مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

✍ از سری نقل قول های بامزه ولات

قدیما یه نفر اهل ولات به نام علی به دلیل آنکه مویی در سر نداشت و (کچل) بود به«علوکچلو» معروف بود".
او از این لقب ناراحت بود و دلش می خواست این شرایط تغییر کند، از قضا این شخص توانایی مالی پیدا کرد و به سفر حج نائل شد و «حاجی» گشت، در نتیجه پس از بازگشت به ولات همه به او می گفتند«حاج علی» اما علو کچل یک دوست قديمی و ساده دل داشت که همچنان مثل گذشته او را «علوکچل»صدا می زد در نتیجه حاج علی ( علوکچل) پيش خودش گفت«بايد كاری كنم تا رفيقم متوجه شود كه من دیگر حاجی شده‌ام.»

به همین دلیل يك شب شام مفصلی تهيه ديد و رفيقش را دعوت كرد.
بعد از اينكه شام را خوردند، نشستند به صحبت كردن و حاج علی صحبت را به سفر مكه‌اش كشاند و تا توانست توی كله ی رفيقش كرد كه حاجی شده!
حاج علی لب به سخن گشود که«توی راه حجاز يك نفر سرش به كجاوه خورد و شكست و آمدند و به من گفتند«حاج علی» از آن روغن عقربی كه همراهت آورده‌ای به اين پنبه بزن، تا ما روی زخم آن بنده خدا بگذاریم ، فردا طرف خوب خوب شد همه گفتند"
خير ببينی «حاج علی» كه جان بابا را خريدی"داشتم می گفتم در مدينه منوره كه زيارت می خواندم يكی از پشت سر صدا زد «حاج علی » من خیال کردم شما هستی برگشتم ، ديدم يكی از همسفرهاست، همان لحظه به ياد تو افتادم# خلاصه مرد هی حاج علی، حاج علی كرد تا قصه سفر مكه‌اش را به آخر رساند وقتی كه خوب حرف‌هاش را زد،ساكت شد تا اثر حرف‌هاش را در رفيقش ببيند،دراین بین.رفيق قدیمیش.هم با تعجب فراوان گفت:عجب سرگذشتی داشتی، عام«علوکچل»😂


محمد علی پور

✨✨✨✨✨✨

یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۳ 19:18 سید حسام مزارعی

تخته ی کتل ملو را برای دولت پیدا کنید

احمد خواجه حسنی

امروز برای چندمین بار به متنی درباره ی جاده و مسیر قدیمی بوشهر به شیراز برخوردم ، واقعیت امر هر بار که این مطلب را مطالعه کردم نکته ای در ذهنم خلجان می کرد بنابراین ناچار از ذهن به کاغذ سرازیرش کردم، باشد که مقبول افتد.

مسیر شاهی شیراز _ بوشهر به ویژه ناحیه کوهستانی کتل ملو در دهه های گذشته یکی از سخت ترین و وحشتناک ترین و در عین حال پر رفت و آمدترین راه های ارتباطی جنوب کشور بوده ، کتل ملو در ابتدا به واسطه ی پیچ ها و سرابالایی های زیاد مورد لعن و نفرین راننده ها و سرنشینان وسایل نقلیه بوده و به همین خاطر به کتل ملعون و به تدریج به کتل ملو مشهور می گردد.

پس از تلفات بسیار در این مسیر برای این که ماشین ها در گردنه ها ، سربالایی های تند و پیچ های صعب و بد فرمانِ کتل ملو به عقب برنگردند و منجر به واژگونی نشوند تصمیم بخردانه ای اتخاذ و عملیاتی می شود بدین مضمون که یک قطعه چوب (تخته) مثلثی با زنجیر یا طنابی به عقب وسایل نقلیه آویزان کرده و در سر بالایی های یاد شده، یک نفر تیز و چابک که قبل از ورود به کتل مابین مسافران انتخاب شده آن را در نقطه بلا خیز زیر لاستیک ماشین گذاشته تا وسیله به عقب برنگشته و رو به جلو حرکت کند!

با این فرمانی که دولت صادق الوعد در پیش دارد و نظر به تکانه هایی شدید اقتصادی، سیاسی و اجتماعیِ درونی و برونی که با ابتلائات مختلف نمود پیدا کرده، به نظر می رسد به کتل ملو رسیدیم و دست بر قضا بدجور در پیچ و خم های کتل گیر افتادیم و عنقریب که به عقب برگردیم و قاطبه ی مسافران به قعر دره فقر و فلاکت سقوط کنند! حال که این تخته ی کذایی در سخت ترین شرایط و کمبود شدید امکانات، کارایی خودش را اثبات کرده، کاش دولت برای پیدا کردن تخته ی کتل ملو برای مدّتی قطار پیشرفت را متوقف کرده تمام تمرکز و قوای خود را برای یافتن تخته ی کتل ملو به کار گیرد و تخته را هر چه زودتر به زیر چرخ انداخته تا چرخ مستهلک و کم بادِ توسعه بیش از این به عقب برنگردد و به امید خدا در ادامه ی مسیر ، همگان صحیح و سلامت به پیچ اُو خنکو (آب خنک کن) برسیم و ماشین دولت را خنک کرده ، راننده و سرنشینان هم نفسی چاق کنند، خدا را چه دیدی، شاید فرجی حاصل شد و در ادامه مسیر اصلاحاتی صورت گرفته، مسیر هم وارتر شد.

یکشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 17:27 سید حسام مزارعی

سربشوان ۵


سربشوان(۵)

به‌ اهتزاز‌ در آمدن‌ پرچم سه‌ رنگ‌‌ شیر‌ و خورشید نشان‌ شاهنشاهی‌ ایران در روستای"مزارعی" به تاریخ ۲۶ شهریورماه ۱۳۳۷ خورشیدی

عملیات‌ ساخت دبستان دولتی‌کاوسی‌مزارعی به‌ پایان‌ رسیده‌ بود و مهیای ثبت‌ نام‌ دانش آموزان بود. میز‌، نیمکت‌ و تابلو کلاسی هر کدام‌ در جای خود‌ نصب و قرار گرفته بودند.
چیدمان کلاس مورد تایید‌ مدیر مدرسه‌، آقای‌مصیبی و دستیار‌ وی‌فاطمی (پورخزایی) بود.
مدیر مدرسه‌ تصمیم گرفت که قبل‌ از نام‌نویسی دانش آموزان، پرچم‌، تور والیبال‌ و زنگ‌ کلاسی‌ نیز نصب شوند. این سه قلم تجهیزات را به تازگی از فرهنگ برازجان تحویل گرفته بود و در منزل موسس مدرسه- حیدر کاوسی- نگهداری می شد.
ماموریت‌ آوردن پرچم را به‌ "ملک"واگذار نمودند. ملک‌ پرچم‌ را در یک‌ سینی مسی‌ گذاشته‌ و با پارچه‌ی‌ مخمل‌ شرابی رنگ‌ پوشانده و بر سر گذاشته و با لباس‌ قری‌ محلی، سنج‌زنان‌ و رقص‌کنان بلند آواز سر می داد:

«می‌خام‌ برم‌ لار‌ عاموزا
امشو‌‌ بیو‌ منزل‌ ما
می‌خام‌ برم‌ لار عاموزا
امشو‌ بیو‌ منزل‌ ما».

هر کس‌ ملک‌ را در کوچه می‌ دید‌، فکر می‌کرد آجیل‌ مکتب‌‌ خانه‌ بر سر دارد. ملک‌ سنج‌ زنان و رقص کنان‌ پرچم‌ به دست و یک نفر‌ پشت سر او با در دست داشتن تور والیبال‌ و زنگ‌ کلاسی‌ وارد مدرسه شدند.
برای نصب پرچم و به اهتزاز در آوردن آن، موسس مدرسه حیدر کاوسی - که در ارتش پهلوی، برپایی و احترام به پرچم را آموزش دیده بود - به همراه مصیبی‌ مدیر مدرسه و فاطمی(پورخزایی) و حاج‌ محمد دامی و حمل کننده پرچم یعنی ملک‌ حضور داشتند.
هنگام‌ بالا کشیدن‌ پرچم در ابتدا حیدر کاوسی‌ بوسه ای بر پرچم‌ زد و به آن احترام‌ نظامی‌گذاشت. سپس مصیبی‌پرچم‌ را‌ در جایگاه خود به‌ بالا‌ کشید‌. پرچم که در جای خود قرار گرفت حیدر کاوسی‌ کلت‌ کمری‌ خود را به آسمان گرفته و هفت تیر را شلیک کرد. ملک‌ با خوشحالی به رقص در آمد و سپس تور والیبال و زنگ کلاسی مدرسه نیز نصب شدند.
هر چند در سال ۱۳۳۴ خورشیدی دفتر خانه‌ ی‌ عقد و ازدواج‌ شماره‌ی ۱۷ به‌ سر دفتری‌ زنده‌یاد حاج‌ شیخ‌ احمد فقیه الاسلام‌ جهرمی‌ به‌ روستای‌ مزارعی‌داده‌ و افتتاح‌ شده‌ بود ولی اولین‌ پرچم‌ برای نخستین بار در دبستان‌‌ دولتی‌ کاوسی
به‌ اهتزاز‌ درآمد.
مزید اطلاع سال ۱۳۳۴ خورشیدی فقط برازجان، مزارعی و گناوه‌ دارای‌ دفترخانه بودند.

مداد نویسی: حسین‌نظری‌فرد
سال ۱۳۵۵ خورشیدی
(به نقل از حاج‌ محمد دامی)

جمعه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 16:35 سید حسام مزارعی

«باران در باران و صد و پنجاهمین نشست»

پنجشنبه،۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۳_ پس از یکی دو روز بارش باران غیر متعارف و خارج از فصل، در سالگشت یازدهمین سال تاسیس انجمن ادبی «باران»_صد و پنجاهمین نشست با عده ای معدود و البته عاشق در محل کانون برگزار گردید....

جناب آقای «علی خان غلامی»، به ذکر خاطراتی از کار در شرکت تعاونی و چگونگی ایستادگی و حفظ اسم شرکت(مهرگان) در برابر همه ی ارگان ها و شخص هایی که خواستار تغییر نام بودند پرداخت. و البته، الان دریغی جگر سوز داشت که پس از او(بعد بازنشستگی) حتا تابلوی معمولی شرکت نیز بر سر در اداره نیست، هر چند حفظ نام معنوی «مهرگان» بر تارک یاد دوران تا ابد برداشتنی نیست.

اینجانب/نگارنده، دو شعر سپید«هذیان غار» و «فرشته ی شرق» را خوانش کرده و قدری پیرامون وجود شعر در زندگی انسان ها و همه ی موجودات صحبت کردم:

اینکه،امکان ندارد عده ای چه در عزا و چه بزم گرد هم جمع بشوند و حرفی از شعر در میان نباشد...امکان ندارد موجوداتی تجمع کنند و موسیقی در میان نباشد....

حالا،چرا وقتی فرا خوانی برای نشست و از شعر گفتن اعلام می شود، استقبالی چندان صورت نمی گیرد، چیزی است که باید ریشه یابی شود...هر چند،آمدگان را سپاس داریم و نیامدگان را نیز سلامتی.

آرزومندیم....باشد که سفره ی دل هیچکس بی شعر و موسیقی مباد....

قرار بود جناب بابا احمدی پیرامون «تابو و توتمیسم» صحبت کنند،که خود حضرتش و صلاح انجمن حمل بر این شد که معوق شود در نشست آتی به امید حضور عزیزان جان و مخاطبان بیشتر شاید از «این مردم نازنین»...خالق «سربشوان» و بهتر بگویم اسپانسر و میزبان پذیرایی نشست ۱۵۰ ام_جناب آقای «حسین نظری فرد» خاطراتی از سربشوان و اهتمام بیشتر برای ادامه ی سربشوان در همه ی صنوف در آتی بیان فرمودند....راستی،به استعداد همه ی شما جناب نظری فرد تدارک پذیرایی داشتند و نیامدید....بد هم نشد....از خویش بیشتر پذیرایی کردیم....بیایید خوشحال می شویم نشست های بعدی را.....سهم تان حفظ است به صرف واژه و شیر و شکر در بسته ی شعر.....
عزیز دل «ستار کاووسی» دو تا دوبیتی خواندن و تقدیم کردن به معلمین حاضر و غایب....جناب «سید قاسم موسوی» برای برگزار کنندگان پس از مدتی رکود و عزم دوباره ی شروع ضمن ابراز خوشحالی آرزوی موفقیت نموده و البته،انتقادی هم داشتند:که به زعم شان باید اطلاع رسانی هنوز رساتر، گویا تر و با برگزاری در روزی شاید غیر از پنجشنبه به شور گذاشته شود، شاید اینگونه مخاطب بیشتری داشته باشیم.....
جوان مرد حاضر «اکبر راهنورد»،برادر زاده ی جناب نظری فرد نیز افتخار حضور دادن به نیابت از شما که به دلایلی موجه نتونستین قدم بر دیده ما بگذارین....

راستی،بهزاد خان حیدری نیز حضوری غلیظ و دستانی چکنه از شعر تر و تازه در نشست صمیمی و کیفی ما داشتند...خاطره تعریف کردند...شعر خواندند و شعری نیز که به یاد زنده یاد بانو «گوهر نجفی» از قبل سروده داشتند خواندند....همه، به روح «گوهر» درود فرستادیم و مطمئنم روحش با ما بود و خواهد بود....

چه بگم....همین....افشار عزیز که خیلی دوست داشت در کنارمان باشد،لحظه به لحظه از شیراز انرژی مثبت حواله می کرد،و «غیاب زنده تر از حضوری» داشت....حاج عدنان مزارعی/مدیر انجمن باران،هنگام ترک سالن زیارت کردیم....عذر خواهی کردن و قول دادند نشست های آتی
همونی باشند که بودند و تنهایمان نگذارند....معاونت انجمن و ستون داخلی «گودرز رحیمی» از اول بودند....مهمان او را از ما گرفت!...و باید گفت:الان،چه وقت مهمان آمدن خونه ی گودرز بود،حبیبِ خدا.....

اگر، چیزی در ذهن دارید که باید میگفتم و نگفته ام ببخشید....جبران می کنم در گزارش های بعدی....فقط بیایید، که آمدن بهتر از نیامدن است.....امام زاده ی «شعر» می طلبد و رد دعوت زیبنده نیست.

راستی،عکس هم گرفتیم_دوستان لطف می کنند در گروه به اشتراک می گذارند برای یادگار دوران....از گذشته،عکس است و خاطره که فقط می ماند.

.................................................

علی حسین جعفری(بیدل)

جمعه چهاردهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 16:24 سید حسام مزارعی

خدا یک احساس زیباست

خدا یک احساس زیباست
خدا لطافت گلهاست
خدا پشت همین کوههاست
خدا همین جاست
یک لبخند ،یک قهقهه ازین جان.
خدا نسیم ملس پگاهان است.
زیبایی زنبق های باغچه خداست.
زیبایی اوج پرواز یک عقاب خداست.
همین حوالی ،همسایه کوهپایه چند گل شقایق می شناسم ، که شبنم صبح می فروشند به ارزانی به سحرخیزان.
چند درخت سدر که مآمن شبانه گنجشکانست .
وطلوع روزانه خورشید که مجانی زندگی می پاشد به دشت.
وصدای زنگ بزهای اوان گارد گله که می شکنند سکوت سنگین دشت .
اینجا خدا فراوان است.
اینجا آسمان زیباست
اینجا رودخانه ی جاری خداست.
اینجا نخل های بلند قامت خداست.
چشمه های زلال آب خداست.
من خدا رادر یک کندوی زنبور دیدم.
خدا را درشهه ی سرشار یک اسب دیدم.
هرطلوع پگاهان خداست.
خدا آنجاست که عشق می روید.
خدا احساس پاک شاعرانگی است.
خدا یک شور واحساست.
گاهی خدا تنهاست.
کسان گویند خدانیست.
کسان گویند خدا چیست؟
وگه گاهی جدال انگیز وخون ریزاست این باور.
کسان گویند خدا هست و کسان دیگری گویند خدا کیست؟
خدا ی یک نفر آبیست، خدای دیگری سبز است وهرکس را خدایی باشکل و رنگ و قالبی دیگر
خدا ی یک نفر می زند شمشیر،خدای دیگری گل می کارد.
خدای یک نفر ابرست.
وآن دگر رودخانه ایست پر آب و جاری.
خدا را من در بالهای یک پروانه دیدم.
خدا را در رویای پاک کودکان دیدم.
و تا اینجا...
تا آنجا....
و هر جایی که آب و آئینه هردو هستند
و در چشمان بی خواب آئینه
خدا را مهربان دیدم.
خدای من خدای مهربانیست
امروز رابحساب زندگیم واریز کرد.
امروز را،فردا و فردا ها ی دیگر را برای دوستانم برای شما بارانیان پاک اندیش محبت، عشق وزندگی آرزو دارم.
پیشکش همه هموندان جمع بارانی
بداهه گفتم آنچه گفتم
بی وزن و قافیه هر آنچه گفتم
روز و روزگارتان سبز و بهاری
دوستدارتان.

بهزاد حیدری

چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 13:15 سید حسام مزارعی

به مناسبت روز معلم

درود
همره گرامی این فضای همدلی. چند لحظه و در سکوت شب بیاییم سفر کنیم به چند دهه پیش. وقتی ذهنت رو محدود به یک واژه ی آشنا همچون « معلم» می کنی، ناخواسته نام تمامی دبیران مقاطع تحصیلی ات جلو چشمانت رژه می روند. ردپای تک تک آن عزیزان از میان دو ردیف نیمکت چوبی را می بینی که بارها و بارها آن را طی کرده اند. رد دستخط پاک شده و باز نوشته شده آن ها را روی تخته سیاه ( گاهی تخته سبز) می بینی و انعکاس صدا و آن سرفه های برآمده از غبار گچ تخته سیاه را که هنوز در گوشت طنین انداز است.
نام ها که رژه می روند روی بعضی ها ذهنت قفل می شود. دوست داری بیشتر یاد و خاطره اش رو مرور کنی. می بینی یک مقطع تحصیلی ات بیشتر از مابقی دوست داشتنی تر و دبیرانش، شاگردانش و ... بیشتر قلب تو را تسخیر کرده اند. به باور من دوران مدرسه شیرین ترین دوران عمر آدمی است.آدم های زیادی در این گذر عمر تحصیلی آمده و رفته اند و هر کدام نقشی کوچک را در رشد و بالندگی و آن چیزی که هم اکنون ایستاده ای بازی کرده اند. اما دبیران در هر مقطع تحصیلی به مثابه خشت روی خشت گذاشتن از همان ابتدای الف ... ب... پ... نقش پررنگ و تاثیر گذاری را بر شخصیت ما نهاده اند و دین بزرگی را بر گردن ما دارند.
به نوبه خودم، من در برابر تک تک دبیران عزیز و ارجمندم سر تعظیم فرود می آورم و روز معلم را به پاسداشت تمامی سال هایی که در کسوت شاگردی با هدیه ای ناچیز و‌ در روز معلم از مقام شامخشان تقدیر می کردیم تا هم اکنون که باز به شاگردی شان مفتخرم،این روز را تبریک می گویم.
دوازدهم اردیبهشت ماه، روز معلم مبارک

سید حسام مزارعی
۱۰ اردیبهشت ماه۱۴۰۲

✨✨✨✨✨✨

وبگاه همدلی مزیری بی ورا

Hesam3731.blogfa.com

سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 11:34 سید حسام مزارعی

پیام دبیر عزیز محمد علی حیاتی ( ویژه روز معلم )

درود وصد درود خدمت جناب حسام جان مزارعی از جان ودلم عزیزترم ، ممنون وسپاس فراوان که ما را فراموش نمی کنید

از همان دوران تکرار نشدنی وشیرین دانش آموزی وعلمی ومعلمی که فرمودید همواره در تنهایی در قسمت بایگانی مغزم دکمه استارت خاطرات گذشته را می زنم وفیلمش را نگاه کرده ولذت می برم هنوز تعریف نقطه وخط وصفحه و اصول اولیه ریاضی وتدریس قرارداد های اولیه ریاضی به زبان ساده و محلی برای بچه ها تا مشتق وانتیگرال و...به دانش آموز لذت بخش است واین خاطرات را تا جان در بدن دارم با خود همراه وفراموش نمی کنم لذت آن دوچندان است که با چشم خودم دیدم که ثمره کارم افرادی بهتر از خودم همچون جنابعالی تحویل جامعه داده ام.

افتخار می کنم به همه این عزیزان بویژه جنابعالی

ارادتمند محمدعلی حیاتی ۱۴۰۳/۲/۱۰

سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 11:33 سید حسام مزارعی

پیام دبیر عزیز حسن مهدویان ( ویژه روز معلم )

ویژه پویش روز معلم

✨✨✨✨✨✨

درود بر شما حسام جان.

عطر کلامت دل انگیز بود. به دلم نشست، غم را شست، تداعی کرد لحظه های ناب با شما بودن را، تخته ی سیاه کلاس را، قلب مهربان شاگردان خیام را، نگاه معصومانه شاگردان شهیداحمدی. دلم هنوز هم با شماست.

بهترین خاطره های دوران معلمی ام را با شما سپری کردم. این یک ادعا نیست. یک عشق است به وسعت مهر پدرانه.

هر جا سخن از عشق برآید

نام تو عزیزم به لبم باز بیاید

هر صبح که نسیمی بوزد بر سر گلزار

یادمه روی تو عزیزم به دلم باز نماید

تقدیم به وجود پاک و مهربان شما و همه شاگردان عزیزم. 🌹🌹

در پایان عرایضم از جانب من طلب بخشش نمایید از همه عزیزانی که احیانا در مدرسه باعث رنجش قلب رئوفشان شدم . 🌹🌹❤️❤️

حسن مهدویان

دبیر وقت ادبیات مدارس راهنمایی خیام و شهید احمدی زادگاه (دهه ۶۰ خورشیدی)

✨✨✨✨✨✨

وبگاه همدلی مزیری بی ورا

Hesam3731.blogfa.com

سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 11:32 سید حسام مزارعی

یحیی و اشاره به پهلوان زنده را عشق است

ویژه پویش روز معلم

✨✨✨✨✨✨

_«یحیی»، و اشاره به پهلوان زنده را عشق است-

در آستانه ی روز معلم، ضمن سلام خدمت جامعه ی معلمین، و ویژه معلمین خودم از دبستان تا یاغستان( ما واقعن قدر خودمون و معلمین عزیز ندونستیم و ترک مدرسه نموده و راهی ارتش شدیم/در ارتش که من بعنوان یاغستان می نامم نیز معلمینی داشته ام که اونا را هم عزیز می داشته ام و می دارم.و آرزوی سلامتی برای بودگان و درود ابدی تقدیم شدگان.....)

روسیاهِ مدرسه - مثل من نباشی، در این باره نوشتن راحت است و اگر معلمانت ببینند و بشنوند، خواهند شناخت و خوشحال هم خواهند شد.اما تو باشی که اکنون منم و دست به انتحار فرهنگی زده باشی، نوشتن خیلی سخت از ترسِ خجالت از خویش و همه ی آنان(معلمین) که تباه گر زحمتشان در حق خویش بوده ای......

الان، پشیمانم و پشیمانی غیرِ قابل جبران عذاب مدام است. به هر حال وقتی معلمین آن سالها را می بینم خیلی خوشحال می شوم، هر چند برای من نوستالژی درد و عذاب است!...
دروس ادبیات، زبان، علوم اجتماعی، تاریخ، جغرافی (خلاصه دروس غیر ریاضی) اگر نگویم عالی بودم، حداقل خوب بودم، ولی دروس ریاضی و مرتبط با ریاضی را همه جمع می کردی هم سیزده نمی شد!

این بود که به زعم خودم مغضوب معلمین این دروس بودم. و عجبا که دو تا از شریف ترین این معلمان، هم محلی هستند و مرتب سالی چهل بار زیارتشون می کنم و سالی هشتاد بار ما باید جلوی این دو انسان شریف سرمان پایین باشد!
این دو انسان شریف، یکی شون دست بزنِ دلسوزانه و ثواب کارانه به اصطلاح داشت و دیگری اصلن نمی زد فقط حرف بار آدم می کرد!...

ما که چیزی نشدیم و رفتیم...اونی که دست نابزن داشت( جناب آقای حیاتی)، به جهت شرکت در نشست های انجمن ادبی باران مرتب می بینم و تقریبن دیگر دوست هستیم، ارادت هم داریم خدمتشون....اونی که دست بزنِ دلسوزانه داشت و به سبک خودش هم می زد:
اونایی که نمره کم آورده بودن/که منم پای ثابت همین نفرات بودم،جمع می کرد تو کنج کلاس و به قولن می افتاد به جونشان و تو سری تو پِلی می زدشون....حالا خودش و کرمش و زرنگی کتک خوران...آدم بود که ده تا پِلَهمُشت می خورد و آدم هم بود که هیچی نمی خورد!

داشتم می گفتم....آخرین باری که استاد شریف واجد دست بزن دلسوزانه را زیارت کردم،در شهر برازجان و در صف نانوایی بود....ما،هر دو کلاه به سر داشتیم...اون کلاه سفید مثل روزگارش و من کلاه سیاه مثل روزگارم....سلام و علیک گرمی و حال احوالی کردیم....اون سراغ برادرم حسین از ما گرفت و ما نیز سراغ معلم عزیز علوم مان «حاج سید عبدالخالق» اخوی اش را....
خب،معلوم شد صحبت از استاد «سید یحیی علوی» معلم ریاضی دوران راهنمایی مان است....ازش سوال کردم:استاد بازنشسته شدی؟ برازجان تشریف دارین؟ کجای برازجان تشریف دارین؟....
فرمودن: بله، بازنشسته شدم...برازجان هم هستم،البته ولات هم مرتب می روم سری به خونه می زنیم نخل ها را آب می دهیم و....

اما،یک جمله ی حکیمانه و اعتراضی از وضع موجود و نامهربانی در حق قشر عظیم فرهنگی فرمودن که باید قاب گرفت....من نیز بر اساس سپید خوانی متن توسط مخاطب، و از آنجا که معتقدم واژه روح دارد و با آدم حرف می زند، همان جمله را بدون توضیحی اضافه، برای یادگار دوران و به افتخارش می نویسم:

_سی سال «تُو» آموزش و پرورش بودم، الان «پُشتِ» آموزش و پرورشم!

.................................................

علی حسین جعفری(بیدل)

بهار(اردیبهشت)۱۴۰۳ خورشیدی

✨✨✨✨✨✨

وبگاه همدلی مزیری بی ورا

Hesam3731.blogfa.com

سه شنبه یازدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 11:30 سید حسام مزارعی

ویژه روز معلم

یاد باد آن روزگاران یاد باد

( ویژه روز معلم)

✨✨✨✨✨✨

سلام خذمت همولاتی یَل عزیزووم

کل مَرسه سی ما خاطره یه

یادش بخیر

کلاس پنجم دبستان طالقانی

با مدیر باجذبه اش آقای شیری

که واقعا فراموش نشدنیه،

یه معلم ورزش داشتیم به اسم آقای منصوری. خدا رحمتش کنه

چقد مهربون و دلسوز

بغیر از ورزش همیشه تشویقمون میکه سی درس خوندن

امتحانل ثلث دوم داده بیدیم

خدابیامرز آقای منصوری اومه در کلاس.

گو اقبال بیو بینیم چه کردیه

و ترس و لرز رفتم دفتر

آقای شیری هم نشسه بی پشت میزش.

همیطو میلرزیدم

گو مهدی آفران.

کارنامه مونه دا دس آقای منصوری

سیلش کردوم تا پاک 19و بیسته

اوسالل کلاس ما خیلی زرنگ بیدن

دکتر منصوری، منوچهر کاووسی (عباس)

فخرالدین موسوی

و

و

و

رقابت خیلی بی

واقعا درس خوندن سخت بی

بدون کمک دی بوا

بدون اینترنت

خوت بیدی و خوت

وقتی برق می رفت زیر چراغ موشی

مشق می نوشتیم

همو سال دروازبان منتخب مرسه هم بیدم.

یادمه داخول یه مسابقه ای، توپی زدن داخول سه کنج.

محرضای شنبدی دفاع بی، نترس مهاجمه بگیره. توپ و مو هم ردا بی

ولی فخرالدین پای برگردون توپه زیر طاق دراورد.

او بازیه بردیم.

آقای منصوری کلی تشویقمون که و جایزه ومون دا....

هی روزگار چقه جلدی پیرمون کردی

یادش بخیر

مهدی اقبال مجرد

✨✨✨✨✨✨

وبگاه همدلی مزیری بی ورا

Hesam3731.blogfa.com

دوشنبه دهم اردیبهشت ۱۴۰۳ 21:44 سید حسام مزارعی

طنزی از یادداشت های روزانه بیدل

طنزی از یاداشت های روزانه ی بیدل

✨✨✨✨✨✨
💫«مهدی و داسِ همه چیز بُرِش»💫

دوست و همکاری داشتیم که از قضا دایی اش نیز همکارِ نزدیکترمان بود....بالطبع این دوست شاهد ماجرا و در جریان تمام رفت و آمدها و ماجراهایی بود که بین گروه ما(از جمله دایی اش) می گذشت.شانس بد روزگار دایی اش متاسفانه بر اثر سکته ی قلبی به «واقعه ی ناگزیر» رفت....

با جمعی از دوستان در مراسمش شرکت کردیم.این دوست مان خیلی دایی اش را دوست می داشت...مرتب گریه می کرد و به هر یک از ماها که چشمش می افتاد با صدای بلند می گفت:
« فلانی یادته که با خالو رفتیم فلان جا و فلان کار کردیم »
و به همین ترتیب برای همه موردی بود که اشاره بکنه، می گفت و یکی یکی اشاره می کرد و مرتب گریه می کرد.
یکی از دوستان به نام قاسم به یکی از بستگانش گفت: تو را خدا برو به حسین بگو یکبار با دایی اش در جزیره ی فارسی تریاک کشیدم و اون در جریانه یک وقتی اشاره نکنه بدبختم کنه،مسجد پُرِ اطلاعاتیِ اخراجم کنن!.....


حالا،حکایت ما و «مهدی اقبال» است.....دارد خاطراتش را رئال و بدون کم و کاستی منتشر می کند....قلم خوبی هم دارد و خوشم میاد ازش.ولی از آنجا که مثل جیلم کردن خدا بیامرزان «مش خورشید و عوض کلسین» که می گویند چنان جیلم می کردند که وقتی بافه را زمین می نهادند تا اگر دار و لیجی و حتا مار هم اومده جلوشون بریدنش نهادنش میان بافه، مهدی هم پِهت نمی کنه و طوری نهاده پُی خِشَم و ولات که هر چه یادش بیاد(هوش بچه گی هم محرکه است) می نویسه...
فقط خدا کنم کسی در این میانه مثل قاسم که با خالو خدا بیامرز حسین تریاک کشیده بوده جلو دید و هوش سرشار مهدی نیاید.

مهدی به سلامت باد و قلمش مانا

...............................................

علی حسین جعفری(بیدل)

✨✨✨✨✨
وبگاه همدلی مزیری بی ورا

Hesam3731.blogfa.com

جمعه هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ 17:45 سید حسام مزارعی

گریه ی کنار

"گریه‌ی‌کُنار"

✨✨✨✨✨✨✨

سال های‌ دور

( دهه ۳۰ و ۴۰ خورشیدی)

می‌گفتند‌که‌این‌"دار"-

"کّنار"

پنج‌شنبه‌شب‌ها

خون‌گریه‌می‌کند‌

و به شکلی‌

مردم‌آن را‌

مقدس

می‌پنداشتند.

در زیر‌ سایه‌آن

"آب‌انباری‌"

ساخته‌بودند‌

مورداستفاده‌ی‌قافله‌ ای‌

درحال‌عبور‌

و هم‌

استراحتگاهی‌بود

سایه‌ی‌کنار‌

و هم

آبی‌گوارا‌

در درون‌انبار‌

و زیرسایه‌کنار

وچون‌

این‌درخت‌را

مقدس می‌دانستند

پرندگانی‌چون‌گنجشک

بلبل‌، لیکو‌ و...

باخیال راحت‌

درآن‌لونه‌سازی

کرده

وبانواختن‌آهنگهای

مختلف

برای‌مسافران‌(قافله)

دنیایی‌آرامش‌

خلق می‌نمودند

ولی‌امروز- اردیبشت‌ماه‌

فصل بهار1403‌

نه‌خبری‌ازآب‌درانبار

پرشده ازگل‌وشل‌ بود

ونه‌صدای‌دلنشین

بلبل‌ولیکو

ونه‌پرواز‌عمودی‌

قمری

ونه‌صدای‌تقسیم‌

«کُ‌کُی‌سو

دوتا مو‌، یکی‌تو»

ونه‌سایه‌ای‌

ونه‌بوی‌بهار‌ گَرده‌یِ‌کنار

ونه‌آثاری‌از

""خون‌دل""کنار

باورکنید‌من‌درآن‌روز

و

در آن لحظه‌

گریه‌ی کناررا

دیدم‌وبس

✨✨✨✨✨

اول‌اردی‌بهشت‌ماه1403

حسین‌نظری‌فرد

✨✨✨✨✨✨

وبگاه همدلی مزیری بی ورا

Hesam3731.blogfa.com

پنجشنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۳ 11:20 سید حسام مزارعی

دو برش کوتاه از سال ۱۳۵۴خورشیدی ولات 

دو برش کوتاه از سال ۱۳۵۴خورشیدی ولات


آن روزا اکثر اهل ولات، رادیو و یا رادیو ضبط داشتند و تعداد قلیلی هم گرام داشتند. اما به جهت اینکه توسط رادیو، ضبط وگرام، ترانه های مختلف و خوانندگانش هم زن بودند، پدرم این دستگاهها را قبول نداشت ومیگفت حرام وگناه دارد.

بچه همسایه مون که هم سن وسال خودم بود یه رادیو کوچک جیبی داشت. یه روزی اول غروبی بود و بهش گفتم رادیوته به من بده تا باخودم ببرم خونمون.

او هم رادیو خودش را به من داد و همراه خودم بُردم خونه.‌
وارد خونه شدم دیدم یه شیخی به نام شیخ کریم واعظی زاده اهل دالکی که میهمان پدرم بود برای نماز مغرب سرگرم وضو بود و رو به من کرد و گفت چه تو دستته؟

گفتم: رادیو.

شیخ گفت بدش به من. رادیو را بهش دادم و ایشون هم رادیو را گرفت و بلند کرد که به زمین بزنه و بشکنه.

پدرم به شیخ گفت یا شیخ رادیو را نشکن. بده تا ببره به صاحبش پس بده.
رادیو را گرفتم و بُردم دادم به صاحبش.


👈رسم این بود که اهل ولات جهت عروسی بچه هاشون ازخشت ساز و نقاره می آوردند‌ و تا چندروزی ساز و نقاره در محل اجرا می شد.

اما به جهت اینکه مرام عقیدتی پدرم با بقیه اهل ولات متفاوت بود پدرم مخالف تار و تنبور بود.من هم به احترام پدرم همراه دوستانم برای تماشای تار و تنبور نمی رفتم و کنار پدرم می نشستم.
تا اینکه ازقضای روزگار زمان عروسی بچه قوم وخویش خودمان که همسایه دیوار به دیوار بودیم فرا رسید وجهت عروسی از خشت، گرگعلی (گرگو) سازی را آوردند و تا چند روزی بساط ساز و نقاره گرم گرم بود و تا نیمه شب می نواختند طوری که گوش فلک را کر میکرد.خصوصا صدای تبل بزرگو!!
جالب اینکهمجلس مردونه خان و کدخدایان را درمنزل ما برقرارکردند!

محمد علی پور

✨✨✨✨✨✨

وبگاه همدلی مزیری بی ورا

Hesam3731.blogfa.com

دوشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۳ 22:49 سید حسام مزارعی

دکون ککام علی و همساده یل مهربونش ، بخش سوم 

یاد باد آن روزگاران یاد باد

✨✨✨✨✨✨

دکون ککام علی و همساده یل مهربونش

بخش سوم

✨✨✨✨✨✨

سلام عزیزل دلوم

ظهر دکونه میبسوم. میمدم خونه، چاسی میزدم و بگو نگو چرتی میرفتوم. ساعت چهار پنج پوی چرخ دو فرمونه ری هم و دو زینه ککام علی که میشا بگویی سی خوش بنزی بی- بعدا مسابقه ای اسه - و به جرات میگوم داخول ولات کمتر کسی مثل چرخَلِش داشت ری و دکون میکردم.

رسیده نرسیده مخصوصا اخرل هفته یه جووونی پی هیکل ورزشکاری

مثل پرورش اندامی یَل، یعنی بالا تنش پهن و کمر باریک خلاصه خوشتیپ تازه از سرکار میمه، او هم کسی نبی جز بیدل خومون.

... بله علسین جعفری که همو موقع ها هم کتابی و فارسی قشنگ گپ میزه. همیشه میگرفتمش و گپ تا سیم گپ خش خش بزنه و الگو قرارش دادم خومم سال 1376یه دوره ای رفتم مثل علسین داخول نظام

نیرو دریایی، که خشوم نومه و واگشتم

علسین با وجودی که خسته و گرما از کار واگشتی، ورم ویمیسا و بعد تعریف کار، میرفت خونه.

مرحوم الله کرم دهداری هم از خونه دخترش بعضی وقتل میمه دم دکون

خدا بیامرز هم چند دقیقه ای مینشست تا مرحوم فتح الله میمه دینداش.

مرحوم فتح الله دهداری و محرضای عباسی دو نفری که داخول موتورسواری واقعا تک بیدن

یعنی اگه ای دونفر داخول هر شهری بغیر از ولات بیدن یا کشور دیگه ای

مطمئن بیدم از قهرمانان موتور سواری دنیا بیدن.

عامو محرضا هم مشتری پر و پا قرص دکونمون بی

مخصوصا موقع باغسون و خرما چینی

که همیشه ساندویج میسه سی خوش و کارگرل

هی روزگار جلدی پیرا بیدیم

یاد قدیم بخیر

.....

ادامه داره....

...

مهدی اقبال مجرد

معروف و کل عودلا

✨✨✨✨✨✨

وبگاه همدلی مزیری بی ورا

Hesam3731.blogfa.com

دوشنبه سوم اردیبهشت ۱۴۰۳ 22:47 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)