" اگر مجنون(جزیره) روزی سخن گوید" ( ویژه گرامیداشت هفته دفاع مقدس)
بسم الرب الشهداء و الصدیقین
به پاس گرامیداشت سالروز حماسه مجنون در تیرماه 1367 دلنوشته ای تحت عنوان" اگر مجنون(جزیره) روزی سخن گوید" تقدیم به روح والای شهدای 8 سال دفاع مقدس بویژه شهدای مجنون می گردد.
نمی دانم چه حکمتی در کلمه مجنون نهفته است که بر هر آنچه نهند مظلوم و محروم خواهد شد. در دفاع مقدس همیشه جزیره مجنون مظهر مظلومیت و غربت و تنهایی رزمندگان بوده است. مجنون اگر روزی گریه مجالش دهد، اگر بغضش بترکد و به سخن آید، خواهد گفت: اینجا نزدیکترین فاصله زمین با آسمان است، رازها در سینه دارد، دلی پر از درد وخون، غمی سنگین درقلب شکسته خویش، سکوتی فراتر از هر فریادی در گلو؛ واقعیت هایی بسیار تلخ و دردناک به چشم دیده است. مجنون سالها و شایدها قرن هاست که خنده و حتی تبسم به خود ندیده است، مجنون اصلا نمی تواند بخندد.
مجنون سال هاست که چشم به اجساد مطهر و تکه تکه و تکیده شهدای جاویدالاثر دوخته است، سالها از خورد و خوراک دست کشیده است، سالهاست لیلی قصه ها را فراموش کرده است، سالها فقط چشم به زمین دوخته است، سالها فقط رفت و آمد فرشتگان را نظاره می کند، سالها چشم انتظار گروه تفحص است تا امانت خود را پس دهد، سالهاست از خدا طلب عمر بیشتر دارد تا تک تک امانت های الهی را به صاحبش تحویل دهد.
مجنون؛ قول بده اگر روزی خواستی سخن بگویی، همه چیز را نگو، بعید میدانم کسی تاب و تحمل شنیدن و درک اینهمه درد و اندوه تو را داشته باشد، شاید شرایط موجود و تغییر دیدگاه ها ، سبک زندگی ها و رفتارهای بی مهری برخی مسئولین، پذیرش و فهم آن را برای عده ای ناممکن نموده باشد. پس بگذار بخشی از آن در گنجینه اسرار بین تو و خدا بماند.
اگر روزی مجنون سخن گوید، قطعا خواهد گفت: از، رشادت های بی بدیل مردان بی ادعا، حرارت جهمنی ماه تموز، آب های جوشان و بد بوی جزیره، خاک های تفتیده آغشته به خون مردانگی، یکرنگی و یکدلی، ناله ها و استغاثه های شبانه مهمانانش به درگاه خدا، روزه داری ها و نمازهای شب در تاریکی بیشه زارها، از بیدار نکردن همسنگر خود برای رفتن به پست نگهبانی، مخفیانه واکس زدن کفش و شستن لباس و ظروف همسنگران، زدن ماسک خود به صورت همرزمش در اوج انتشار و پخش گاز شیمیایی در منطقه، التماس های رزمندگان برای نرفتن به عقب، عصبانیت ها و ناراحتی بچه ها برای از دست دادن نماز شب، شبِ گذشته، تعجب و شرمندگی فرشتگان از چنین بندگانی، به وحشت انداختن عزرائیل و مرگ، آتش تهیه سنگین و رگباری آن شب و روز، شهادت بیسیم چی های سنگر کمین، نامفهوم شدن کدهای بیسیم ها، قطع شدن یکی یکی صداها از پشت گوشی بیسیم، مقاومت با اسلحه سبک مقابل تانک و دوشیکا، ایستادگی ساعت ها و روزها نفر در برابر دسته، دسته در برابر گروهان و گروهان در برابر گردان دشمن، وحشت و ترس دشمن، به هم ریختن محاسبات دشمن، بی معنا شدن زمان و مکان، تناقض علم آناتومی با انسانهای حاضر، نقطه ی جز خدا ندیدن، محل شنیدن صدای بال فرشتگان، نزدیکی به خدا تا حد خیرگی چشم ها از نور خدا، خدایی شدن تمام حواس طبیعی، فارغ از هر گونه درد طبیعی، ورود به دنیای مکاشفه، فریادها برای کمبود اسلحه و مهمات، گله مندی برای نفرستادن نیروی کمکی، واسطه قراردادن شهدای مهمان مجنون برای کمک، شلیک آخرین فشنگ ها، نزدیکتر شدن نیرویهای عراقی، به زمین افتادن سروهای تنومند، ظهور شمه ای از قیامت، آغاز پرواز پرستوها، شروع مهمانی ها به میزبانی خدا، ترک جسم و عروج تا منتهی السدره، فشردگی صفوف برای رفتن به مهمانی خدا، نوازش بیشه ها بر تنهای فرو رفته در باتلاق، نوای سوزناک نیزارها در مرگ مردانش، خجلت پرندگان و مرغان هوایی از پرنده تر شدن مردان خدا، افتخار و فخر فروشی خداوند به فرشتگان برای داشتن چنین بندگانی، تکامل بنده به عبد خدا شدن، شرمندگی خاک از در آغوش گرفتن هدیه ای با ارزش تر از طلا، ازدحام فرشتگان و ملائک در بهشت مجنون، سجود آسمان در مقابل زمین، بهت و خیرگی ستارگان آسمان از اینهمه انوار ستاره های زمینی، خسوف ماه و افلاک آسمانی از شرمندگی ماه های زمینی، گریه خدا برای لیاقت انسان بالاتر از خلیفه الهی، کسوف خورشید در فردای عملیات از شرمندگی در مقابل انوار شهدا، سرخابی شدن آب های گرم مجنون از خون و اشک مردان خونین بال، استنشاق دود و باروت، خفگی صداها در گلو از تشنگی، خونین شدن چشم ها از گازهای اشک آور، سرفه های خلط خونی از استنشاق گاز خردل، فاصله با مرگ به اندازه طول لوله کلاشینکف، نفس در نفس فرشتگان شدن، احساس دست احسنت خدا بر شانه های مردان، باقی ماندن روح و روان در مسلخ شهدا، و اینکه جسم های خسته، رنجور، مجروح، غمگین، ناقص و پاره پاره، راسخ و ایستاده همچون سرو، مقاوم چون نخل های جنوب، زلال و روان چون چشمه سارهای زاگرس ولی مملو از اسرار و رموز به اسارت دشمن رفت.
مجنون اگر گریه مجالت نمی دهد و یا به خاطر اینهمه مصیبت و اندوه ِیاران دچار فراموشی شده ای، بهت حق میدهم. یقینا نسل بعد را خواهی دید، اما به عنوان یک رسالت و تکلیف، به آن نسل بگو:
در روزگاری در این مکان مردانی از جنس خدا حضور داشتند که تمام معادلات طبیعت را زیر سوال بردند. در سن نوجوانی و جوانی که باید فعالیتها و سرگرمی های متناسب با سن خود را تجربه کنند، برای آینده تلاش و تحصیل کنند، جوانانی که باید فرهنگ عشق و عاشقی را تداوم بخشند، پشت پا به دنیا با تمام متعلقاتش زدند. طبیعتِ جهنم جزیره را برای خود بهشت زمینی کرده بودند. با خدا عشق و عاشقی را تا سرحد جنون و وصال تجربه کردند.
درحالیکه برخی مسئولین درتلاش برای یافتن دانشگاه تراز اول دنیا درکشورهای امریکایی و اروپایی برای فرزندان خویش بودند، مردانی اینجا بودند که نگران حفظ خط و محورهای عملیاتی بودند.
درحالیکه برخی مسئولین با تمام تلاش و جدیت پیگیر اخذ گرین کارت و اقامت در امریکا و اروپا بودند، نوجوانانی بودند که با دستکاری شناسنامه، سن خود را زیاد می کردند تا بتوانند هر چه زودتر به یاران خود در این قطعه ی بهشت ملحق شوند.
آن زمان که برخی مسئولین در پی ساختن و خرید منزل در بهترین نقطه کشور محل اقامت فرزندان خود بودند، مردان این دیار در حال تلاش شبانه روزی برای ساخت پل شناور، سنگرهای بتن آرمه، بیمارستان صحرایی، خاکریزهای جدید و راه های مواصلاتی بودند.
آن زمان که فرزندان برخی از مسئولین در سونا و جکوزی احتمالا با معشوقه های خود خوش می گذراندند، اینجا شیرمردانی بودند که تا گردن در باتلاق ها و نیزارها سنگر کمین می ساختند و در آب های گرم و جوشان مجنون غسل شهادت می کردند.
به آن نسل که نمی دانم چگونه هویتی خواهند داشت، بگو؛ که از شناخت و درک آن مردان عاجز و گیج بودی و هستی.
اینجا رئیس و مرئوس مشخص نبود، اخلاص، صداقت و تقوا ملاک مسئولیت پذیری شان بود.
بگو و اگر خواستی فریاد بزن که اینجا پدر و پسر، برادر و برادر، همسایه و همسایه، دوست و دوست و غریب و دوست در آغوش یکدیگر جان دادند.
به والله این سرزمین قطعه ی از بهشت خداست.
بدون وضو و طهارت راه رفتن بر خاک این سرزمین کراهت و بنا به احتیاط، حرام است.
بگو که سالهاست با این خاک نجوا می کنی و جواب می شنوی.
بگو که تکرار واقعه کربلا را با چشم سر که نه، با چشم دل دیده ای.
بیشه زارها بعد از آنها دیگر هرگز خشک نشدند تا شاید افتخار میزبانی اجساد مطهر بچه های جاویدالاثر را داشته باشند.
حتی آبهای آنجا دیگر جزر و مد نشدند، شاید نگران دور شدن از آنهمه شکوه و صلابت بودند.
بعد از تقدس این سرزمین، حتی جانوران وحشی و درنده نیز اهلی شدند و با احترام در این منطقه تردد می کنند.
بگو که آنها موجودی بین انسان و خدا بودند که فقط خداوند شایسته میزبانی آنهاست.
از حال و روز جاماندگان جنگ نیز بگو؛ بگو که هر جا رفتند مدرک تحصیلی، نوع دانشگاه، معرف، رابط و سفارش کننده برای یافتن جهادی دیگر در سنگری به نام اشتغال خواستند.
از بی مهری و بی توجهی برخی مسئولین نسبت به مردان بی ادعا بگو
بگو که مردم خیلی بیشتر از برخی مسئولین ما را حرمت و کرامت می نمایند.
از انتساب القاب ناخوشایندی چون مفت خور، سهمیه ای، عقب مانده و دوران گذشته، توسط برخی نااهلان، بی غیرت ها و قدرناشناس ها هم بگو.
یادت نره. بگو که فرمانده پیش نماز گردان خط شکن را، به دلیل عدم صلاحیت دینی و مذهبی از سوی مراجع ذیصلاح رد صلاحیت کردند.
در اغلب ادارات به دلیل ماندن بر اعتقادات و ارزشهای ایدئولوژیک خود، منزوی شدند و درهیچ باند و گروهی مقبولیت نداشتند و در بهترین حالت ما را برای خاطره گویی می خواهند.
دردرجه بندی ارگان های نظامی، بیسیجی ها باز هم محروم و مقهور شدند.
درجه ها و عناوین مختلف، ما را در؛ محل سکونت، نوع خودرو، صف نماز جماعت، ردیف صندلی جلسات، هتل ها و امکانات، رستوران ها و حتی اماکن تفریحی نیز تفکیک و مرزبندی کرد.
درجه و عنوان؛ متاسفانه بزرگی و کوچکی، برادر، خادم الحسین، اخوی، گمنامی و حتی نگاه کردن به چهره ها را نیز از یادمان برده است.
در جنگ و عملیات؛ جوانی، شجاعت، چابکی و انگیزه لازمه ی نیروهای خط شکن، تخریب، غواصی، اطلاعات عملیات و شناسایی بود. ولی در انتصابات و انتخابات ملاک و معیار؛ پختگی، تجربه، سوابق و روابط تعیین کردند.
عده ای ما را متهم به ادامه جنگ می کنند. در اغلب ادارات مر قانون را برای ما رعایت می کنند. شاید زبان دیگرشان را متوجه نمی شویم.
بگو، مدیونی اگر نگویی؛ کسانی بر ما مدیریت می کنند که هیچ درکی از ما ندارند. حق دارند چرا که در زمان جنگ و موشک باران و عملیات های والفجرها، کربلاها و خیبر و بدر و تک های دشمن که ما بر اثر دود و باروت و بمباران و گازهای شیمیایی، کور و کر و روانی شده بودیم، در حال گوش دادن به آهنگ های رپ، پاپ، جز، بلوز، کانتری و ... در دیسکوها و قهوه خانه ها و یا سواحل اروپا و امریکا بودند که گاها در کنار عیاشی برای تفریح با پول بیت المال درس هم می خواندند.
نسلی پرورش دادند که عقاید ما را پوسیده و منسوخ و عقب مانده می پندارند.
برخی از مسئولین کج فهم و بد سلیقه ما را در حد یک ابزار قضاوت کردند.
چنان روزگار را بر مردم سخت و تنگ کردند که هیچکس متاسفانه دیگر حوصله گوش دادن و یا خواندن دلتنگی ها و دلنوشته های ما را ندارند. که واقعا در این مورد بدون شک حق با آنهاست.
هر چند تاریخ در دل پر درد خود نگاشته است، اما تو نیز بگو؛ رزمندگان در عین اینکه نوجوان و جوان و کم سواد و گاها بیسواد بودند، اما با آگاهی و درایت، بصیرت و رضایت کامل مسیر و هدف خود را برگزیده بودند، نه القائات دروغین برخی مبلغان و جاهلان مقدس مآب که خود نیز به آنچه می گفتند، اعتقاد قلبی و یا به عبارت بهتر یقین نداشتند.
به آن نسل که نمی دانم چقدر از عظمت، اقتدار، غرورملی، ایثار، مردانگی، سرزمین مادری، خاک وطن، گمنامی و شهادت می دانند، بگو؛ که جانها، آرزوها، امیدها، عاشق ها، عشق ها، معشوقه ها، سرها، چشم ها، پاها، دست ها، روان ها ، جسم ها، دلیر مردان و شیر زنان، زندگی ها و آینده ها نثار شد تا این سرزمین کهن همچنان با صلابت، راسخ، سربلند، شکوهمند و با افتخار خودنمایی و قد علم نماید.
در پایان بگو؛ که بر خلاف قانون طبیعت، زمان رفت و ما مانده ایم.
می دانم هنوز دلتنگی و هزاران حرف برای گفتن داری، باز هم زمان خدا حافظی رسیده و بغضت گرفته. با هم می آیم ولی اینکه این دنیا یا قرارگاه همیشگی ( قیامت) نمی دانم.
جان من فقط بگو؛ حتی با گریه و ناله:
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
خداحافظ رفیق روزهای تنهایی- مجنون همیشه مغموم
تیر ماه 1402
همکار ارجمند
اکبر جعفری

















