مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

فرمول خوش شانسی در زندگی

طراحی سایت

فرمول خوششانسي در زندگي

نسیم جنوب، حسين زيرراهي- مدرس مهارتهاي توسعه فردي

اگر فکر ميکنيد آدم بدشانسي هستيد بايد به عرض برسانم شما در اولين آزمون بخت و اقبال زندگيتان در رقابتي بسيار سخت سربلند بيرون آمدهايد. يعني از بين 500 ميليون اسپرمي که فرزندان متفاوتي براي والدينتان متولد ميکرد آني به مقصد رسيد که سازنده شما بود. بقيه اين شانس را نداشتند که زندگي را تجربه کنند.

تقريبا اکثريت مردم فکر ميکنند از شانس پاييني در زندگي برخوردارند و فقط اقليتي از انسانهاي موفق هستند که معتقدند در زندگي خوششانس بودهاند. اين حقيقت به ما يادآور ميشود اگر فکر ميکنيم بدشانس هستيم اين موضوع به ما اثبات ميشود و اگر فکر ميکنيم خوششانس هستيم هم همان برايمان اثبات ميشود. در روانشناسي به اين حالت پيشگويي خودشکوفا يا خود محققکن ميگويند. يعني وقتي به چيزي باور داشته باشيد سير رخدادها شما را به سمت آن موضوع ميکشاند. احتمالا تا همينجا براي شما مشخص شده است که خوششانسي و بدشانسي بيشتر موضوعي نگرشي است تا واقعي.

آيا واقعا آدم بدشانس يا خوششانس داريم؟ اگر شانس را اتفاقهاي خوب و بد تعريف کنيم بطور قطع کسي وجود ندارد که از ابتدا تا انتهاي زندگي خوششانس يا بدشانس باشد. ولي تفاوتهايي در زندگي افراد وجود دارد که خود آنها در ايجاد آن دخيل نبودهاند. مانند ژنتيک، خانواده، جامعه، شهر، کشور و زماني که در آن به دنيا آمده اند. يا کسي که جوانمرگ شده و فرصت يک زندگي کامل را پيدا نکند. مثلي وجود دارد که ميگويد اگر سال 1939 (شروع جنگ جهاني دوم) هجده ساله نبودهايد آدم خوششانسي هستيد. ولي براي فرزندان يک خانواده يا جامعهاي با شرايط مشابه نميتوان يکي را خوششانس و ديگري را بدشانس قلمداد کرد. شايد بتوان اينطور گفت که هر انساني که در يک جامعه نرمال با ميزان دسترسي متوسط به امکانات زندگي به دنيا ميآيد در طول زندگي خود با فرصتها و تهديداتي روبرو ميشود. اين فرصتها و تهديدها تقريبا براي همه عصران او مشابه است و تفاوت تنها در نوع برخورد فرد با آنها است. دارن هاردي در کتاب اثر مرکب ميگويد اگر بدني سالم و غذايي براي خوردن داريد پس بايد گفت خوششانس هستيد. بعد از اين ديگر شانس به مجموعه انتخابهاي ما بستگي دارد. فرمول کامل خوش شانسي از نظر هاردي به اين صورت است: آمادگي نگرش فرصت اقدام.

آمادگي: يعني شما به رشد شخصي خود بها داده و مهارتها، دانش، تخصص، روابط و منابعتان را گسترش دهيد. با اين کار شما آماده دريافت فرصتها هستيد.

نگرش: يعني شما منتظر رسيدن فرصتها هستيد. موقعيتها را ميبينيد چون دنبالشان هستيد. چيزي که دنبالش نيستيد را نميتوانيد ببينيد. نگرش همان پيشبيني خود محقق کن است.

فرصت: اين همان موقعيتي است که بصورت اتفاقي سر راه شما قرار ميگيرد. فرصتي که برنامهريزي نشده يا سريعتر و متفاوتتر از انتظارتان رخ داده است. ميشود گفت رخدادي طبيعي است و در کنترل شما نيست.

اقدام: يعني جايي که شما وارد عمل ميشويد و اقدام ميکنيد. اينجا جايي است که موفقها را از ناموفقها جدا ​​می کند

جمعه نوزدهم مرداد ۱۴۰۳ 8:18 سید حسام مزارعی

عزاداری دهه 40 و 50 زادگاه

عزاداری دهه 40 و 50 ه. ش زادگاه

🍂🍂🍂🍂🍂🍂

... اول محرم، شب ها همه مردم در حسینیه عام کعلی (ابوی مرحوم آموزگار) مشهور به کعلی ماتم دار که پیرمردی بسیار مهربان، متدین، ساده زیست و بی ریا بود، جمع می شدند. حسینیه خشتی به ابعاد شش در سه که سایه بان آن از چوب درخت نخل بود. علم حسینی وسط میدان نصب شده بود و افرادی که حاجتی داشتند زیر علم می ایستادند. زیر علم شفاخانه ای بود که مردم منتظر با خلوص نیت در زیر آن می ایستادند، صاحب علم را شفیع خود می کردند و واقعا حاجت روا می شدند.

مراسم بدین گونه بود که در ابتدا چند نفر از جمله مرحوم سی محباقری( ابوی آسی اکبر)، مرحوم حاج باقر، مرحوم حاج محرضا و چند نفر دیگر دایره وار می نشستند و قسمتی از قرآن کریم (بیشتر الرحمن) را به صورت تواشیح با هم می خواندند که بسیار جذاب بود.

بعد از قرآن، مرحوم حاج سید ابوالحسن مزارعی، که روضه اش بسیار به دل می نشست و به هیچ وجه سیاسی نبود، بالای منبر می رفت.

روضه که تمام می شد آسید اکبر شروع به چاووشی می کرد. بدین معنی که ایها الناس آماده سینه زنی شوید. مردم به شکل دایره کمر هم را گرفته و سینه می زدند.

مردم که کم کم گرم می شدند عواس کرم مراد می پرید وسط و با چند نوحه گرم سینه زنی را به اوج می رساند. به اندازه ای سینه زنی گرم می شد که خیلی ها از سینه شون خون جاری می شد مثل مرحوم محرضا حاجی(ابوی عسکر پاکتی).

سه شنبه نهم مرداد ۱۴۰۳ 17:52 سید حسام مزارعی

لبخند خاگ و چنگال

💓

لبخند خاگ و چنگال ...!

(چنگال به کسر چ،

یک نوع پیش غذایی بود که از مخلوط نان نازک محلی/تیری، خاکه قند، روغن و یه مقدار کمی آب تهیه میشد، مادرها برای بچه های کوچک خود درست می کردند)

🍂🍂🍂🍂🍂🍂

مادر سختکوش و غمگسار، سالها بود كه يكه و تنها، بدون در نظر گرفتن سلامتی خودش، مبارزه اي دليرانه را در پيش گرفته بود تا به هر نحوي شده زندگي ما را بچرخاند و بالاتر از همه به آن معجزه ي روزمره دست بيابد.

یعنی روزهایی که خاگ کم داشتیم با لبخندي چنان شادمانه و پُر غرور به عنوان غذای چاس،

ناهار جلويم مي گذاشت كه انگار مظهرِ مبارزه پيروزمندانه اش عليه تهيدستي است.

با نگاه مشتاق خوردنم را تماشا مي كرد.

خودش هرگز به خاگ و چنگال من لب نمي زد و مي گفت كه پرهيز غذايي دارد. دکتر گفته که خوردن روغن حيواني برايش قدغن است.

يك روز ازو پرسیدم چرا خودت خاگ وچنگال نمی خوری؟ می گفت: "سی مو خوب نی" . مونم تا حدودی قانع میشدم. یه بار براي نوشيدن ليواني آب به راهرو ، باصطلاح آشپزخانه رفتم. مادرم را ديدم كه روي گلیمی نشسته و تابه را روي زانوانش گذاشته بود و داشت با تكه هاي نان ته تابه اي را كه خاگ

در آن سرخ شده بود به دقت پاك مي كرد و لقمه ها را با اشتهاي فراوان مي خورد.

وقتي مرا ديد كوشيد تابه را زيرِ دستمال سفره اي پنهان كند،

اما ديگر خيلي دير شده بود؛

حالا دليلِ حقيقيِ گياهخواري اش كاملا برايم روشن شده بود.

چند لحظه خشكم زد. به تابه و لبخند سردرگم و نگاه گنهكارانه ي مادرم زل زدم. بعد بغض ام تركيد و از آشپزخانه بيرون دويدم.

بمیرم برات مادر .

💔💔💔

پدرم هر جا که میرفت دیدنی یا مقابله پالتویش را باز میکرد من میرفتم زیرش وخودش خیلی سردش میشد اما هیچ وقت نمیگفت سردمه .

دقیقا درزمستانی سرد هرشب میرفتیم مقابله خال کهلی که باصطلاح خالوی بابام بود وهوا بسیار سرد و من و محمد حسن، بچی عاموم لواس گرم مناسب نداشتیم .

بابام بعد از افطار از خونه حرکت می کرد و من میرفتم زیر پالتو وحرکت میکرد میومد خونی عامو. محسن هم می آمد ومیرفت اونور پالتو بابا ما را بادقت با دولایه پالتو می پوشاند وخودش درواقع نیمه عریان راه میرفت وما درمسیر هیچ چیزی نمیدیدیم و پاپلو پاپلو با بابا راه میرفتیم .چقدر لذت داشت ،

درمقابله همه حسرت پالتوی بابا را میخوردند ولی غافل بودند از آنچه در رفت و آمد بابا به مقابله وبالعکس میگذشت .

گاهی وقتها آنرا به برادر اش هم میداد اگر میخواستند جای دوری بروند .

زندگانی سخت وبسیار فقیرانه بود برای همه .

اما همیشه شادمان وخنده برلب زندگی طاقت فرسارا میگذراندیم وهیچوقت به کسی حسادت نمی کردیم . آنقدر قانع بودیم که نگو ونپرس .

حاج محسین نجفی

🍂🍂🍂🍂🍂

سه شنبه نهم مرداد ۱۴۰۳ 17:51 سید حسام مزارعی

بوشهر قدیم

بوشهر قدیم
(دهه سی تا چهل خورشیدی)

🍂🍂🍂🍂🍂

ادامه جاده شاهی که از وسط پایگاه هوایی کنونی می گذشت به عمارت قنبری ختم می شد و پس از آن جاده چهار پل که پادگان نظامی پیاده جای نیروی دریایی کنونی خیابان بهمنی بعد از آن تا امامزاده، بیابان بود.
ولی محله امام زاده سر سبز بود و کشاورزی داشتند که معمولا کاهو، سبزی، گوجه و باغ انگور داشتند.
محله رایانی نیز کشاورز بودند. دو محل دیگر سرتل و ریشهر بودند که ماهیگیری و کشاورزی داشتند. این محلات روی هم چهار محل را تشکیل می دادند. روبروی رایانی عمارت کلاه فرنگی قرار داشت.

در بهمنی جای مخابرات کنونی، عمارت خرمایی بود و چندین مغازه در آن منطقه وجود داشت
عمارت دیگری بنام عمارت تنگستانی پشت میراث فرهنگی کنونی وجود داشت که غالبا اهالی تنگستان بودند و کارمند دارایی و دادگستری بودند.

معروفترین عمارت بهمنی عمارت ملک بود که از نظر زیبایی و عظمت از دیگر عمارتها زبانزد بود.

عمارت زارعی و هفت بنگله محل کنونی منازل سازمانی گمرک که هنوز پنج تا از آنها باپرجا هستند
جای کنونی فروشگاه رفاه نیز باغ بزرگ و مشهور راورد شیری قرار داشت انگور های مناطق یاد شده همه در چاه سه چهار متری کاشته میشد و پس از بالا آمدن از چاه تنه های محکمی می ساختند که کشاورزان با گرفتن آن به پایین چاه برای فرار از گرما میرفتند و شاخه ها به بالا که میرسیدند با زدن چوب زیر ساقه آنها که به هم رسیده بودند سایبانهای طویل و بسیار زیبایی را میساختند که هر بیننده ای با دیدن انگورهای اویزان از آنها به وجد می آمد.
از میدان رفاه به سمت دریا نیز باغ انگور و خرما وجود داشت. کارخانه اعتمادیه در دواس که ریسندگی و بافندگی بود کارگران زیادی را مشغول به کار نموده بود.
قبرستان انگلیسی ها هم پشت سینما آويني که هنوز هم وجود دارد
عمارت سید محمود، قدمگاه شاه رضا،
عمارت طاطو تجار هندی که در کنار عمارت مخ بلند بود
کنار دریا هم چندین باغ مشهور (باغ نورو، باغ عبدالله بشیر، باغ سید محمد، باغ دهدار باشی، باغ احمدپور) که معمولا انگور و خرما و کشاورزی و صیفی جات کشت مینمودند، وجود داشت
و همه باهم بوشهر سر سبز و زیبا را بوجود آورده بودند.


مهدی اقبال مجرد

🍂🍂🍂🍂🍂

سه شنبه نهم مرداد ۱۴۰۳ 17:50 سید حسام مزارعی

بوشهر قدیم

بوشهر قدیم

(دهه 30 تا 40 ه. ش)

🍂🍂🍂🍂🍂

همانگونه که قبلا عرض کردم جاده شاهی

از چهارمحل به سمت سنگی بود و از آنجا تا امام زاده و ریشهر امتداد داشت

و در کنار این جاده آبادی و خانه هایی بنا شده بود که شنیدن نام آنها خالی از لطف نیست.

در گذشته سنگی محل تفریح و سیزده بدر مردم بوشهر بود و گندم زار و کشاورزی پر رونقی داشت.

اولین عمارتی که در کنار جاده شاهی بنا شده بود عمارت کاپیتان بود. جای کنونی پل پوردرویش پس از آن قبر ژنرال که در قسمت اول عرض کردم همان ژنرالی که به قصد تصرف بوشهر پا به خاک ما گذاشته بود و در این راه موفق به فتوحات زیادی نشده بود بخاطر فشار روحی و روانی اقدام به خودکشی به صورت ایستاده نموده بود و هم اکنون در مجاورت خیابان توحید کنونی قرار دارد.

پس از آن خانه عطایی و

خانه وزیری جای کنونی استانداری و میدان امام قرار داشت که هر کدام عمارت دیدنی و زیبایی برای خود داشتند سمت ملاصدرا نیز تل بزرگی وجود داشت و خونه خلیفه ها و عمارت میرزا خلیل دشتی که هنوز آثاری از ان پشت پارک و خانه های شرکت نفت وجود دارد.

روبروی درمانگاه قائم در بی سیم

اداره امینه (دبیرستان پهلوی) وجود داشت و خانه فرماندار نیز در جای کنونی اداره اطلاعات سر بی سیم شامل دو عمارت زیبا بود.

از مدرسه پهلوی به سمت دریا فقط چند کپر در جفره ماهینی وجود داشت و فرودگاه هم یک آشیانه و باند پرواز کوچکی وجود داشت.

روبروی خانه فرماندار نیز باغ پاکرها مشهور بود که درختان خرما و کشاورزی داشتند و عمارت حاج رضا فقیه نیز در این مکان قرار داشت.

از بی سیم به سمت امامزاده در پایگاه هوایی کنونی نیز باغات و عمارتهای بزرگی در حدود سه هزار متر وجود داشته که مشهور ترین انها باغ ملا،

باغ شیخ ابول

که خرما و کشاورزی داشتند و از خیار و سبزی و گوجه انگور و هندوانه تا گندم کشت می کردند و زمین مرغوبی داشتند

خونه کبگانی و عمارت

و بلادی از تجار بوشهر قدیم و خانه کل گلسون نیز در این محل قرار داشت.

کارخانه خلیج مربوط به حاج رضا فقیه که عده زیادی از مردم در آن اشتغال داشتند روبروی عمارتهای یاد شده بود.

در سال 1346همه این باغ ها و عمارتها تخریب و این زمین مرغوب کشاورزی به پایگاه هوایی تبدیل شد.

عده مردم این محلات کشاورزی میکردند و عده دیگر که به سقا مشهور بودند از اُندُر بُندر آب برای فروش به شهر و دگر نقاط بوشهر میبردند ادامه مسیر که به امامزاده و بهمنی ختم میگردد در قسمت پایانی تقدیم حضورتان می گردد...

مهدی اقبال مجرد

شنبه ششم مرداد ۱۴۰۳ 12:26 سید حسام مزارعی

دلنوشته بهزاد

درودم نثار همت و پشتکارت.

شدی سالک راه انبیا، خدا نگهدارت.

دوست دانشورم

چندی با خودم کلنجار رفتم تا تمنای حضرتعالی را اجابت و با التجاء از حضرت قلم و با مدد از حوصله مطلبی ،داستانکی خاطره ای ، وصف حالی، بنگارم لیک لشکر انبوه گرفتاریها با اتحاد طایفه بی حوصلگی ها سرم هوارکشیدند،سگرمه ها در هم کردند،عبوس وبدعنق عزم و اراده ام را از توسن رهوار عمل پیاده کردند.

اسب اراده را پای شکسته، راه را برعزمم سخت بسته،در این جدال سهمگین من وتنهایی مغضوب و مغلوب اتحاد شوم مشارالیها شده.

اکنون ترس از آنان رمق و توانم را گرفته و دربستر بیماری ناتوانی گوشه ای کز کرده و هیچگونه قدرت دفاع وحتی توان نگارش شرح حال ریش خویش ندارم.

به محض رهایی از بند و زندان این نابخردان،شرح و وصفی درخور برای درج در درگاه وبگاه به محضر شریف ایفاد خواهم نمود.

امید است قصورم درباب ناهمراهیم رابه دیده اغماض بگیرید.

اسیر دربند .بهزادحیدری

برای اینکه عارضه خالی نباشد همراه شویم با یک داستانکی که ارزش چند بار خواندن را دارد:

#داستانک

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم.

دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.

اما این یکی فرق داشت. وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!

همان همیشگی من را میخواست

همیشگی ام به وقت تنهایی!

تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.

موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!

ساده بود، ساده شبیه زنهایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!

باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.

همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم، داشت شاملو میخواند و

بدون اینکه سرش بالا بیاورد تشکر کرد.

اما نه!

باید چشمانش را میدیدم

گفتم ببخشید خانوم؟

سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم اما

اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.

خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.

از فردا یک تخته سياه گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را مینوشتم!

هميشه می ایستاد و با دقت شعرها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.

چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!

این ها را مینویسم تا چند لحظه بيشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!

شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و.. .

دیگر کافه بوی شاملو را میداد!

همه مشتری مداری میکردنند من هم دختر رویایم مداری!

داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم. داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم

این یک ماه رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته آیریش میخورد تمام شد!

و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!

مدتی بعد شنیدم بعد از رفتنم مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.

یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.

عشق همین است

آدم ها می روند تا بمانند..!

گاهی به آغوش یار

و گاهی از اغوش یار..):.

🍂🍂🍂🍂🍂

شنبه ششم مرداد ۱۴۰۳ 12:25 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)