مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

اربعین تجلی یگانگی امت اسلام

حب الحسین حیاتنا
اربعین تجلی یگانگی امت اسلام
به نام خدا
سلام بر حسین محبوب دل های انسان های پاک که عشق را خوب می شناسند. ده روز است که عالم دیگری در گوشه ای از زمین جریان دارد و امروز همه چیز به اوج رسیده و پرده موکب ها یکی یکی پایین می آید و کالبدهای خسته در سرزمین کربلا آرام می گیرند. در صحن رویایی بین الحرمین در آن دو راهی بهشتی کوی حسین یا کوچه عباس اخ الحسین.
این جا رونوشتی از همان جنتی است که خدا به اصحاب یمین وعده اش را داده است. این جا تفسیر مجسم « واقعه » است. هم صدا با من بخوان « وَمَاءٍ مَسْكُوبٍ و وَفَاكِهَةٍ كَثِيرَةٍ لا مَقْطُوعَةٍ و لا مَمْنُوعَةٍ».
ببین فوج پیش کاروان عرب را که در هر کجا صدایشان را می شنوی « قلبی یا زائر » ، هله بیکم یا زائر». و فزونی میوه ها و غذاها از هر نوع که دلت بخواهد. این جا همان جهان بدون مرز است که قرن ها اولاد آدم خوابش را می بیند. همان جا که همه فارغ از هر رنگ و‌ نژاد و دینی ذیل یک پرچم آرام گرفته اند.
سفید و سیاه ندارد، مسلمان و مسیحی ندارد، شیعه و سنی ندارد، فارس و عرب ندارد. همه بر مدار حسینند و همین یک اشتراک کافی است برای فراموش کردن تمام افتراق ها.


حاج سید حسین مزارعی

چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۴۰۲ 22:20 سید حسام مزارعی

کلکسیونر...

کلکسیونر

حتما آدمایی را دور و بر خود دیده اید یا خودتان جزو اون آدمایی هستید که به گرد آوردن شی ای علاقه مندید. یکی انواع فندک، دیگری انواع پیپ، یکی پول، یکی هم تمبر، یکی مثل دوست و همکار عزیز عباس پوربهی انواع کلکسیون ها مثل کلون در قدیمی و یا ادوات دریانوردی و... .
وقتی به خودم و علائقم نگاهی می اندازم می بینم در هر برهه ای از زمان به چیزی علاقه مند بوده ام.


در بازی های کودکی مان، « چارخک» و بندیله بلندی از آن و یا «تیرمایه» جزو کلکسیون های ما بود و متاسفانه در همان کودکی جا ماند و فقط خاطره هایش ماند.


در نوجوانی، کلکسیون عکس بازیکنان فوتبال به ویژه تیم محبوب آرژانتین و مارادونا و تیم پرسپولیس جزو دل‌مشغولی هایمان بود که از آن روزگاران چند عکسی برایم به یادگار مانده. والتر زنگا، مارادونا، تیم هلند، تیم آرژانتین، تیم آلمان، عابدزاده و...


جلوتر که بیایم و اواخر دوره دبیرستان رو به پول خارجی و تمبر آوردم که خوشبختانه به یادگار تعدادی از این نیز برایم به جا مانده.


بزرگتر که شدیم کتاب و کتابخانه شد دل مشغولی مان.

امشب که به دنبال کتابی از بوستان کتاب هایم جهت تحقیقی می گشتم، صفحه ابتدایی اش را که گشودم با امضای دوست عزیزم ناخدا عبدالرسول غریبی روبرو شدم که کتابش را هدیه داده بود. دیدم از این دست کتاب های اهدا شده از طرف دوستان در کتابخانه ام کم ندارم. موضوع پژوهشم فراموشم شد. به نوعی بازی ام گرفت و کتاب های اهدایی را یکی یکی بیرون کشیدم و دست‌نوشته هایشان را با افتخار خواندم و حظ کردم. دیدم در دل کلکسیون کتاب هایم، کلکسیون دیگری از کتاب های اهدایی دارم که به تک تک آن مفتخرم و به دوستی هایشان می بالم. راستی ... چه هدیه ای بهتر از این می توانست برای همیشه تازگی و ماندگاری اش را به رخ بکشد، جز کتاب؟


مرور می کنم اسامی تعدادی از دوستان و عناوین کتاب های اهدایی:


پایی که جا ماند۰( پدر)، حمل و نقل دریایی ( سیروس فریدون پور)، حسین باقری ( مجموعه کتاب هایش)، محمدرضا فقیه الاسلام ( مجموعه کتاب هایش)، های، هوی ، هواری ( بهروز حسینی)، عبدالرسول غریبی ( جمو ، قهوه خانه ساحلی)، آمیشحبیب( محسن میگی)، تحولات عربستان( دکتر محمد منصوری مقدم)، و لیک ناله ی بیچارگان( زنده یاد فرج کمالی)، مخاطبین قرآن ( سید عادل موسوی)، قورباغه ات را قورت بده ( محمد شکیبی نسب)، کتاب نفیس بندر بوشهر (مهران راویان)، کیمیاگر عشایر (سکینه کیانی همسر بهمن بیگی بزرگ)، کتاب نفیس معماری بوشهر( احمد غریبی)، جامعه شناسی نخبه کشی( اکبر بابااحمدی) و...

اگر شما نیز یک کلکسیونر هستید و به یادگار از دوستان دارید برایمان بنگارید ...

جمعه دهم شهریور ۱۴۰۲ 14:30 سید حسام مزارعی

بر آنچه‌ می‌گذرد‌ دل‌ منه

بر آنچه‌ می‌گذرد‌ دل‌ منه

که‌ دجله‌ بسی

پس‌ازخلیفه‌ بخواهد

گذشت‌ در بغداد

گرت‌ ز دست‌ برآید چو

نخل‌ باش‌ کریم

ورت‌ ز دست‌ نیایدچو

سرو باش‌ آزاد

'سعدی'

امید‌ اینکه‌ چونخل‌ در برابر‌طوفان‌‌ زندگی‌ مقاوم‌ باشیم

'روزوروزگارتان‌خش'

حسین نظری فرد

پنجشنبه نهم شهریور ۱۴۰۲ 20:57 سید حسام مزارعی

بی تو هر شو ...

بی تو هر شو مو همو شیونِ کُر مرده دیُم
گِروِه ی بغض ترَک خَرده ی درد بوویُم


تشِ بِر کرده ی پُیزُم که تو دربار پسین
هُمدمِ دیده غمِ چاله ی بی کتلِ چیُم


روزلُم بی تو شو آبید و شووَل بی تو بتَر
سالها رفت ایچنی درگیر امرو صویُم


دشتسون پسِ تشبادم و سیم اُورِ تری
که گلیدار کنون دیر تو قوله یْ دعیُم


جیکه ی بی گُرِ شانسُم که تو چِل بلگِ بهار
چَرده ی گلّه ی غم رفته وُ می گیرقلِیُم


عاشقِ اَفتو وموُ حالِ دلُم می کره دز
شوو دسه تاله ی بی رحمِمُ تشنه یْ وفیُم


جیرُم واویده سهرابِ دسِ رسّمِ عشق
برسن وَم خوته ای دوس که دیندِیْ دویُم

ابراهیم حیدری

سه شنبه هفتم شهریور ۱۴۰۲ 16:19 سید حسام مزارعی

خاطره ای از دوران سربازی

ثبت خاطره ها ... ثبت زندگی است

خاطره ای از دوران سربازی

سال 1354، تهران، خیابان لاله زار . بعد از شش ماه دوری ازولات و دلتنگی وغریبی درشهر پر هیاهوی تهران که همه چیزش برایم خاطره بود وهست . لحظه‌های نفس گیرعصر جمعه ، دلتنگی امانم را بریده ، انگار بختکی چنگ انداخته به سینه ام و گلویم را می فشارد ، حالِ دیوار شکسته ای را دارم که معلوم نیست همین حالا فرو ریزد یا چند لحظه دیگر.


پیش رویم برهوتی است از سکوت و تنهائی ، صداهایی که گاهگاه به گوش می رسد، قارقار کلاغی ازبالای درخت، ناله‌ی گربه ای که حالا دیگر از فرط بی حالی نای بالا رفتن از ظرف زباله را ندارد... طنین پای تک و توک آدم هائی که برای فرار از روزمرگی زندگی شهری و یا شاید فرار از خویش به کاباره ها و سینماها پناه می برند و صدای سازهای مهیج و سر و صدای افراد مست ولا یعقل درزیر زمینهای لاله زار روی سنگفرشهای خیابان کاملا بگوش می رسید. به ساعتم نگاه میکنم هنوز سه چهار ساعتی به مرخصی ام مونده .


نوای الهه‌ای از آنطرف خیابان ؛
رفتم ... رفتم
رفتم و بار سفر بستم
با تو هستم هر کجا هستم
آهم را می شنیدی ، به حال زارم می رسیدی
نازت را می خریدم ، تو ناز من را می کشیدی
به خدا که تو از نظرم نروی
چه روم ز برت ، ز برم نروی
رفتم و بار سفر بستم
با تو هستم ، هر کجا هستم
رفتم ... رفتم .. رفتمممممم. .
این صدا دلم را چنان چنگ می‌زند که نا خود آگاه در آستانه ورودی یکی از سینماها می‌مانم ، با نگاهی سطحی نظرم به نام فیلم جلب می شود " لیلی و مجنون " .
دیدن چنین فیلمی برایم قابل هضم نیست . من که در همین چند ماه گذشته فیلم های مطرح تاریخ سینمای جهان از جمله .. بر باد رفته .. دکتر ژیواگو .. پارتی .. گل کاکتوس .. بن هور و رومئو و ژولیت را در لوکس ترین سینماهای تهران تجربه کرده ام ، پس چرا لیلی و مجنون ، آنهم در یکی از قدیمی ترین سینماهای تهران ؟ باید بگم که سینماهای لاله زار بسیار چپل وکثیف وشلوغ بود وازنظر بهداشت رعایت نمیشد . فیلمشان شبانه روزی بود .
فرار از تنهائی را بی خیال شویم ، دلیل این اتفاق ، نزدیکی موضوع این فیلم با شرایط عاطفی من است ، من هم لیلای دیگری را (نام مستعار) در جنوبی ترین نقطه ایران با فرسنگ ها فاصله درزادگاهم رها کرده و به اجبارِ سربازی در این هوای سربی تهران سرگردانم ..
اما باید اذعان کنم که اگر عشق را نیز یک قاعده زوری بدانیم ، پر بیراه نرفته ایم ،
اینکه کسی ناخواسته در دام لبخندی فریبنده ، گوشه چشمی طنازانه و یا اعجاز کلامی دلبرانه اسیر شده و تمام هستی اش در یک آن به تاراج می رود زور نیست ؟ با این تفاوت که زور سربازی از جنس زورهای بی رحم و خشن است اما عشق ، انسان را به لطیف ترین موجودات عالم تبدیل می کند ، انسان را در لفافه ای از شاداب ترین گلبرگ های بهاری می پیچد تا همیشه احساس طراوت و سرسبزی داشته باشد ، عشق ، حس زیبائی به انسان می دهد تا آنجا که همه چیز را زیبا می بیند . به چشم عاشق ، حتی خشت دیوارهای حوالی خانه معشوق ، آئینه های زلال و شفافی هستند که هر پگاه چهره‌ی محبوب را در آن ها به نظاره می نشیند و سرخوشانه از شوق زندگی سرریز شود
بلیطی میخرم و وارد سالن سینما می شوم ، آنچه که از ویژگی های این سینماهای قرون وسطائی است ، تعدادی پاکت تخمه در دست و بعضی هابا ساندویچ و شیشه نوشابه های خود در حال نشستن بر روی صندلی ها هستند ، اما آنچه بیشتر توجهم را به خود جلب می کند جوانی کتاب به دست است ، و اینکه انگشت سبابه اش هنوز لای برگهای آن کتاب جیبی مانده ، نشان می دهد که تا قبل از ورود به سالن سینما در حال مطالعه بوده ، با دیدن این پدیده زیبا دیگر احساس غریبگی نمی کنم ، گوئی در میان تعدادی از دوستان و نزدیکان خود هستم و طبق عادتی که از مدت ها قبل داشتم و هنوز هم ادامه دارد کنجکاو شده ام نام کتاب را بدانم ، شاید به این خاطر که آن کتاب را خوانده ام یا خیر ؟ و خوشبختانه قبل از خاموش شدن چراغ ها از روی جلد کتاب ، عنوان آنرا تشخیص می دهم ( امشب دختری می میرد ) نوشته داستان نویس نام آشنای کشورمان " ارونقی کرمانی " ، البته من این کتاب را قبلا خوانده بودم یعنی حدود پانزده سالگی خوانده بودم و از شما چه پنهان تا همین اواخر دنبال نسخه ای از آن بودم تا بار دیگر خاطرات پنجاه و پنج سال پیش را تجدید کنم ولی تا کنون تلاشم به جائی نرسیده . آشنایی بااین دوست کتاب بدست دران شب هیجانی وادامه این دوستی تا بامروز هم خود خود غنیمتی بود که بدست آوردم وتاکنون این دوستی ادامه دارد.
بالاخره چراغهای سالن سینما خاموش می شود که طبق معمول با سوت ممتد و هیاهوی تماشاچیان همراه می شود . پس از نمایش چند پرده تبلیغاتی ، فیلم شروع می شود و سکوت سرتاسر سالن را می پوشاند . در تمام مدت اکران ، احساس می کنم آنچه از من در سالن موجود است تنها مشتی پوست و استخوان است و روحم چون کبوتری سبکبال در آسمان پر ستاره زادگاهم در پرواز است ، بویژه پرده ای که وداع تراژدیک لیلی که حالا دیگر در محملی روی شتر قرار گرفته و آماده ترک دیار و البته دلدارش مجنون ، همراه با کاروان به دیار دیگر می باشد و این اتفاق رمانتیک وقتی به اوج خود می رسد که با آهنگ جانگداز کاروان کورس سرهنگ زاده همراه می شود :
ای کاروان .. ای ساربان .. لیل ثبت خاطرات ... دو
ای کاروان .. ای ساربان .. لیلای من کجا می بری
با رفتن .. لیلای من .. جان و دل مرا می بری
ای ساربان ... ای ساربان
لیلای من کجا می بری
لیلای من چرا می بری
و سرانجام پس از یکی دوساعت ، فیلم به اتمام می رسد و من هم با بقیه تماشاچیان سالن سینما را ترک می کنم و به محض ورود به خیابان متوجه می شوم که حالا دیگر سیاهی شب نیز به سکوت و تنهائی این لحظات اندوه بار اضافه شده ، و من که هنوز در چنبره صحنه های دراماتیک فیلم گرفتارم و تمام سلول های مغزم به جان هم افتاده اند ، حکم دیوانه ای را دارم که بدون اینکه هدفی داشته باشد ، و بداند به کجا می رود خیابان های خلوت آخر شب تهران را یکی پس از دیگری پشت سر می گذارم و این ترانه جانسوز را با خود زمزمه می کنم :
چون باد صبا در گذرم
با عشق و جنون هم سفرم
شمع شب بی سحرم
از خود نبود خبرم
رسوای زمانه منم .. دیوانه منم .

این فراق عاشقانه همیشه همراه من بوده وهست .

ارادتمند . محمد حسین نجفی

دوشنبه ششم شهریور ۱۴۰۲ 17:20 سید حسام مزارعی

یک خبر و زنده شدن خاطرات

یادایامی که درسده بهاری داشتیم
درمیان مردم خوب آشیانی داشتیم

در دنیای مجازی سیر می کردم و خبرها را می خواندم. خبری به نقل از رسول اسد سنگابی، ساکن آمریکا و اهل شیراز ، توجه ام را جلب کرد. متن خبر این بود که در تگزاس همین امروز قیمت برق ۶۰۰۰ درصد افزایش پیدا کرده و انتظار می رود که امسال به دلیل موج گرما مصرف برق شکسته شود. داشتم در ذهن خود مقایسه ای می کردم که ما در کشور خودمون طرح تشویقی مصرف صحیح برق داریم و تا الان خیلی ها مشمول این طرح های تشویقی شده اند.

اما موضوع دیگری که موجب شد بیشتر روی این خبر زوم کنم، گوینده خبر بود. این آقای سنگابی نوه حاج محمود سنگابی شیرازی هست در این میان به جهت اینکه محیط خَس خرمای ما و سادات، با صفا ترین و پررونق ترین و جنجال ترین خَس در منطقه بود و حاج محمود اسد سنگابی که از قبیله معروف شیراز بود و با سادات و ما ارتباط خانوادگی داشت و از قبل از انقلاب هر سال به ولات می آمد و خرماهای خودمان، و عیال سید محمد(سی محد) و عیال سیدعباس و یا سادات زیراهی که با لحسائیها ارتباط تنگاتنگ فامیلی و وصلتی دارند) را خریداری می کرد و به شیراز انتقال می داد و هر ساله که می آمد یک ماه می ماند و محل اسکانش هم خانه ما بود و هر چه خرما می خرید، نقدی بود.


اول برداشت خرما که می اومد کیف بزرگی پر از پول می آورد و خونه ما می گذاشت. اول صبح که می شد، عده ای مُخ بُر و کَلِه کش و زیر مُخ چین، جهت بریدن خرما از نخل ها راهی باغسون می شدند. صاحب باغ ها هم قبل از این که کارتن روی کار بیاید، خرما را در حلب های بزرگ بسته بندی می کردند.


از اول صبح حلب ها را کنار جوی حاج محدی برده و با ضربه های تیشه به حلب ها به صاف و صیف کردن آن ها مشغول می شدند. صدای پراکند حلب ها هم نوای خوش و با صفائی در فضای منطقه داشت وهم صدای درنگ و درنگ گوش خراشی ایجاد می کرد وعده ای هم که دکان داشتند و به صورت خرده خرما خرید می کردند با صدای بلند داد می زدند و می گفتند خُرمای سده پا وردار و جریان شبانه روزی قافله های بلوک زیراه وشبانکاره و حتی قافله قطار شتر با حمل خرمای عراق ازبندر ریگ به طرف دالکی/که ازسده و بنه می گذشت.
واقعا سده دراین فصل حال و هوا و فضای عجیب و منحصری داشت.

جو حاج محدی به شدت جریان داشت و بسیار با صفا بود و مملو از ماهی های ریز و دُرُشت و حتی در جاهایی که عمق آب ۳ یا ۴ متر می رسید. ماهی های پیر و بیست کیلویی هم یافت می شد و آبزیان مختلف دیگر مانند مارماهی و لاک پشت و مارآبی وخرچنگها_ وپرندگانی مانند غاز و مرغابی و اردکهای اهلی متعلق به مردم که از اول صبح وارد نهر می شدندعصر هم به خانه های صاحب شان بر می گشتند و قبل از ظهر که می شد گله های گوسفندان گاو و خَرِ زیر سایه نخیلات کنارجوی حاج محدی (گُهر) آمده و یا می خوابیدند. چوپان ها به صورت دایره می نشستند و دستمال چاسی خود را پهن می کردند و چاس نان و خرما و یا نان خرما و ماست نوش جان می کردند و قبراق شده و بعد از صرف چاس به شنا مشغول می شدند و حال و روح، تازه می کردند.

عصر که هوا رو به خُنکی می رفت گُله را جهت چرا به طرف چراگاه های هورهای بزرگ و کم نظیر سده و بنه حرکت می دادند که بسیار صحنه دیدنی و با صفائی جلب نظر می کرد.

محمد علی پور

پ.ن: دبستان بودم که نادر پسر بزرگ حاج محمود به امریکا رفته بود و از اول انقلاب هم همه خانواده آمریکا رفتند. تنها پسر دومش منصور نرفت. سال ۵۸ هم که حاج محمود یکبار به ایران آمد به دیدن پدرم و دیدن عیال سید محد و دیگران رفت و پس از مراجعت به آمریکا دیگر برن گشت.احتمال دارد که رحمت خدا رفته باشد

پ.ن2: در عکس ابتدایی،‌ دیوار خرابه هایی که دیده می شود خرابه های خانه حاج حسین گناوه ای و فرزندانش بوده است. به ردیف کنار نهر باصفا

پنجشنبه دوم شهریور ۱۴۰۲ 9:38 سید حسام مزارعی

اصل مهم در پساخوانش کتاب

بنام خدای دوست .

من کتابم . نوبت توست؛ مرا بخوان! خاطرتان هست وقتی کتاب به صفحه‌ی آخر خود می‌رسد و پایان؛ به قفسه‌ی چوبی کتابخانه می‌رود تا آن روز که شاید دست به دست شود و یا بازیافت!

در فرهنگ کتاب‌خوانی، شاید ما کتاب‌خوان‌های شناسنامه‌دار و حرفه‌ای داشته‌باشیم، اما این رفتار حرفه‌ای صرفا در خوانش است و پس از پایان کتاب، دوران تلخِ دوری و دوستی آغاز می‌شود.

اصل مهم در پساخوانش کتاب این است که:

کتاب مرا بخواند؛ به تک تک عبارت‌ها اجازه دهیم تا در خودِ واقعی نفوذ کند و مرا مورد تحلیل قرار دهد.

نفوذ و تحلیل به معنای تصدیق صفر تا صدی کتاب و تبعیت بی‌چون و چرا از گفتمان یک کتاب نیست، بلکه به این معناست که من پس از صرف ساعت‌ها و خوانش صفحات متعدد، باید آنچه را در مسیر خوانش شنیده‌ام و قابلیت ایجاد رشد و توسعه شخصی و فکری را دارد، به عرصه‌ی واقعی زندگی خود وارد و قدرت اثرگذاری و اثرپذیری را تقویت کنم.

نهایت اینکه:

پایان رابطه‌ی ما با هر کتاب، خواندن آخرین سطر آن نیست؛ باید به همان میزان به کتاب اجازه دهیم تا ما را بخواند و چاله‌های روانی و شخصیتی را مورد تحلیل قرار دهد.

هیچ رابطه‌ای تمام شدنی نیست؛ این یک اصل مهم است.

بیایید بیشتر با کتاب مانوس شویم. اوقات خود را برای چیزهای کم ارزش به هدر ندهیم .

برای خواندن کتاب و مطالعه بهترین وقت زندگی خود را صرف کنیم و‌ نه زمانی که انرژی کامل خود را به خاطر کارهای روزمره از دست داده ایم. این زمان وقت استراحت است . درود برشما

ارادتمند محمد حسین نجفی

🔰🌻🔰

پنجشنبه دوم شهریور ۱۴۰۲ 9:25 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)