داستانِ"فایزه"

آخرِ شب تا دیر موقع خوابم نمی برَد. ذهنم آشفته است. حرف های "اَفراس" مقابلم جان می گیرند.
"سکوت شب را همهمه ی جوان های آبادی درهم می شکند و تاریکی شب را شعله های آتشی که برپا کرده اند. یکی دو ماه به پایان سال مانده است. همه چیز به سرعت انجام می گیرد. یک هفته بزن و بکوب. دختران کولی از اطراف اهواز راه می افتند. محفل شبانه ی روستا را گرم می کنند. دلبری هایشان حدّ و حساب ندارد. "خلخال" های مُچ پایشان شیوخ را سَرکیسه می کند.
از "ویس" و "مُلاثانی" خواننده های محلی می آیند. از دزفول و شوشتر هم "تُوشمال" ها.
شب ها جلو "مُضیف" غلغله است. معرکه ای برپاست. کولی ها یک طرف، ساز و نقاره چی ها یک طرف. چراغ های زنبوری که خاموش می شوند، جوان ها آتش روشن می کنند. کولی ها بساطشان گرم تر است. تا دمدمه های صبح خواب ندارند. کمی دورتر برایشان چادر زده اند. روز، کسی آن ها را نمی بیند. توشمال ها رونق چندانی ندارند. ساز و دهُل کوه و کمر می خواهد؛ دشتی باز و فراخ با اسب و سوار کار. تفنگ های ده تیر با "زُنّاره" های بسته به کمر. تفنگچی هایی که لوله های تفنگشان چشمان گنجشک را نشانه رود و صدای شلیکشان خواب پلنگ ها را برآشوبد.
روز آخر مهمان ها یکی یکی از راه میرسند. همه دعوتند. از شهر و روستا. اطراف و اکناف. عرب و عجم...
هوای آخر زمستان بهاری است. سبزه ها تا دوردست همه جا را فرش کرده اند. چیزی به ظهر نمانده است. عرب ها خود را معطل پخت و پز نمی کنند. لاشه های گوسفند یکی یکی کباب می شوند و عطر نان های تنوری فضای روستا را پر می کند.
عصر، بلَمِ زایر "غضبان" را آذین می بندند؛ پارچه های سبز و قرمز. کف بلم را با گبّه های خوش نقش فرش می کنند. چوب های سبزِ عُود از کناره های بلم می سوزند و عطر خوشی در هوا می پراکنند. جمعیت از اوّل آبادی تا لب شط موج می زند. اسب های عربی با زین و یراق کامل سُم به زمین می کوبند. صدای شیهه ی آن ها صحنه ی جنگ را تداعی می کند. مادرِ طاهر با شیخ عبود توی بلم انتظار می کشند. هلهله ی زن ها و پایکوبی مردها تمامی ندارد. باد ماسه های نرم حاشیه ی رودخانه را به سر و صورت جمعیت می نشاند. صدای ساز "سُرنا" و گُمب گُمب نقاره چی ها گوش را کَر می کند. توشمال ها جان تازه ای گرفته اند. روز، روز آن هاست. از طبلِ کوزه ایِ کولی ها کاری ساخته نیست. خماری شب را هنوز با خود دارند.
آن طرف شط عده ای منتظرند. دوردست، غباری از انتهای جاده پیداست. دست ها سایبان چشم ها می شوند. جیپ عروس لحظه به لحظه نزدیکتر می شود. "فَرهان" پسر زایر غضبان مهار بلم را آزاد می کند. با چوب بلندی که در دست دارد، آن را به جلو می راند. شیخ عبود با چشمان کم سو آن طرفِ شط را می کاود. مادرِ طاهر "کِل" می کشد و بقیه ی زن ها جواب می دهند. صدای ساز و دهل یک لحظه قطع نمی شود. فرهان پارو ها را جلو عقب می کند و پوزه ی بلم سطح آب را می شکافد...
برشی از صفحات ۸۳ و ۸۴ و ۸۵ کتابِ "چمدان چوبی" داستانِ"فایزه"
شیراز - اسفند ۹۲
ادامه ی داستان بسته به نقد و نظرِ دوستان
محمد رضا فقیه الاسلام
🌴🌴🌴🌴🌴🌴
















