مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

" اگر مجنون(جزیره) روزی سخن گوید" ( ویژه گرامیداشت هفته دفاع مقدس)

بسم الرب الشهداء و الصدیقین

به پاس گرامیداشت سالروز حماسه مجنون در تیرماه 1367 دلنوشته ای تحت عنوان" اگر مجنون(جزیره) روزی سخن گوید" تقدیم به روح والای شهدای 8 سال دفاع مقدس بویژه شهدای مجنون می گردد.

نمی دانم چه حکمتی در کلمه مجنون نهفته است که بر هر آنچه نهند مظلوم و محروم خواهد شد. در دفاع مقدس همیشه جزیره مجنون مظهر مظلومیت و غربت و تنهایی رزمندگان بوده است. مجنون اگر روزی گریه مجالش دهد، اگر بغضش بترکد و به سخن آید، خواهد گفت: اینجا نزدیکترین فاصله زمین با آسمان است، رازها در سینه دارد، دلی پر از درد وخون، غمی سنگین درقلب شکسته خویش، سکوتی فراتر از هر فریادی در گلو؛ واقعیت هایی بسیار تلخ و دردناک به چشم دیده است. مجنون سالها و شایدها قرن هاست که خنده و حتی تبسم به خود ندیده است، مجنون اصلا نمی تواند بخندد.

مجنون سال هاست که چشم به اجساد مطهر و تکه تکه و تکیده شهدای جاویدالاثر دوخته است، سالها از خورد و خوراک دست کشیده است، سالهاست لیلی قصه ها را فراموش کرده است، سالها فقط چشم به زمین دوخته است، سالها فقط رفت و آمد فرشتگان را نظاره می کند، سالها چشم انتظار گروه تفحص است تا امانت خود را پس دهد، سالهاست از خدا طلب عمر بیشتر دارد تا تک تک امانت های الهی را به صاحبش تحویل دهد.

مجنون؛ قول بده اگر روزی خواستی سخن بگویی، همه چیز را نگو، بعید میدانم کسی تاب و تحمل شنیدن و درک اینهمه درد و اندوه تو را داشته باشد، شاید شرایط موجود و تغییر دیدگاه ها ، سبک زندگی ها و رفتارهای بی مهری برخی مسئولین، پذیرش و فهم آن را برای عده ای ناممکن نموده باشد. پس بگذار بخشی از آن در گنجینه اسرار بین تو و خدا بماند.

اگر روزی مجنون سخن گوید، قطعا خواهد گفت: از، رشادت های بی بدیل مردان بی ادعا، حرارت جهمنی ماه تموز، آب های جوشان و بد بوی جزیره، خاک های تفتیده آغشته به خون مردانگی، یکرنگی و یکدلی، ناله ها و استغاثه های شبانه مهمانانش به درگاه خدا، روزه داری ها و نمازهای شب در تاریکی بیشه زارها، از بیدار نکردن همسنگر خود برای رفتن به پست نگهبانی، مخفیانه واکس زدن کفش و شستن لباس و ظروف همسنگران، زدن ماسک خود به صورت همرزمش در اوج انتشار و پخش گاز شیمیایی در منطقه، التماس های رزمندگان برای نرفتن به عقب، عصبانیت ها و ناراحتی بچه ها برای از دست دادن نماز شب، شبِ گذشته، تعجب و شرمندگی فرشتگان از چنین بندگانی، به وحشت انداختن عزرائیل و مرگ، آتش تهیه سنگین و رگباری آن شب و روز، شهادت بیسیم چی های سنگر کمین، نامفهوم شدن کدهای بیسیم ها، قطع شدن یکی یکی صداها از پشت گوشی بیسیم، مقاومت با اسلحه سبک مقابل تانک و دوشیکا، ایستادگی ساعت ها و روزها نفر در برابر دسته، دسته در برابر گروهان و گروهان در برابر گردان دشمن، وحشت و ترس دشمن، به هم ریختن محاسبات دشمن، بی معنا شدن زمان و مکان، تناقض علم آناتومی با انسانهای حاضر، نقطه ی جز خدا ندیدن، محل شنیدن صدای بال فرشتگان، نزدیکی به خدا تا حد خیرگی چشم ها از نور خدا، خدایی شدن تمام حواس طبیعی، فارغ از هر گونه درد طبیعی، ورود به دنیای مکاشفه، فریادها برای کمبود اسلحه و مهمات، گله مندی برای نفرستادن نیروی کمکی، واسطه قراردادن شهدای مهمان مجنون برای کمک، شلیک آخرین فشنگ ها، نزدیکتر شدن نیرویهای عراقی، به زمین افتادن سروهای تنومند، ظهور شمه ای از قیامت، آغاز پرواز پرستوها، شروع مهمانی ها به میزبانی خدا، ترک جسم و عروج تا منتهی السدره، فشردگی صفوف برای رفتن به مهمانی خدا، نوازش بیشه ها بر تنهای فرو رفته در باتلاق، نوای سوزناک نیزارها در مرگ مردانش، خجلت پرندگان و مرغان هوایی از پرنده تر شدن مردان خدا، افتخار و فخر فروشی خداوند به فرشتگان برای داشتن چنین بندگانی، تکامل بنده به عبد خدا شدن، شرمندگی خاک از در آغوش گرفتن هدیه ای با ارزش تر از طلا، ازدحام فرشتگان و ملائک در بهشت مجنون، سجود آسمان در مقابل زمین، بهت و خیرگی ستارگان آسمان از اینهمه انوار ستاره های زمینی، خسوف ماه و افلاک آسمانی از شرمندگی ماه های زمینی، گریه خدا برای لیاقت انسان بالاتر از خلیفه الهی، کسوف خورشید در فردای عملیات از شرمندگی در مقابل انوار شهدا، سرخابی شدن آب های گرم مجنون از خون و اشک مردان خونین بال، استنشاق دود و باروت، خفگی صداها در گلو از تشنگی، خونین شدن چشم ها از گازهای اشک آور، سرفه های خلط خونی از استنشاق گاز خردل، فاصله با مرگ به اندازه طول لوله کلاشینکف، نفس در نفس فرشتگان شدن، احساس دست احسنت خدا بر شانه های مردان، باقی ماندن روح و روان در مسلخ شهدا، و اینکه جسم های خسته، رنجور، مجروح، غمگین، ناقص و پاره پاره، راسخ و ایستاده همچون سرو، مقاوم چون نخل های جنوب، زلال و روان چون چشمه سارهای زاگرس ولی مملو از اسرار و رموز به اسارت دشمن رفت.

مجنون اگر گریه مجالت نمی دهد و یا به خاطر اینهمه مصیبت و اندوه ِیاران دچار فراموشی شده ای، بهت حق میدهم. یقینا نسل بعد را خواهی دید، اما به عنوان یک رسالت و تکلیف، به آن نسل بگو:

در روزگاری در این مکان مردانی از جنس خدا حضور داشتند که تمام معادلات طبیعت را زیر سوال بردند. در سن نوجوانی و جوانی که باید فعالیتها و سرگرمی های متناسب با سن خود را تجربه کنند، برای آینده تلاش و تحصیل کنند، جوانانی که باید فرهنگ عشق و عاشقی را تداوم بخشند، پشت پا به دنیا با تمام متعلقاتش زدند. طبیعتِ جهنم جزیره را برای خود بهشت زمینی کرده بودند. با خدا عشق و عاشقی را تا سرحد جنون و وصال تجربه کردند.

درحالیکه برخی مسئولین درتلاش برای یافتن دانشگاه تراز اول دنیا درکشورهای امریکایی و اروپایی برای فرزندان خویش بودند، مردانی اینجا بودند که نگران حفظ خط و محورهای عملیاتی بودند.

درحالیکه برخی مسئولین با تمام تلاش و جدیت پیگیر اخذ گرین کارت و اقامت در امریکا و اروپا بودند، نوجوانانی بودند که با دستکاری شناسنامه، سن خود را زیاد می کردند تا بتوانند هر چه زودتر به یاران خود در این قطعه ی بهشت ملحق شوند.

آن زمان که برخی مسئولین در پی ساختن و خرید منزل در بهترین نقطه کشور محل اقامت فرزندان خود بودند، مردان این دیار در حال تلاش شبانه روزی برای ساخت پل شناور، سنگرهای بتن آرمه، بیمارستان صحرایی، خاکریزهای جدید و راه های مواصلاتی بودند.

آن زمان که فرزندان برخی از مسئولین در سونا و جکوزی احتمالا با معشوقه های خود خوش می گذراندند، اینجا شیرمردانی بودند که تا گردن در باتلاق ها و نیزارها سنگر کمین می ساختند و در آب های گرم و جوشان مجنون غسل شهادت می کردند.

به آن نسل که نمی دانم چگونه هویتی خواهند داشت، بگو؛ که از شناخت و درک آن مردان عاجز و گیج بودی و هستی.

اینجا رئیس و مرئوس مشخص نبود، اخلاص، صداقت و تقوا ملاک مسئولیت پذیری شان بود.

بگو و اگر خواستی فریاد بزن که اینجا پدر و پسر، برادر و برادر، همسایه و همسایه، دوست و دوست و غریب و دوست در آغوش یکدیگر جان دادند.

به والله این سرزمین قطعه ی از بهشت خداست.

بدون وضو و طهارت راه رفتن بر خاک این سرزمین کراهت و بنا به احتیاط، حرام است.

بگو که سالهاست با این خاک نجوا می کنی و جواب می شنوی.

بگو که تکرار واقعه کربلا را با چشم سر که نه، با چشم دل دیده ای.

بیشه زارها بعد از آنها دیگر هرگز خشک نشدند تا شاید افتخار میزبانی اجساد مطهر بچه های جاویدالاثر را داشته باشند.

حتی آبهای آنجا دیگر جزر و مد نشدند، شاید نگران دور شدن از آنهمه شکوه و صلابت بودند.

بعد از تقدس این سرزمین، حتی جانوران وحشی و درنده نیز اهلی شدند و با احترام در این منطقه تردد می کنند.

بگو که آنها موجودی بین انسان و خدا بودند که فقط خداوند شایسته میزبانی آنهاست.

از حال و روز جاماندگان جنگ نیز بگو؛ بگو که هر جا رفتند مدرک تحصیلی، نوع دانشگاه، معرف، رابط و سفارش کننده برای یافتن جهادی دیگر در سنگری به نام اشتغال خواستند.

از بی مهری و بی توجهی برخی مسئولین نسبت به مردان بی ادعا بگو

بگو که مردم خیلی بیشتر از برخی مسئولین ما را حرمت و کرامت می نمایند.

از انتساب القاب ناخوشایندی چون مفت خور، سهمیه ای، عقب مانده و دوران گذشته، توسط برخی نااهلان، بی غیرت ها و قدرناشناس ها هم بگو.

یادت نره. بگو که فرمانده پیش نماز گردان خط شکن را، به دلیل عدم صلاحیت دینی و مذهبی از سوی مراجع ذیصلاح رد صلاحیت کردند.

در اغلب ادارات به دلیل ماندن بر اعتقادات و ارزشهای ایدئولوژیک خود، منزوی شدند و درهیچ باند و گروهی مقبولیت نداشتند و در بهترین حالت ما را برای خاطره گویی می خواهند.

دردرجه بندی ارگان های نظامی، بیسیجی ها باز هم محروم و مقهور شدند.

درجه ها و عناوین مختلف، ما را در؛ محل سکونت، نوع خودرو، صف نماز جماعت، ردیف صندلی جلسات، هتل ها و امکانات، رستوران ها و حتی اماکن تفریحی نیز تفکیک و مرزبندی کرد.

درجه و عنوان؛ متاسفانه بزرگی و کوچکی، برادر، خادم الحسین، اخوی، گمنامی و حتی نگاه کردن به چهره ها را نیز از یادمان برده است.

در جنگ و عملیات؛ جوانی، شجاعت، چابکی و انگیزه لازمه ی نیروهای خط شکن، تخریب، غواصی، اطلاعات عملیات و شناسایی بود. ولی در انتصابات و انتخابات ملاک و معیار؛ پختگی، تجربه، سوابق و روابط تعیین کردند.

عده ای ما را متهم به ادامه جنگ می کنند. در اغلب ادارات مر قانون را برای ما رعایت می کنند. شاید زبان دیگرشان را متوجه نمی شویم.

بگو، مدیونی اگر نگویی؛ کسانی بر ما مدیریت می کنند که هیچ درکی از ما ندارند. حق دارند چرا که در زمان جنگ و موشک باران و عملیات های والفجرها، کربلاها و خیبر و بدر و تک های دشمن که ما بر اثر دود و باروت و بمباران و گازهای شیمیایی، کور و کر و روانی شده بودیم، در حال گوش دادن به آهنگ های رپ، پاپ، جز، بلوز، کانتری و ... در دیسکوها و قهوه خانه ها و یا سواحل اروپا و امریکا بودند که گاها در کنار عیاشی برای تفریح با پول بیت المال درس هم می خواندند.

نسلی پرورش دادند که عقاید ما را پوسیده و منسوخ و عقب مانده می پندارند.

برخی از مسئولین کج فهم و بد سلیقه ما را در حد یک ابزار قضاوت کردند.

چنان روزگار را بر مردم سخت و تنگ کردند که هیچکس متاسفانه دیگر حوصله گوش دادن و یا خواندن دلتنگی ها و دلنوشته های ما را ندارند. که واقعا در این مورد بدون شک حق با آنهاست.

هر چند تاریخ در دل پر درد خود نگاشته است، اما تو نیز بگو؛ رزمندگان در عین اینکه نوجوان و جوان و کم سواد و گاها بیسواد بودند، اما با آگاهی و درایت، بصیرت و رضایت کامل مسیر و هدف خود را برگزیده بودند، نه القائات دروغین برخی مبلغان و جاهلان مقدس مآب که خود نیز به آنچه می گفتند، اعتقاد قلبی و یا به عبارت بهتر یقین نداشتند.

به آن نسل که نمی دانم چقدر از عظمت، اقتدار، غرورملی، ایثار، مردانگی، سرزمین مادری، خاک وطن، گمنامی و شهادت می دانند، بگو؛ که جانها، آرزوها، امیدها، عاشق ها، عشق ها، معشوقه ها، سرها، چشم ها، پاها، دست ها، روان ها ، جسم ها، دلیر مردان و شیر زنان، زندگی ها و آینده ها نثار شد تا این سرزمین کهن همچنان با صلابت، راسخ، سربلند، شکوهمند و با افتخار خودنمایی و قد علم نماید.

در پایان بگو؛ که بر خلاف قانون طبیعت، زمان رفت و ما مانده ایم.

می دانم هنوز دلتنگی و هزاران حرف برای گفتن داری، باز هم زمان خدا حافظی رسیده و بغضت گرفته. با هم می آیم ولی اینکه این دنیا یا قرارگاه همیشگی ( قیامت) نمی دانم.

جان من فقط بگو؛ حتی با گریه و ناله:

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

خداحافظ رفیق روزهای تنهایی- مجنون همیشه مغموم

تیر ماه 1402

همکار ارجمند

اکبر جعفری

سه شنبه سی ام آبان ۱۴۰۲ 22:15 سید حسام مزارعی

سمفونی نوگ

سمفونی نوگ


شب است و باران مدام می بارد ساعت 10 که میشود پدرم فتیله چراغ نفتی که در گوشه ی طاقچه ی قوسی خانه ی خشتی مان گذاشته را کمی پایین میکشد، بطوری که نور کمش ، سوسو میزند. یک چراغ موشی را هم که با شیشه دارویی، پنبه و نفت درست کرده ایم در گوشه توالت میگذارد.
لحاف را تا روی دهانم کشیده ام زوزه ی باد از لای درب اتاق به داخل می کشد. با صدای ریختن آب ناودانی خانه ی گِلی پر از مهرمان، درون سطل فلزی که زیرش گذاشته ایم و صدای زیبای چکیدن قطرات آب از سقف به درون تشت زیر پایمان، چشمانم پر از خواب میشود. برادرم که زودتر از من به خواب رفته و به گوشه ی تُشَکم هول خورده را کمی جابجا میکنم و با رؤیای دیدن آب دره به خواب می روم.
صبح می شود و باران نم نم در حال باریدن است که با بوی نانی که مادرم بر روی علاءالدین گذاشته تا گرم شود بیدار میشوم
شوق دیدن آب دره همزمان با بیدار شدن باعث می شود که از تخم مرغ محلی و نان گرم بازاری بگذرم.
پلاستیک بادنجانی را بر روی سرم میکشم ، کاپشن سبز ارتشی ام را که امسال پدرم از کازرون برایم خریده را میپوشم و چکمه پلاستیکی را به پایم میکنم و با یک گام دو گام تا کنار کارخونه برق(قَرسُونْگَه) میروم که صدای پرتلاطم آب دره ، هیجانم را به اوج خود می رساند.
زنان و مردانی زیادی قبل از من به آنجا آمده اند و همه محو تماشای آب گل آلودی میشوند که با سرعت به سمت تلخ آب (تَهْلُو) روانه است
بزرگترها از میزان بارندگی امسال که نوید سال خوب زراعی است به همدیگر میگویند و ما کوچکترها از دیدن، و تردد(زدن) گاوها به آب به اوج هیجان می رسیم،
آنقدر صحنه های شنای گاوها و تلاش برای رد شدن از عرض دره شگفت انگیز است که به محض رسیدن دیگر دوستانمان با آب و تاب تمام، آن صحنه ها را برایشان تعریف می کنیم.

کم کم تلفیقی از باران و آفتاب صورت میگیرد، بعضی از بچه های همسن و سال من میگویند که خورشید دارد سرش را می شوید.
کم کم آفتاب آسمان را از آن خود میکند و مورچه های 🐜بالدار فرصت را بدون در نظر گرفتن گنجشکان به غنیمت میشمارند و از لانه به هوا می پرند.

رنگین کمان زیبایی نیز در حاشیه کوه بالای ولات، زیبایی را دوچندان می کند.
🌪باد هم بخاطراینکه از قافله عقب نماند شروع به وزیدن می کند و برگهای شسته شده نخل ها را با تمام زیبایی به حرکت در می آورد.
همه چیز زیبا و رؤیایی به پیش می رود.

با صدای مادرم که تا آنجا بدنبالم آمده به خود می آیم و تازه متوجه می شوم که ظهر شده، صدای اذان مسجد (مرحوم شیخ محمدی بابااحمدی) ولیعصر هم بخاطر وجود باد دچار نوسان می شود و زیباتر از هر روز شنیده می شود.

به سمت خانه می رویم تا تلیت آب گوشت(پر از نخود و گوشت)را، با تُروَک(تُرُبْچِه)ی که صبح مادرم از فرغون کشاورزی که درب منزل رد میشد ، خریده بود را بخوریم.

و چه رویایی ست تجدید این همه خاطرات واقعی در حصر عصر دیجیتال

یاد باد لحظه به لحظه آن روزگاران

زندگیمان پر از رنگ و لعاب شده اما حیف و دو صد حیف که وفا و صداقت هم کمرنگ شده.

به امید اینکه اندک صفا و رسوم مانده ولات که یادگار پدرانمان است را به بهای ناچیز حرص و طمع از دست ندهیم


کوروش رازقی

منبع: وحدتیه نیوز

جمعه بیست و ششم آبان ۱۴۰۲ 17:56 سید حسام مزارعی

به مناسبت اولین باران پاییزی

‌‌‌ "بارون،دریا، آدم ها"

گرفته دسته گُلِشه
سوغاتیل زیر چِلِشه

مهمون قرارِ سیش بیا
پهن کرده غالی یلِشه

مَدِ که مهمون برسه
وَش بده آجیلِلِشه

جزر بشه پُی خُش بیره
رسیده فامیلِلِشه...
***
بارون زده سَمتِ کُهَل
دریا چرا کِلکِلِشه؟

شادِ وُ از فِرتِ خِشی
بریز بریز اَشکِلِشه؟

منتظرِ جاری کُنه...
از بالا، کوه-سیلِلِشه

تا که عزیزش بیره
تازه رسیده کِلشه
***
بارون که روزَل بزنه
اَفتو می شوره پِلِشه

ای وَختی هم شُو بزنه
ماه تُو دلِ اُورِلِشه

دریا مینه بانکِ اُوهِ
وُ بارونَم عامِلِشه

نم نمِ بارون که گرفت
پُر میکنه سطلِلِشه

تا بیره وَش بشوره
عارضه ی چَشمِلِشه

خلاصه،دریا-همیشه
سیلِش هِله ساحِلِشه

مُنتطرِ بارون بیا
بِبَعله اُو حاصِلِشه
***
تا آسمون اُوری کِشی
دریا میزاره جِلِشه

دُو میزنه سَمتِ زمین
دَس پُیلِش موجِلِشه

دیرش میخا نوابوهه
عشقی که تُو پِنجِلِشه

شاه ماهیِ می کِلِ ماه
اُمشو دِمِ نِشپیلِشه...

مهمونه میله پسِ خُش
شرینِ بارونِلِشه...

تا بیره حجله ی دور
مسافرِ خوشگِلِشه

تُو دلِ اقیانوسکی
که اونجونَل مَنزِلِشه

شرین و شور وِ هم میا
وختی که بُو پیلِلِشه

بلرزونش، بلرزونش
تا سی کنیم کُولِلِشه

موسمِ بارون چه خِشه
سی بُکُنی زَنگُلِشه...
***
همی که بارون بزنه
می شوره صحرا دِلِشه

کوه، وختی بارون بزنه
میده به رودها گِلِشه

که رودها گِل را بَبَرَن
نو بُکُنَن جِل کُلِشه

بهار میا گُل میکنه
صحرا وُ کُ هِلهِلِشه

ممکنه که تَلَنگونَم
صحرا بِده سوزِلِشه

که گُل نِبُو وُ خاری بُو
دُوس داشته بُو گَندِلِشه

حق نداریم تا بُکُشیم
تلنگونا وُ خُلِشه...

بارون به هر جا میزنه
طینِتِشه، مَشغِلِشه

وَختی که شرطو بُکُنه
وُ نقره پاشی وِلِشه

اُوسو دِ موری در میا
تا پُز بِده بالِلِشه

میدُوه گاچی رُو رُوَک
او هم یه چی شامِلِشه

سرخَک وُ سوزَک میزنه
تا بِوینیم رَنگِلِشه...

ها...اینه بارونِ خدا
که زحمت وُ پَلپِلِشه

تا بِزِنه تُو مِشیلَل
آدم بکاله غِلِشه

کُ بزنه علف بیا
چیپون چراند گِلِشه

خُرما وُ خارَک برسه
باغبون بچینه بِلِشه
***
بارون بیا، هیچی نَبُو...
تُو دنیا اُو اَوِلِشه

تُو لیستِ هر بِنی بشر
نوشته که مُشکِلِشه

میخا بِره پیشِ خدا
کرده به پا صَندِلِشه

دَس میره به آسمون
دَس اُوله اُولیلِشه

تا بوینه بلکه خدا
خین چِرّ ِ کَنجیلِلِشه

بارونِ بی وَخت و به وَخت
یه عالمی مَعطِلِشه

سی کُ، سی صحرا،سی همه
سی سُوزیِ جَنگِلِشه

میخام ی چی بُگُم بِرَم
دِ آخرین بَلگِلِشه
***
بیدلی بارونِ میخا
همیشه پُی مَحقِلِشه

از روزی که دیده مُخی
شُو بارونَل پَنگِلِشه

نهاده تا وَش بزنه
بشوره دون دونِلِشه

عشقِ مُو هم بارونِله
کی نمیخا عشقِلِشه؟

میخام تُو بَرمِش بشینُم
ریم بریزه مَشکِلِشه

گُرّه تِراقی بزه ریم
بِرّ بُکُ خُت مَشعِلِشه

تِشُم بزن، بُسوزَنُم
جهانی کُن گَلگِلِشه

مرگِ بیار پیشِ چِشُم
اضافه کُن قَتلِلشه...

زیرِ جوازِ فُوتِ مُو
وَختِ زدن اَنگُلِشه!
***
سُخَتَن وُ خاموشی خُتی
ما، نِمینیم مِثلِلِشه

جاشه که عشقِ بارونی
بیی که لاله حِلِشه

وُ مَحکی تا بِزَنی...
عشق وُ همه شِکلِلشه

بیی مثِ ما بِچِشی
شرینی وُ تَحلِلِشه

عشقی که ویرون میکنه
مَردِلِشه،زَنگِلِشه...

ویرونی که اینو میگو
وُ ناقِلِ اَنگِلِشه

ویرونِ ویرونِلِ عشق
"بیدل" وُ سِلولِلشه

..........................................

علی حسین جعفری(بیدل)

پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۴۰۲ 18:32 سید حسام مزارعی

معلم ... ساعت ... آموزگار

«معلم-ساعت-آموزگار»


از همون زمان بچه گی که یادم است، وقتی به ضرورتی از ولات به برازجان می آمدم و فلکه ی ورودی مشرف به گاراژ را با آن درختان بلند قدیمی، خرزهره ها و فواره های آب می دیدم (الان متاسفانه آن چشم اندازها خاطره شده است)، دقیقن حالتی بهم دست می داد که به شهر آمده ام....با آن عکاسی(آرام) رو به شمال/کُهباد و آن تابلوی زرد رنگ(ساعت سازی آموزگار)....

می گفتند: صاحب ساعت سازی(آقای آموزگار) روزگاری ولات معلم بچه ها بوده و در منزل مرحوم «کا نعمت حیدری» کرایه نشین بوده...از همون زمان، ساعتی برای خرید می خواستم یا ساعتی احتیاج به تعمیر داشت می رفتم پیشش(همیشه ی خدا هم یک ذره بین بوقی لای پلکش بود و مشغول!) و می گفتم از مُزری اومدم...

وقتی می گفتم مُزری، گُل از گُلش می شکفت و بلافاصله می گفت: کا نعمت چطوره؟ بهزاد خوبه؟ حالا تو این سالها چهل بار هم رفته باشی و ده سال هم از درگذشت کا نعمت گذشته باشه و بهزاد هم الان خودش پیرمردی باشد، او نمی گفت که می شناسمت که قبلن اینجا آمدی و از کجایی....فقط باید می گفتی: از مُزری اومدم و او هم بگفت: کا نعمت ایطور بهزاد آنطور(همه اش به خوبی ازشون یاد می کرد).

سالها گذشت، تا امروز که ساعتی مچی داشتم که احتیاج به تعمیر داشت....طبق معمول رفتم سراغ ساعت سازی آموزگار(راستش دلم برای شنیدنِ کا نعمت چطوره؟ و بهزاد خوبه؟ تنگ شده بود).... از دور که تابلوی زرد رنگ «ساعت سازی آموزگار» دیدم قدمهام تندتر کردم....وقتی رسیدم زانو هام سست شد و دنیا بر سرم آوار....مگر می شود در ساعت سازی آموزگار بساط قهوه و چای و سیگار راه انداخت؟!درست می دیدم؟ نه ساعتی، نه آموزگاری و نه کسی که بوقی از ذره بین لای پلک داشته باشد!

بوی قهوه و بغض راه گلویم را گرفت....گفتم: ببخشید،اینجا مگر ساعت سازی آموزگار نبود؟

گفت: بله...

گفتم:پس کجا رفته؟ آدرس جدیدش نداری؟

گفت: رفته خونه اش...

فقط،سوال کردم:هستش؟ سرحال است؟

با بی میلی جوابی داد که خوب متوجه نشدم...و نخواستم که دیگر سوال هم بکنم...

برای همیشه و آخرین بار تابلوی زرد رنگ «ساعت سازی آموزگار» را نگاه کردم و خودم برای همیشه و آخرین بار،«کا نعمت چطوره؟...بهزاد خوبه؟» را گفتم و نخواستم که ساعت نیز درست شود و برگشتم خانه‌.


***


پ.ن: ما،انجمنی داشتیم(نمیشه بگی داریم!) به نام «انجمن ادبی باران»...رسم خوبی را شروع کردیم ولی دیری نپایید....از بعضی کسان تجلیل می کردیم....برایم این حسرت می ماند،که چرا فکری نشد(بیشتر از طرف دوستان و دانش آموزان «آموزگار») که در میان افراد انگشت شمار تجلیل شده، برنامه ای نیز به آموزگار در بایگانی اکنون داشته باشیم. این اواخر نیز انجمن با کسی آشنا شد که کلکسیون «سربشوان» اش منحصر به فرد بود.

و تفکر و آینده نگری عمیقی پشتش بود....مطمئنم،برازجان خالق سربشوانی مثل خالق سربشوان ما(حسین نظری فرد) هم ندارد که حداقل عکسی و خاطراتی در هیئت چنین پروژه ای ازش بماند به یادگار.

علی حسین جعفری(بیدل)

دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۴۰۲ 21:33 سید حسام مزارعی

شعر آفرینش ، خشتی از ارگ آفرینش

شعر آفرينش

خشتي از ارگ آفرينش
دكترسيروس عباسي
__________
يوم ستّه ، يوم أُخري من خَلَق
يومُ فيه يخلق الخالق ، عَلق


تا برآمد قرص نور از كوه و دشت
تا فلك بيدار شدازخواب مَشت


يك فرشته بردميد آن بوق را
هم خدا بنهاد چاروچوق را


هر فرشته ي بال زد تا درگهش
هر كسي از هركجا! آمد برش


آن خدا كه مدتي درگير بود
كار و بارش با گل و با قير بود!


سر برآورد از سراپرده به شوق
أقربا را گفت با نرمي و ذوق


ساختم از خشت وگل يك بنده اي
بنده اي سازنده و جنبنده اي


سرفرو بردم بسي در خاك و آب
عاقبت هم ساختم آن بوتراب!


أقربا گويي سمندي بي سوار
يا چو‌ طفلي در ميان تش وخار


برجهيدند و بياوردند هوش
هم بدادندش تمام چشم وگوش


از تعجب بر دهان انگشتها
هم گره كرده به كفها، مشتها


يك به يك در گوش يكديگر بگفت
كين چه باشد معني گفت وشنفت؟


خاك وخشت و خنده هاي شاد او
راز و رمز سفته در اوراد او ؟!


اين خداي ماست يا تبديل او
خود چه باشد در پس تأويل او ؟!


اين كه اكنون پيش او افتاده است
از چه رويي سوي او دلداده است؟


درميان پچ پچان و خت ختان
بر زبانهاشان چنين و همچنان


خالق خلقت ،خداي نار و نور
گفت اندر بابت آن ساز وسور!


اين مجسّم ساختم از آب وخاك
ميدهم او را زجان و روح پاك


ميدهم از جان خود دركام او
ميدمم از روح خود در جام او


اين كه اكنون ساختم از خشت خام
جانشين من شود بر خاك و بام


بي تكلّف ، بي بهانه بي امان
سجده آريدش كنون اي عرشيان!


سجده آريد آدمي را بي چرا؟
تا عزيز آييد در صحن و سرا !


جنّيان از جاي خود برخاستند
لشكري از حور و از جن ساختند


با خدا گفتند ! كه اي داناي راز
اي خداي چاره جوي و چاره ساز


جنس ما از آتش و از اخگر است
ذات ما از ذات آدم برتر است


از چه بايد پيش او افتان شويم
بر نميتابي كه ما نالان شويم؟؟


ذات اقدس گفت : اي پاكان من
مونس درگاه من، جانان من


خاك و آب وآتش و اخگر كجاست؟
تا نخواهم جنس والاتر كه راست ؟!


پيش از آدم ، آفريدم جنّيان
آفريدم من زمين و آسمان


زينت المخلوق من اين آدم است
عرشيان و فرشيان را خاتم است


أحسن الخالق بگوييد اين زمان
سجده آريد و مگوييد اين وآن


لاجرم كلّ الملايك يسجدون!
پيش پاي آدمي دريك ستون!


هر فرشته آفرين گويان به پيش
بر خداي و آدمش هوران به پيش


جز يكي كو از غرور و از كبار
سجده نآورد و بشد اهل كفار


آن يكي ابليس بود ابليس ماند
در رياكاري و در تلبيس ماند


گفت ابليس اي خداوند كريم
خالق انسان و ابليس، اي نعيم


من نيارم سجده در پيش تلي
تلي از گنداب و از خاك و خلي


جنس من از آتشي سوزنده است
ني ز طين و طينت اين بنده است


بنده اي كو ساختي از خاك و قير
ميشود نالايق و شرّ و شرير


از وراي سرسراي دولتش
ازسرانصاف وعدل و حكمتش


گفت : دادار داناي رحيم
تو شدي شيطان مردود رجيم


اي كه در اجراي فرمانت كجي است
در ميان چشمهايت معوجي است


اين كجا آن خاك خام است اي شرور
بر سرير جمله افلاك است و نور


كو ؟ كجا خشتي چنين زيبا زنند
كِي ؟ كجا از خشت ،آدم ميكنند


در ميان عرش وفرش ودربهشت
مي زيد انسان پاكيزه سرشت!


گفت شيطان مهلتم ده اي خدا
مي ستايم من تورا اي ذوالعطي


مهلتي ده تا بگردم در جهان
در ميان مردمانت هر زمان


مهلتم ده تا ببيني از چه راه
ميكنم مصنوع خوبت را تباه


اين كه تو او را خليلش خوانده اي
يا زنور خود بر او تابيده اي


بيش او باشد شرير و بيشعور
كمترينش ميشود نادان و كور


أكثر الاولاد آدم تا ابد
ناتوانند و نمور و نابلد


مهلتي ده تا سخن ثابت كنم
تا وليعهد تو را ساقط كنم


مهلتي ده تا به انواع طريق
دور سازم از تو اورا اي شفيق


مهلتي ده تا بسازم قافيه
تانگردد گِرد تو تا غاشيه!!


تا شنيد آن لاف و الفاظ ركيك
برجهيد از جا خداي بي شريك


چهره درهم كرد و ازروي عناد
حضرت ابليس را دستور داد


كاي رفيق نارفيقم اي لعين
گشته اي اكنون زاهل منظرين


هرچه خواهي از غل وزنجير وبند
يا زبان و فكرت و تير و كمند


از زمان وازمكان وغرب و شرق
از كلاه و دفتر و پاپوش و دلق


جملگي در اختيار تام تو
تا شود آن كس كه خواهدخام تو


راه من از راه تو اينك جداست
آنكه از فرمان من پيچد توراست


بعد از آن گفت وشنود مختصر
شادشد شيطان، درآمد از مقرّ


خويش را تجهيز آن مكر وفريب
كرد تا پيروز باشد عنقريب


رو بسوي روضه رضوان نهاد
تا فريبد آدمي را از عناد؛


بوالبشر با جفت خود حوا بدي
روضه رضوان شان مأوا بدي


فارغ از رنج و نياز و درد و غم
در كمال رامش و ناز و نعم


ناگهان شيطان در آمد در بهشت
در ميان جانشان مكري نهشت


رفت شيطان پيش آدم با طرب
برفروزانيد در جانش طلب


آدم و حوّا به فردوس برين
با ملك ابليس گشتن همنشين


تا فرو بگذاشتند محدوده را
تا بخوردند ميوه ممنوعه را


آنچنان شيطان شان تزوير كرد
تا كه پاي جانشان زنجير كرد


سربپيچدند از فرمان يار
پايشان برچيده شداز آن ديار


از بهشت جاودان رانده شدند
برزمين تنها و درمانده شدند


الغرض آن روسياهيهاي زشت
كه مَلَك ابليس برآدم نوشت


سرنوشت مِهر خالق ،جشن نور
سرنوشت آن ملائك با غرور


سرنوشت آن صعود وآن سقوط
سرنوشت آن حضور و آن هبوط


شد سرآغازي به آغازين دروغ
تا شناسد آدمي دوشاب و دوغ


سرنوشت آن همه دلدادگي
سرنوشت همدمي و بندگي


سرنوشت سجده هاي آن مَلَك
سرنوشت خنده هاي بي كلك


شد سرآغازي به آغازين طلوع
تا ره معراج هم باشد خضوع


سرنوشت صنعت ابن البشر
سرنوشت سجده ابليس شرّ


سرنوشت رجم او والمنظرين
سرنوشت اولين و آخرين


شد سرآغازي به آغازين هبوط
تا بشر داند دليل هر سقوط


سرنوشت بخشش شيطان رذل
سرنوشت مهلتي ازروي فضل


سرنوشت جبهه ابليس و حق
سرنوشت آن ظهوروآن زهق


شد سرآغازي به آغازين ستيز
تا قيامت ماند اين جنگ وگريز!!

دکتر سيروس عباسي شيراز - ايران
تاريخ شروع سرايش شعر : خرداد٩٧

یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۲ 8:56 سید حسام مزارعی

نوشتن درد است و نویسنده دردمند

احمد خواجه حسنی

به اغلب احتمال وقتی سخن از نویسندگی به میان می آید ، نخستین تصویری که در اذهان تداعی می شود فضایی ایده آل، مشتمل بر وجود یک فنجان قهوه یا استکانی چای با قلم و کاغذ و گوشه ی دنجی است برای نوشتن ، این امّا همه ماجرا نیست !

نویسندگی یکی از جلوه های تفکّر و اندیشه ورزی در پرتو خلّاقیت و نو آوری است، این نوآوری و تولید محتوا به یقین مستلزم تنها نشینی و گوشه گیری است که علی رغم فرسودگی جسم، با تداوم این رویه، کسالت روح و روان نیز پدیدار خواهد شد، به همین سبب، نویسندگان نامدار و دردمندی در اعصار مختلف با ملّیت های گوناگون و سبک های نگارشی متعدد با اختلالات روانی دست و پنجه نرم کرده اند و ذهن خلّاق‌شان مدام در کنار خلق آثار ، در مرز میان سلامت روانی و جنون سرگردان بوده تا یقین حاصل شود نوشتن درد است و نویسنده دردمند...

کسر قابل توجهی از محققین بر این باورند ، افراد دارای خلّاقیت بالا، مستعد و بیشتر در معرض اختلالات روانی هستند ، رگه هایی از یافته های این محققان را به صراحت در این جمله ی پر محتوای داستایفسکی می توان دید آنجا که در پس فرست های تحلیل زیست اجتماعی و زیست فکری جامعه بی پرده گفته اند ، همه چیز را به خوبی درک می کنم و این بالاخره مرا خواهد کشت...!

ژرژ سیمنون، پزشک و نویسنده را شبیه به هم می‌داند، زیرا «تنها کسانی اند که انسان را به دقّت بررسی می کنند برای این که ببینند مشکل در کجاست" نویسنده اعماق جامعه را می‌ کاود و در حمایت از طبقات محروم جامعه و فقر و جهل و باورهای خرافی هم نوعان خود با تمام وجود می‌نویسد و هم واره مغروق در اندیشه و تفکر است تا شاید اندک نوری از دریچه ی روشنایی بر چشمان غبار گرفته جامعه بنشاند.
این درگیری های ذهنیِ ادراکی البته که تبعات منفی روحی و روانی بسیاری به هم راه دارد.
هر که درکش بیش دردش بیشتر
(نقل است ارنست همینگوی نویسنده رمان پیرمرد و دریا زمانی که مشغول نوشتن این رمان بوده ، به کرّات و به شدّت بدحال می شدند و بعد از انتقال ایشان به بیمارستان، پزشکان علّت بدحالی و کسالت نویسنده را دریازدگی تشخیص می دادند شگفتا که او در زمان نوشتن آن رمان کیلومترها از دریا فاصله داشته است).

بدا به حال نویسندگانی که در جوامع بسته فعالیت دارند ، نويسنده آن‌چه را كه می بيند، می نويسد، امّا وقتی آزادی نباشد، نخواهد توانست تصوراتش را بر روی كاغذ بياورد بنابراین ناگفته پیداست که یک نويسنده هنگام خودسانسوری و اعمال برخی ملاحظات پیرامونی، چه فشارى را تحمل مى‌كنند، در چنین بستر و کانتکستی معمولاً هر نويسنده ده برابر حجم نوشته های منتشره را دور ريخته، پاره كرده و غم باد گرفته است هم چنان که توماس مان معتقدند، نویسنده کسی است که نوشتن برایش نسبت به دیگران سخت‌تر است.

نوشتن درد است و نویسنده دردمند...

یکشنبه هفتم آبان ۱۴۰۲ 23:49 سید حسام مزارعی

زندگی آگاهانه: كاهش نگراني

زندگی آگاهانه: كاهش نگراني

همشهری حسين زيرراهي- مدرس مهارتهاي زندگي

مغز ما انسانها دستگاه توليدكننده نگراني است و اين كار را هم بيوفقه در تمام مدت عمر به صورت شبانه روز انجام ميدهد، حتي در زماني كه خواب هستيم. دليل آن هم اين است كه اصليترين وظيفه مغز زنده نگه داشتن ما است و براي اين كار مرتب در حال اسكن محيط براي شناسايي خطرها و دوري كردن از آن است. اين مكانيسمي حياتي است كه باعث بقاي نسل انسان و پيشرفت آن شده است.

واكنش طبيعي ما نسبت به نگرانيهايمان به چند روش انجام ميشود. گاهي با آن يكي ميشويم و در نگرانيهاي خود غرق ميشويم. زماني تلاش ميكنيم از آن فرار يا آن را فراموش كنيم. گاهي هم به جنگ آن مي رويم. البته خيلي از كتابهاي خودياري و مدرسان انگيزشي هم با روشهاي تلقين و مثبتانديشي به مخاطبان خود شيوههاي غلبه بر نگراني را آموزش ميدهند که تفاوتي با اين روشها ندارد. بگذاريد با مثالي آن را روشنتر كنيم. فرض كنيد شما نگرانيد از كارتان اخراج شويد، بيمار شويد، اتفاقي براي خانوادهتان بيافتد، ماشينتان خراب شود، بي پول شويد يا داراييتان از دستتان برود.

در روش سنتي شما با يکي از اين روشها با نگرانيتان مقابله ميکنيد: جنگيدن: اينها افكار احمقانه است و هيچ اتفاقي قرار نيست بيافتد. فراموشي، شايد به الكل، مواد مخدر و تفريحات بيرويه روي بياوريد كه به مشكلات فكر نكنيد. جايگزيني، سعي ميكنيد به چيزي غير از اين موضوع فكر كنيد مثلا به خاطرات خوش گذشته يا خيالبافي در مورد موفقيتهاي آينده. بيخيالي، مرتب تكرار كنيد كه دنيا ارزش ناراحتي و غم ندارد. مثبت انديشي، زندگي زيباست و همه اتفاقات خوب در انتظار من هستند. متاسفانه اين روشها هيچ كدام موثر نميشود. چون هرچه بيشتر به نگرانيهايمان بيتوجهي كنيم بعدا به صورت فوراني در جاي ديگري بيرون ميزند. بقول دكتر راس هريس نويسنده کتاب «تله شادماني» سركوب افكار مزاحم مانند نگه داشتن يك توپ زير آب است. به محض اين كه دستتان خسته شد با سرعت به بيرون ميپرد.

در عوض در روانشناسي توصيه ميشود كه به جاي همه اين كارها به آن فكر يا نگراني توجه شود. به افكارتان گوش كنيد و ببينيد براي چه چيزي نگران يا ناراحت است. يك روش خوب نوشتن نگرانيها است. براي هر موضوعي كه نگران هستيد آن را يادداشت كنيد. گاهي دليل نگرانيمان را فراموش ميكنيم و فقط اثر آن روي ما باقي ميماند. به همين دليل هم وقتي شروع به نوشتن فهرست نگرانيها ميكنيم از اين كه خيلي وقتها براي مسائلي كم اهميت و پيش پا افتاده نگران هستيم تعجب ميكنيم. بنابراين بد نيست هر روز چند دقيقه را به نوشتن فهرست نگرانيهاي خود اختصاص داده و اين كار را به عادت تبديل كنيد. براي راحتي ميتوانيد آن را دستهبندي كرد. مثلا نگراني در مورد: محيط كار؛ اعضاي خانواده؛ سلامتي خود؛ به انجام رساندن كارهاي روزمره و آينده زندگي خود و خانواده. روش ديگر انجام كار عميق است. وقتي در كار خود غرق ميشويم بيشتر توجهمان به آن كار اختصاص داده ميشود و به مسائل ديگر فكر نميكنيم. خستگي ناشي از آن هم باعث ميشود خواب راحتتري داشته باشيم.

(نسیم جنوب، سال بیست و ششم، شماره 1059)

یکشنبه هفتم آبان ۱۴۰۲ 23:18 سید حسام مزارعی

پویشی جدید...

پیوند عمیقی میان انسان و مکان های مورد علاقه اش وجود دارد که توسط تخریب آن مکان ها گسسته می شود و جز حسرت و خاطره ای مبهم باقی نمی گذارد.

محل تولد، خانه، مدرسه دوران کودکی، محل آشنایی یا قرار گذاشتن با دوستان و... با داستان های زندگی ما گره می خورند و‌ به هر خاطره، رنگ و‌ بویی متفاوت می بخشند. برای بسیاری از ما دیدن مکان هایی که در گذشته در آن ها زندگی کرده و‌ خاطره ساخته ایم فرایندی جذاب و پیچیده است، نوستالژی روزهای گذشته و خاطرات تلخ و شیرینش، با قرار گرفتن در مکانی که مربوط به آن است برایمان زنده می شود و دوباره خود را در همان روزگار حس می کنیم.

با این مقدمه شروع کردم که باز هم آن گفته با حسرت دکتر پیام حیاتی را یادآور شوم که شوربختانه وقتی دور از ولات باشی و قدم به زادگاه می گذاری هیچ خبری از آن ساختمان های شلی، آن کوچه پس کوچه های خاکی، آن دیواره ها و... نیست و همه خاطرات گذشته ولات در زیر مدرنیته و آسفالت و سیمان و ... دفن شده اند. حداقل یک المان، یک بافت قدیم ، یک ... را برای آیندگان بجا نگذاشتیم که بدانند نیاکان ما تا همین نیم قرن پیش چگونه می زیسته اند.

اگر موافق باشید همین چند سطر را مستمسکی قرار دهیم تا یادی از مکان ها و مواردی بکنیم که روزگاری جزیی از خاطرات ما را ساخته اند اما اکنون به دلایلی از جمله شهر شدن و تعریض کوچه ها و ... از بین رفته اند.

مکان های تحصیلمان از جمله کاوسی مزارعی (طالقانی)، هفده شهریور، راهنمایی خیام، دبیرستان امیرکبیر که نگارنده خود زمانی مقاطع تحصیلی خود را گذرانده و یا قرسونگه و ... همه از بین رفته اند.

شما چه مواردی را می توانید بر شمرید و به این مطلب پر و بال دهید؟

شنبه ششم آبان ۱۴۰۲ 22:5 سید حسام مزارعی

شعر محلی

لَووِلِت شیرین تَرِبُن چُر دِشَووِ تَکُلِه
َرنگِشون،قَزِل تَرِ گُل کِرِه دِز ری تِلَلِه

وَختی گُل زَرد می چینی توو کورِ غَِلّه، سی بُّره
بوو خَشِ بُت خَرِکِت ،می کُنِه زِنده ،جُونَلِه

توو کیچِه که رَه می رَی، بوعَرَقِ دَور،گَردِنِت
وَرِخاطرخُیِلِت،خَش تِرِه هَرچه عَطرَلِه

پِسِ پات ،مَی پَنبَیِه،رَه رَفتِنِت ،مَی کَوگِ مَس
وَرِمُو،یِتالِ مِی نِت بهزِهَرچی، زَنگَلِه

قِدبالات، مَی بَرکَشه مَی میلِ بِرنُوِ لُرَل
پِلِلِت وَختی شِلال بُو،مِثِ زَنگُل چَمَله

تُو اُو دُنیا اَی بِهِشتَم،نَصیو ،قِسمَتُم وابو
مُو بی تُو اُونجُو نِمی رَم، وا که پُر حُو رِییَلِه

دیدِمِت سِر،دَرِه خَش،مَشکَلِت بِی رِی بَردالِه
((دِلِم گُو ،رَهشِه بُواند،مّشکِل شِ وَردا))جِغُلِه

نِدی دُم نَخصی تُو لارِت،هرچی سَیلِت می کُنُم .
معلومه،ساختت،خدا وِنَمِ دِل،وِحوصله


هرچه تعریف تهِ بِدُم،تَمُوم نِوَی مُو حَرفَلُم
نمی رُونُم پُشتِشِه،تا درد،نِیاره سَرَلِه

_____________

اکبر بابااحمدی

پی نوشت

لوولت: لب هایت

دشو: شیره خرما یاانگور

بُنچُر: باقی مانده

تَکُل: ظرفی ساخته شده از چاری(یک نوع گچ که به شکلی خاص تهیه می شد) مانند یک استکان کمرباریک به ارتفاع بیش از یک متر وقطر حدود یک متر که محتوی یک نوع رطبی بود که تا خرماشدن فاصله زمانی زیادی نداشت (وَرجَهرِسِه) که برای مصرف حدود یک ماه خانواربود تاخرمای اصلی که درتاپو یاتاپوهابود،شیره کند .

قزل: قرمز ،واژه ای ترکی

گل کره دز: گل شقایق

ری: روی

تلله : جمع تَلها است

گل زرد: یک نوع علف صحرایی که مناسب تغذیه حیوانات است

کور غله: به حالتی که به علت تراکم دانه پاشی ویا لانه مورچه ها گندم متراکم سبز می شد می گویند.
بره: علف های باقی مانده ای را که حیوانات ی مثل خر ،قاطر و...... نخورده و یا زرد شده بودن. معمولاً دونفره اعم از مرد و یا زن به شکل خاصی به هم پیچیده که به قطر حدود 30 سانت وطول 2 تا 3 متربود. تهیه کرده و پس از آفتابی و خشک کردن آن ها را برای تعلیف زمستانی حیوانات مورد استفاده قرار می دادند.
بت خرکت: بت خرک تو=بت=گلو.خر=یقه_گلو=نوعی گردن بند که دانه های آن دانه های میخک بود
خَش: خوش
جونله: جان ها
کیچه: کوچه
خاطرخُیِلت: دوستدارانت
کوگ: کبک
یه تال: یک تار
مینت: مویت
زنگله: زن ها است
بهزِ: بهتر از
برکش: پنیر دنباله ساقه تاره درغلافِ نخل(دول مخ)را گویند که مشبهته فیه سفیدی است
چون برکش به رنگ سفید است وسفیدی، وجه شبه بین مشبه و مشبهه فیه می باشد، شکل وشمایل معشوقه به برکش تشبیه شده است.
می: مانند
میل: لوله
برنو : یک نوع اسلحه که هنوزم گرچه بالاجبار مانند همه عوامل زندگی که مغلوب تکنیک ها و نوآوری ها شده واز رده خارج می شوندهنوز درمیان مردم لر،محبوب بوده و قداست خودرا حفظ کرده است . دختران وزنان زیبارا درمنطقه خودمان هم به برنو تشبیه می کردند
پل: گیسوی بافته
شلال: صاف
زنگل: نوعی علف وگیاه که دارای خوشه های متعدد وبه طول حدود یک متر بود که غذای لاکچری ،مخصوصاً محبوب اسب وقاطرمحسوب می شد.این علف کمترسهمیه گاوها ویاخرها می شد
چمل: چم ها.گودی بین دوتل را درزمین های کشاورزی که به علت آبرفت سیلاب و..... مستعدکشاورزی بود وعلف وگندم درآن زمین ها بهتر رشد می کرد را گویند
نصیو قسمت =نصیب وبهره ازپیش تعیین شده.
وابو: شود
اونجو: آنجا
حورییله: حوری ها است
دره خش: معرفی این محل ،باعلیسین است .
مشکلت: مشک هایت=وسیله ای ساخته شده ازپوست بزکه بعداز فرآوری برای نگهداری آب و..... ازآن استفاده می شد. عده ای درولات به عنوان مشک دوز ویادول دوز بودند که کاراین فرآوری را با چت یاپوست بلوط و...‌‌... انجام داده وبه اصطلاح خَش می کردند تابوی زفت وناخوش آیندپیه وچربی ازپوست زدوده شده وآب یادوغ ویا...... درآن ها بدبو نباشد
برداله=وسیله ای ساخته شده ازچوب که یک نوع کجاوه کوچک برای
حمل بار ازطریق خریااسب یاقاطر بود
بووند: ببند=مانع عبور کسی شدن
جغله: جوان، لفظی دومنظوره که هم درمقام تحبیب وهم درمقام تحقیر به کارمی رفت.
نخصی: نقصی
لارت: هیکلت،شمایلت ،شکلت
سیلت: گاهت
نم دل: بادقت ،باریزبینی
حوصله : هم به معنی جرئت وبی باکی است وهم به معنی صبر وتامل می باشد
نمی رونم پشتشه : آن را ادامه نمی دهم
سرله: سرهارا
پس پات: پاشنه پایت

چهارشنبه سوم آبان ۱۴۰۲ 18:53 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)