یکصد و پنجاه و یکمین نشست انجمن ادبی باران
_«باران» و وسطِ چله ی تابستان!_
( گزارش نشست۱۵۱ جلسه انجمن)
می خواهید باور کنید،می خواهید باور نکنید_درست اواخر تیر،روز پنجشنبه۲۸/۴/۱۴۰۳_صد و پنجاهمین نشست انجمن ادبی «باران» ایران/مُزری..بی ورا،چیزی شبیه کودتای درون گروهی برگزار شد!.....اینکه می گویم کودتا،به این خاطر است که هیچکدام از دو نفر،یعنی:مدیر انجمن(حاج عدنان مزارعی_که البته و با تاسف اهمال از طرف ما بوده که خدمتشون تماس هم گرفته نشده!) و معاون انجمن:( گودرز رحیمی/ایشان رفتن به سفر بهانه ی موجه شان بود) شرف حضور نداشتند.
به هر حال_ساعت از ۲۱ گذشته بود که بنده/نگارنده،به عنوان اولین نفر وارد محل نشست(منزل شخصی) جناب حسین نظری فرد شدم....صندلی ها و مبل ها چیده...دکوراسیون آماده....کولرها روشن و هوای مطبوع....ظرف و ظروف و لیوان ها و بشقاب ها روی میز...دو ظرف بزرگ پُر از میوه ی سرخ فصل/خارَک روی میز....و خلاصه هر چه بگم کم گفتم....در نظم و پذیرایی بی نظیر است این آدم...اعجوبه ای است(کما اینکه دو شب قبلش هم بنده در معیت حضرت دوست علی خان غلامی که در این نشست جاشون خالی بود،خدمت جناب نظری فرد بودیم و ساعتها بیشتر ماندیم به صرف خاطره و هر چه...)...داشتم می گفتم....تا نشستیم و محو تماشای دکور و قاب ها و کتاب ها بودیم،جناب نظری فرد فرمودند:چای بیارم،یا قهوه بیارم،یا شربت؟ که بنده،یا شربت را انتخاب کردم...طولی نکشید با لیوانی از لیوان بزرگتر با نی درونش شربت آبلیموی تازه از آشپزخانه وارد شد...هنوز ننوشیده از شربت و محو تماشای دکور و تناول خارک سرخ بودیم که دوم دوست خان «بهزاد حیدری» وارد شد.طبق معمول جناب نظری فرد از ایشان سوال کرد و بهزاد نیز تا یادم است «یا شربت» را سفارش داد...کم کم دوستان دِلی دِلی از راه می رسیدند:آقای «علیکرم افشار مزارعی» از شیراز،که اگر بگویم مثل «جلیلی» سامسونت داشت باور می کنید؟!(بی فوت وقت کتاب:«فرهنگ و پیشینه ی مزارعی» را به بنده بعد از امضا و نوشتن یادگاری هدیه دادن که تشکر کردم و همینجا نیز،و قول می دهم در باره اش آینده بنویسم )،استاد «محمد علی حیاتی» به همراه فرزند نیک،دکتر «پیام حیاتی»...استاد حاج «سید قاسم موسوی»....استاد «محمد رضا فقیه الاسلام»...دکتر «بابا احمدی»...جناب باقر نظری فرد...جوان عزیز اکبر رهنورد/برادر زاده میزبان...طولی نگذشت که حلقه ی دوستانه تقریبن به حد نصاب رسید و خارک خوری،چای ریزی،قهوه،شربت و حرف و حدیث دست به دست شد و چرخید و چرخید و....به عنوان شروع،بنده با کسب اجازه و خیر مقدم خدمت حضار،شعر :
وقتی مُزری و بی ورا هست؟
پس،وحدتیه دگر چرا هست
خودم را خواندم...و بحث در باره ی چگونه شکل گیریِ تغییر نام ولات به این واژه بالا گرفت...بدون اینکه من بدانم(این شعر چند سال قبل گفته شده و درش تازشی هم به مسببان شده) یکی از امضا کنندگان این تغییر که جناب موسوی باشند،شرف حضور داشت....که البته،با توضیحاتی که داد مجبور به این کار بودند....فرمودند:فشار می آوردند که در ازای واگذاری یک سری امتیازات این دو محل باید یکی شده و جمعیت به حد نصاب برسد تا بتونیم این امتیازات بدهیم...و فرمودند:من تصمیم گیر صرف این نام نبودم...فقط بیانیه امضا کردم و فرمودند:به عنوان اعتراض حتا با وجود همه ی فشارها تا دو سال بعد هم بعنوان مدیر تابلوی مدرسه خیام مزارعی را پایین نکشیدم....سپس،جناب فقیه الاسلام بخشی از کتاب سفرنامه ی :«از توز تا توس» خودشان را خواندند و مورد پذیرش و تشویق قرار گرفت....آنگاه،جناب افشار برامون شعر خواندند،و از نامه ای گفتند که به شهردار وقت شیراز قبلن نوشته اند به خاطر جانمایی بد(به زعم خودش) مجسمه ی سعدی بزرگ...و جالب اینکه نامه ی افشار/با ممزوجی از نظم و شاید افشارهایی در شیراز کارگر شده و سعدیِ مجسمه صاحب مکنتی بهتر شده...در اینجا،برای عوض شدن فضا هم که شده دکتر بابا احمدی هم که در شیراز سکونت دارند،طنازی نموده و فرمودند:جناب افشار حالا،مجسمه تغییر کرد یا شهردار عوض شد؟!...کلی خندیدیم....مخصوصن بنده،جناب حیاتی و بهزاد خان که کنار هم نشسته بودیم و همدیگر را به شور بیشتر متوجه طنز زیر پوستی دکتر کردیم....نوبت رسید به عام باقر خودمان،باقر نظری فرد_که مطلبش پیرامون مشقت سفر از اومخک به کازرون و شیراز از کتل ملو و کتل فلفلی و....و....بود که خودش تجربه کرده بود....بسیار مورد استقبال قرار گرفت،و همذات پنداری کردیم با کسانی که اون سالها این خطرات سخت را به جان خریده اند و رفته اند این طریق صعب را...نوبتی هم باشد،نوبت دکتر «پیام» بود و بیان مطالب علمی...مطلبش پیرامون آلاینده های نفتی و گازی در کشور و منطقه بود....فرمودند:این چیزی که ما الان داریم دنیا دیگر ندارند....دولتی پول بدهد به ملتی به عنوان حق آلاینده!....فرمودند:باید کاری کرد که تولید خود آلاینده به صفر برسد.و انتقاد کردند از مواجهه ی مسئولین کشوری و منطقه ای در رابطه با وجود آلاینده شرکت نفت مشرف به شهر....فرمودند:چرا نباید حق مردمی که در نزدیکی این آلاینده هستند،و تسریع می کند به کمیت و کیفیت منفی ابتلایان به کانسر(سرطان) را بیمارستانی باشد مجهز مخصوص چنین بیمارانی در اینجا؟.... آقای بهزاد حیدری برای حضار از شغل چوپانی در قدیم و پدیده ی «شُو کِنی» گفتند...و خاطره ای را که یکبار خودش در «شوکن» دچار رعب و ترس شده بصورت رئال و سور رئال تعریف کردند و ترس به گُرده ی حضار انداختند!.... اما،حیاتی بزرگ...استاد محمد علی حیاتی چندین مطلب طنز و خنده آور تعریف کردند و خندیدیم در آن شب از نصفه گذشته.... مطلب:«نشونه ی آدم قرمساغ»...«پوزش در آفساید است»...«عام گرگلی» و...از آنجا که بیشتر مطالب طنز جناب حیاتی در وبگاه «مُزری/بی ورا» به سمع و خوانش دوستداران می رسد اشاره ای گذشتم،مطلب:«نشونه ی آدم قرمساغ»اش را هم نمیشه نوشت...ممکن است خیلی ها داشته باشند و شر به پا بشه....از اکبر رهنورد عزیز نیز که شرف حضور داشتند ممنونیم...اما،حسن ختام نشست آن شب از نیمه گذشته خود میزبان،جناب «حسین نظری فرد» بود که سنگ،خشت و آجر تمام گذاشت...هر چند،به واسطه ی میزبانی و با آمد شدنی خدای وار میان آشپزخانه و پذیرایی احساس میکنم بهش از نظر برنامه خوش نگذشت و همش نگران بقیه و مشغول پذیرایی بود...فقط، قصه ی :«رابینسون بن جمعه و اولین دست بُرده در سند در ولات» را تعریف کرد و کلی خندیدیم...وقت نشد،از «ننه دی مش خورشید»...«ککا نمکی و فتح ا....»هایش بگوید(هر چند همه ی اینا در قاب و در دکوراسیون و عکس ما را همراهی می کردند)... شب بی نظیری بود....ممنون،حسین نظری فرد...هر چند منظم بودن،دیسپلین نظامی وارت و اجازه ندادن به کسی که لذت خدمت را ازت بگیرد،اذیت مان کرد! اما،دکتر بابا احمدی قول داد باهات همان کاری می کنیم که آن لُر با مترجمش کرد!(لُره می خواست بره انگلیس،براش مترجم انگلیسی گرفتن_شش ماه بعد،به جای اینکه لُره انگلیسی یاد بگیره مترجم لری صحبت می کرد!)....تازه پیدات کردیم...به همون قاب هایت و قسم به «کل غرون» قاب شده در خانه ات اینقدر اونجا جلسه می گذاریم تا نظمت را تقلیل داده و ازت آدمی معمولی مثل خودمان بسازیم.
در پایان تشکر می کنم از کسانی که تشریف آوردند.و تشکر ویژه دارم از کسانی که می خواستند بیایند اما به دلایلی نتوانستند شرف حضور داشته باشند.وقت و جا برای جبران بسیار است و دیر نیست.
سبز باشید چون بهار
و پایدار همچون سپیدار
.............................................
علی حسین جعفری(بیدل)








