند خیلی ها به دو چیز حساسیت داشتم و دارم که یکی از آنها جناب مار است ! با وجودی که درطول سنین نوجوانی و در باغ و زمین زراعی بارها مارهای مختلف دیده ومی کشتم وتعقیبشان میکردم وتا نمی کشتمشان، آروم نمی شدم.

سرانجام پس از مدتی نه چندان طولانی این غائله پایان یافت و دستور حرکت مجدد دادند ، اما این بار تمام گیرنده های نیروها روشن بود تا حواسشون به همه چیز باشد ، یا به زبان دیگر از آن لحظه ، مانور آن شب به دو بخش تقسیم می شد ، یکی قبل از غائله مار و دیگری بعد از آن .
به هر حال همزمان با اذان صبح در قرارگاه بودیم ، پس از اقامه نماز ، سفره صبحانه گسترده شد تا شاید بچه ها خستگی شان را از این طریق جبران کرده باشند ، ضمن اینکه چند ساعتی می شد که چیز درست و حسابی نخورده بودند ، خیلی ها مثل من هنوز دغدغه برادر مارگزیده را داشتند و نگران حال او بودند ، همین باعث شد که فرصت را غنیمت شمرده و با این سوال که آیا کسی از حال دوست مارگزیده مان خبر دارد ؟ بحثی را آغاز کنم ، یکی از برادران در حالیکه چهره اش نشانگر این بود که از پرسش بنده شگفت زده شده است گفت : کدام مار ؟ کدام مارگزیده ؟ نکند شما باورتون شده بود ، گفتم ، پس این همه سروصدا برای چی بود ؟
با خنده پاسخ داد که این شگرد مسئولین مانورهای شبانه است که با هماهنگی قبلی کسی را تعیین می کنند تا برای آمادگی بیشتر نیروها ، نقش آدم های مارگزیده را بازی کند ، و این موضوع وقتی باور پذیرتر شد که نام کسی که نقش آدم مارگزیده را بازی کرده بود به زبان آورد ، یکی از شوخ ترین ، خوشمزه ترین و در عین حال اصیل ترین بچه های گروهان بود که تنها دیدن او گل لبخند را روی لب بچه ها می نشاند ، چه برسد به اینکه چیزی بگوید یا حرکتی انجام دهد .

نا گفته نماند که همیشه در بین رزمندگان ، این چنین نیروهای شوخ طبعی وجود داشتند که حتی در خطوط مقدم و در سخت ترین لحظات نیز خنده بر لب رزمندگان می نشاندند و بدین طریق در تنظیم روحیه آنان و دادن انرژی به بقیه بسیار موثر بودند . بزعم فرماندهان اینگونه شگردها باعث دقت وهشیاری فرد در ماموریت های تاریک وخطرناک می شد .


خداوند آسمانی ها را در پوششی از رنگین کمان رحمت خویش آرامشی ابدی عنایت فرماید و در راه ماندگان را ضمن توفیق استمرار مسیر نورانی آسمانی ها ، از عطر محبت بیدریغ خود بی نصیب نگرداند ، انشاءالله

جمعه سوم آذر ۱۴۰۲ 16:59 سید حسام مزارعی

ارتباط محاسن و مصلحت

یک چیزی را از همان سنین نوجوانی یاد گرفته ایم که وقتی فردی را که همیشه صورتی صاف و‌ بدون محاسن را داشته یهو با ریش بلند - به قول فیلم نون خ : ریش نهااااا رییییییشششش- می بینیم دو چیز ذهنمان را مشغول می کند. یا یکی از نزدیکانش به رحمت خدا رفته است یا اینکه :
« می خوای وام بگیری؟»
« مصاحبه داری؟»
« چه نغل گری داری؟
اتفاقا اگر آن ابتدایی فقط در ذهنمان می چرخید اما دومی را مز مزه نکرده و با « چیلی فراخ » به سمتش پرت می کردیم. حالا اون بنده خدا نیز چیلی فراخ تر پاسخ می داد و یا طفره می رفت یا برای تمام کردن بحث پاسخ مثبت می داد و می گفت: « هاااا می‌خوام وام بگیرم »
الغرض! عبید زاکانی بیت شعری دارد که به زیبایی پاسخ را اینگونه فراهم کرده است:

رغبتم سوی بتانست و لیکن دو سه روز
از پی مصلحتی چند مسلمان شده ام!

جمعه سوم آذر ۱۴۰۲ 9:53 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)