مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

همایش تجلیل از دست اندرکاران اردوهای راهیان نور

روز چهارشنبه در اولين روز ماه محرم جهت پوشش خبر مديرکل بنادر و دريانوردي استان بوشهر به همراه همکار گرامي حامد محمدي به حسينيه ثارالله رفتيم. قرار بود از مديرکل در همايش تجليل از دست اندرکاران اردوهاي راهيان نور از طرف سپاه تقدير شود. نکته جالب اين روز آيين تجليل بود که در بين اسامي سه دوست عزيز همشهري نيز حضور داشتند:

عبدالکریم دانش آموز

معاون اجرایی و پشتیبانی سپاه امام صادق (ع) استان بوشهر

سيد ايوب موسوي

فرمانده سپاه دلوار

سليمان حياتي

مدير آموزش شهرستان دشتستان

با آرزوي سربلندي و موفقيت هاي روزافزون همه همشهريان عزيز در هر سنگر خدمتی که حضور دارند.

جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲ 11:34 سید حسام مزارعی

هنگامه بی مانندی است...

دیشب با همسر محجبه ام به قصد خرید وارد یکی از فروشگاه های زنجیره ای (خارج از استان) شدیم ، از تجمیع واکنش های خیابان گردی امروزمان و چپ نگاه کردن برخی ره گذران متوجه شدم که خرید از پیش برنامه ریزی شده شبانه، یحتمل بدون حاشیه نخواهد بود ولی ترجیح دادم به حضرتش گوشزد نکنم که امکان برخی رفتارهای ناهنجار و ناروا از قبیل چادر از سرت کشیدن یا حتی عدم فروش کالا به افرادی چون ما با تیپ و ظاهر مذهبی در این وانفسای آشفته از جانب معدودی فروشندگان دور از انتظار نخواهد بود !!!
هنگامه بی مانندی است...

همسرم همواره حجاب دارد و من هم دق دلی خلوتی سر مبارک را بر صورتم پیاده کرده ام و محاسن بلند و آراسته هم مثل تسبیح در دست گرفتن از علاقه مندی هایم شده، متأسفانه به وضعیتی گرفتار شدیم که در این اوضاع بغرنج ، یک خانم محجبه و یک مرد با محاسن بلند چنان جلب توجه می کند که رضا گلزار می کند با این تفاوت که گلزار را چهار چشمی با ذوق به نظاره می ایستند و متأسفانه مورد دوّمی را با چشمانی غضب آلود ...

چه داستان پر آب چشمی دارد این زن و این چادر بی نوا

آن از رضا شاه و مصائب کشف حجابش و این هم از تبعات پوشیدن معاصرش که اگر نپوشی به اجبار می پوشانندت و اگر به اختیار بپوشی عده ای بلای جانت می شوند!!!
هنگامه بی مانندی است...

به فرموده شاعر : یا رب چه تحمل است زن را - با این همه درد و رنج دیدن

بدو ورود به فروشگاه کذایی، کارکنان فروش که عرفاً گیشه ورودی را در تسخیر خود دارند سراپای ما را چنان حقارت بار ورانداز کردند گویی دستور فیلترینگ و حادث شدن تبعیض و نابرابری فرصت ها و تورم خانمان برانداز و فقر و فلاکت امروزی همه بر گردن ما دو نفر است، فروشگاه وسیعی بود و از همه قسم اقلام و کالاهای ایرانی و خارجی داشت از بخت بد ما یا ضعف نظارت نهادی امّا هر چه بود، بیشتر اجناس برچسب قیمت نداشت و ناچار برای اطلاع از قیمت ها بایستی با دلهره از فروشندگان سؤالات سخت آزمون استخدامی ناسا را می پرسیدیم از بس پرت و بی راه جواب می دادند.

نگاه برخی مشتریان هم در نوع خودش آزار دهنده و تأسف آور بود ، برای من که اوقات فراغتم در خوانش متون جامعه شناختی سپری می شود این قبیل بازخوردهای اجتماعی-فرهنگی قابل درک و پیش بینی بود...

مادامی که ایلغار فقر و فساد و تورم و تبعیض و سوء سیاست گذاری به حاشیه رفته، اولویت را معطوف به حجاب می دارند و مواجهه انتظامی و قضایی با اموراتی فرهنگی و مدنی هم چون حجاب صورت می گیرد، وقتی عضو جامعه روحانیت مبارز راساً با نفی کرامت زنان، اعلام می کند زنِ بی حجاب معلوم نیست متعلق به کیست!!! طبعاً جامعه در تناقض غیرت و حمیت قرار می گیرد و هستند افرادی که با شهروندانی محجبه و تیپ و ظاهر مذهبی به نوعی مقابله به مثل کنند و از آن ها خوششان نیاید.

به سخن دیگر، همان گونه که نیازهای انسان در مراحل مختلف تغییر و تکامل می یابند،متناسب با آن نیازها، دغدغه ها و ارزش های او نیز دگرگون می شوند و این دگرگونی ها، نوع رفتار اینان را در زندگی فردی و جمعی نمایان می سازند پس خوشایند منِ موافق با حجاب باشد یا نباشد حقیقت این است که جامعه در فرآیند گذار یک نظام ارزشی جدیدی را برگزیده ، حاکمیت امّا ظاهراً تمایلی به پذیرش و همراهی با تغییرات اجتماعی نشان نمی دهد و از منظرگاه ژان ژاک روسو این "گوش ندادن به حقیقت، حقیقت را تغییر نمی‌دهد" بل که این گره کلاف سر در گم را پیچیده تر نیز می کند.

وضعیت امروز جامعه پیچیده تر از این هاست که با جنبه بایدی بودن و دستور دادن به نتیجه مطلوب دست یابد!

آیا واقعاً رخ داد این اتفاقات در سرزمینی با این عقبه تاریخی و سبقه ی تمدنی در شأن ایران و ایرانی است؟

در آن لحظه اولین آرزویم خلاصی از آن فضای مسموم دو قطبی زشت و کریه بود اما به سبک ناپلئون که در یکی از مهیب ترین جنگ هایش شکست سختی متحمل شده بود لیکن در نامه به همسرش از شرایط موجود اعلام رضایت می کرد و انرژی مثبت روا می داشت [۱] سعی داشتم خویشتن دار باشم و با مدارا صحنه را مدیریت کنم.

تصمیم گرفتم دل را به دریا زده و از در گفتگو با فروشنده ها وارد شوم، استنباطم این بود که مهم ترین ابزار جامعه کنش گفتاری اش هست و این ابزار کاربردی را به کار گرفتم، به گیشه ورودی برگشتم و با مرد قوی هیکلی که موهای مجعدش را دم اسبی بسته بود و علی الظاهر مدیر فروشگاه بود هم صحبت شدم، احوالش را که پرسیدم جواب دندان شکنش عرق سردی از ستون فقراتم سرازیر کرد!!!
با تند رویی گفت هر چی می کشیم از تو و طرز فکرتان است!

سعی کردم آبی بر آتش خشم فروخورده اش بریزم، به شوخی گفتم اتفاقاً من باید به شما معترض باشم، مرد حسابی هر چی حق بنده است به شما رسیده و این عین اجحاف است ، اشاره به موهایش کردم و هر دو نیش خندی زدیم ، خدا را شکر ابزار گفتگو جواب داد.

قضاوت اشتباهش در تیپ ظاهری افراد و پیش داوری های عامیانه اش را یادآور شدم و ضمن معرفی خودم، گفتم که فعالیت روزنامه نگاری می کنم و دست بر قضا تیرماه سال گذشته با تجزیه و تحلیل اتفاقات پیرامونی، مقاله ای تحت عنوان "مشکل روسری با تو سری حل نمی شود" منتشر کردم (هم زمان در گوگل یافتند، مطالعه کردند و اظهار لطف داشتند ) و خود نیز به برخی مسائل موردی انتقاد دارم و از این دوگانه ی بیگانه (تقابل مابین آزادی و حجاب) گله مندم.

خلاصه کلام، خرید شبانه با گشاده رویی و لبخندی که مدیدی است راه لبان مان را گم کرده! خاتمه پیدا کرد و ما را تا درب ماشین که در مجاورت دیوار فروشگاه بود بدرقه کردند و هدیه ارزش مندی نیز تقدیم داشتند.

هنگامه بی مانندی است
این اوضاع نابسامان سامان تازه ای می طلبد، از توصیه ی تمرکز بر اهداف و ارزش های مشترک نیل به وفاق ملّی خسته شده و دیگر این نسخه را تحویز نمی کنم، تبیین موضوعات عدالت جنسیتی و مقوله حجاب زنان با کاربست شیوه های اصولی در پرتو منطق و عقلانیت به نحوی جامعه پسند راه برون رفتی است، دلی باید تا دریابد.

احمد خواجه حسنی


پ ن؛
۱_ کتاب سرنوشت شوم یک امپراتور

جمعه سی ام تیر ۱۴۰۲ 10:55 سید حسام مزارعی

قدرت پشتکار در مسیر پیروزی ها

قدرت پشتکار در مسیر پیروزی ها
دکتر سیروس عباسی

پشتکار یکی از مهم ترین عوامل موفقیت است. توانایی ادامه دادن به جلو، حتی زمانی که با موانع، شکست‌ها و شکست‌ها مواجه می‌شوید.
پدرهایمان و مادرهایمان همیشه الگوهای خوب ما در زندگی هستند .
یکی از آموزه های مکتب والدین موفق برای توفیق فرزندان شان همین است که « پس از هر بار افتادن برخیز ! افتادن در مسیر راه افتادن ! یک امر طبیعی است اما برخاستن و ادامه دادن را باید آموخت و باید تمرین کرد و تکرار کرد »

یک فیلسوف می گوید صحنه ای را در پایان یک فیلم حماسی تصور کنید ! در پلان پایانی قهرمان افسانه ای با شمشیر آخته و مصمم بر جنازه های دشمنانش می ایستد و نعره میکشد، این قهرمان افسانه ای همان شاهد پیروزی است و آن جنازه ها معادل صدها بار شکست و افتادن است برای نیل به آن پیروزی.


این روزها بازی های نرم افزاری زیاد هستند اما به نظرم از مفیدترین شان همان ها هستند که بازیگر را از مسیرهای دشوار به نقطه طلایی پیروزی می برند ! کودکان می آموزند که با صبر و تکرار و تمرین میتوانند انفجار گوی پیروزی را ببینند .

همیشه قرار نیست در اولین تلاش موفق شوید، اما اگر واقعاً می‌خواهید موفق شوید، باید از شکست‌های خود عبور کنید و به کار خود ادامه دهید تا بتوانید به هدف خود برسید. «شمشیر بزنید و برای رسیدن به پایان شیرین این نبرد بجنگید؛ حتی اگر دشمنان تان و شکست هایتان ترسناک به نظر برسند»

پشتکار نتیجه هنر تمرین، صبر و اراده است. این بدان معناست که به اهداف خود متعهد بمانید و هرگز تسلیم نشوید، حتی زمانی که راه پیش رو طولانی و دشوار به نظر می رسد.

نکات کلیدی از این پیام 👇

➡️انضباط - نظم و انضباط مستلزم تلاشی متمرکز و عمدی برای حفظ یک مسیر عملی خاص است، حتی زمانی که با چالش ها یا موانع روبرو می شوید.

➡️فداکاری ( برای رسیدن به پیروزی )- فداکاری فقط کار سخت یا تلاش نیست. همچنین شامل تمایل به فداکاری، اولویت بندی اهداف و متمرکز ماندن بر روی کار است.

➡️ذهن مثبت - طرز فکر مثبت یک ویژگی پشتکار است که می تواند به افراد کمک کند تا حس خوش بینی خود را حفظ کنند، با انگیزه بمانند و رفاه کلی بیشتری را تجربه کنند. انرژی مثبت و انتقال و جذب انرژی های مثبت داشته هاي شما را در مسير پیروزی تحریک و تقویت کرده و تداوم می دهند .

➡️انعطاف پذیری - افراد با منعطف ماندن و سازگاری خود می توانند انگیزه خود را حفظ کرده و در دراز مدت به پیشرفت در جهت اهداف خود ادامه دهند.

➡️انطباق پذیری - سازگاری یک ویژگی حیاتی پشتکار است که به افراد اجازه می دهد به طور موثر به تغییرات واکنش نشان دهند، بر موانع غلبه کنند و در محیط های پیچیده و پویا موفق شوند.

➡️اشتیاق - اشتیاق به عنوان کاتالیزوری عمل می کند که استقامت را تقویت می کند و آن را حفظ می کند، به خصوص در هنگام مواجهه با چالش ها، شکست ها یا موانع.


قدرت دروني، نيروي اراده و توان فيزیکي و رواني تان را مي توانيد به مرور افزايش دهيد ! نه با حرف و تصميمات ترقه اي جرقه اي ! بلكه با عزم راسخ براي انجام و قدم گذاردن در مسیر .

به یاد داشته باشید، استقامت فقط به دندان قروچه کردن و سرباز کردن نیست. افراد و مردمان پیرامون خودتان نیز واقعی ببینید ! ممکن است خواسته یا ناخواسته آنها جزیی از پله های سقوط شما و یا بخشی از پله های صعود شما برای رسیدن به هدف تان باشند ! به هر حال از ایشان هم عصبی نشوید و فاصله تان هم با ایشان مدیریت کنید .


همه اینها به معنای داشتن انعطاف پذیری و عزم برای ادامه حرکت به جلو، حتی در مواجهه با ناملایمات است. با وجود این ویژگی ها، موفقیت در دسترس است.

سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۲ 9:24 سید حسام مزارعی

امان از آرمان های دوره بچگی!!!

" باچی گری من و مندو"

آخرین امتحان کلاس سوم دبستان را دادیم و با خیال راحت من و مندو که همکلاس و در یک خِشَم زندگی می کردیم به طرف خونه راه افتادیم. بین راه برای تعطیلات تابستون نقشه می کشیدیم. حرف آخرمون این بود که فردا برویم باچی . قرارمون این شد که پسینگینی بریم روی تِلَنگون عاموسین یا پشت دره و قوطی پنج کیلویی روغن پیدا کنیم و دست افزارمان را درست کنیم.

آخه اون موقع سطل پلاستیکی، کیسه نایلونی و.....نبود. قوطی خالی روغن هم کاربردهای مختلفی داشت که یکیش دست افزار باچی بود.

غروب که به خانه آمدیم هرکدام صاحب یک قوطی خالی بودیم واحساس بزرگی و مالکیت می کردیم.

شب را در رویای طراحی ظرف به صبح رساندم، صبح زود به طرف خونه مندو رفتم، مندو روی لوکِه درخواب ناز بود، بیدارش کردم، درون دروازه خونه نشستیم و با میخ وچکش روی لبه بالایی قوطی ها دو سوراخ تعبیه کردیم ودوتا شُر لَکّه با کف دست تاب دادیم و بعنوان دسته از سوراخها گذراندیم.

حالا دیگه سطل دست سازِ ما آماده شده بود، قرارگذاشتیم که از باغ مَحقُلی شروع کنیم.

دو ساعت بعد از چاس،مندو با شورت چهاوی اومد خونمون، قوطیها را برداشته راهی باغ محقلی شدیم، تَش باد تندی می وزید. زمین تفتیده کف پامون را می سوخت و ما بی خیال راه می رفتیم و وارد باغ شدیم. دویدن تش باد درلابلای گُرد مخها و صدای تُلپ تُلپِ افتادن پهک، آهنگی موزون و زیبا و گوشنوازساخته بود.

درحال وهوای بچگی بسیارخوشحال بودیم. تن پوش ما فقط شورت چهاوی بود. پیراهن برای ما بچه ها در تابستان تقریبا بی معنی بود. پهنای شکممان سوَخزاری بود که اطلس گیتی شناسی را می مانست.

آن روز به برکت وزش طیفون( تیفون) تش باد به سرعت قوطی ها را از پَهک لَه پرکردیم. بوی خوش عطر پهک له وشوق شنا درجوی آب بی قرارمان کرده بود.

به کانال آب که رسیدیم، من و مندو مانند دو مرغابی درون آب پریدیم. بعد از شنا و رسیدن به ولات ، حاصل کارمان را دردکان بریمو احمد با یک عدد توپ پلاستیکی عوض کردیم.

حالا من و مندو به طور شریکی صاحب توپ شده بودیم.

توپ پلاستیکی، پای پتی، زمین سنگلاخ و داغ!

خود را درهیبت فوتبالیستهای تیم ملی در دهه پنجاه خورشیدی همچون علی پروین ، علی جباری، همایون بهزادی و... می دیدیم.

امان از آرمان های دوره بچگی!!!

۱۴۰۲/۴/۲۲

فرج اله گرمسیری نژاد

جمعه بیست و سوم تیر ۱۴۰۲ 12:43 سید حسام مزارعی

لااقل اجازه دهید زاری کنیم

احمد خواجه حسنی:


کی یر کگور (فیلسوف مسیحی) جمله معروفی دارد که می گوید رو به گذشته فکر کن و رو به آینده زندگی (حرکت) کن.
اگر این گزاره جالب را در مقام مقایسه با نحوه سیاست گذاری و تصمیم گیری برخی دولت های پس از اتقلاب در نظر گیریم ، به تعبیر مولانا "از قیاسش خنده آید خلق را !"

سیاست گذاری های دولت های ما امّا در تضاد با توصیه این اندیشمند دانمارکی است بدین معنا که رو به آینده فکر کرده و برنامه های رویایی متعددی تا خان هفتم توسعه تنظیم و تبیین می کنند لیکن هم چون خنیاگر غمگینی که راه را گم کرده رو به گذشته حرکت می کنند!!! گواه بر مدعایم این که از پشت بام خوابی در تهران و اجاره خانه اشتراکی و واردات کفش دست دوم از عراق و افغانستان، کار به لباس کرایه ای با کارت ملی رسیده است.

ایجاد تغییر و تحوّل مثبت نیل به رفاه و رضایت اجتماعی پیش کش، احساس واقعی بودن و با ارزش بودن را هم نخواستیم، لااقل تدبیری چاره کنید و مابین بلاهایی که بر سرمان می بارد و عزاهایی که بر سرمان ریخته فاصله بیندازید تا فرصت پیدا کنیم برای هر یک به نوبه زاری کنیم ...

ارنست بلوخ متفکر فقید آلمانی می‌ فرمایند: " اندوهناک‌ترین زیان، فقدان امنیّت نیست؛ بلکه از دست دادنِ توان خیال آن است که چیزها (وضعیّت‌های نامطلوب) می‌توانند تغییر کنند."
امید، جانِ جاریِ یک جامعه است، زمانی که یک ملّت امیدهای مشخص خود را از دست بدهد، و نتواند آینده‌‌ی خود را واقع‌بینانه بسازد، به هر ایدئولوژی تن می‌دهد تا خود را امیدوار بسازد؛ غافل از این که باد کاشته و طوفان درو می‌کند و به جای دست‌یابی به بهشتِ مطلوب، جهانِ خود و دیگران را به یک جهنم تبدیل می‌کند.

ضرورت دارد بیش از این معطل نکرده، فرمان مملکت را به سمت اصلاح جدی سیاست های خارجی و داخلی بچرخانید و مردم را به آینده امیدوار کنید

جمعه بیست و سوم تیر ۱۴۰۲ 11:48 سید حسام مزارعی

کشف و لایروبی آب انبار


کشف و لایروبی آب انبار مدفون‌ شده‌ در زیر گل‌ ولای‌ مدرسه قدیم، دبستان‌ دولتی‌ کاووسی مزارعی

نوزدهم تیرماه 1402

حسین‌نظری‌فرد

دوشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۲ 16:34 سید حسام مزارعی

من و استالین

«من و استالین»

این روزها دارم کتاب روسی: «ادبیات علیه استبداد» را می خوانم....کتابی که به بررسی کارِِ شگرفِ «بوریس پاسترناک» در رمان«دکتر ژیواگو» که برایش جایزه ی «نوبل» نیز به همراه داشت.

البته، کتاب از «پیتر فین و پترا کووی» می باشد.

به هر حال...در جایی از کتاب خواندم که، «استالین»_که شخص بسیار کتاب خوانی بود، وقتی کتاب می خواند، جاهایی که به زعمِ خودش مهم نبود و ارزش خواندن نداشت، زیرش خط قرمز می کشید.

وقتی اینو خواندم یه جورایی خنده ام گرفت!


چون، بدون اینکه این مسئله را قبلن جایی خوانده و یا شنیده باشم، من هم سالهاست که وقتی کتاب می خوانم(و بیشتر وقتی کتاب از خودم باشد و یا از شخص قرض گرفته اجازه گرفته باشم)، آنجاهایی که به زعم خودم مهم است و ارزش چند بار خواندن و استفاده برای انتقال به دیگران دارد، خط قرمز می کشم!

اینکه، من و استالین هر دو برای کاری «قلم مشترک، اما قرمز»استفاده کرده و می کنیم...و اینکه،البته کاملن برعکس این عمل را انجام می دهیم، یعنی چه؟ نمیدانم.

اما،«من و استالین»_ در کتاب خواندن یک چیزِ مشترک دیگر نیز داریم، و آن؛ این است که: هر دو وقتی کتابی را تمام کرده و می کنیم، و توسط دیگری برای خواندن تورق می شود، اثرِ چرکِ بر جا مانده از جای انگشتمان در صفحه صفحه ی کتاب شاکی اش می کند! این هم، چرا فقط من و استالین در جهان اینطوری هستیم، نمیدانم!

............................................

اگر قرار بود روزی کتابی را استالین خوانده باشد که زیر تمام به اصطلاح نا کارآمدها( به زعم خودش) قلم قرمز کشیده باشد،و همون کتاب را نیز،بیدل خوانده باشد که زیر کارآمدها و برجسته ها (به زعم خودش) قلم قرمز کشیده باشد،و آن کتاب قرار باشد باز در چرخه ی مطالعه برای دیگران قرار بگیرد،

چه بر سر کتاب می آمد؟

وبگائیان عزیز لطفن تحلیل بفرمایید.

با سپاس....خالق وبگاه «سید حسام مزارعی»

علی حسین جعفری(بیدل)

دوشنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۲ 8:54 سید حسام مزارعی

نیم نگاهی به عروسی در وحدتیه

به نام خداوند جان آفرین


سال ۱۴۰۱ برای من و خانواده‌ام بسیار خوب شروع شده بود زیرا از اول فروردین ۱۴۰۱ پس از حدود ۲۰ سال سکونت در خانه‌های سازمانی به منزل شخصی خود نقل مکان کردم من آن را به فال نیک گرفتم. آن سال الحمدالله خیلی خوب هم به پایان رسید و برای ما پایان خوشی داشت زیرا در یکی دو هفته پایانی سال به چند جشن عروسی دعوت شدیم .


اولین جشن عروسی متعلق به آقای ایوب یزدانی فرزند باقر و برادر مهندس یزدانی بود که حدود نزدیک به ۶۰ سال است با آنها همسایه دیوار به دیوار هستیم و در این مدت به جز خوبی و مهربانی و ادب و انسانیت از ایشان و دیگر برادرانش یعنی اسماعیل و قمصور و محمدعلی چیزی به یاد نداریم. این جشن بسیار بسیار باشکوه و شاهانه و مجلل در تالار بزرگ نخلستان وحدتیه که متعلق به دوست عزیزم جناب آقای اکبری است، برگزار گردید. سرتاپای حیاط و سالن و در و دیوار تالار چراغانی و آذین بندی شده بود و مهمانان بسیار زیاد خانواده آقای یزدانی با احترام مورد استقبال و خوش آمدگویی قرار می‌گرفتند و مهمانان نیز همگی با چهره‌های خندان و لباس‌های شیک و اتو کشیده به میزبان و آقا داماد گل مراتب تبریک و شادباش خود را ابراز می نمودند.


دومین جشن بزرگی که در پایان سال ۱۴۰۱ به آن دعوت شده بودم متعلق به جوان رعنا و همیشه خندان آقای سامان سالاری فرزند اسفندیار و برادر مهندس هیبت الله سالاری معاون شورای اسلامی وحدتیه بود. خانواده سالاری نیز از اقوام به همسایگان بسیار بسیار خوب و قدیمی ما هستند که در مردمداری بی‌آزاری و خوش رفتاری الگو و سرمشق قرار می‌گیرند.
این عروسی هم با توجه به تعداد زیاد مدعوبن در تالار نخلستان برگزار شد. و خانواده محترم سالاری به شایستگی از عهده میزبانی این جشن عظیم و باشکوه سربلند و سرافراز درآمدند و واقعاً سنگ تمام گذاشتند و با کمال خوشرویی و مسرت از یکایک مهمانان که از گوشه و کنار کشور آمده بودند پذیرایی و استقبال گرمی کردند.


موسیقی هر دو عروسی هم خیلی زیبا بود زیرا هم از موسیقی اصیل ساز و نقاره استفاده می‌کردند که در اصطلاح محلی به آن مهتر می‌گویند و هم از موسیقی مدرن و جوان پسند یعنی ارگ استفاده می‌شد.
با توجه به اینکه اغلب ساکنین منطقه وحدتیه وحومه و حتی شبانکاره را مهاجرینی تشکیل داده که از کهگیلویه و بویراحمد و برخی از شهرستان های استان فارس به این مناطق کوچ کرده اند و به اصطلاح بالاسونی هستند بسیاری از آداب و رسوم ان مناطق را هنوز حفظ کرده اند و در میان آنها هنوز متداول است مثل پوشیدن لباس سنتی عشایر ترک قشقایی ولباس محلی نورآبادی توسط زنان و دختران وحدتیه و حومه در مراسم جشن و عروسی یا مراسم چوپ بازی و ترکه بازی مردان جوان که با زیبایی و گرمی هرچه تمام تر در عروسی های این مناطق رایج است.

یکی از زیباترین و خاص‌ترین بخش‌های عروسی در وحدتیه و حومه مراسم سرتراشون و به گفته یکی از دوستان شمالی من که در روزگاری نه چندان دور در وحدتیه، معلم بود سبیل تراشون است.


پس از صرف شام عروسی داماد را روی یک صندلی در وسط مجلس و حیاط تالار می نشانند و یکی از بستگان و دوستان نزدیک داماد در حرکتی نمادین به اصلاح صورت شاه داماد می پردازد.
در این بین زنان و دختران با پوشیدن لباس‌های شاد و رنگارنگ خود که در زبان محلی به آن لباس فراخ می‌گویند به دستمال بازی و رقص می پردازند و با انداختن طلا و جواهرات خود به سینه و گردن دستان خود زیبایی خود را چند برابر به نمایش می‌گذارند و جشن و عروسی را تماشایی تر از قبل می کنند.

استادان موسیقی نواز هم شادترین و بهترین ساز و نواهای خود را می‌نوازند و مهمانان و حاضرین با هلهله و کف زدن و کل زدن و سوت زدن مراتب شادی خود را ابراز می کنند پس از اینکه مراسم سرتراشون برگزار شد داماد را با صندلی روی سر و دوش خود می‌گذارند و در حیاط می‌چرخانند. داماد هم باید روی صندلی بلند شود و از مردم تشکر کند و با یک رقص کوتاه تشکر خود را از حاضرین نشان دهد. پایانبخش مراسم عروسی معمولاً پاشیدن نقل و شیرینی بر سر عروس داماد است که این بخش بسیار مورد علاقه کودکان و بچه‌هاست زیرا هر بچه‌ای تلاش می‌کند از روی زمین پول و شیرینی بیشتری برای خود جمع کند.

به گفته یکی از دوستان عروسی کردن در این زمان که گرانی به مشکلات بیش از اندازه است، دل شیر می‌خواهد و برگزاری مراسم عروسی با آن همه تشریفات به تجملات است و از دلایل اصلی بالا رفتن سن ازدواج در جوانان است. خداوند بزرگ و بخشنده هم به خانواده محترم آقای یزدانی و هم خانواده بزرگوار آقای سالاری سلامتی و عزت و برکت دهد چرا که با دست و دلبازی فراوان و با روی گشاده و آغوش باز پذیرای چندین هزار مهمان بودند و سربلند و سرافراز جشن عروسی فرزندان خود را برگزار نمودند انشاالله خداوند این دو تازه داماد تازه عروس را خوشبخت و کامیاب نماید و دست راست این عزیزان بر سر دیگر جوانان این مرز و بوم باشد تا آنها نیز خانواده گرم تشکیل دهند.


یکی از محاسن شرکت در این گونه مراسم دیدن دوستان و بستگانی است که سال‌های سال است از ملاقات با آنها بی نصیب بوده ایم. برای بنده توفیق حاصل شد تا بسیاری از دوستان و بستگان قدیم و جدید خود را در این دو ضیافت از نزدیک ببینم، ببوسم و ببویم و از هم صحبتی با آنان لذت ببرم مثلاً پس از نزدیک ۱۰ سال توفیق پیدا کردم با آقای حسینقلی سلیمی فرد که روزگارانی نه چندان دور معلم مدرسه راهنمایی خیام وحدتیه بودند چهره به چهره دیدار کنم. ایشان ‌سال های سال است در شیراز زندگی می‌کنند و برای عروسی خواهر زاده خود اقا سامان به زادگاه خود آمده بودند.


همچنین برایم توفیق حاصل شد با اولین شهردار بومی وحدتیه یعنی جناب حاج محمد نورافکن که از دوستان و همکاران قدیمی بنده هستند دیدار تازه کنم ایشان لیسانس مترجمی زبان انگلیسی دارند و در دوران دبیرستان خود چند کلاس را به صورت جهشی به پایان رساندند ایشان معلمی را کنار گذاشتند و وارد دنیای تجارت شده و از کارآفرینان موفق استان شدند. به همین دلیل و با شایستگی فراوان به عنوان شهردار وحدتیه چندین سال خدمتگزار مردم بودند همچنین با مهندس دلسوز و متعهد و متخصص و خستگی ناپذیر یعنی مهندس حسین ارشدی برادر همکار عزیزم مرحوم باقر ارشدی که دومین شهردار بومی وحدتیه هستند دیدار کردم. ایشان برادر همکار و همسایه و دوست عزیزم باقر ارشدی هستند که همیشه نام و یادش را برصفحه قلب خود حک کرده ام و نام نیک ایشان ورد زبان مردم است.


با دیگر معلم پیشکسوت یعنی مرتضی بابا احمدی نیز پس از سال‌ها دیدار ی گرم داشتم ایشان از معلمان خوب و مربیان متعصب و قدیمی فوتبال وحدتیه هستند که همچنان گرم و پر انرژی از فرهنگ و ورزش وحدتیه سخن می گویند و عشق به پیشرفت وابادانی وحدتیه از دریای کلامش فوران می کند.


یکی دیگر از کسانی که توفیق حاصل شد پس از سال‌ها ببینم جناب آقای شیخ حسن زارع بود ایشان از پاسداران قدیمی و خوشنام وحدتیه هستند که با دیدن ایشان به یاد روزهای مقاومت و حماسه آفرینی و رشادت جوانان و بسیجیان رزمنده می افتیم مثل همیشه چهره‌ای نورانی و خندان دارد و با دیدن ایشان بذر امید به ایمان در دل ما جوانه می‌زند.


دیدن دوست عزیز مهندس بهزاد حیدری هم از افتخاراتی بود که در این مراسم عروسی نصیب بنده شد . ایشان بسیار شوخ و بذله گو و شیرین سخن هستند به تازگی یاد گرفته است به لهجه افغانی به فارسی دری حرف بزند از خنده ما را روده بر کرد. انشاالله همیشه سرسبز به دل زنده باشند.


به امید روزی که در هر گوشه و کنار شهر و دیارمان فقط صدای جشن و شادی و آواز و خنده بشنویم نوشته خود را به پایان می‌رسانم.


خداکرم پدیدار _عالی شهر _تیر ماه ۱۴۰۲

پنجشنبه پانزدهم تیر ۱۴۰۲ 22:26 سید حسام مزارعی

چهره ادبی هم اقلیمی

نام و نام خانوادگی: عباس اوجی فرد
سال ومحل تولد برازجان ۱۳۴۷/۸/۲۱
مدرک تحصیلی لیسانس ادبیات فارسی
آغاز شعرو شاعری از سال ۱۳۵۷
چاپ اشعاردرمطبوعات استان بوشهر و کشور
و مصاحبه های مطبوعاتی و پخش اشعار در رادیو استان بوشهر،شیراز،تهران،خوزستان
ارتباط نزدیک با شاعران مطرح کشور ازجمله:حمیدسبزواری، نصرالله مردانی، معینی کرمانشاهی، شفیعی کدکنی، قیصرامین پور، مریم حیدرزاده، مشفق کاشانی، بیژن ترقی، عبدالعلی دستغیب، سیمین بهبهانی، سپیده کاشانی، حمید مصدق، اخوان ثالث، فریدون مشیری و...
چاپ آثار:
جنگل بی صداست
آهنگی برای دختر امپراطور
بانوی دوازده ساله
من یک مجروح جنگی هستم
اهل دشتستانم، آسمانم آبی ست

و آثاری دیگر در زمینه شعر، نقدادبی و لطیفه اماده چاپ دارد.

باشروع کرونا از سه سال اخیر اندیشه واشعار وی متحول شد و به طورناخوداگاه اسم اثارجدید خود راسبک کروناییسم ادبی گذاشت.
از قدیم در قالب های غزل، مثنوی، دوبیتی، قصیده، قطعه و شعر نو کارکرده است.
از دستاوردهای ایشان:
کسب مقامهای اول تاسوم درهمایش های سراسری کشور

درفضای مجازی واتساپ،تلگرام ،اینستاگرام فعالیتهای گسترده ادبی دارد. در واتساپ شش گروه ادبی استاد شهریار را دارد و درتلگرام یک گروه ادبی به نام خود که با استقبال شدید مخاطبان روبرو است.

************

انسان و درد های زمینی

انسان و مرگ های زیرزمینی

و‌بادهایی ولگرد

که درسرزمینهای بی حاصل می دوند

اگر ارباب رجوعی و کارت پیش نمی رود

اول با زبان خوش پیش برو

و وقتی دیدی عرصه بر تو تنگ تر شد

وظیفه داری وظیفه

که عربده بکشی عربده برسر اربابان

وقتی زمانه به تو احترام و محل نمیگذارد

تو هم متقابلا همان کار را بکن

ان دوره ها،خانه های ویلایی دلپذیرتر بودند

با حوض ها و چاه هایی که ازان اب می کشیدند

و طویله هایی که

حیوانات و مرغ و خروسها درانجا نگهداری می شدند

و مادر زحمتکش ام هرروز جایشان را جارو و تمیز می کرد

حس عجیبی داشتم

به خورشید ،به باران ،به همه چیز وهمه اطرافیان

و به تمام معنا مثل یک گل خودروی رعنا

زندگی را باتمام وجودم با تمام دستهایم لمس می کردم

در استانه روشنایی ها و تاریکی ها

در حیاط،دوچرخه سواری می کردم

و هر ازگاهی ها و غیر از گاهی ها

سربه سر مادربزرگ و پدر بزرگ میگذاشتم

انها هم به شوخی و بالبخندهای پیری به من می گفتند،

همانگونه که الان تو بچگی می کنی و سربه سر ما می گذاری

این چرخ گردون هم تا به خود بجنبی

بدجوری سربه سرت می گذارد

چه در بازی باچرخ وفلکها در پارکها

و چه اتش بازیهایی را که

خودش راه می اندازد بدون اینکه بفهمی

هرگز باورم نمی شد که قد بکشم

و با«صمد به مدرسه می رود»

به مدرسه روم

و شیطنت بازیها را ادامه دهم

در همین خیال بودم

که اینه ها ترک برداشتند

سقف ها و طاقچه ها

و حتی باغچه ها و حیاط همسایه ها و دورترها

ترکهایی که جنگ ،انها را روی دست ما گذاشت

پرندگان

از پشت بامها پریدند زخمی

و « صمد» با ترس و دستپاچگی

از مدرسه پا به فرار گذاشت

و من در کلاسها و پشت نیمکتها

ایستادم و دربمبارانها و ترک برداشتن ها

چون نخلی ایستاده،ایستادگی کردم

بعضی وقتها زندگی ادمها

با ترک برداشتن ها زیباتر می شود

که انسانهای بزرگ از این دسته اند

۱۴۰۲/۲/۲۷

عباس اوجی فرد

کروناییسم ادبی

چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۲ 20:17 سید حسام مزارعی

[ننه]دی‌میش‌خورشید

تقدیم

به‌ روح‌ ننه «دی بوری»

ننه‌ ای که دانشمند بود

ننه‌، دا بود

ننه‌ اهل‌عمل‌ بود نه‌ حرف

ننه‌ با‌ این‌ همه‌ دانایی

اهل‌ کرم‌ وبخشش‌ بود

ننه‌ کینه‌ای‌ نبود

ننه‌ خوش‌اخلاق

و مردم‌دار

و خلاصه‌ درون

و برون‌ننه‌ یکی‌ بود

******

غروبی‌ازباغ‌ برگشتم‌

کوچه‌ شلوغ‌ بود

ماده‌گاوی،کلو وابیده‌ بی

خود را به‌ در و دیوار می زد

به‌همه‌ حمله‌‌ می کرد

هیچ‌کس‌نمی‌توانست

گاودرحال‌ گریه‌ را

آرام‌ کند

تا اینکه‌[ننه] با کوله‌باری از «هلپه» از راه‌ رسید

پرسید‌ چه‌ خبره؟

گفتند‌گاو[دی‌بوری]

[کلو] وابیده

ننه، گاو

گاوِ

آدم‌ کلو‌ ویمو‌

گاو که کلو نویمو

چه‌ بلایی‌ به‌ سرش‌آوردین؟

دی‌بوری

هیچ

ننه

هیچ‌که

نوئمی

دی‌بوری

صبح‌که‌رفت‌[گوخر]

حالش‌ درست‌ بی

چاس‌ که‌ اومدُم‌ طویله

تا[گوورش]مرده

ننه

بگو

که‌[رودش]مرده

ای

گُی

«رود مرده‌» است

ننه

مردم‌ را متفرق‌ کرد

دست‌ دی‌بوری‌را‌ گرفت

و رفت‌ به طرف‌ گاو

گاوهم‌آرام‌آمد

لباس دی بوری‌ را بو کرد

و زبون‌ زد

و اشک‌ می‌ریخت

ننه

گاو را برد‌ طویله‌ بست

ولی‌ گاو آرام‌ نداشت

ننه

با کمی‌ عصبانیت‌

لِشِ گوور کجاست؟

دی‌بوری: انداختمش‌ تو [گُرُو]

ننه‌ دوان‌دوان رفت‌

لش گوساله‌ را قبل‌ ازاینکه

جانوری‌به‌ آن‌آسیبی برساند‌

پشت‌ کول‌زد

آورد

در یک‌ چشم‌ به هم‌ زدن

به‌ شکلی‌سالم‌ پوست

ازبدن‌گوساله‌‌ برآورد

پوست‌ را‌ پراز‌کاه‌ کرد

و قسمت‌ پاره‌شده را

دوخت

دوعدد‌[ماره] قیطون

که‌ برگردن‌ داشت

باز کرد‌ و به‌ جای‌چشمان

گُووُر

گذاشت

و بر روی [چاردست‌وپا]

روی‌ زمین‌ گذاشت

با

شانه تخته‌ای‌خود

صاف‌ وصوفش‌کرد

باورکنید

به غیراز

ننه

هیچکس‌ نمی‌دانست

که‌ این‌ گوساله

بدون

جسمِ

درونِ

پوست‌است

ننه‌ گوساله‌ رابغل‌ کرد

آورد‌ نزد

ماده‌گاو

گاوگوساله‌‌را لیس

و ننه‌ را بو

می‌کرد

ازآن‌ روز‌ به‌ بعد‌ گاو‌ با

ننه‌ دوست‌ شد

(ننه‌ دانشمند بود‌ و

دانشمند‌ مُرد)

حسین‌نظری‌فرد

[چهاردهم‌ تیرماه‌هزاروچهارصد ودو]

چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۲ 19:57 سید حسام مزارعی

درد دل با قلم (به مناسبت روز قلم)

درد دل با قلم

قلم ، یاری کن امشب حال من را
نگارش کن کمی ، احوال من را

*قلم ، امشب فقط از «او» بگوییم*
*از آن زیبا گل خوشبو بگوییم*

*نگارش کن قلم نام نگارم*
*ببین امشب چگونه بیقرارم*

*قلم ، نشکن یک امشب تا سحر را*
*تو یاری کن من بی بال و پر را*

*قلم ، نامش بکن حک بر وجودم*
*که از روز ازل دلبسته بودم*

*قلم ، ای همدم و سنگ صبورم*
*شده بازیچه ی دستش ، غرورم*

*قلم ، شد قبله گاهم کوچه ی «او»*
*دلم گشته مرید و نوچه ی «او»*

*قلم ، قلب مرا دیری ست برده*
*قسم بر مرگ من بسیار خورده*

*قلم ، اشکی بزن بر دفتر من*
*تو همراهی کن‌ این چشم تر من*

*قلم ، من زاده ی اردی بهشتم*
*بجز نامش مگر چیزی نوشتم؟*

*قلم ، قلب و وجودم مال او شد*
*تماما جزئی از اموال او شد*

*قلم ، چشمان او دیوانه ام کرد*
*شدم در عشق او حیران و شب گرد*

*قلم ، قویی که در این برکه جا داشت*
*دلی جای دگر بر غیر ما داشت*

*قلم ، قاف قیامت قامتم شد*
*بدون «او» اجل همصحبتم شد*

ابراهیم ذوالفقاری

چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۲ 19:37 سید حسام مزارعی

تبریک به فرهیخته همشهری دکتر پیام حیاتی

پذیرش فصل کتاب روش های سنتز نانو در مجله معتبر تخصصی شیمی

در سال ۲۰۲۱ به دعوت از همکاران پژوهشگر داخلی و خارجی یک پروژه تحقیقاتی در زمینه سنتز و تولید ترکیبات نانو جدید و کاربرد آن در زمینه تخریب و از بین بردن آلاینده های دارویی و همچنین مطالعه جذب گاز کربن دی اکسید از جو زمین تعریف شد.
در این پروژه تحقیقاتی دانشمندانی از دانشگاه های اتانوما بارسلونا، علوم پزشکی ایران، علم و صنعت، دانشگاه شیراز، آزاد اسلامی، سیستان و بلوچستان، موسسه تحقیقاتی زیست محیطی ژیون آو-چین، دانشگاه قوچان، دانشگاه آکتنیز-آنتالیا -ترکیه، دانشگاه ساوتها هندوستان حضور داشتند.
ماحصل و نتایج حاصل شده در مقاله ای در مجله معتبر Environmental Research با ضریب تاثیر 8.3 به چاپ رسید. نکته قابل توجه که در این پروژه برای اولین بار مطالعه بر روی تخریب داروی رمدسیور با استفاده از ترکیبات نانو و نور مریی انجام و به چاپ رسید.
همچنین کتاب روش های تولید نانو ذرات هم در مجله معتبر تخصصی شیمی در بریتانیا IntechOpen پذیرفته شده و در روزهای آینده نسخه الکترونیک آن به فروش خواهد رسید.

چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۴۰۲ 19:32 سید حسام مزارعی

شعرک هایی به رنگ طبیعت

شعرک هایی به رنگ طبیعت

شاعر:حسین نظری فرد

« من‌ تصویری‌به‌ زیبایی

بامداد‌ ندید‌ه‌ام

مگر

غروب»

*****

بعضی وقتا

گورکن بغلم می کند!

****

خورشید، به زیباییِ خورشید

نخل، به زیباییِ نخل

چه زیباترند در همسایگیِ گُلِ سرخ

تصویری‌ازصبحی‌در دشت‌ میلک.

یکشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۲ 18:33 سید حسام مزارعی

غالبا گریه

«غالبا گریه»

...‌‌....‌‌.‌‌......
......‌........
« و انگار در علف زارهای آفریقا
باید،خویشان بیشتری برمی گزیدم برای مثل امروز»

این: نوعی اعتراض به بشریت(اگر نگوییم جهان)، که کشور خودمان است که داریم از هم بیگانه میشیم...مثل قدیم هوای همدیگر را نداریم.....فردگرا شده ایم و....

شاعر را آنقدر عصبی و شاکی کرده که آرزو میکند ای کاش من هم برای عقب نیفتادن از این سرعت توحش دنیایی و وطنی از درندگان علفزارهای آفریقا، خویشانی داشتم!

(البته، اعتراض و کنایه است....که مردم به خود بیایید. و نوعی دعوت به اومانیسم فراموش شده و....)

.............
.................
........
............‌‌.........
...
....‌............

«در نتیجه به گربه ای بر می خورم
که اکنون از بستگان بسیار دورِ من شده
زیرا انتخاب طبیعی
من را مناسب جهیدن از دیوار ندید».

چطور بگم: درود این بخش من حس ناسیونالیستی (وطن پرستی) می بینم...شاید هم اعتراضی باشد:اگر گربه نماد و نقشه ی کشور فرض کنیم.

شاعر می گوید: دگر گونی و غیر ایرانی شدن( دزدی،چپاول، غارت، تخریب محیط زیست و.....) وقتی نگاه می کنم، انگار من که سعی کرده ام ایرانی بمانم و پاک یه جورایی انگار دور از وطنم!...اما طبیعی ماندن، رنگ عوض نکردن باعث نمی شود تعرضی به اصالت خویش کنم....

جهیدن از دیوار: اینجا،می تونه برداشتن و فرار کردن و جلای وطن نمودن باشد.

...................

با سلام و درود

من، فقط تا صفحه ی۱۷ از کتاب۷۰ صفحه ای :«با دهانم در دست تعمیر»، از «حسین باقری»_شاعر همشهری را که خواندم،شعر «غالبن گریه» اینقدر درگیرم کرد به شعریت و قدرت که ادامه ندادم و خواستم با دوستان خاص و عموما همشهریانم صحبت کنم....

سعی کنید به نحوی کتاب را تهیه بفرمایید.
البته، قبلن از خواندن یک کاسه آب شیرین و خنک دم دست داشته باشید!

کتاب، پُر از نمک است! واژه به واژه، تا اینجا که خواندم، احساس میکنم از دریا سر برآورده است!

پُر از تجربیات دیداری و میدانیِ شاعر از دریای پُر نمک است....

شما بخوانید....

با هم می نشینیم شبی به صحبت با شاعر محترم و دوستداران شعر و اندیشه ....

وعده ی ما:«انجمن ادبی باران»

علی حسین جعفری(بیدل)

یکشنبه یازدهم تیر ۱۴۰۲ 18:25 سید حسام مزارعی

از قلی هایم...

پناه می برم به طنز،از هجومِ اینهمه مصیبت...

از «قلی»هایم

این قسمت: «قلی» در «ناپل» و بقیه ی ماجرا

قبلن، خدمتتون در قسمت های پیشین «قلی»ها عرض کردم که قلی، زاده ی یکی از روستاهای غرب کشور است که در کودکی در زادگاهش، کارش «پُشتِ گاومیش تمیز کن» بوده یعنی وقتی گامیش ها در باتلاق برای چرا و شنا می رفتن، گل و لای به کفل ها و بقیه ی جاهایشان می چسبید و از نظر بهداشتی و پزشکی بهتر بود تمیز شوند تا میکروبی چیزی از طریق ماتحت عارض گامیش ها نشود.

و قلی هم مثلِ خیلی های دیگر یک تکه چوب بلند که پارچه ای سرش بسته بود و یک سطل پُر از آبی داشت که وقتی گامیش ها از تالاب بر می گشتن، پُشتِ گامیش ها را می شست و تقریبن پولِ بخور و نمیری هم گیرش می اومد.....

چند سال بعد، که قلی بزرگتر می شود به همراه بنایی از ولایت شان جهت کارگری به شهر برازجان می آید. به هر حال قلی دیگر وابسته ی برازجان می شود و همینجا هم ازدواج می کند و فقط وقتهایی جهت صله ی رحم به دیار خودشان رفت و آمد داشت.

می شود گفت: قلی برازجانی می شود تمام.....اینجا را ول کن اونجا را بگیر، در خانواده ی قلی تنها برادری هم که در بین خواهران و برادرانش از هوش و ذکاوت بهتری برخوردار بود، برای دفاع از خاک و ناموس به جبهه می رود و به فیض عظیم شهادت نائل می شود....

از آنجا که هر چه می گذرد هیچکس از خانواده ی قلی به سیکل هم نمی رسد که بتوانند از سهمیه ی اش استفاده کنند و همینطور سهمیه دست نخورده و بکر باقی می ماند، زعمای امر قلی را که مدرک چهارم دبستان دارد و به اصطلاح شهر رفته و دنیا دیده تشخیص می دهند، وارد شرکت «فلات قاره» می کنند، و قلی منتقل می شود جزیره ی خارک...

می گذرد و می گذرد تا سالی که شرکت تصمیم می گیرد عده ای از کارکنان را جهت بازآموزیِ دوره ای به کشورِ «ایتالیا» و شهرِ بندریِ ناپل بفرستد. طول دوره دو ماه بوده، و ناگفته نماند که قبل از اعزام کارکنان به مدت سه هفته برایشان کلاس زبان انگلیسی و حتا ایتالیایی بصورت فشرده برگزار می کنند،که بیشتر آموزش هم حولِ محور اصطلاحات کاری و مرواده ی رئیسی و مرئوسی با شرکت ایتالیایی بوده.....

ساعتهایی از عصر، معمولن نوآموزان ایرانی در اختیارِ خودشان بودند و مثلن فرصت داشتند برای تفریح، خرید، سینما، ورزشگاه رفتن و غیره در شهر رفت و آمدکنند.

روزی، قلی در ساحل دریا ایستاده بود و شاید به یاد بچگی و گامیش ها به آب و موج ها می نگریست....

یک مرتبه یکی میزنه پشتش میگه:چطوری خالو؟

قلی هم تعدادی از اصطلاحات انگلیسی یاد گرفته بود، دستپاچه میشه می گه: نو پرابلم او فور یو!

عامو میگو چه میگویی سی ختا؟!

قلی باز میگه: نو نو...نو پرابلم او فور یو!

عامو عصبانی ویمو میگو: مو عامو خم بچی شبانکاره هسما چه میگویی ها...

قلی، اونوقت حواسش میا سر جا، میگو: عام ولا از کجا فهمیدی مو ایرانی هِسُم؟!

عامو میگو: تا دیدمت فهمیدم که نه تنها ایرانی هسی، بلکه فهمیدم که مال دشتسونی!!

قلی میگو: عجب هوشی داری عامو ماشالا....

عامو میگو: هوش نمیخا فهمیدن یو....

تا ایسو جای دیگری دیدی که مردا کالیر زیر پیرهنشو زیر یقی جومه معلوم باشه و دمپا پا کنند بیان تو خیابون غیر از منطقه ی خمون؟!!!

................................................

علی حسین جعفری(بیدل)

شنبه دهم تیر ۱۴۰۲ 22:23 سید حسام مزارعی

بوسه ی سیاه... سلام زندگی

«بوسه ی سیاه...سلامِ زندگی»

شب آمدی و ماه شد تمامِ زندگی ام
شب رفتی و شب ماند شامِ زندگی ام

ای گربه ی سیاهِ زمستانی باز هم بیا
بر دامنم بخواب و بمان رامِ زندگی ام

اینقدر بمان و بخواب تا ببوسمت ای شب
که پُر شود از بوسه ی سیاه جامِ زندگی ام

نازت کِشیدم و گفتی نمی روی ای شب
از پیشِ من که بسازی دوامِ زندگی ام

قرارمان نبود که آمدنت رفتنی باشد
و سیاهِ سیاه بماند بر نامِ زندگی ام...

حالا،چه توان کرد که شبِ من برگردد؟
و گَردِ مُرده بزداید از اقلام زندگی ام

کی می شود که بیاید شبِ رفته ام روزی؟
تا بر دمد آفتابِ صبح بر بامِ زندگی ام

بیاید شبم اگر، که خود تلالوِ روز است
نثارِ قدمش بادا باد سلامِ زندگی ام

..................................................

علی حسین جعفری(بیدل)

شنبه دهم تیر ۱۴۰۲ 10:38 سید حسام مزارعی

کار سترگ حسین نظری فرد

مدتی است که از ایده بزرگ همشهری دلسوز و عاشق زادگاه، آگاهیم که کمر همت بسته تا آنچه نمادها و تاریخ این دیار است را، جان دهد. از "بند چهل" بگیر تا "آب انبارها". اما یکی از مهم ترین آرزوهای ایشان ساخت دبستانی است که خود فارغ التحصیل آن است و خاستگاهِ پرورش بزرگان این شهر است؛ مدرسه دبستان کاوسی.

روی سخن با همشهری "حسین نظری فرد" است. انسانی شریف و دلسوز که حال در شرف عملیاتی کردن ایده بزرگی است که سال ها به آن اندیشیده است. هر چند که برای رسیدن به این اتفاق مهم نیاز به همراهی و همگامی همه کسانی دارد که دل در گرو عشق به زادگاه دارند.

در ادامه از دو گام نخستین این کار مانا یعنی افتتاح حساب و دوم خاک برداری محوطه ی دبستان دو قاب عکس پیشکش می کنیم تا پا به پای ایشان همراه شویم با عملیاتی کردن ایده ای که آرزوی آن را داشت و هم اکنون در حال محقق شدن است. گرفتن مجوزها و رایزنی با آموزش و پرورش خود داستانی دراز دارد که باید از زبان خودشان شنید و انشالله سر فرصت به آن می پردازیم.

افتتاح حسابی مشترک به نام های:

حاج سیدعبدالخالق علوی،‌ حاج کرامت کشاورز،‌ حسین نظری فرد و ابوالقاسم کاوسی

جهت کمک مردمی برای ساخت نخستین مدرسه در وحدتیه ( سال 1337 خورشیدی)

************

آغاز پاکسازی محوطه ی نخستین مدرسه وحدتیه،‌ دبستان دولتی کاوسی مزارعی

ششم تیرماه 1402

جمعه نهم تیر ۱۴۰۲ 12:37 سید حسام مزارعی

حسین باقری، منتقد ادبی جنوبی در رونمایی ازکتاب در بوشهر مطرح کرد؛

حسین باقری، منتقد ادبی جنوبی در رونمایی ازکتاب در بوشهر مطرح کرد؛
«ضیافت رمان»؛ اثری فراداستان با کدگذاری‌های بجا و پرکشش
بوشهر- حسین باقری، منتقد ادبی بوشهری، رمان «ضیافت رمان» را از جنس رمان‌های «فراداستان» (متافیکشن) خواند و تاکید کرد: حسین پورصفر در این اثر با کدگذاری و نشانه‌گذاری بجا و حساب‌شده، مخاطب را به سمت متن داستان هدایت و همین کدها کشش لازم را در مخاطب برای دانستن پایان داستان ایجاد می‌کند.
«ضیافت رمان»؛ اثری فراداستان با کدگذاری‌های بجا و پرکشش
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) در بوشهر، این شاعر و داستان‌نویس در بخش نخست آیین رونمایی تازه‌ترین رمان حسین پورصفر، شاعر و نویسنده جنوبی که به همت انجمن ادبی «جنوب داستان» به دبیری زهره زنگنه، نویسنده و منتقد ادبی شامگاه چهارشنبه در مجموعه تاریخی مدرسه سعادت برگزار شد، گفت: این اثر با نامی که برای آن انتخاب شده، از همان ابتدا مسیر را برای ورود مخاطب به خود مشخص می‌کند. این نام دو مسیر را مشخص می‌کند؛ یکی دعوت مخاطب به میهمانی رمان است که در ارتباط با رمان‌های دیگر پدید آمده و دیگری هم دعوت مخاطب به خواندن نظریات فلسفی و ادبی دیگر نویسندگان است.

وی ادامه داد: ارتباط گرفتن با ضیافت رمان قطعا برای مخاطبی که با نظریه‌های ادبی و فلسفی آشنایی دارد، کار راحتی است اما خواننده‌ای که با این مباحث آشنایی چندانی ندارد، بدون شک در کشف نشانه‌ها و کدهایی که نویسنده در جای جای داستان استفاده کرده، ممکن است دچار کلافگی و سردرگمی شود.

باقری افزود: من از همان صفحه نخست که شروع به خوانش رمان کردم، متوجه شدم که با یک رمان متافیکشنی یا فرادستان مواجه هستم. بنابراین از پیش بدون اینکه از آن تعریفی در ذهنم بیافرینم، وارد متن شدم و اجازه دادم که متن مرا با خود همراه کند. همین طور که جلو رفتن متوجه شدم که نویسنده، این اثر را در پیوند با دو رمان دیگر؛ یعنی «مردی به نام اوه» نوشته فردریک بکمن و «شهر شیشه‌ای» نوشته پل استر به رشته تحریر درآورده است و او متاثر از این دو رمان ایده و هسته اولیه «ضیافت رمان» را می‌آفریند.

شاعر «معشوقه در کشو» تاکید کرد: ضیافت رمان از نظر آفرینش کاراکتر با رمان «مردی شبیه اوه» پیوند دارد و از حیث محتوایی و تکنیکی با «شهر شیشه‌ای» قرابت دارد. بخشی از رمان «شهر شیشه‌ای» به هبوط و آفرینش آدم پرداخته و پورصفر در رمان خود از این نظریه فلسفی الهام گرفته و این‌گونه شده که انگار این رمان مکملی برای آن رمان است یا اینکه پورصفر خواسته بگوید که هیچ داستانی کامل نیست و همه داستان‌ها ناقص هستند.


باقری گفت: رمان ضیافت، داستانی است که در مورد داستان نوشتن می‌گوید؛ یعنی عناصری وارد داستان می‌شوند و به آن جهت می‌دهند. این از ویژگی‌های داستان متافیکشنی است که نخست یک ایده به سراغ گفته‎‌پرداز و راوی داستان می‌آید و بعد یک سری عناصر، تخیل، ایده‌ها و فکرها آن را به سمت دیگری می‌کشانند. خود نویسنده در این اثر اعتراف می‌کند که اول قرار نبود که این طور باشد. این نشان می‌دهد که خود نویسنده هم غافل‌گیر شده است؛ چون ایده اولیه دیگری داشته که روایت‌های مختلف از یک رویداد، او را منحرف کرده‌است.

نویسنده مجموعه‌داستان «سر گذاشتن روی زانوی ابن سیرین» ادامه داد: در این میان، اثر دیگری وجود دارد که به‌شکل پنهانی از نظر فلسفی، تکنیکی و نظریه‌پردازی در فهم و درک ضیافت رمان کمک زیادی می‌کند که خود پورصفر در حین رمان به آن نقب می‌زند به‌یژه در قسمتی که داستان وارد نظریه‌پردازی می‌شود. نام این کتاب «خودم و دیگران» نوشته کارلوس فوئنتس است.

به گفته وی، با خوانش ضیافت رمان به این نتیجه رسیدم که اگر بخواهم به‌عنوان یک تحلیل‌گر نامی برای آن انتخاب کنم، یکی از عنوان‌هایی که به ذهنم رسید «از چشم پورصفر» بود؛ چون این نویسنده در واقع دریافت‌های نظری و خوانده‌های خود را راجع به داستان و تاریخ این سرزمین با هم تلفیق می‌کند و با چشم خود وارد داستان می‌شود دقیقا همان کاری را می‌کند که فوئنتس در «خودم و دیگران» انجام داده است.

به عقیده این منتقد ادبی، پورصفر مانند فوئنتس آنچه تاریخ بدان نپرداخته، در ضیافت رمان مورد توجه قرار داده. بنابراین رویکرد تاریخی این رمان که بر اساس دانسته‌های تاریخی خود نویسنده به داستان اضافه شده، وجه غالب اثر است که به جذابیت آن افزوده است. او با آفرینش شخصیت‌هایی به نام‌های انتخاب نام‌های «شریف»، «شریعت»، «سازگاری» و «رضوان» وارد روایت تاریخی داستان می‌شود. او از سال‌های بعد از کودتای 28 مرداد می‌نویسند و به روزنامه کیهان می‌رسد که مسیر گفتمانی ما را در دوران پیش از انقلاب تعریف می‌کند.

وی، انتخاب نام‌های انتخاب نام‌های «شریف»، «شریعت»، «سازگاری» و «رضوان» برای شخصیت‌های این رمان اتفاقی ندانست و افزود: این اسم‌ها به مخاطب سمت و سو می‌دهد، هر کدام از این‌ها بیش از اینکه یک اسم باشند، در این رمان به یک صفت یا خصیصه درمی‌آیند و معنا می‌یابند. شریف، یک صفت گمشده انسانی امروز است. سازگاری که در داستان کشته می‌شود و در سرایداری زندگی می‌کند، این سرایداری می‌تواند تعبیر اسطوره‌ای از جهانی باشد که ما در آن زندگی می‌کنیم یا رضوان که تنها یاد آن در داستان آمده، استعاره‌ای از بهشت است که همواره آدم به دلیل رانده شدن از آن یاد می‌کند.

باقری تاکید کرد: در این داستان چه به‌طور آگاهانه و چه ناآگاهانه کدهای به ما داده می‌شود که از دل یک ایده و نشانه بیرون آمده‌اند تا یک سویه تاریخی را برای ما بیان کنند.


زهره زنگنه در بخش بعدی این آیین با معرفی حسین پورصفر و مروری بر سابقه ادبی این نویسنده جنوبی، در خصوص ضیافت رمان او گفت: این رمان یک اثر تکنیکال است که به شیوه بینامتنیت ایده اولیه آن را کار کرده است. همان‌طور که آقای باقری اشاره کرد، در این کار نویسنده یک‌سری کد به کار برده که ورود خواننده را به داستان تسهیل می‌کنند.

نویسنده مجموعه‌داستان «سایه‌‌باز» افزود: نویسنده از همان آغاز با بدعت که می‌آفریند، به مخاطب خود یادآوری می‌کند که این اثر یک کار گزارش‌گونه است که بر اساس واقعیت نوشته شده‌است. من مخاطب وقتی وارد داستان می‌شوم که بر شیوه داستان‌های پست‌مدرن به نگارش درآمده، با کمک کدگذاری‌های نویسنده با متن ارتباط می‌گیرم و این کدها موجب می‌شود که خلأهای داستان در این اثر پر شود. جهان داستانی ضیافت رمان برآمده از داستان‌های دیگری است.

سپس در بخش پایانی این آیین، حسین پورصفر، نویسنده رمان «ضیافت رمان» بخشی از این کتاب را برای حاضران خواند و در خصوص اینکه چطور شد این نام را برای این رمان انتخاب کرده، گفت: در دهه هفتاد در گفت‌وگویی از گابریل گارسیا مارکز پرسیده شد که آیا آرزویی دارید که در خصوص آن هنوز ننوشته باشید، او پاسخ داد که «آرزو دارم قبل از مرگم، کتابی بنویسم در مورد اینکه رمان چگونه ساخته می‌شود؟!» من هرچه گشتم اثری به این نام ندیدم که این نویسنده شهیر نوشته باشد. این جواب خیلی من را به فکر انداخت تا اینکه تصمیم گرفتم که ضیافت رمان را بنویسم که در حقیقت همان «یک رمان چگونه ساخته می‌شود» است.


به گزارش ایبنا، حسین پورصفر، نویسنده متولد یازده اسفند 1331 در بوشهر است. از این نویسنده تا کنون آثاری چون «رستوران کوچک واقعیت»، «هیاهوی پنهان»، «لابه‌ی لذت»، «آبان‌ماه هشتاد» و مقالات و نقدهای ادبی متعددی منتشر شده است. تازه‌ترین اثر وی، رمان «ضیافت رمان» است که بهار 1402 به همت نشر هلیله راهی بازار کتاب شده است. در این آیین از این رمان که بر مبنای گفت‌وگوهای فیلسوفانه و تحلیل‌های جامعه‌شناختی پدید آمده، با حضور جمعی از نویسندگان بوشهری در مدرسه تاریخی سعادت رونمایی شد.

جمعه نهم تیر ۱۴۰۲ 11:25 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)