*|پایان، مکثی پیش از آغاز!|*
*|پایان، مکثی پیش از آغاز!|*
زندگی، همانقدر که نامش نرم و ملایم است، در دل خود چیزهایی دارد که میتواند آدمی را از پا درآورد.
گاه موجی سهمگین از بلاها، از هر سو بر آدمی میکوبد، بیآنکه مجال نفس کشیدن بدهد. اما حقیقتِ زندگی نه در نرمیِ ظاهر آن، که در سماجتِ ریشههایش نهفته است.
*انسان*، بارها از دل تاریکیها *برمیخیزد*. از دل مرگهایی خاموش، فقدانهایی تلخ، ویرانیهایی بیانتها.
هیچ کودکی خندیدن را نیاموخته مگر آنکه نخست گریه را تجربه کرده باشد. هیچ درختی قد نکشیده مگر آنکه زیر خاک، در تاریکی و رطوبت با درد، جوانه زده باشد.
سختیها، بخشی از *قراردادِ نانوشتهی* ما با زندگیاند. اما در دل هر درد، بذر درکی تازه نهفته است.
گاه *رنج*، پُررنگترین *معلم* ما میشود. ما را خم میکند، اما نمیشکند. و همین خم شدن است که ما را فروتن، ریشهدار و زنده نگه میدارد.
آدمی زاده، به طرز شگفتانگیزی بازمیگردد.
از سوگِ مادر، از خیانتِ دوست، از بیپولی، از شکست عشقی، از تبعید، از زلزله، از جنگ، از هر آنچه نامش را پایان میگذارند. اما *پایان*، در قاموس انسانِ امیدوار، فقط یک ویرگول است. *مکثی پیش از دوباره برخاستن*.
زندگی شاید شبیه قهوهجوشی ترکخورده باشد که هنوز صبح را دم میکشد. شاید شبیه گُلی باشد که از لابهلای سنگ و سیمان سرک میکشد. شاید شبیه آدمهایی باشد که با بغض راه میروند، اما هنوز دست دیگران را میگیرند.
و این یعنی: *زندگی ادامه دارد*.
نه چون آسان است،
بلکه چون ما تصمیم میگیریم ادامه دهیم.
*سیده نصرت شجاعی*
یکشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۴ 12:14 سید حسام مزارعی








