آدم جنگلی
چند سال پیش گذرم افتاد به جنگلهای زیبای استان گلستان؛ شهر تاریخی و دلنواز گالیکش.
زدم به دل جنگل ؛ پگاه پر آواز پرندگان تازه آغازیده بود و من همینطور بی هوا رفتم که رفتم
از پس دو ساعت پیاده روی و رود نوردی و سنگ نوردی و جنگل نوردی ، نشستم روی یک تنه درخت ، زیر سایه یک درخت ، در کنار درختی پر از گل و سرم رو آرام تکیه دادم به نیم تنه چنار قدیمی که گویی روی یک سنگ صد تنی چمباتمه زده باشه ! مرطوب و پر از خزه های تر و خشک ...
باز هم بی هوا دستان گرم و خیس عرق م را کشیدم روی ساقه های هزار پر گیاهان گوشه و کنار … آرام شدم
رفتم در اندیشه ای که البته تبدیل شد برای من به یک درس در زندگی …
با خودم گفتم جنگل هم خیلی قشنگی داره و هم گستردگی و پراکندگی …
اجتماع آدمها هم مانند جنگل می مونه
بعضی ها اونقدر سایه دارند که هر چقدر هم هوای بیرون آفتابی باشه راحت میتونی زیر سایه شون آروم بگیری و حتی یک دل سیر بخوابی.
بعضی ها شاخ و برگهاشون مانند چتر پهنی می مونه که توی روزهای بارونی می تونی زیر چترش قرار بگیری ..
بعضی ها اونقدر تنومند و بخشنده هستند که هر چقدر هم شاخه هاشون رو بشکنی ؛ نمیشکنن ..
بعضی ها ولی سر همون شاخه خشکی که میخای ازشون جدا کنی سر و دست هم میشکنن..
بعضی ها ریشه هاشون اونقدر عمیق هست که تا ابد هم که روزگار بهشون تبر بزنه و بشکندشون نمیتونه که بکشدشون و هی و هی سبز میشن !!
بعضی ها میشن پناهگاه پرنده های کوچیک و بزرگ ، بعضی ها میشن معشوق عشقه های وحشی ؛ بعضی ها تن و جان شون میشه گلستان گل های درختی ..
بعضی ها ریشه و شیره جان شان را میسپارند به کرمها و عنکبوتها و خرخاکی ها …
بعضی ها میوه میدن اونهم چه میوه هایی ! از هر نوع که باشه خوشمزه و دلچسب و دل پسند …
بعضی ها گل میدن ، همیشگی یا فصلی ؛ بی خار یا با خار ؛ ولی گلهای قشنگی میدن ..
بعضی ها اونقدر سست هستند که با نخستین باد پاییزی می لرزند و تلپ می افتن داخل رودخونه و با نخستین سیلاب زمستونی هم شسته میشن میرن
بعضی ها اونقدر پیر میشن که از داخل سرشاخه های بالایی شون یا از کف ریشه هاشون چنتا درخت دیگه هم سر راست میکنه …
بعضی ها سر به آسمون میساون و بعضی ها ولی تن میدن به همون پایین مایین ها و دل به سایه تپه ها و صخره ها می بندند
با بعضی ها میشه تکیه گاه بسازی و عمری دل بستگی کنی
بعضی ها با گوگرد خوشرنگ همنشین میشن و آتیش به پا می کنند
اما بعضی ها میشن همنشین کربن سیاه ، میشن مداد و نقش ونگار و خط های زیبا می کشند ..
بعضی ها نردبان میشن برای بالا رفتن دیگران
بعضی ها هم دسته تبر میشن برای ریشه زدن ..
بعضی ها میشن عصای دست سلیمان که حتی وقتی هیچی هم نیستی سرپا نگهت می دارند
بعضی ها هم میشن دسته خنجر و با خنجر میشن رفیق و با نارفیقی سر می کنند..
با بعضی ها میتونی حتی سقف بالای سر بسازی
بعضی ها به درد ساختن شلقلق هم نمیخورند.
بعضی ها رو باید باهاشون قایق بسازی یا راههای سخت و باهاشون پارو بزنی ..
بعضی ها اونقدر سخت و جوندار هستند که در حد کشتی نوح میتونن از طوفان بگذرن ..
بعضی ها هم به ظاهر پل هستند ولی پوسیدگی وپلاسیدگی شون در برابر یک جوی آب هم دوام نمیاره
بعضی ها یکبار برای همیشه برات میسوزند و تمام میشند اینها هیزم آتشی میشند که یا گرم ت میکنن یا میسوزونندت و یا ….
بعضی ها رو باید داخل جنگل رها کنی تا بپوسند و باقی عمرشان کود و پلاس جنگل باشن..
بعضی ها میشن نیمکت و صندلی مدرسه و آموزشگاه تا بچه ها از روی اونها بزرگ بشن و بزرگی کنند
با بعضی هاشون باید تخته سیاه بسازی واسه مشق ها و نوشته های سفید زندگی
با بعضی ها هم باید تخته سفید بسازی واسه سیاه مشق های روزگاران
بعضی ها هم میشن چوبه دار و والسلام …
بعضی ها تخت خواب میشن !خستگی تن رو میگیرن و خواب خوب میدن
بعضی ها تابوت میشن! تن بی جان رو می گیرند و مورچه و موریانه میندازن به جونش …
بعضی ها فقط به درد خلال دندون می خورند
و بعضی ها در حد همون خلال دندون هم ارزشمند نیستند..
انگار تمامی نداشت این داستان تا اینکه با ترکه تر یک چوپان از جا پریدم ؛ انگاری توی خلسه الهام بخش خودم داشتم زمزمه می کردم و چوپان هم گوش می کرده !! به همین خاطر هم گفت « پاشو جوان ، پاشو پسرم هوا داره تاریک میشه و این جنگل هم آقا خرسه داره هم بچه خرس و ننه خرس ..؛ ضمنا یه چیزی یادت رفت !! به نجارش هم بستگی داره ! یکی پینوکیو می سازه و یکعمر پاش غصه می خوره و عمرشو می بازه !! یکی هم شازده کوچولو می سازه و می شینه پای حرفاش و یک عمر سیر و پر از خدا می گیره ..»
من هم هاج و واج ؛ تند تند پا شدم و یک ترکه خشک برداشتم و از چوپان تشکر کردم و راه اومده رو برگشتم و …









