مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

فالگوشک

درودها نثارتان

مهربان مدیر ووبلاگ نویسان گرامی.

🌹 فالگوشک 🌹

🍂🍂🍂🍂

واژه فالگوشک برای همگان آشناست، اما برای امروزی ها شاید لاشه مردارش مانده ودیگر کاربردی ندارد .

در دهه های شصت به پایین این کلمه فالگوشک بسیار طرفدار داشت و بین جامعه روستایی دشتستان بسیار پرکاربرد بود. البته فالگوشک فکر کنم درتمام ایران بنحوی باهاش آشنایی داشته باشند . اما امروزه با آمدن تکنولوژی های پیشرفته وامکانات لوکس زندگی و تغییر آداب ورسوم چندان مورد استفاده قرار نمی گیرد وشاید به فراموشی سپرده شده باشد . بهمین منظور خواستم انچه میدانم درمورد این واژه مقبول قدیم بنویسم تا درآرشیو آقا حسام بیادگار بماند . البته بعید نمیدانم شاید هم دیگران نوشته باشند .

بله درسنوات قدیم اگر کسی مسافری در راه داشت یا قصد نامزدی و خواهانی داشت و یا چیزی را گم کرده بود وهر مطلبی که براشون به ظاهر قابل پیش بینی نبود، به فالگوشک روی می آوردند، بدین شرح که فردی را برای نیت خاصی می فرستادند برود پشت در حیاط منزل همسایه و یا اگر درب حیاط نداشت میرفت تا پشت در خانه به طوریکه کسی از اهالی خانه او را نبینند. بعد گوش فرامیداد به صحبت اهل آن منزل، با شنیدن اولین جمله افراد آن منزل آنرا به خاطر می سپرد و بااحتیاط که کسی اورا نبیند خارج میشد ومی آمد منزل وآن جمله را که شنیده بود نقل میکرد .

یکی از بزرگان ودانایان آن منزل که دارای سابقه و تعبیری بود، آن جمله را وارسی میکرد و تعبیرش را برای دیگران می گفت. و جمع می پذیرفتند. حال چه خوب باشد و چه بد .

بعنوان مثال یکی از فالگوشک هایی که شخصا خودم انجام دادم اینطور بود که مرا فرستادند درب منزل همسایه برای فالگوشک. بعداز توجیه رفتم درب منزل همسایه ، گوش فرا دادم.

زمان برنج درآوردن تو پاتیل بود. صدای تق و توق اسوم و پاتیل به گوشم رسید. یه مرتبه بچه اومد گفت دی والا خیلی گشنمه، دیش وش گفت صبر کن، می مهلت نی .

من همین چند کلمه را به ذهن سپردم وفوری آمدم وبیان کردم .

بزرگ آن خونه بعد از کمی تامل لبخند زیبا و باوقاری زد و گفت خیلی خوبه ومبارکه. فقط نباید اشتو کنین یعنی شتاب نکنین .

گویا قرار بوده بچی همسایه بره خواستگاری و اون دختره هم خیلی دلش اونو میخواسته وچون کمی دیر شده بود ، رفته بودن بسراغ فالگوشک .

القصه دیری نپایید که خانواده پسر رفتند خواستگاری دختر وهمه چی ختم بخیر شد .

واون زن وهمسر هنوز هم زنده و در قید حیاتند .

ببخشید . یادآور میشم اگر بعضا فردی که رفته بود برای فالگوشک ، چنانچه توسط اهالی آن منزل او را می دیدند چندان بدل نمی گرفتند و برایشان خیلی مهم نبود. حال آنکه اگر امروزه کسی مخفیانه در حیاط یا منزل کسی دیده شود، افراد اون خانه بسیار ناراحت، معترض وشاکی خواهند شد. بقیه اش باشما .

اگر ناقص ویا کامل ننوشته ام ببخشید .

ارادتمند

🙏🏽 محمد حسین نجفی

🙏🏽

🍂🍂🍂🍂🍂🍂

دوشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۳ 19:16 سید حسام مزارعی

"یادی از آن کوچه بن بست"


پنجره اتاق سونوگرافی باز است و زمان اذان ظهر
طبق معمول روال چند ماه گذشته و احتمالا از بلندگوی بانک روبروی مان که همسایه بیمارستان سعدی( شهید فقیهی) است!! و به فاصله چند متر اذان شروع به پخش شدن می کند:
پنجره را می بندم تا بسامد صدا معمولی شود ولی پنجره خاطرات آن کوچه بن بست ناخودآگاه باز می شود:

دهها سال آن کوچه بن بست از دو سو مخاطب دو گونه اذان بود: سه بار در شبانه روز ، تقریبا بدون وقفه و منظم و کم و بیش همزمان با هم!

ته کوچه عمویی بود با صدایی پر انرژی و با حداکثر سرعت مجاز و کمی تحکم آمیز و از پشت بام خانه شخصی که انگار اصرار داشت به جان مخاطب بقبولاند که" شک نکنید که محمد فرستاده خداست..: اشهد ان محمد رسول الله"

روبروی ایشان و به فاصله چند ده متر بعد از ورودی کوچه ی نه چندان عمیق بن بست، مسجد اصلی محل بود و عموی دیگری با صدایی ملایم، دلنشین و یکنواخت که انگار می خواست بگوید: ببین به نظر من محمد فرستاده خداست تو چی فکر می کنی؟!
و نوعی آرامش خلسه آور در آن صدا بود که دلت می خواست باور کنی قبل از آنکه به آن فکر کرده باشی!!

البته امروز هر دو عمو از درگاه واقعه ناگزیر گذشته اند - بی جایگزین -!!

دکتر عبدالرحمن بابااحمدی

یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳ 22:7 سید حسام مزارعی

سَیری در خشَم کانه

سربالاییِ منتهی به خانه ی پدر بزرگِ رحیم، خاطرات زمستان های "هفته بارِ" روستا را در ذهنم زنده می کند. روزهای لیز خوردن و افتادن و به زحمت بلند شدن، تا جایی که لباس های شُل و گِلی ام، کفر مادر را در می آورد :
"از سرِ شب تا دمدمه های صبح یکریز باران باریده است و "غُناهِشت" آب های درّه ی فصلی تا نیمه های شب توی گوشم پیچیده است. سوزش سیاهیِ "دیدکِ" چراغ "موشی" را که اواخر شب با آخرین قطره ی نفت به پت پت افتاده و روشنایی ضعیفش را از روی "هرَس" های چسبیده به سقف اتاق برچیده هنوز توی دماغم حس می کنم. با صدای پای مادر که به اتاق بر می گردد لحاف قرمز نیمدار را روی سر می کشم تا خود را به خواب بزنم. با آن که می داند به روی خود نمی آورد. منتظر می مانم تا خواهرانم یکی یکی بیدار شوند و به تاسّی از مادر به نماز بایستند. روشنایی روز از لای درزهای چوبی درِ اتاق به داخل می تابد و چشم هایم را می زند. جیک جیک "گُجیک" ها از لابلای شاخ و برگ ها فضای سرد و ساکت نخلستان را از خواب زمستانه بیدار کرده است. چشمان مادر را می پایم تا با پاهای برهنه از مسیر پشت دیوار بلند کل عباس خود را به سرازیری منتهی به درّه برسانم. راه باریکه ای که شباهت زیادی به شیارهای "بُز رو" دامنه های کوهستان دارد.
با آن که باران تا حدودی "بُرگُش" کرده تا برسم پای درّه چند بار سُر می خورم و اُفت و خیزها را به خاطر دیدن آب های گِل آلود به جان می خرم. نگران بازخواست مادر هستم که ناچار است در این سوز و سرمای بی پیر، لباس های گِلی ام را بیرون بیاورد و از فرق سر تا پشت پایم را با آب نیمه ولَرم چاه، غسل "تعمید" دهد.
آب درّه تا نیمه های سرازیری بالا آمده است، جوری که خانه های اطراف را تهدید می کند. نزدیک شدن به آن دلی می خواهد که از زندگی سیر شده باشد. بزرگترها قبلا آمده اند با پالتوهای نخ نمای کهنه ی سربازی و پاچه هایی که تا بالا کشیده شده اند. آن سوی درّه نیز عده ای به تماشا ایستاده اند. هیاهوی نامفهومشان به زحمت به گوش می رسد. بخارهای سفیدی که از دماغ ها بیرون زده، گرمای ملایمی به چهره های نیمه سوخته داده است.
"نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک/ چو دیوار ایستد در پیش چشمانت..."
زنده یاد اخوان ثالث

از کتاب در دست چاپ "سَیری در خشَم کانه" بازه ی زمانی ۱۳۳۰ تا ۱۳۴۰
محمدرضا فقیه الاسلام

:/

چهارشنبه شانزدهم آبان ۱۴۰۳ 22:9 سید حسام مزارعی

گفتی که پیر شوی ای پدر بیا

عصر ۱۲ آبان ۴۰۳:

متولد ۱۳۰۵ است با حدود ۱/۸۰ قد و نه چندان خمیده، با ابهتی خاص نواحی آذربایجان و صدایی دلنشین، آرام و دوبلوری!!
سال ۲۹ برای ادامه تحصیل به آلمان رفته است:
پدرش از دوستان و همراهان پیشه وری بوده در غائله آذربایجان ولی خود را از هر ایرانی ای ایرانی تر می داند.
برای راه رفتن و از تخت بالا و پایین رفتن نیاز به کمک ندارد.
تنها آمده است و چه اعتماد به نفسی آنهم در حدود ۹۸ سالگی یا شاید دیگر نتیجه برایش مهم نیست.
حرکاتش کند است ولی انگار آن را در ظاهری از طمانینه پوشانده است:

نه مشکل قلبی- ریوی دارد نه چربی، نه قند و نه بیماری خاص دیگری
ولی پروستات به شکل بی رویه ای بزرگ شده و او را به دردسر انداخته است.
اگر پروستاتش با موفقیت عمل شود باید مرز ۱۰۰ سالگی را به راحتی رد کند، با همه این شانسها در عین حال که از زندگی راضی است انگار از آن خسته شده است و در انتظار رسیدن خط پایان است!!

همزمان که میخواست خداحافظی کند این بیت شعر را برایمان خواند:

گفتی که پیر شوی ای پدر بیا
نفرین که در لباس دعا کرده ای ببین!

دکتر عبدالرحمن بابااحمدی
متخصص رادیولوژی و سونوگرافی شیراز

🍂🍂🍂🍂🍂

دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳ 21:7 سید حسام مزارعی

همیشه همراهمی مادر

❤️
درودها نثارت
به یاد همه مادران عزیز.
مادرم همیشه می خندید
، نیز گاهی هم از نداری وکمبودها وسختی های زندگی دلگیر بود وبق میکرد ، وقتی تو خودش نبود خودرا به کاری مشغول میکرد وزیر لب چیزهایی می گفت که ما درکش نمی کردیم .

تا آنجا که به یاد دارم مادر همیشه درحال انجام دادن کاری بود. هیچوقت خدا نشد که قبل از ما از خواب بیدار نشود. اول از همه حیاط را جاروب میکرد، در کله مرغها را وامیکرد به آنها آب و دانه میداد و باجمله بیچ بیچ بیچی مرغها وخروسها پرواز کنان به سوی آب و دانه می امدند ، دیدن خروس ومرغها درآن حالت صفایی داشت ، خروس گل باقلی گپو باغرور سرش را بالا نگه میداشت تا بقیه خانواده بخورند وسیر شوند ، برای خودش آغایی میکرد . بعد مادر سراغ گاو ها میرفت وبعد از دوشیدن بند پای انها را باز میکرد وگاوها هم با یک بوره از تو فده خداحافظی میکردند و بعد که درب حیاط را مادر باز میکرد، باکمی بدرقه به جمع گاوهای دیگر ، به گابون محل ، محمد رضای بارونی سپرده می شدند ویه صدای خوش و بشی با اون صدای رسایش که باهمه داشت وبگوش میرسید .
مادر بعدش می آمد کمی خرما هم کنار در حیاط برای جونور ها ازجمله سگ ها میگذاشت این عادت دایم وهمیشگی اش بود ، خیلی دوست دار حیوانات بود و بعنوان صدقه ودفع قضو بلا میداد .
بعدش سطل آبی هم از چاه می کشید وجلوی سکونی می نهاد ، بنده خدا ازبس درگیر بود که اغلب نمازش قضا میشد وتو دل خودش ازدست ما بچه ها وبوا یه منگه یلی هم میدا،
تا اینجا کار ما بچه ها ری تمپلی یا توکپر یا تو خونه درزمستان تو جامون غلطه پلیک میکردیم وحاضر نبیدیم یه دسی نهای دیمون بیاریم . خودش به تنهایی این کارهای روزانه را انجام میداد ویواش یواش با قربون صده و بعضی وقتها هم بامنگه درنگ ازخواب بیدارمون میکه ، بیزونه خوشم جامونه جعم میکه . دولهارا آب می کرد، صبحانه را حاضر میکرد،نان تازه نم زده می نها تو تویضه همراه باخاگ یا شوم سرده دوش که بالای سرمون ری تنپلی مینهادن تا خنک بمونه خلاصه هیچوقت نان خالی بهمون نمیدا د هر وقت که هیچی نبی حتما یه چنگالی درست میکه وبعد راهی مکتب یا مدرسه مون میکه . ما که راهی مدرسه می‌شدیم، زنبیل برمی‌داشت و میرفت سر دکان ها ی محل چیزهایی را که برای نهار وشام همان روز نیاز داشت می‌خرید و می‌آمد و شروع به آشپزی می‌کرد. بوی خوش غذاهایش آدم را مست می‌کرد. عصرها هم چای داشتیم با انواع و اقسام چیزهایی که درست می‌کرد.
مادر موهای سیاه قشنگی داشت. همیشه لباسهای پاکیزه وساده می‌پوشید. هیچ‌وقت به یاد ندارم که سیاه پوشیده باشد، مگر در مراسم عزا. باحترام کسان وبستگان ودرزمان معین وبعد از پند گیری دوباره لباس شاد خودش را می پوشید .
صدای رادیو وقتی که آهنگ پخش می‌کرد همیشه در خانه طنین انداز بود. وقت‌هایی که کار می‌کرد ، خودش هم می‌زد زیر آواز. وشعرهای مخصوص خودش را میخواند.
وقتی دلش گرفته بود می‌خواند: فلک دادو فلک صد دادو بیداد فلک تخت سلیمان داده برباد
سلیمونی که حکم از باد میداد خودش میدید که تختش می برد باد.

❣️🌹
وقت‌هایی هم که شنگول بود می‌خواند. لالایی میخواند ،فایز میخواند،سرون یاسرود میخواند .
من همه‌ی شعرهایش را حفظ بودم .
توی خانه ما همیشه دعا وثنا و قصه وروات بود. و مادر عاشق کتاب خواندن من بود. برایش جزمک وقصه موش و گربه وبعد کتابهای مدرسه وحیدربک وفلک ناز وخسرو شیرین میخواندم واو بادقت گوش میداد ، حافظه خوبی داشت ،
شب‌ها هم می‌نشست به بافتن و دوخت دوز ووصله پینه لباسها یمان در همان حال به داستان شب رادیو گوش می‌داد.
بعضی شب‌ها هم همگی به مهمونی قوم و خویشا می‌رفتیم و خیلی کیف می‌کردیم. یامهمانی داشتیم یا سردر گرمیهای دیگر.
☘️☘️
ماهی یک بار یک خانم آرایشگر خانگی می‌آمد به خانه و دستی به صورت مادر می‌کشید. این موقع‌ها مادر مثل ماه می‌شد.

مادر حواسش به همه چیز بود. به سلامتی‌مان، به درس و مشق‌مان، به عشق‌های نوجوانی و جوانی‌مان.
من هیچ‌وقت گریه‌اش را برای نداری ومشکلات زندگی ندیدم. جز درازدست دادن عزیزی . روی صورتش دو شیار خنده بود که روز به روز عمیق‌تر می‌شد و چهره مهربان‌تری به او می‌داد.
سالها بعد که همه‌مان رفتیم سر خانه و زندگی خودمان، هر وقت مریض می‌شدیم یا دلمان از عالم و آدم خون می‌شد پیش مادر می‌رفتیم. او هیچوقت از مریضی‌مان سوال نمی‌کرد، اما آرام و بی‌صدا می‌رفت توی آشپزخانه و یک قوری برمی‌داشت و مشتی گل گاو زبان و کمی لیموعمانی خردشده و چند دانه‌ای هلحح در آن می‌ریخت و آن را پر از آب جوش می‌کرد و ده دقیقه بعد در استکان‌های کمرباریک با نبات برامان می‌آورد و هنوز استکان تمام نشده، مریضی ما هم خوب می‌شد. فرقی نمی‌کرد سردرد داشته باشیم یا دل پیچه و تهوع یا تب و لرز یا سرگیجه.... همان استکان گل گاو زبان حالمان را خوب می‌کرد.

حالا مادر نیست. توی گنجه خانه ما گل گاو زبان همیشه هست. اما دیگر حال مرا خوب نمی‌کند. خوردن و نخوردنش فرقی نمی‌کند. فکر می‌کنم گل گاو زبان‌های الان تقلبی شده، یا شاید مادر همراه با آن چیزی درون قوری می‌ریخت، چیزی نامرئی، چیزی که بوی عشق و سلامتی می‌داد. راستی هیچ‌وقت از او نپرسیدم گل گاو زبان را از کجا می‌خرید و چه طور دم می‌گذاشت که انقدر شفادهنده بود.

✍ همیشه همراهمی مادر
محمد حسین نجفی

🍂🍂🍂🍂🍂🍂

دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳ 21:5 سید حسام مزارعی

به انتهای شب سفر می‌کنم...

به انتهای شب سفر می‌کنم
سلین هنوز آنجا نشسته و چپق می‌کشد
سرم را میان دستانم می‌گیرم
از باغ کلمات عبور می‌کنم
و از تاریخ
که تکرار مکررات کردار آدم‌هاست

سلین چپقش را می‌کشد
من با پای پیاده به سطرها می‌زنم
از جنگ‌ها از روسپی‌خانه‌ها از فقر و فلاکت‌هاش به تنگ می‌آیم
از دست مادام هِروت بغض می‌کنم
به "سووشون" پناه می‌برم
زری را می‌بینم در بیراهه‌های زندگی
به مرگ چنگ انداخته
از زن بودنش عبور می‌کند
و پیامبری می‌شود
تا ایل و تبارش را نجات دهد
از جنگ گریزان است
اما به ناچار جنگجو می‌شود
ترس را در شیشه‌ی نمک می‌ریزد
جدال را در جیب‌هاش
قدرت را در مشت‌هاش
و به یاد تمام سیاووش‌ها شیون می‌کند

به ابتدای شب برمی‌گردم
سلین چپق می‌کشد
من سیب سرخی گاز می‌زنم
دیگر نه از دست سنبل‌طیب کاری ساخته‌س نه گل گاوزبان یا حتی قرص‌های مخمر آبجو
دلم از ملالت زندگی و آدم ابوالبشر می‌گیرد
و خُلقَم تنگ می‌شود

دست می‌برم به "آدم‌های روی پل"
ورق می‌زنم
"مدینه فاضله
شکنجه
انقراض قرن
قرار بود حقیقت زودتر از دروغ
به مقصد برسد
قرار بود دیگر بدبختی‌هایی مثل جنگ و گرسنگی پیش نیاید و...
به پیاز می‌رسم
که وجودی‌ بی‌تناقض دارد
و پدیده‌ای‌ است موفق
برخلاف ما آدم‌ها
که در وجودمان بیگانگی و وحشیگری‌ست که پوست به زحمت
آن را پوشانده‌ است"

به آشپزخانه می‌روم
آش شله قلمکار می‌پزم
به آدم‌های روی پُل تعارف می‌کنم
بعد آن‌ها را به سوگ سیاووش می‌نشانم
و دوباره به انتهای شب سفر می‌کنم.

ساره نجفی


🍂🍂🍂🍂🍂
مادام هروت: شخصیت زن سفر به انتهای شب سلین
مدینه فاضله، شکنجه، انقراض قرن، پیاز: نام اشعار آدم‌ها روی پل شیمبورسکا

زری شخصیت زن سووشون

شنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۳ 18:43 سید حسام مزارعی

بوی دل جا مونده

بابامو که دریا برد، من موندم عنهو خارَک نرسیده. برام موند،لنج زه وار در رفته ی بابا ، چنتایی نخل وننه م که چی چشام میخواسمش. اولای زمسون ننه م گفت :ممو تاوسون که بشه همچه که رطبا از بالای نخلا شکم بندازن وبفهمُم بارشون باره و حکم خدا تورت چند باری پُر وپیمون گیر کنه به گَل ماهی، دس زبیدو را میذارم تو دستت تا نگی ننه م ویرش بهِم نی و روشو کرده اون ور که آتیش جونومو نبینه و بوی جزغاله ی دلمو نشنفه. با خاله تم گپ وگفت کِردوم اونم بنده ی خدا گفت کی بهتر اَ ممو که هم پاره ی تنِمه همیَم زبیدو عین چشاش میخواش. تو دلم گفتوم آی قربون زبونت ننه .کله ی سحر که زبیدو اومد کمک خاله ش تنورو تش بندازه و براش چونه بگیره، هی نگامو روی سِپ ودِپ گونه هاش سِروندوم و با نیش و لبخند رو لبام براش خط ونشون کشیدوم که یه جور حالیش کنُم کار تمومه، و اون هی ابرواشو بالا وپایین کِرد و لباشو گزید که بهم بفهمونه خودوم میدونم برو پی کارت،. یه راس رفتوم زیر نخل بزرگو دراز کشیدوم و گمپِ گمپشو نگا کردوم وگفتوم خدا یا شکرت. پام رو زمین بود وسرُم تو هوا و نه خدارو بنده بودُم نه بنده را جوابگو. دلُم میخواس خووم بورَه وپاشُم بگن ممو تاوسون شد کجایی؟ هنوز زمسون مونده بود که انگا تش دلُم افتاس تو دشتسون و جرون گرما واویلا شد و انگا پس فردا خرما پزونه. واسه همینم تن نخل بزرگو خاریده بود وگول گرما را خورده بود و شروع کرده بود به تجه زدن. و قتی نگاش کردُم پریدُم بالا و پا پتی دویدوم تا پیش ننه وگفتُم ننه مشتلُق نخلامون زاییدن و خارکا سر زدن. ننه زد تو سرش وگفت ممو لال بشی، بیچاره شدیم. وقتی ایوقت سال نخلا بترکن یعنی سال ساواس یعنی واویلا، یعنی خرما بی خرما و ماهی بی ماهی، نحسیش و اومد نیومد و بد یُمنیشم جای خودش. مگه خدا خودش رحم کنه. هی زد تو سرش و هی مو انگا افتاده بودم تو تنور وگُر میگرفتُم. انگا زبیدو سنگ قپون باباشو ورداشته بی وهی میزد تو سرُم. انگا مشلمون شده بود، بهار بی بارون رفت، علفا پوار شدن وپرزیدن، خارکا نپخته ریختن و تابسون نرفته، شد جنگ و گرومبه ی توپ و قرُمبه ی طیاره و چش باز کردُم جبهه بودُم و جبهه را ندیده گیر عراقیا افتیدُم و نه نامی ازم موند و نه نامه ای ازم رسید و نه خبری و شدم مفقود تا هش سال و شش ماه ودوازده روز . حالا سه روز بود اومده بیدوم و خرد ودرشت آبادی را دیده بیدوم اِلا زبیدو که ننه م نه حرفشو میزد و نه نشونیشو میداد تا اونروز که از برازجون ماشینی اومده بود و کنار تنور ننه یکی وایساده بی عنهو زبیدو و یه بچه بغلش بی ویکی دنبالش. ابرواش گره خورده بود و لباش میلرزید که یه جور حالیم کنه ممو فکر کردیم مُردی. نگاش نکردُم و لبامو گاز گرفتُم که بگوم خودوم میدونُم. کف دسمو گذاشتم روی روسریش وپشت دسمو بوسیدوم. شب که میخواسوم بخووم پشت دسوم بوی رطب ترشیده میداد وکف دسوم بوی دل جا مونده!.؟


بهروز حسینی

شنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۳ 18:41 سید حسام مزارعی

«یک تا هیچ یا یک تا....»

«یک تا هیچ یا یک تا....»

🍂🍂🍂🍂🍂

گزارش اولین نشست «خاطره در خاطره و شعر محلی» دوستانی از یک گروه واتساپی


از آنجا که این نشست با دوستانی صمیمی و برآمده از دل «باران»،اکنون تناسبی با انجمن باران ندارد...و همچنین این نشست رویکردی نو با خروجی متفاوت از نظر محتوی و فرم برگزاری بود،من،اشاره به «باران» را در پرانتزی مهجور وا می گذارم و با عشق و امید به همین عنوان پیش یاد شده که برای خودش هویتی سوا بسازد،به آنچه آن شب گذشت می پردازم.

***
پنجشنبه،دهم آبانماه سال1403خورشیدی- آنگاه که خورشید صبحگاهی،از شمال شرقی مشرف به ولایت،و از بالای تاج قله ی «گیوه پا»(برنجک کُچکو)،سر به در آورد و تابش به آینه ی «بواکوسه» گرمی و نور آغاز کرد(این پاراگراف های جغرافیا،ریاضی،نجوم و نام مکانی-وامی از آقای حسین نظری فرد است)،می گویند:دیده اند مردی را که آمده حیاط باغ موزه نشان را گشوده....آب و جارویی زده...دایره وار صندلی ها چیده...خرما در دیس آغشته به شیره ی پنجه لیس چیده...آش و نانی به تعداد۱۲ نفر ابتیاع کرده....میوه ها شسته و....
به خویش پرداخته و روز تمام به انتظار بوده تا شب فرا برسد.شب،که فرا برسد،سلطنت تاریکی آغاز می شود....باید چراغ فراهم آورد به تیغ فتیله،که بر گلوی سیاه خروس غروب،خون نور جاری کند به اندک...
و آن مرد،این نیز فراهم کرده...شاعرانه جایی در حیاط به موسم هوایی که امیدوارم مشدد شود این،باز و باز و بازها هم...

شب شد.ابر بود،ماه نبود!...یکی یکی آمدیم...بر صندلی ها نشسته،با جمعی کوچک که قطره در برابر دریا بود،این نشست با غمانه نشستی درست آنور خیابان به یادِ غروبِ «زهره ی بی غروب» بانوی رفته به دورترین کهکشان خدا...فرهنگیِ با فرهنگ و فرهنگ در فرهنگ و بزرگ نامی اهل و طایفه به کثرت ستاره در همان کهکشان...اونجا در آرامش ابدی باش و نور بفرست به قلب «نیکا»ی نوه...که زندگی همین است و «مرگ آدمی خوار» است...

من شروع کردم،با:شعر محلی:«افتو بفته تو کل دشو،چه ویمو؟»....حاج سید قاسم موسوی(با شناسه ی همکلاسی در سلام بر۳۱/به قول مهندس نظری فرد)،به بیان سه خاطره با همون استادی در فن بیان شفاهی استارت کیف و حظ پاشی را زدند...در میان جمع،شیر آهن کوه مرد بانویی مهمان بود(خانم دکتر مهتاب زارع)،که قصه ی سور رئالش را با بیسی رئال(اشاره به کتابخونه ی همسایه و فامیل برادران حاج اکبر بابا احمدی و دکتر بابا احمدی داشته-و ایشون در زمان بچه گی به همراه دختر خانواده،زنده یاد «نرگس» به اون انباری کتاب می رفته اند و...)برامون خواندند و لذت بردیم.مهمان جوان و ژورنالیست فعال،جناب آقای «احمد خواجه حسنی» نیز با متانت و سبک خاصی از ادبیات گفتاری،به بیان خاطره ای فنی از پرونده ای مربوط به شورای شهر و حق آلاینده(اگر اشتباه نکنم) در حوزه ی کاری و نقش خودش در برگشت روال صواب و...پرداختن.جناب «علی خان غلامی/خان بزرگ»،به خاطره ای از زمان کاری خودش و اعطای وام به روستائیان و ماجرای طنزوک کلت در دست مامور بی مامور امنیتی حمل پول پرداختن و لذت بردیم.جناب مهندس«یدا...محمدیان» دو سه خاطره کوتاه از زمان تحصیل خودش از برازجان تا کازرون و خوانش شعری در قالب سپید از یار همیشه همراه،خانمش سرکار خانم «ساره نجفی» پرداختند و هر دوانه مورد تشویق قرار گرفتند.جناب افشار،کسی که خودش مبدع و پیشنهاد دهنده ی برگزاری این نشست بود و آخرین نفر تشریف آورده بودند،چند خاطره ی شیرین و خینین(کبوتر سر بریده در شلوار!) بیان کردند و لذت بردیم....جناب آقای غلامرضا باقری،که به همراه خان پسرش علیرضا باقری،تازه معلم و فرهنگی مهمانان بار اولی بودند،به بیان خاطره ای از زمان تحصیل و چالشی که با یکی از معلمان داشته و سالها بعد همون معلم در بانک دوباره با هم مواجه می شوند پرداخت.
برادر زاده(اکبر رهنورد) عزیز و همیشه در کنار عمو هم تشریف داشتند...به همراه باقری کوچک عکس می گرفتند(با کیفیت نازل !/شاید به خاطر کمبود نور و فضای بیرون باشد،بعضن از بزرگترها پذیرایی می کردند)... آخرش هم آن مرد(خودش/حسین نظری فرد)...صاحب عمارت،میزبان،همه چیز با خودش...رابینسون کروزوئه ی صحرا،مهندس،طبیعت دوست و هنوز ژنرال مآب،به ذکر برجستگی هایی از زندگی دانشمند خودساخته «ننه دی مش خورشید» پرداخت و سخت مورد توجه قرار گرفت.امیدوارم کسی از قلم نیفتاده باشه،مثل این که داشت یادم می رفت بگویم شعر محلی «گندم» سروده ی دکتر «سیروس عباسی» را نیز با صدای دلنشین خودش پخش کردیم و ازش یاد کردیم(و همینجا ازش بخاطر شرکت مجازی در نشست تشکر داریم).می خواهم تشکر کنم از تشریف فرمایی دوستان...می خواستم ممنون باشم از آنها که نیت آمدن داشتن و به ضرورتی نتوانستند تشریف بیاورند.و تشکر ویژه تر دارم از آنها که نباید می آمدند و نیامدند الحمدا....در آخرش خان فرمودند:بعضی هم با حیاط و خانه قهر بودن و الا با «حسین» مشکلی ندارند، و نیامدند حداقل موزی،سیبی،انگوری،آشی آشتیِ مجددی خدمتشون باشیم!

به خدا می سپارمتان،از انتهای اولین نشست تا هیچوقت دیگر(ممکن است پروژه شکست بخوره) و یا فرط فرط نشست پشت نشست و خاطره در خاطره در خاطره در خ ا ط ر ه تااااا هزار.
عکس ها هم که متاسفانه کیفیت شان خوب نیست! از آفتابه آبی می خورم یکی دوتاش میزارم اشتراک


............................

علی حسین جعفری(بیدل)

🍂🍂🍂🍂🍂🍂

شنبه دوازدهم آبان ۱۴۰۳ 18:39 سید حسام مزارعی

۱ نوامبر ، روز مؤلف و تشویق نویسنده گان و پژوهش گران به تألیف

احمد خواجه حسنی

ضمن گرامی داشت ۱ نوامبر ، روز مؤلف و تشویق نویسنده گان و پژوهش گران به تألیف، یک اصل مهم که در طول تاریخ نویسنده گی و عرض جغرافیای اندیشه ورزی به اثبات رسیده ، این است که کلمات فراتر از انتقال اطلاعات ، هم چون موجوداتی جان دار عمل نموده و عملاً قدرت دارند و بسته به مؤلفه هایی از قبیل هدف یا اهداف نویسنده و نحوه ی کاربست و زمان به کارگیری ، قادرند اثر گذار نمود پیدا کرده و تحولات شگرفی را در برخی عرصه ها رقم بزنند که این مهم در نوع خود از اهمیّت نویسنده گی (به معنای وسیع کلمه) و به طور اخص، حسّاسیت و دقّت نظر نویسنده در انتخاب کلمات و واژه ها دلالت دارد، در همین راستا چارلز بوکوفسکی می نویسند که، "ما به همین راحتی با یک کلمه یا یک جمله، می‌توانیم مردم را از بهشت خودشان بیرون بکشیم و این واقعاً بی رحمانه ترین کاری‌ است که انجام می‌دهیم"، بنابراین، کلمات نظام فکری ما هستند و از این حیث، ما جهان پیرامون خود را به وسیله‌ی همین کلمه‌ها برساخت می‌کنیم، پس بایسته می نماید، در ساحت اجتماع، با شناخت و آگاهی از مناسبات اجتماعی و مطالبات فکری و زبانی مردم، به کار بردن کلمه‌ها در هر نوع جستار و نوشتار را جدی گرفت و با بهره برداری عالمانه از کلمات، با چاشنی انصاف و پیوست عدالت، فضیلت آگاهی بخشی به جامعه را پاس داشت،«به کلمات احترام گذاشت و توجهی تقریباً بیمارگونه به تفاوت های ظریف معانی آن ها داشت»، این نکته به ویژه در شرایط امروزی جامعه ی ما که مدام درگیر بحران های داخلی و چالش های منطقه ای و فرامنطقه ای است بسیار حائز اهمیت می نماید ، این که کجا ، چگونه ، به چه نحوی و با چه نیّتی از کلمات به عنوان چوب جادویی استفاده نموده و در چه مسیری کلمات را خرج کنیم، مسئله ی به غایت مهمی است، در این بین امّا شوربختانه عناصر وابسته به برخی جریانات و گروه های سیاسی درون کشور با اهدافی مختلف ، نابخردانه و بدون توجه به شرایط منطقه و جهان و بی اعتنا به زیست اجتماعی و زیست فکری جامعه، با اتخاذ مواضعی وفاق ستیز و جامعه گریز، با گفتن و یا نوشتن برخی مهملات و خزعبلاتی که منشأ از ذهنی بسته و محدود است به تولید زباله های فکری در جامعه مبادرت دارند و مهم ترین کارکرد اجتماعی عینی آن ها، مجیز گویی برخی اصحاب قدرت است! که ابراز وجود نامبارک این عناصر در نوع خود تهدید بالقوه ای برای امنیّت عمومی و منافع جمعی است چرا که به تعبیر ایوان کلیما ، "زباله های فکری از زباله های شهری خطرناک ترند" ، در این مقطع، انعقاد پیمان منع گسترش مواضع وفاق ستیز و متعاقباً خلع سلاح تولید کننده گان زباله های فکری در هر مقام و منصبی با هر طرز فکر و نگرشی، ضرورت دارد.

جمعه یازدهم آبان ۱۴۰۳ 11:19 سید حسام مزارعی

کتاب «ژاک قضا و قدری و اربابش

✍️ چند صباحی را با داستان های ژاک و اربابش و قصه های تو در تویش گذراندم و امروز به پایان بردم.
کتاب «ژاک قضا و قدری و اربابش» به قلم دنی دیدرو ( فیلسوف، رمان نویس، نمایشنامه نویس و یکی از چهره های برجسته جنبش روشنگری فرانسه در قرن هجدهم میلادی) و مترجمی مینو مشیری، داستانِ نوکر و اربابی است که در حال سفر باهم گفت‌وگو می‌کنند. نامِ نوکر، ژاک است و ارباب، نامی ندارد. ژاک مردی پُرحرف و خوش‌صحبت است که اگرچه شرقی نیست اما از یک‌طرف یادآور شهرزادِ قصه‌گو و از طرفی یادآور سیاه‌های نمایش‌های سیاه‌بازی است و در کُل، تجسمِ همۀ دلقک‌های رند و در عین حال ساده‌دل نمایش‌ها و حکایت‌های قدیمی‌ در سراسر جهان؛ همان‌ها که چندان آداب و ترتیبی در صحبت نمی‌جویند و این‌گونه پتۀ جهان و مردم جهان را بر آب می‌اندازند و لاپوشانی‌ها و ریاکاری‌ها را با طنز و شوخ‌طبعی برملا می‌کنند. از طرفی ژاکِ کتاب «ژاک قضا و قدری و اربابش» معتقد است جهان و کارِ جهان دستِ ما نیست، پس سخت نباید گرفت و باید پیروِ هرچه ‌پیش ‌آید خوش آید زندگی کرد. او زیردستی‌ست رند و بامزه که ساده‌دلی و شیطنت را با هم دارد.
ژاک و اربابش در ابتدای رمان مشغول مکالمه‌اند که حرف به تیر خوردن ژاک در جنگ و عشقهای او کشیده می‌شود و ژاک شروع می‌کند قصۀ عاشقی‌هایش را برای ارباب شرح دادن اما قصه مدام قطع می‌شود، داستانی وسطِ داستان دیگر می‌آید، راوی در میان این داستانها مداخله می‌کند و بین راه پای کسان دیگری هم به مکالمه‌های ژاک و اربابش باز می‌شود و آن‌ها نیز قصه‌ها و حکایت‌های خود را نقل می‌کنند و این‌گونه کتاب «ژاک قضا و قدری و اربابش» به شیوه قصه‌‌درقصه پیش می‌رود و نقل حکایت عاشقی‌های ژاک مدام به تعویق می‌افتد، همچنان که نقل تولد راوی در رمان «تریسترام شندی» لارنس استرن.
دیدرو در کتاب «ژاک قضا و قدری و اربابش» با طنزی شیرین و در عین حال گزنده به نقد آداب و رسوم و باورهای رایج زمانه‌اش می‌پردازد و نیز به نقد مناسبات حاکم بر روابط اجتماعی آدم‌ها و سلسله‌مراتب اجتماعی و اموری از این دست و چنانکه اشاره شد به خود قصه و قصه‌پردازی و شیوه قصه‌گویی هم رحم نمی‌کند و آداب قصه‌نویسی را نیز با مداخله‌های هر از گاهیِ راوی - نویسنده شوخ دست می‌اندازد.

سید حسام مزارعی
🍂🍂🍂🍂🍂
https://chat.whatsapp.com/HRIAwBMuITzH81FU4oyXkf

پنجشنبه دهم آبان ۱۴۰۳ 21:50 سید حسام مزارعی

لوله کشی آب ولات

لوله کشی آب شرب

درود

داستان آوردن آب از اومخک رو چندین بار در وبگاه با خاطرات متعدد بازگو کردیم اما اگر بخواهیم تاریخ دقیقی از لوله کشی آب شرب در خانه های مردم را در مزیری بی ورا بدهیم، باید به کتاب تاریخ آب و آبرسانی آقای ابوالحسن عالی رجوع کنیم که در ص 144 آمده:

سال 44 خورشیدی به همت انجمن ده و به ویژه حاج سردار عدالت در دالکی برای اولین بار از چشمه تا محلات لوله کشی گردید و شیر آب گذاشته شد.
سال 45 تا 47 به تدریج لوله کشی آب به منازل نیز رفت. نکته جالب این که دالکی اولین منطقه استان بوشهر بود که در آن لوله کشی آب انجام می گرفت.

در برازجان سال 52 یعنی شش - هفت سال بعد از دالکی آب شرب لوله کشی عمومی در منازل مردم شد.

در مزیری بی ورا هم سال 49 خورشیدی آب از دالکی کشیده شد. اما به دلیل این که آب چشمه کفاف مردم دالکی و 6000 اصله نخل را نمی داد با مخالفت مردم دالکی لوله مذکور پس از مدتی جمع آوری گردید.

دوشنبه هفتم آبان ۱۴۰۳ 18:29 سید حسام مزارعی

به بهانه هفته پدافند غیرعامل

بنام خدا

بنادر یکی از دروازه های تجاری بین المللی می باشد که در حوزه ی تجارت جهانی و حمل و نقل جهانی تحت هیچ شرایطی نبایستی آسیب ببیند. حفاظت از این بنگاه های اقتصادی و ترانزیتی از ضروریات مهم در حوزه ی پدافند غیرعامل می باشد که بی توجهی به آن باعث وارد شدن لطمه بین المللی بر اقتصاد کشور می گردد. از ضروریات این ایام توجه و برنامه ریزی در راستای کاهش آسیب پذیری از طریق آموزش های لازم، تمرینات و مانورهای مستمر جهت آمادگی بیشتر است. در جنگ های امروزی پدافند غیر عامل جز منفک ناپذیر و از اصلی ترین محوری است که در اقتصاد دریایی باید مورد توجه و مدنظر قرار داده شود، زیرا که تهدیدات اقتصادی زیربنای همه جنگ ها است که غفلت از این امر مهم خسارت های غیر قابل جبرانی را در پی خواهد داشت.
پدافند غیرعامل به اقداماتی گفته می شود که به منظور کاهش آسیب پذیری و افزایش تاب آوری در مواقع تهدیدات نظامی و غیر نظامی انجام می گیرد. در کشور ما، به ویژه در حوزه بنادر این اقدامات اهمیت ویژه ای دارند، زیرا بنادر کشور به عنوان دروازه های تجارت و ارتباطات اقتصادی هدف های حساس و استراتژیکی محسوب می گردد. آنچه به ضروریات، مورد توجه می باشد چالش های پدافند غیر عامل در بنادر کشور به شرح ذیل ارائه می گردد:

الف_ تهدیدات امنیتی
ادارات کل بنادر و دریانوردی کشور به دلیل موقعیت جغرافیایی و نقش اساسی که در ترانزیت کالا و تجارت جهانی دارند در معرض تهدیدات امنیتی بسیار زیادی از جمله حملات نظامی، سایبری و تروریستی قرار دارند که نیازمند اقدامات پدافندی موثر می باشند.

ب_ زیرساخت های ناکافی
اکثر بنادر ما از داشتن زیر ساخت های مناسب برای اجرای پدافند غیر عامل محروم هستند و عدم بروز رسانی تجهیزات و فناوری های لازم، باعث کاهش کارآمدی در مقابل تهدیدات احتمالی می شود.

ج_ آگاهی و آموزش کارکنان
کافی نبودن آموزش های لازم در زمینه پدافند غیر عامل منجر به نا کارآمدی پرسنل بنادر در مواجهه با بحران ها می گردد که با اجرای دوره های آموزشی و ایجاد کارگاه های تخصصی این مشکل مهم را می توان مرتفع نمود.

د_ مدیریت بحران
فقدان برنامه ریزی جامع در برخورد با تهدیدات به شدت خطر پذیری کمک می کند. تدوین و اجرای برنامه های جامع مدیریت بحران در تمام ادارات کل بنادر و دریانوردی کشور به عنوان نیاز جدی و فوری باید مدنظر قرار گیرد.

ه_ عدم همکاری و هماهنگی ارگان ها
هماهنگی و همکاری مستمر به شکل اجرای مانور های چند گانه می تواند از شکاف های ایمنی و امنیتی بین نهاد های اجتماعی، نظامی، اقتصادی و امنیتی جلوگیری نماید.

و_ زیر ساخت های ارتباطی
نقص بسیار فاحش در سیستم های ارتباطی و اطلاعاتی در زمان حوادث و بحران ها، هماهنگی و واکنش های به موقع را به شدت تحت تاثیر قرار می دهند. بنابراین سیستم ارتباطات و اطلاعاتی قوی یکی از الزامات موثر پدافند غیر عامل در بنادر می باشد، که باید مورد توجه قرار گیرد.

ز_ بودجه و بحث مالی
محدودیت های مالی و اقتصادی کشور مانع از اجرای پروژه های لازم پدافند غیر عامل می شود و بطور کلی تامین منابع مالی نوعی چالش بزرگ در این زمینه می باشد. در نتیجه اجرای تصمیمات پدافندی نیاز به تامین منابع مالی می باشد.

نتیجه گیری
تقویت بعد غیرنظامی و در حقیقت استفاده از تمام ظرفیت های مردم و مسئولین از حیث ایجاد هماهنگی، فنی و مدیریتی که موجب افزایش بازدارندگی تهدیدات شود، پایه و شاخصه اصلی پدافند غیر عامل می باشد و از سویی دیگر شناسایی، شناخت و مرتفع نمودن چالش های موجود، ایمنی و امنیت کلیه بنادر کشور را افزایش داده و از تهدید ها و آسیب پذیری احتمالی جلوگیری می نماید.

حیدر مجدنیا

🍂🍂🍂🍂🍂🍂
https://chat.whatsapp.com/HRIAwBMuITzH81FU4oyXkf

دوشنبه هفتم آبان ۱۴۰۳ 18:22 سید حسام مزارعی

تنگ شکار چری

درود
شیبی‌ درکیلومتر‌"3"
'تنگ‌شکارچری'‌

جمعه‌4.8.1403

ورود‌به‌تنگ‌شکارچری‌
صبح‌زود‌پشت‌به‌غرب‌
روبه‌شرق‌
عدد‌هشتی‌رامجسم‌
کردم
خط‌شمالی‌آن‌‌عددروبه‌
بالاتاتاج‌هشت‌
وخط‌جنوبیش‌ازتاج‌
هشت‌
تابرگشت‌به‌دشت‌
"دیم‌دره" د‌ِرِه‌راگرفتم‌
روبه‌بالا‌‌ شرق‌
کمر‌اول‌دست‌چپ‌ریزش‌
کرده‌بود‌
نگران‌دویارقدیمی‌خود‌
شدم‌
زوج‌کلاغی‌که‌آشیانه‌
داشتند‌درآفتابگیر‌
آن‌کمر‌سالیان‌سال‌
که‌ناگه‌زوج‌کلاغ‌یاران‌
باوفا‌از‌آفتابگیر‌
وسطای‌کمر‌دوم‌
به‌پرواز‌ درآمدند‌
وبر‌بالای‌تپه‌ی‌کَله‌قندی‌
نشستند
مراشناخته‌بودند‌
وشاید‌پی‌به‌نگرانیم‌
نیز‌..
کلاغ‌وقتی‌کنار‌انسان‌
احساس‌امنیت‌می‌کند‌
بانوک‌خودبابالا‌پایین‌
کردن‌پرهای‌خود‌شروع‌
به‌‌هوادهی‌زیر‌پرهای‌
خود‌می‌کند‌
کمی‌نزدیکتر‌شدند‌
خوشامد‌گویی‌نمودند‌
ومن‌باتکان‌دادن‌دست‌
راست‌تشکر‌
وبدین‌شکل‌دراین‌سفر‌
مراهمراه‌
من‌روبه‌بالا‌وآب‌روبه‌
پایین‌
صدای‌تکنوازی‌سازی‌
ناشناخته
ملایم‌
که‌آرام‌بخش‌روح‌وروان‌
بود
مرا‌میخ‌کوب‌نمود‌
باگام‌های‌موزون‌بطرفش‌
رفتم‌
ریز‌باریکه‌آبی‌درپیچ‌و
واپیچ‌چندتخته‌سنگ‌
روبه‌برکه‌ای‌درپایین‌
دست‌آهنگی‌به‌نواختن‌
گرفته‌بود‌‌نزدیک‌به‌
تک‌نوازی‌وقورباغه
وقورباغه‌ای‌بیدار‌شده‌
ازخواب‌تابستانی‌
که‌چاق‌بود‌نه"لَر"
دست‌زیر خچک‌زده‌
برای‌زوج‌
شلال برآب‌نشسته‌ی‌
خود‌شاعری‌می‌کرد‌
وآهنگ‌راهمراهی‌
جمعه‌روز‌مستی‌ست‌
روزهستی‌ست‌
نه‌روز ....
جمعه‌روزعشق‌و
پروازاست‌
نه‌روز....
جمعه‌روزآهنگ‌وآواز‌
است‌
نه‌روز ....

چهارم‌آبان‌ماه‌1403
حسین‌نظری‌فرد‌
🍂🍂🍂🍂🍂🍂

شنبه پنجم آبان ۱۴۰۳ 23:13 سید حسام مزارعی

زندگی

زندگی

کال ترین رویاهای من
در سپیده ی بامدادی ییلاقی
در سرانگشتان زنی زیبا
که نوک پستان گاوی شیرده را ،نوازش می کند
زندگی
ساده،مثل پروازیک پرنده است
قیل از آن
و بعد از آن
زیبا و بی معنا
خوشمزه ،تلخ و تحصیل کرده
گاهی پوچ و پوک
گاهی جدی تر از بودن
چون دوزخی زشت
گاهی زیبا مثل بهشت

نصرالله شبانکاره

جمعه چهارم آبان ۱۴۰۳ 16:57 سید حسام مزارعی

چطور به سرعت ديگران را مجذوب خود کنيد؟

چطور به سرعت ديگران را مجذوب خود کنيد؟

حسين زيرراهي- مدرس مهارتهاي توسعه فردي

1. يک لبخند صميمانه. کمتر کسي است که از لبخند ديگران حالش بهتر نشود. مخصوصا در شروع يک ديدار يا برخورد اوليه.

2. گوش دادن فعالانه با تمام وجود. وقتي با تمام وجود به طرف مقابل گوش مي‌کنيد متوجه مي‌شود و احساس مي‌کند هم‌صحبتي او براي شما ارزشمند است.

3. قدرت استفاده از نام. مي‌گويند زيباترين کلمه در گوش هر کسي نام او است. به خصوص در بدو آشنايي آوردن نام طرف مقابل احساس صميميت بيشتري ايجاد مي‌کند. البته در استفاده از نام کوچک بايد جايگاه و سطح طرف مقابل و جنسيت را در نظر گرفت.

4. هماهنگ کردن زبان بدن خود با طرف مقابل. اگر به جلو مايل شد شما هم کمي به جلو مايل شويد. اگر صدايش را پايين آورد شما هم بلندي صدايتان را در آن اندازه نگه داريد. البته اين کارها بايد طبيعي باشد و اغراق نکنيد.

5. توجه کامل به طرف مقابل. در دنياي پر از حواس پرتي امروز توجه کامل به طرف مقابل هديه بزرگي است. گوشي را کنار بگذاريد و به صفحات ديگر نگاه نکنيد. اين کار شما براي او بسيار ارزشمند است.

6. ابراز کنجکاوي صادقانه. انسان ها عاشق اين هستند که در مورد خودشان صحبت کنند و کنجکاوي شما در مورد تجربيات، شغل، تحصيلات و کلا داستان زندگي‌شان به آن‌ها احساس مهم بودن مي‌دهد.

7. هنر ظريف تحسين. تحسين بايستي با جزييات بوده و کلي گويي نباشد. بجاي اين‌که بگوييد تو خيلي خوبي صادقانه بگوييد چه ويژگي او را دوست داريد و دليلش چيست.

8. يادآوري جزييات کوچک. در مورد رخدادهاي کوچک از ديدارهاي قبلي بپرسيد. مثلا آن موضوع را حل کردي يا فلان مشکل برطرف شد؟ با اين کار مطمئن مي‌شود شما واقعا به او گوش مي‌کرده‌ايد و صحبت‌هايش براي‌تان اهميت داشته است.

9. قدرت يک تماس بدني کوتاه. يک دست گذاشتن کوتاه روي بازو يا شانه در زمان صحبت احساس اتصال و صميميت به طرف مقابل مي‌دهد. در اين مورد بايد حواس‌تان به جنسيت و تفاوت‌هاي فرهنگي باشد.

10. زبان بدن باز. دستان‌تان را از زير بغل درآوريد و حالتي باز بگيريد و روي‌تان به طرف مقابل باشد. زبان بدن باز نشان‌دهنده پذيرا بودن شما است و به طرف مقابل احساس راحتي مي‌دهد.

11. جذابيت شوخي با خود. شوخي‌هاي کوچک در مورد خود نشان‌دهنده تواضع، اعتمادبه‌نفس و رابطه‌پذير بودن شماست.

12. ابراز همدلي. نشان دهيد که ديگران را درک مي‌کنيد و احساس‌شان را بر زبان بياوريد.

13. هنر مکث. به سرعت هر سکوتي را با حرف‌هاي‌تان پر نکنيد. مکث قبل از پاسخ دادن نشان مي‌دهد به دقت به آن‌چه گفته شده گوش داده‌ايد. همچنين به ديگران فرصت اظهارنظر مي‌دهد.

14. قدرت مثبت نگري. تلاش کنيد با ديدي مثبت به مسائل نگاه کنيد. نگرش خوشبيانه مسري است و باعث مي‌شود ديگران دوست داشته باشند در کنارشان باشيد.

15. نشان دادن آسيب‌پذيري. داستان‌هاي شخصي مناسب از شکست‌هاي‌تان را با ديگران به اشتراک بگذاريد و اعتراف به ندانستن کنيد. آسيب‌پذيري شما را انساني معمولي و در حد آن‌ها نشان مي‌دهد.

16. استفاده از ما به جاي من. با اين کار ديگران را خودي و هم‌تيمي قلمداد مي‌کنيد

جمعه چهارم آبان ۱۴۰۳ 13:48 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)