مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

یکصد و پنجاه و یکمین نشست انجمن ادبی باران

_«باران» و وسطِ چله ی تابستان!_
( گزارش نشست۱۵۱ جلسه انجمن)

می خواهید باور کنید،می خواهید باور نکنید_درست اواخر تیر،روز پنجشنبه۲۸/۴/۱۴۰۳_صد و پنجاهمین نشست انجمن ادبی «باران» ایران/مُزری..بی ورا،چیزی شبیه کودتای درون گروهی برگزار شد!.....اینکه می گویم کودتا،به این خاطر است که هیچکدام از دو نفر،یعنی:مدیر انجمن(حاج عدنان مزارعی_که البته و با تاسف اهمال از طرف ما بوده که خدمتشون تماس هم گرفته نشده!) و معاون انجمن:( گودرز رحیمی/ایشان رفتن به سفر بهانه ی موجه شان بود) شرف حضور نداشتند.

به هر حال_ساعت از ۲۱ گذشته بود که بنده/نگارنده،به عنوان اولین نفر وارد محل نشست(منزل شخصی) جناب حسین نظری فرد شدم....صندلی ها و مبل ها چیده...دکوراسیون آماده....کولرها روشن و هوای مطبوع....ظرف و ظروف و لیوان ها و بشقاب ها روی میز...دو ظرف بزرگ پُر از میوه ی سرخ فصل/خارَک روی میز....و خلاصه هر چه بگم کم گفتم....در نظم و پذیرایی بی نظیر است این آدم...اعجوبه ای است(کما اینکه دو شب قبلش هم بنده در معیت حضرت دوست علی خان غلامی که در این نشست جاشون خالی بود،خدمت جناب نظری فرد بودیم و ساعتها بیشتر ماندیم به صرف خاطره و هر چه...)...داشتم می گفتم....تا نشستیم و محو تماشای دکور و قاب ها و کتاب ها بودیم،جناب نظری فرد فرمودند:چای بیارم،یا قهوه بیارم،یا شربت؟ که بنده،یا شربت را انتخاب کردم...طولی نکشید با لیوانی از لیوان بزرگتر با نی درونش شربت آبلیموی تازه از آشپزخانه وارد شد...هنوز ننوشیده از شربت و محو تماشای دکور و تناول خارک سرخ بودیم که دوم دوست خان «بهزاد حیدری» وارد شد.طبق معمول جناب نظری فرد از ایشان سوال کرد و بهزاد نیز تا یادم است «یا شربت» را سفارش داد...کم کم دوستان دِلی دِلی از راه می رسیدند:آقای «علیکرم افشار مزارعی» از شیراز،که اگر بگویم مثل «جلیلی» سامسونت داشت باور می کنید؟!(بی فوت وقت کتاب:«فرهنگ و پیشینه ی مزارعی» را به بنده بعد از امضا و نوشتن یادگاری هدیه دادن که تشکر کردم و همینجا نیز،و قول می دهم در باره اش آینده بنویسم )،استاد «محمد علی حیاتی» به همراه فرزند نیک،دکتر «پیام حیاتی»...استاد حاج «سید قاسم موسوی»....استاد «محمد رضا فقیه الاسلام»...دکتر «بابا احمدی»...جناب باقر نظری فرد...جوان عزیز اکبر رهنورد/برادر زاده میزبان...طولی نگذشت که حلقه ی دوستانه تقریبن به حد نصاب رسید و خارک خوری،چای ریزی،قهوه،شربت و حرف و حدیث دست به دست شد و چرخید و چرخید و....به عنوان شروع،بنده با کسب اجازه و خیر مقدم خدمت حضار،شعر :
وقتی مُزری و بی ورا هست؟
پس،وحدتیه دگر چرا هست

خودم را خواندم...و بحث در باره ی چگونه شکل گیریِ تغییر نام ولات به این واژه بالا گرفت...بدون اینکه من بدانم(این شعر چند سال قبل گفته شده و درش تازشی هم به مسببان شده) یکی از امضا کنندگان این تغییر که جناب موسوی باشند،شرف حضور داشت....که البته،با توضیحاتی که داد مجبور به این کار بودند....فرمودند:فشار می آوردند که در ازای واگذاری یک سری امتیازات این دو محل باید یکی شده و جمعیت به حد نصاب برسد تا بتونیم این امتیازات بدهیم...و فرمودند:من تصمیم گیر صرف این نام نبودم...فقط بیانیه امضا کردم و فرمودند:به عنوان اعتراض حتا با وجود همه ی فشارها تا دو سال بعد هم بعنوان مدیر تابلوی مدرسه خیام مزارعی را پایین نکشیدم....سپس،جناب فقیه الاسلام بخشی از کتاب سفرنامه ی :«از توز تا توس» خودشان را خواندند و مورد پذیرش و تشویق قرار گرفت....آنگاه،جناب افشار برامون شعر خواندند،و از نامه ای گفتند که به شهردار وقت شیراز قبلن نوشته اند به خاطر جانمایی بد(به زعم خودش) مجسمه ی سعدی بزرگ...و جالب اینکه نامه ی افشار/با ممزوجی از نظم و شاید افشارهایی در شیراز کارگر شده و سعدیِ مجسمه صاحب مکنتی بهتر شده...در اینجا،برای عوض شدن فضا هم که شده دکتر بابا احمدی هم که در شیراز سکونت دارند،طنازی نموده و فرمودند:جناب افشار حالا،مجسمه تغییر کرد یا شهردار عوض شد؟!...کلی خندیدیم....مخصوصن بنده،جناب حیاتی و بهزاد خان که کنار هم نشسته بودیم و همدیگر را به شور بیشتر متوجه طنز زیر پوستی دکتر کردیم....نوبت رسید به عام باقر خودمان،باقر نظری فرد_که مطلبش پیرامون مشقت سفر از اومخک به کازرون و شیراز از کتل ملو و کتل فلفلی و....و....بود که خودش تجربه کرده بود....بسیار مورد استقبال قرار گرفت،و همذات پنداری کردیم با کسانی که اون سالها این خطرات سخت را به جان خریده اند و رفته اند این طریق صعب را...نوبتی هم باشد،نوبت دکتر «پیام» بود و بیان مطالب علمی...مطلبش پیرامون آلاینده های نفتی و گازی در کشور و منطقه بود....فرمودند:این چیزی که ما الان داریم دنیا دیگر ندارند....دولتی پول بدهد به ملتی به عنوان حق آلاینده!....فرمودند:باید کاری کرد که تولید خود آلاینده به صفر برسد.و انتقاد کردند از مواجهه ی مسئولین کشوری و منطقه ای در رابطه با وجود آلاینده شرکت نفت مشرف به شهر....فرمودند:چرا نباید حق مردمی که در نزدیکی این آلاینده هستند،و تسریع می کند به کمیت و کیفیت منفی ابتلایان به کانسر(سرطان) را بیمارستانی باشد مجهز مخصوص چنین بیمارانی در اینجا؟.... آقای بهزاد حیدری برای حضار از شغل چوپانی در قدیم و پدیده ی «شُو کِنی» گفتند...و خاطره ای را که یکبار خودش در «شوکن» دچار رعب و ترس شده بصورت رئال و سور رئال تعریف کردند و ترس به گُرده ی حضار انداختند!.... اما،حیاتی بزرگ...استاد محمد علی حیاتی چندین مطلب طنز و خنده آور تعریف کردند و خندیدیم در آن شب از نصفه گذشته.... مطلب:«نشونه ی آدم قرمساغ»...«پوزش در آفساید است»...«عام گرگلی» و...از آنجا که بیشتر مطالب طنز جناب حیاتی در وبگاه «مُزری/بی ورا» به سمع و خوانش دوستداران می رسد اشاره ای گذشتم،مطلب:«نشونه ی آدم قرمساغ»اش را هم نمیشه نوشت...ممکن است خیلی ها داشته باشند و شر به پا بشه....از اکبر رهنورد عزیز نیز که شرف حضور داشتند ممنونیم...اما،حسن ختام نشست آن شب از نیمه گذشته خود میزبان،جناب «حسین نظری فرد» بود که سنگ،خشت و آجر تمام گذاشت...هر چند،به واسطه ی میزبانی و با آمد شدنی خدای وار میان آشپزخانه و پذیرایی احساس میکنم بهش از نظر برنامه خوش نگذشت و همش نگران بقیه و مشغول پذیرایی بود...فقط، قصه ی :«رابینسون بن جمعه و اولین دست بُرده در سند در ولات» را تعریف کرد و کلی خندیدیم...وقت نشد،از «ننه دی مش خورشید»...«ککا نمکی و فتح ا....»هایش بگوید(هر چند همه ی اینا در قاب و در دکوراسیون و عکس ما را همراهی می کردند)... شب بی نظیری بود....ممنون،حسین نظری فرد...هر چند منظم بودن،دیسپلین نظامی وارت و اجازه ندادن به کسی که لذت خدمت را ازت بگیرد،اذیت مان کرد! اما،دکتر بابا احمدی قول داد باهات همان کاری می کنیم که آن لُر با مترجمش کرد!(لُره می خواست بره انگلیس،براش مترجم انگلیسی گرفتن_شش ماه بعد،به جای اینکه لُره انگلیسی یاد بگیره مترجم لری صحبت می کرد!)....تازه پیدات کردیم...به همون قاب هایت و قسم به «کل غرون» قاب شده در خانه ات اینقدر اونجا جلسه می گذاریم تا نظمت را تقلیل داده و ازت آدمی معمولی مثل خودمان بسازیم.
در پایان تشکر می کنم از کسانی که تشریف آوردند.و تشکر ویژه دارم از کسانی که می خواستند بیایند اما به دلایلی نتوانستند شرف حضور داشته باشند.وقت و جا برای جبران بسیار است و دیر نیست.


سبز باشید چون بهار
و پایدار همچون سپیدار

.............................................

علی حسین جعفری(بیدل)

شنبه سی ام تیر ۱۴۰۳ 12:59 سید حسام مزارعی

داستان دکان میش قلی و میش محسن

قبل ترها با آغاز فصل خارک، رطب و خرما در اغلب روستاهای اطراف ولات سه، چهار دکان کَپَری برپا می شد و رطب وخرمای مردم را می خریدند.
در کنار خرما، چیزهای دیگر هم از جمله گوجه، بادمجان، سیب زمینی، فیک فیکو وجُغجُغه، شانس اقبالی و پیشتو پلاستیکی و... هم می فروختند.

توی یکی از ولاتل همسایه ..دونفر به نام های "میش قلی.ب" و "میش مَحسن.م" دکانی راه انداختند. میش مَحسن به عنوان فروشنده وحساب دار دکان بود و یه دکان شریکی داشتند و بعد از برداشت خرما میش قلی به میش مَحسن گفت بَرِه دفتره بیار تا حساب کتاب کنیم.

میش مَحسن دفتر رو آورد و باز کرد و مشتریانی که جنس قرضی خرید کرده بودند به ترتیب شماره، بدهکاران قرضی را نوشته بود اما معلوم نبود که کی بُرده و نام بُرده چیست!! مثلا به ترتیب 👇
۱ ..بُرده یه تمن
۲..بُرده دو تمن

خلاصه تا بیش از پنجاه نفری بدهکار بدون نام را به ترتیب شماره در دفتر ثبت کرده بود. میش قلی به میش مَحسن میگه: خو آخه کی قرضی بُرده؟؟
میش مَحسن که متوجه می شود چه اشتباه بزرگی کرده و بسیار ناراحت وعصبانی شده بود با جهل و عصبانیتش به میش قلی میگو فلون فلون کرده مو چه میدونوم که کمو فلو فلون فلون شده قرضی بُرده و همه نوملشونه یادوم رفته.
خلاصه به هَم راس ویمووِن و چشتون روز بَد نوینه. یه دعوا وجَرّ و مُرَفّهی بینشون درمی گیره و اینقدر یکدیگه رو کتک می زنند که تموم لارشون خین و چول ویمو.. وه لاره آبادی وشون نَمونده بی. آخر سر هم کارشون به بهداری کشیده وابی. تو بهداری سر و گوپالشون پاک پوی لَکی سفید پانسمان پیچندن و موقیکه وه بیمارستان مُرخَص شدن و اومدن وارده ولاتشون وا بیدِنَ، مردوم ولات که میدنشون همه پَس خنده می رفتند و پس خنده در نمی اومدن😂

حالل قضیه حساب و کتاب و معرفی خلافکار توسط مسئولین ما !! به مثَل این خاطره می ماند.

محمد علی پور

🍂🍂🍂🍂🍂🍂
https://chat.whatsapp.com/HRIAwBMuITzH81F
U4oyXkf

چهارشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۳ 21:4 سید حسام مزارعی

عاموم خیلی ساله که مرده، دیروز تا حالا دلم براش می سوزه

«عاموم خیلی ساله مُرده،دیروز تا حالا دلم براش خیلی می سوزه»

غم، غم است دیگر....چه فرقی می کند از چه طریقی و چطوری به تو سرایت کند.

مرد هنرمند بود... با انگشتان ظریفش ساز می زد. زنش مریض بود، برای تایید نسخه ی داروی اش و دریافت مساعدت از طریق بیمه ای که خانمش عضوش بود، آنجا حاضر شده بود.
هنوز او(هنرمند)،در اداره ی بیمه بود که دزد وارد شد!....اسلحه اش را به سمت منشی پشت دخل گرفت و گفت: اگر می خواهی کُشته نشوی آنچه در دخل داری بریز در این پلاستیک(پلاستیکی که خود دزد تحویل منشی می داد) و آروم ردش کن تا بیاد...منشی،از ترس_طبق خواسته ی آقای دزد عمل کرد.
دزد رفت...اون هم(هنرمند) از ترس جانش دنباله ی کارش را رها کرده و از اداره ی بیمه بیرون امده و پا به فرار گذاشته بود.

دقایقی بعد، با خبر دادن به نیروهای امنیتی، اداره ی بیمه پُر از پلیس شد.
تحقیقات آغاز شد...‌منشی را برای چهره نگاری و تشخیص هویت دزد به اداره ی آگاهی بردند. با توضیحات و مشخصاتی که خانم منشی می داد، تقریبن چهره ی واقعی دزد شکل گرفت و در اختیار نیروهای تجسس پلیس نهاده شد.چه بد شانسیِ محضی...دزد همان هنرمند بود!! که نبود....شباهت همه جوره بود...رنگ و نوع لباس....تیپ و ظاهر و....خلاصه،زمین و زمان دست به دست هم داده بودند تا انسان شریفی که سر انگشتانش بوی عبادت نُت می داد و غیر از لمس آلت موسیقی و شاید انارهای نو رس معشوقه چیز دیگری لمس نکرده بودند، لاجرم به اداره انگشت نگاری برده و آغشته ی جوهر سیاه کردند و روانه ی زندان!... چون منشی وقتی به عنوان شاهد روبروی مجرمان مظنون قرار گرفت،او را نشان داد و گفت این بود....خودشه!!....هنرمند روانه ی زندان شد و معشوقه اش یکراست به تیمارستان!.... می گفت(زن هنرمند):من باعث شدم که او(هنرمند) بی گناه به زندان برود....آخه اون برای پیگیری کار من به اداره ی بیمه رفته بود.

حالا،اونجا را ول کنید بیایید تا قصه ی عموی من و زنش را براتون تعریف کنم:

_اونوقتها شناسنامه نبود....و کشور نیز وقتی احتیاج به سرباز برای سربازخانه ها و ارتش پیدا می کرد، از طریق هنگ های ژاندارمری و با اسب و قاطر به روستاها می رفتند و از کدخدای محل می خواستند که ده شما باید چند تا سرباز به دولت بدهد.‌‌...باید کدخدا جووناش پیدا می کرد، حاضر نموده و افسر مربوطه هم بینشان دو سه نفر شق و راست را انتخاب کرده و با خودش می برد.
خیلی ها هم به محض اطلاع از حضور نیروهای سرباز گیری در ده پا به فرار گذاشته و به کوه و بیابان می زدند! شناسنامه هم که نبود که اسمشان داشته باشند،کدخدا هم میگفت:ولا جوون ندارم...آزار اومده بچه ی نر ولات در نرفتن و یه مُشت دختری فقط پا گرفته از این مردم!

به هر حال،گفتم شناسنامه نبوده و خیلی هم کم پیش می آمد یک نفری به وقت(۱۸ سالگی)، روانه ی اعزام به سربازی شود.اکثرن اونایی که گیر می افتادن و روانه ی خدمت سربازی می شدند، دارای زن و بچه و زندگی بودند!.... عاموی ما بیچاره که گیر افتاد برای بردن به خدمت سربازی، زن داشت، بچه داشت، خر داشت، سگ داشت، زمین داشت، گله داشت و اصلن زندگی داشت.

وقتی، او را گرفته و می بردند، در معیت نیروهای سربازگیری،کدخدا،مردم و....غم انگیز بود....غم زن،زندگی،بچه،عشق.غم کمی نبود...او را در زمین کشاورزی اش در حالی که شخم میزد دستگیر کردند...هنوز دستانش پُر از پینه بود...لباسش بوی خاک می داد...دو سال او را می برند که چه؟...اینهمه تعلق و تکلف مانده چه می شود؟
باز هم غمی نیست...غم اونجاست که زنت هم داد بزند: علجانو...علجانو....ایسو که خوت میرری بیو خِرت هم پُی خوت بیر ما نمتریم اُو (اب) و کَ(کاه) وش بدیم!
درد این است...این کمر آدم را می شکند.بعد از خودت خرت هم زجر می کشد...‌کاش اداره ای بود که آنزمان خر را نیز به سربازی می بردند.
خیلی دلم سیت سوخت عامو جون...وقتی خودت را با اون هنرمند گرفتار مقایسه می کنم و معشوقه ی به سوگ نشسته اش را با «دی خدابخش» تو....

..........................

علی حسین جعفری(بیدل)

🍂🍂🍂🍂🍂🍂
https://chat.whatsapp.com/HRIAwBMuITzH81FU4oyXkf

چهارشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۳ 21:3 سید حسام مزارعی

بهلو عام عیوض

بهلو عام عیوض
🍂🍂🍂🍂🍂

بهلوها معمولا درکنار کپر باغ یا درمسیر جوی آب ویا درگوشه بند مخها درست می شد و سلیقه های مختلفی درآن به کار می رفت.
بله ماهم بهلو سالیان سال داشتیم اما خیلی زیبا ومجهز نبود .
ولی درهمسایگی ما بهلو مرحوم عیوض کلسین بود که واقعا جالب وبی نظیر بود. بهلویی بزرگ به ابعاد یک متر در دو متر که دو پله از کف بند آب می خورد تا بهش برسی ، بعدش آب خنکی داشت وطعم ومزه بسیار خوبی داشت.
چرا؟
زیرا به محض اینکه با دست چلپ چلپ آب می خوردیم، از چهار گوشه بهلو تعداد زیادی قورباغه های سبز و درشت اندام می پریدند در آب و از ما استقبال می کردند. آن ها با هم دسته جمعی شروع به وق وق می کردند و آهنگ بسیار موزونی داشتند و ما هم یواش یواش با کنار زدن قورباغه ها آب سیری نوش جان می کردیم و بعد از پله ها بالا می آمدیم و اول یه گارشت بزرگی می زدیم وسینه ای صاف می کردیم. یه الهی شکر هم حتما چاشنیش می کردیم و بعد از عام عیوض و بچه هایش یه تشکر می کردیم.

بعد به هوره دسمالی که کاکل ریزی فراوانی داشت رفته و مقداری کاکل برای چاس چیده و مجددا بعد از بازگشت آبی از بهلو عام عیوض خورده و سر کپر خودمان می آمدیم. البته از ته دل از خدا می خواستیم که ای کاش ما هم بهلویی مثه بهلو آم عیوض داشتیم.
ناهار هم که بسیار لذیذ وخوش مزه بود چند چپه نان سه تایی یا دوتایی یا چهارتایی را در بند آب خیس کرده و به جای سفره یه بار مصرف نیز داخل یک زنبیل تازه دوخته شده یا یک تک تازه و یا دستمال چهار گوش چرکوی خونه همراه با کاکل، پیاز یا پرپین و معمولا گاهی وقتها با لورک یا ماست می خوردیم .
یادش بخیر دیگه خواب آن روزها را هم نمی بینیم .🙏🏽

حاج محمد حسین نجفی

🍂🍂🍂🍂🍂

https://chat.whatsapp.com/HRIAwBMuITzH81FU4oyXkf

چهارشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۳ 21:0 سید حسام مزارعی

بحش دوم

ادامه لحظه ها بخواهی نخواهی می گذرند...
بخش دوم
(ح. مزارعی)
وبگاه همدلی مزیری بی ورا

یاد باد آن فرش های آویزان افتتاح کارخانه برق، آن عطاری حاج باقر و شیشه دواگلی، آن گازلیت بردن های سرحد روشیر و گندم و جو آوردن ها، آن صفای خانواده و چاس دورهمی دور یک مجمه، آن کادی نان گرمه تازه از روی توه درآمده، آن فی البداهه گفتن های ملااحمد، آن مجلس روحانی شیخ متقی ضیا و به معراج رفتن، آن اعلام عید فطر شدن حاج سی بوالسن، آن پیچانه و عزیمت مشهد با مینی بوس، آن کرسی وسط و آن لیوان پلاستیکی قرمز بهداشتی خوردن آب، آن تلویزیون های کمددار سیاه سفید، آن رادیوهای ترانزیستوری، آن آنتن چرخاندن های پشت بام و تقویت و...، آن تکتکو و آب خنک در دول، آن دویدن های پای تایر و رنگ، آن فضولی های دنبال کامیون دویدن و بریدن شل گیر که جون می داد برای بازی چارخک، آن جاقوس های بازی تریک، آن پیتکو پیتکو کردن با شهار و یورتمه رفتن ها، آن تعلیم گرفتن های آخوند و جزمک، آن شیرازه بندی و قهوه خانه سر راهی شیخ محمدی، آن بنک و حلوا راشی های در قاغذ قیفی شکل، آن باچی کردن ها، آن گاری زرد رنگ محقلی در زیر سایه دیوار شرکت تعاونی، آن صف های طولانی نفت و کپسول، آن مکینه میش سن و اسالی و اسارضای خدابیامرز، آن دامن سبز ختنه سوران، آن فستیوال دومارویی، آن سکه های پول یک ریالی و...، آن قرسونگه میعادگاه حزب و حزب بازی ها، آن کتابخانه مجت ولی عصر، آن دوره گرد ها و اربانه پارچه فروشی ها، آن اجباری و سرباز بگیری ها، آن جا انداختن های بیتال، آن تلنگون های هر محله، آن بیماری سیس پو، آن همه هی هوی های خرمن جا، آن حمام عمومی جهاد، آن تاپوهای خرما، آن سهمیه های سیمان آسیلی، آن ننه میش خیری، آن میخ طویله و توه دور کننده اجنه، آن مختک و پیچاندن نوزاد و...

چهارشنبه بیست و هفتم تیر ۱۴۰۳ 12:26 سید حسام مزارعی

لحظه ها بخواهی نخواهی می گذرند

درود. لحظه ها بخواهی نخواهی می گذرند. وقتی به عقبه عمر رفته خود می نگری پر است از صحنه ها و تصویرهایی که بدون اینکه بخواهی به آنها بیندیشی سلسله وار پشت سر هم و بدون ترتیب زمانی جلوی چشمانت رژه می روند. آن قدر در این سال ها پای گپ و گفت موسپیدان نشسته ام که دیگر عدد 45 عمر من به سمت دو سه سده عقبگرد داشته است و گویی خود همه را به تجربه نشسته ام. موافقید با چند تصویر ناب از کودکی هایمان که بدون شک هر کدام از شما با خیلی از آن ها خاطره دارید، خاطره بازی کنیم. امید که بپسندید

🍂🍂🍂🍂🍂

یاد باد آن کیکا و شعرهای نابش... هشو هشووه، فاطو شیخ عمر، وقتی نون می که و یا... مافادی یا چله و یا... گیمنه گیمنه بازار تو کی گا می کشی/ آن اسب تزیین شده با لباس مشکی ابریشمی با کبوتران خونین بال و نوحه خوانی سی محد شجاعی در مسجد کل خداکرم/ آن ساختمان ابتدایی حسینیه آم کعلی و نوحه خواندن هایش/ آن گرندک بند به انگشت پا بسته شده و الغوث الغوث و خوردن آب دعا/ آن فرغون به دستی و خانوادگی عزم باپی سیلوی کردن/ آن فصل جیلم و برا و خرمن جا/ آن دکتر دیبازر و دوای سرخو/ آن باران های هفت شبانه روز و سمفونی نوگ ها/ آن شنوگه ها... تحلو و حاج محدی و... / آن زمین روفه و آزادی و شاهین و... / آن گونی آجیل در باطلوونی/آن تمبک و نی انبون کرو اوشین/ رقص ملک با لباس محلی زنانه در عروسی ها/ بوی خوش شلبونی و آن همدلی و همکاری کم سابقه و در یک کلام "گاری" / آن آب آوردن های اومخک و بند چهل/ آن آسمان پرستاره ولات و تخت و تمبلی و پشه بندهای در دل فده/ آن علاالدین و هرم گرما و سوزش کف و انگشتان پا/ آن طعم تکرار نشدنی شلشلک، شله مجکی و... / آن بو دادن های نخود و برنجوک و شیرین کردن الوک شب عید/ غرش هواپیمای زرد رنگ سمپاشی بر فراز خانه ها/ آن لحظه های خوش شکار میگ و گجیک وچالکالک/ آن گازرین و ووره هایش/ آن برکه های پس از باران هفه ریز پر از "چن تیله سگ" / آن بازی های فراموش شده دبر، شده، الکوسچال و.../ آن جلد گرفتن کتاب های نوی مدرسه با پلاستیک کارتن خرما/ آن لحظه های ورود آزادگان و آن اشک ها و چشم انتظاری همسایه مان برای بازگشت رستم زال/ آن کلاس های بی رمق مدرسه بعد از عید و گرما و پنکه های سقفی و...

مزارعی
وبگاه همدلی مزیری بی ورا
🍂🍂🍂🍂🍂

دوشنبه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۳ 23:22 سید حسام مزارعی

نادی دلِ ري رِنگه قر و بازی دسمال

تا ري چشِلت ماشه ی بُرملته چکُندی
عقلِ زدی و رشته ی افکارِ پکُندی

رخشِ دلِ دیدی نشِسه سیلْ، پلِلْته
اُوسار ِ طمع کردی و دیندات کشُندی

نِشکِس تکت از بردنِ روز و سرِ شوُ باز
پی فکر و خیالت همه دنیامِ فکُندی

هرگِس نزده یْ شُرّکه باغی دز غدّار
جوری که تو مانه حدِ پنگاش تکُندی

از گَلّه ی دردی که مثه گرگ زدی وَش
تا خرمن رنجی که مثه گله چرُندی

تنهُی که خرِش زلف شوُوِ شونه میکردُم
پی نخش سحر اومدی و خطشه کِرُندی

نادی دلِ ري رِنگه قر و بازی دسمال
رفتی تو رُو وُ چار پُیِ حالمه خُندی

یادش نمیا مرده بو ابرام ولی دوش
کُشتی مُنه از بس قر و دسمال جمُندی

ابراهیم حیدری

سه شنبه نوزدهم تیر ۱۴۰۳ 22:38 سید حسام مزارعی

پلی به گذشته...

ساعت۹صبح را نشان می داد که «عام قمبر»، خروس گُلباقلی دی غلوِ رو زیر بغل زد و از در شمالی خونه ی کدخدا وارد شد. رفت تا زیر سایه ی بالاخونه ری وری کدخدا ری بال غالی کله اسبی زانو زد و نشست.
کدخدا رو به عام قمبر کرد و گفت: چه وابیده؟ خیر بو.
قمبر: چه بگُم کهخدا .سرت سلامت. پای غلو اشکندنه .
کدخدا گفت: کی ای کار کرده؟
قمبر: دوشنه «شیرو عرب» تو ساز و دهل و چو بازی بیگ بیارون"ولات سده" ای کار‌کرده
کدخدا: پُی کی رفته بیده؟ کسی پاش نبیده؟ بعد منتظر جواب نماند و گفت: خروست وردار بره بیرش ور عام شهواز تا پاش بیندن. بگوخوش تنها هم جی نره.
عام قمبر خروس تو فدح کدخدا رها کرد و گفت: گریه و زاری که نویمو. بویس تلافی کنیم. شیرو عرب پُی بچی مزری تو دوتی بشکنه و سیش صاف در بره؟
کدخدا به ملکو گفت به فتحلا بگو بیایه .کدخدا رو به فتحلا کرد و گفت پسین خوت و چو بازل ولات میرین دوتی سده . شیرو غوره گری کرده. تو چو بازی پُی غلو عام قمبر اشکنده. میخام کاری کنین کارسون. قانون چو بازی یادت نره بوا.
فتحلا خوش می رسنه و غلام پسین تنگی میرن سده دوتی. گرم مرد میدونم. فقط شیرو عرب هر که میره تو میدون با پُی اشکسه میارنش صحرا.
فتحلا کارشناسانه حرکت های شیروعرب وراندز می کنه .
با علامت فتحلا، غلام "دار" از زمین ور می داره وخیلی خونسرد با قدمهای میزون میا تو میدون.
اساگرگو وقتی غلام میوینه چش چش میکنه که کدخدا فتحالا رو ببینه.
اساگرگو می دونست که ای دو تا یار همن. بدون هم در[جنگنامه] . شیروعرب که غرور یکه تازی برش داشته بی. ایدفه دربرابر"یلی"چون[غلام پیروزنام] ترکش به داری که سنگر غلام بی میخره و دست خالی میره تا دار را برداره. اینجو که اساگرگعلی چشش به کدخدا فتحلا می افته با سر دادن کِل در ساز خود، فتحلا از جا بلند شده وصحنه جنگی را با ساز و دهل به پا میکنه که فقط در "شاهنومه" ویمو ببینی.
فتحلا ماهرانه دو تا هی میکشه با ریتم وحرکتهای منحصر به فرد پاهای خود و راهنمایی صدای ساز اساگرگو درحمله ی سوم، ترکه با دست راست به سمت قاوک پُی چپ شیروعرب حمله میکنه که صدای اشکسن پُی شیرو را همه میفهمن.
گرمی و دو برابر شدن صدی ساز و دهل اساگرگو همهمه ای بپا می کنه بیو و ببین.
عربا میان تو میدون شیرو را ری کول میلن میرن"بُنه". هنی غلام وفتحلا تو سده بیدن که حاجوقمبر با دوی "ماراتون"
خوشه مزیری میرسنه. عام قمبر و بقیه رقص کنان به پیشواز فتحلا و غلام میان.

حسین نظری فرد

دوشنبه چهارم تیر ۱۴۰۳ 18:28 سید حسام مزارعی

عید غدیر خم مبارک باد

با درود و عرض ادب و تبریک عید غدیر خم
✨✨✨✨✨✨✨

وقتی در برابر عظمت و بزرگی ها قرار می گیری... ناخودآگاه زبانت بند و قلبت پر از حرف و حدیث می گردد...هم دوست داری سخن بگویی...هم ناتوانی از وصف این همه بزرگی...علی...علی...علی...اسطوره ی انسانیت در پهنه ی گسترده ی تاریخ بشر...آری او را بزرگ دیدم...وقتی که در نوجوانی از میان ۴۰ نفر از ریش سپیدان قومش شجاعانه دعوت پیامبرش را لبیک می گوید...آنگاه که در نبرد حق و باطل همواره حق را می جوید...بطوری که معیار سنجش حق می گردد...که الحق مع علی و علی مع الحق...بزرگی او را وقتی دیدم که در برابر رقیب خود،علیرغم همه ی شایستگی هایش بر رای و شرایط موجود تمکین کرد...۲۵ سال سکوت و همکاری و همراهی برای حفظ وحدت ...تا آنجا که می توانست حقیقت و عدالت را یاری و پیروی نمود...مردم زمانه اش او را نشناختند...او همچنان یک شهروند عادی ولی تاثیر گذار باقی ماند...در اجتماع خود حضور فعال داشت‌.‌..در زندگی فردی اش کشاورزی و باغبانی و در زندگی اجتماعی اش..‌.گره گشایی و خدمت و شفقت به خلق...علی بزرگ تر از قوم زمانه خود بود...و همواره می گفت آیندگان مرا خواهند شناخت...لاجرم مردم از جور حاکمان زمان به تنگ آمدند و اورا کشان کشان علیرغم میل باطنیش به قدرت و خلافت بر خود نشاندند..‌‌.برای علی چاره ای جز تمکین خواست مردم نبود..‌.که البته خواست خدا نیز در آن بود....که بر سیری ستمگر و گرسنگی ستمدیده آرام و ساکت ننشیند ...او آمد...پذیرفت...اما نه به خاطر قدرت طلبی و زیاده خواهی‌...به خاطر خدمت و عدالت خواهی...به خاطر اینکه حقی را به حق دار برساند...علی از امروز که قدرت را در دست می گیرد شناخته می شود...قبل از به قدرت رسیدن و بعد از آن علی همان علی بود...متواضع ...حقجو...عدالت خواه...صبور و قوی...شجاع در برابر زورگویان و درعین حال مهربان و رئوف در برابر توده ی مردم...بزرگی او روز به روز بیشتر معلوم می شد...در برابر مردمی که خود را به خاطر او خاک می انداختند...نهیب زد که خود را ذلیل و کوچک نکنید!!! من هم یکی مثل شما هستم...دست برادرش را از زیاده خواهی از گرمای آتش می سوزاند...آب را علیرغم دشمن مکارش بر او نمی بندد...در عین حال که حاکم و خلیفه بود...و قدرت داشت...خوارج دشمن قسم خورده ی خود را آزاد گذاشت و از بیت المال... آن ها را تامین می کرد...خطبه ها و نامه ها و کلمات قصارش بزرگترین دانشمندان عصر خود و بعد خود را شگفت زده و متحیر ساخت...او به مردم می گفت با من مثل جبابره و ستمگران سخن مگویید..‌مرا مشورت دهید و در عدالت خواهی مرا یاری کنید...من خالی و مبرا از خطاو اشتباه نیستم...مرا در امور اجتماعی مشورت و کمک کنید...من فوق شما نیستم..‌.کفش پینه بسته و عطسه بزی را با ارزش تر از حکومت بر مردم می دانست...شیفته خدمت و عدالت بود...نه تشنه قدرت..‌.بزرگی او را در خطبه ها و نامه ها کلمات قصارش دیدم و خواندم...که به کار گزارش مالک گفت...مبادا بر مردم ستم کنی و مثل درندگان وحشی به جان و مالشان بیفتی..‌آن ها یا در دین برادر تو هستند یا در آفرینش و انسانیت...درسرتاسر زندگی اش...جز بزرگی و مردانگی و مروت چیزی نیافتم...او از تجلیل و تکریم و تحسین و توصیف و تمجید کسانی که در جامعه علیرغم منش و روش او حرکت می کنند...و کیسه ی دراز و پست و مقام دنیوی خود را توجیه و تمهید می کنند...هیچ تجانس و سنخیتی ندارد..‌.او علی است..‌.او را باید در سیره اش...شناخت و در لابلای کلماتش در نهج البلاغه ...اگر می خواهیم شیعه و همدل با او باشیم..‌.باید او را الگوی حقگویی و عدالت اجتماعی قرار دهیم...عالمان جامعه را مکرم و گرامی و جاهلان را ملجم و محدود گردانیم...انسان ها را بما هو انسان گرامی و حقوقشان را برسمیت شناسیم...از دیدن ستمی بر خلق، اگرچه به قدر در آوردن خلخالی باشد برپای حتی غیر مسلمان به خشم آییم...بر چهره ی ریاکاران و تملق گویان و چاپلوسان مداحان دنیاطلب خاک بپاشیم...انسان های شایسته و نجیب و اصیل را کشان کشان... حتی اگر شده به التماس به کار و مسؤولیت بگماریم...از شناخت حق و گفتنش و حق گویی لکنت زبان نداشته باشیم...علی را در سیره و سخن ودر ورع و سدادش یاری کنیم...او را در میلاد...و شهادت...و غدیرش مختصر و محدود نکنیم...تجلیل بدون تحلیل ...تکریم بدون معرفت نقض غرض است...کوچک کردن عظمت و بزرگی این مرد بزرگ است...نامه اش به امام حسن ع و نامه اش به مالک اشتر را نه یکبار بلکه بارها بخوانیم و در زندگی فردی و اجتماعی خود بکار گیریم...علی بزرگ است... بزرگ...جامعه ی علی هم باید مثل او بزرگ و با افتخار بشد...پیش بسوی چنین جامعه ای!!!💐

....محمد ابراهیم فروزان...

دوشنبه چهارم تیر ۱۴۰۳ 18:24 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)