مادرم و آن روزها ...(ویژه روز مادر)
*|مادرم و آن روزها...|*
زمستانهای آن سالها، با بوی *نان محلی* مادرم آغاز میشد؛ بویی که از لابهلای درزهای خانهی گِلی بالا میآمد و ما را، حتی در خواب، روی پا بلند میکرد.
مادرم از سحر بیدار میشد؛ آتش را جان میداد، خمیر را ورز میداد و گِردههایی می پخت که انگار خورشیدِ کوچکی در دلشان می درخشد.
وقتی شیر داغ را در لیوان می ریخت، بخار آن مثل دعایی مهربان در هوا پخش میشد و سفرهی صبحانهمان را روشن میکرد.
ما با شور و هیاهو دور سفره مینشستیم؛ هر لقمه، شادی بود و هر جرعه ی شیر، قوت قلبِ راهی که تا مدرسه داشتیم.
بعد، با کیفهای پر از دفتر و کتاب از خانه بیرون می زدیم و مادر میماند و سکوتِ طولانیِ صبح.
او میرفت سراغ جمع کردن خانهای که اتاقهایش از هم جدا بودند؛ جارو میکرد، میشست، مرتب میکرد و دوباره خودش را به آشپزخانه میرساند تا ناهار را آماده کند.
سالها گذشت و مدرسه شد امتحان، امتحان شد کنکور.
خانه همان خانه بود، اتاقها همانطور جدا جدا؛ اما مادر، همان مادرِ همیشه پشت در.
ما که درس میخواندیم، آرام در می زد؛ اول یک سینی چای، بعد بشقابی خرما یا نانی تازه، گاهی هم کاسهای سوپ که: ((قوت بگیری مادر، چشمات خسته نشه)).
ما بین درس و اضطراب، بین صفحات کتاب و رویاهای جوانی، هر بار که در اتاق را باز میکردیم، مادر را میدیدیم که مثل پروانه دورمان می چرخد.
و امروز، هر وقت زمستان میشود و بوی نان محلی از جایی بلند میشود، دلم میلرزد.
یاد آن صبحها میافتم،
یاد گرده و شیر داغ،
و مادری که زندگیاش را لقمهلقمه
در دهان ما گذاشت
تا ما هیچوقت
گرسنهی *عشق* نمانیم.
*سیده نصرت شجاعی*








