مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

دانه

جی جی سنگ ترازین بچیل چی نخرین بین به بازی
بچه که بیدیم شو ماه دور هم سر تل حاج سی اکبر جمع ویمیدیم و بازی می کردیم.
اول هر که جلدتر میمه و صدای بلند داد می زدیم (جی جی سنگ ترازین بچیل چی نخرین بیین به بازی) بچه ها هم جلدی می اومدن. وقتی همه جمع ویمیدیم دو دسته ویمیدیم و یارگیری می کردیم. هی یادش بخیر.


مو بیدم و سی اسمیل (سید اسماعیل موسوی نژاد) و حمید(مرحوم حمید ضیا) ومهدی(مهدی ضیا) وحبیب(مرحوم حبیب علوی) و جلیل (شهید جلیل برازجانی)، علیرضا(مرحوم علیرضا بحرینی) و گرگعلی(گرگعلی کشاورز) و ابریمو (ابراهیم سعیدی)و....دو دسه ویمیدیم و پی پتی الختری بازی می کردیم.

پی گِل یه کوپه درست می کردیم وش می گفتیم، دانه. بعضی موقعه رجز خونی می کردیم، شعار می دادیم الختری دووم درآ خرما زرد بی ورا .....

مو ویه یارم می گفتم تو گولشون بده و ورشورشون تا مو بتوالمشون و برم دانه کنم (فتح قله کوپه گِل).


امروز همه را گول می دن تا دانه کنن
هی روزگار چه روزگار عجیبی!


محمد علی حیاتی۱۴۰۲/۷/۱۶

پنجشنبه بیستم مهر ۱۴۰۲ 13:18 سید حسام مزارعی

زیبایی های طبیعت

رقص‌ابر

بارش‌ برف

فتادن‌قطره‌ای آب

در ارتفاع‌ بر روی

غنچه‌ای‌نوشکفته

پروازِ پروانه‌ای‌ نوبال

خروج جوجه‌ای‌از پوسته‌ی..

آرام، آرام

ذوبِ‌ برف

و جاری‌شدن‌ آب

پرواز سنجاقک

خرمَن‌زدن‌چغول

در ارتفاع

و دیده‌بانی‌ بر لانه

آواز،

سمفونی‌برگ‌رنگارنگ

با‌ وزش‌ باد پاییزی

صدای‌"سم" کِلِ‌کوهی

بر صخره‌سنگی‌در

تنگ‌"شکار چری"

صدای‌ کبک(کوگ) مست

دره‌یِ‌چِلِه‌گَه

وز، وز بال‌ گازرین

کوچ‌ پرستو

و لانه‌ سازی

بر‌ تیرِ سقف‌خانه

حسین نظری فرد

«مهرماه‌۱۴۰۲»

پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۲ 22:20 سید حسام مزارعی

روز جهانی معلم مبارک باد

معلم ، پرچمدار مهر است و مهربانی
او که میسوزد تا بسازد
میسازد تا بنوازد نت به نت الفبای عشق را
امروز و یک روز نه .
هر روز ، روز معلم است
آن که با خون دلش درس شقایق میدهد .
او که با صبر ، بر هر سطر ، شور و شادی را تدوین میکند
و با مهر وجودش مهربانی را تبیین
و با لبخندش ، زیبایی را تزیین
با لحن جانبخش خود عطوفت را تلقین .
و چه زیباست نقش سپید خط معلم ، بر تخته سیاه ، آن هنگام که صیقل میدهد و جلا می‌بخشد زنگار ذهن دانش آموزش را .
و ترسیم آینده ای سبز
برای جویندگان گنج دانش .
یک روز نه .
هر روز روز معلم است .
و معلم مقدس است .
میسوزد و میسازد .
میسازد و به اوج میرساند .

امروز نه ، یک روز نه .
هر روز روز معلم است .
معلم روز ندارد .
معلم خود خالق روزهایی ست
چون زلال چشمه سار
چون نسیم نوبهار
چون سکوت کوهسار
بزرگداشت مقام معلم ، امروز و هر روز خجسته باد .

#ابراهیم_ذوالفقاری

۵ اکتبر روز جهانی معلم بر معلمین و اساتید بزرگوار همشهری مبارک باد 🌹

پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۲ 20:22 سید حسام مزارعی

جغرافیای خودم

‍ ✔️جغرافیای خودم

✍️سهند ایرانمهر

ویلیام استایرن در کتاب «ظلمت آشکار، خاطرات افسردگی»، بازگشت به مکانی را که در گذشته تجربه شده است، نوعی احساس تالم‌برانگیز می‌داند، زیرا این احساس را القاء می‌کند که بعد از کلی تقلا به جای نخست، برگشته‌ای.

من اما هر وقت به ده آباواجدادم می‌آیم، در آرامش محض‌ام. تمام موقعیت‌های رمانم که این روزها در انتظار انتشار آن هستم در همین‌جا اتفاق میفتد و عجیب اینکه حالا هربار که از هیاهوی شهر به سکوت اینجا می‌گریزم، انگار که وارد بُعد چهارم و جزیی از رمانم شده‌ام نه یک موقعیت عینی جغرافیایی.

دهه چهارم زندگی، دهه عجیبی است و تجربیات دهه اول، برای آدم بازخوانی و عمیق‌ می‌شود. آرامش، معنای دیگری پیدا می‌کند. مدتها فکر می‌کردم که آن «روح اجداد» در عرفان سرخپوستی، سوتفاهمی است که آنها برای توجیه آرامش در سرزمین‌ اجدادی‌شان، دچارش شده‌اند.

کمی بعد توضیح «کریستوفر همیلتن» در کتاب «فلسفه‌زندگی» برایم جالب آمد: «سلت‌های عصر آهن در اروپای مرکزی، معتقد بودند احساس آرامش در مکان‌هایی که نیاکان‌مان در آنجا زیسته‌اند به این دلیل است که روح متوقف آنان در آن نقطه، تنها زمانی احساس درک‌شدن می‌کند که ما در آن مکان‌ها توقف و رنج و شادی آنان را مرور کنیم، آنگاه آنان آرامش خود را با ما به اشتراک می‌گذارند».

همه اینها شاید درست باشند شاید هم نباشند. مهم این است که من در اینجا آرامش دارم. اینجا زادگاه من نیست اما پدرم و پدرش و همینطور بگیر تا تباری گمشده در تاریخ همه در اینجا تنفس کرده‌اند. مهم‌تر از همه چیز این است که به قول اخوان «در رگ‌های من خون رسولی یا امامی نیست نیز خون هیچ خان و پادشاهای نیست» و‌ در این «بی‌فخر بودن‌ها گناهی نیست» اما از این یقین، مهمتر هم هست. یقین به اینکه بوی این خاک، این طاق‌ها، این کنگره‌ها و پرچین‌ها و گنبدی‌های اکنون فروریخته، در تک‌تک یاخته‌ها، مویرگ‌ها و خاطراتم، جریان دارد و من همه اینها هستم. خدا بیامرزد، بیژن نجدی را:

در آسمان مسجد ده ایستاده
اذان و کاشی و کفتر
من
جغرافیای خودم هستم!

پنجشنبه سیزدهم مهر ۱۴۰۲ 17:13 سید حسام مزارعی

مقایسه ای گذرا از مارادونا و مسی

مطلبی که قلمی می شود، مخاطبش بیشتر ورزش دوستان است، تا بیشتر تفهیم شود که پیروی کورکورانه و بدون شناخت تحولات جهانی وجوامع بشری درسیر تطور و روند زندگی، خصوصاً زندگی روزمره و فارغ از شعارهای دهن پرکن بدون پشتوانه عقلی ازهرایدئولوژی ، چه برسر طرفدارانش می آورد .
دراین مبحث قصدم مقایسه ای گذرا وبسیار به اختصار اززندگی مارادونا این نابغه افسانه ای برحق فوتبال و دونابغه دیگر یعنی پله ولیونل مسی ، انجامیده شود.
می دانیم که مارادونا دردهه 60 میلادی متولد شد.دهه ای که مارکسیسم وضدیت با آمریکا که مارکسیستها این کشوررا نمادوسمبل امپریالیسم درمیان حداقل، طرفداران این نحله فکری جاانداخته بودند گفتمان مسلط راداشت .سایه این نگرش بر فضای سیاسی دنیا سایه افکنده بود وگفتمان مسلط را ،حداقل درکشورهای جهان سومی دراختیار داشت.
باالتفات به شرایط خاص اقتصادی وبافت فکری واجتماعی آرژانتین وخصوصاً سلطه احساساتی ومنش وکنش قهرمان افسانه ای مارکسیسم درآمریکای جنوبی، یعنی چه گوارا، همگی مزید بر علت شد تا دیوگوی جوان هم تحت تاثیر این فضای حاکم آن دوره قرارگیرد.
او به احتمال یقین چیزدندانگیری ازمارکیسیم ،سوسیالیسم وکمونیسم نمی دانست. اما حداقل این رامی دانست که ژست های ضدآمریکایی وضدسرمایه داری فعلاً به اصطلاح دربورس بوده ،عیارو سنجش انقلابی گری وترقی خواهی است.
لذا گرچه خودش تا خرخره وتابن دندان مثل خیلی ازرفاه زده ها ،غرق در سرمایه داری بود
دامن خودرا ازلجن زار سرمایه داری (به زعم مارکسیست ها!!!) پاک می دانست وبه شکلی وانمود می کرد که گویی یک کمونیست دوآتشه بوده ودرهیچ کجا تسلیم منطق سرمایه داری نشده وهمه وجودش ازلوث جهان سرمایه داری منزه می باشد.
شاید بتوان گفت که اصولاً مارادونا ازنظر روحی و شخصیتی باقدرت نبود بلکه برقدرت بود. وچون روحیه اقتدارستیز گونه داشت، مخالف آمریکا، مخالف فیفا،مخالف یوونتوس، مخالف رئال مادرید،مخالف میشل پلاتینی،مخالف بکن بوئر ونیز پله بود.
همین روحیه عصیان گری وانقلابی باعث شد تا پس ازبازی فینال جام جهانی بارئیس فیفا دست ندهد ودرکل، با مسئولین فیفا دشمنی داشته باشد. اما یکی ازنشانه های تضادشخصیتی وی این بود که برعکس رفتارها وضدیت علنی بانهادهای رسمی وقانونی ،باسران مافیای ناپل،شب هادرمهمانی های آنچنانی، کوکایین بکشد با روسپیان وقت بگذراند ولو این که تصویر چه گوارا وکاسترورا روی پایش خال کوبی کرده باشد.
انقلابی گری مارادونا سبب نشد که حتی ازهمسرودخترش به بهانه سرقت ازاموالش به دادگاه شکایت نکند هرچندکه آنان ازاین اتهام تبرئه شده باشند.
درعوض ودررده مقایسه، مسی نه تنها آمریکا ستیز نبوده و سیاسی هم نیست، بلکه می دانیم ،چندی است که درتیم آمریکایی اینترمیامی بازی هم می کند. رفتار مسی صادقانه تراز مارادونا است .گرچه به علت نبوغ ذاتیش ازمواهب سرمایه داری بهره مند شده ،ژست کمونیستی نمیگیرد والگوهایش امثال چه گواراوکاستروهم نمی باشد،بااینکه هم مسی وهم مارادونا آرژانتینی وازیک سرزمین برخاسته اند.
به علاوه مسی خالی ازخشم و نفرت هم هست .نظر بعضی ها دراین روش متضادهردوی این نوابغ فوتبال ،این است که مسی ازمحله فقیرنشین آرژانتین مانند مارادونا برنخواسته ،درحالی که اگر این علت، دال برروش ورفتارمتضاداین دوباشد .پله هم از محلات فقیرنشین برزیل، برکشیده شده بود اما به یادداریم که پله درفینال جام جهانی 1994 ازکراواتی استفاده کرده بود که نقش پرچم آمریکاراداشت.
رفتارپله هم شبیه مسی بود .انسانی سلیم النفس ومبادی آداب که نمی خواست نظم ومناسبات جهانی را به هم بزند.
مشابهت دیگری که این دودارنداین است که هردو سه سال آخرعمرفوتبالی خودرا درآمریکا پا به توپ بوده وهستند.
پله بازیکن تیم کاسموس نیویورک بود.
مسی اگرمشابه هموطنش دیه گو آمریکاستیزبود، بسیار بعید بود که پیشنهاد دیوید بکهام رابرای بازی درآمریکا بپذیرد
مسی ادعای مضحکی مثل((آزادی خواهی کمونیست‌ها را))باورنداشت زیرادرزمان ودوره ای زیست نکرده بود که نه تنها مارادونا بلکه بسیاری از سیاستمداران وروشنفکران فریب تبلیغات گیج کننده وبه تجربه نیامده مارکسیست هارا خورده وپس از فروپاشی شوروی وبرافکنده شدن پرده آهنین این تبلیغات، خیلی ها پی به حماقت خودبرده وشرمگین از رفتارهای نابخردانه پیشین خودشدند.
زندگی درغرب سرمایه داری سبک واساس زندگی همان سیستم راهم می طلبد .هم مسی وهم پله عاقل ترازآن بودند که، نمی توان هم ازمزایای سرمایه داری بهره مندباشند وهم دامن خودراازگرداین روش بیفشانند!!!.
اگر این کاررا می کردند چه بسا امکان داشت که به سرنوشت فئودور چرنکف دچارشوند که اونیز نابغه ای گرچه کمی پایین تراز این 3،درفوتبال شوروی بود ولی به علت زیستن درمحیط مسکو،نه ثروت داشت ونه شهرت.
جبرجغرافیایی به راحتی می توانست مسی ومارادونا راهم مثل چرنکوف به درد گمنامی بکشاند امامناسبات سرمایه داری آنهارا به ثروت وشهرت خیره کننده جهانی رسانید.هرچند نقش رسانه های سرمایه داری دراین کسب موفقیت هم ذی مدخل بودند
تفاوت مارادونا ومسی دراین موضوع هم هست که دیه گو مخالف سیستمی بود که اورابه عرش رسانده بود. اما مسی تااین اندازه عاقل بود که برسرشاخ بن نبرد!!!.
درجام جهانی اخیرکه درقطر برگذار شد دیدیم که دولت قطر ضمن فرصت طلبی بخردانه ومشروع درموافقت فیفا بامیزبانی این کشور و درآمد سرشاری که ازاین رهگذر نصیب کشوری شد که درنقشه جهانی باید باچشم مصلح آن را یافت وجمعیت بومیش 600هزارنفد می باشد، روزپایانی این دوره واهدای جام به تیم برنده را به نحوی برنامه ریزی وقرین کرده بود که آن روز روز استقلال قطردرتقویمشان باشد.
ودیدیم که درهنگام بالای سربردن جام توسط مسی ،او،لباس ملی وسنتی قطری هارا نیز پوشیده بود که دیدن وتماشای این صحنه وتماشای بازی ها وجشن آغازین وپایانی این دوره، نتیجه اش برای ما ایرانی ها غبار سهم گین افسوسی بود که بردیدگان اشک آلود مانساند تا بازهم به ما یادآوری نماید که ما به چه گناهی، بایدازیک زندگی معمولی ازناحبه سردمداران وطنی محروم بوده، حال آنکه امکانات ولیاقت ما هزاران بار از کشوری مانند قطر که ذره ای قبلاً درمقام عزت وسربلندی ما به حساب نمی آمدند،بیشتر است.
مارادونا اما خواسته ویاناخواسته ،ناکامی هایی را به جان خرید یابروی تحمیل شد یاپذیرفت ،که بانبوغ وموقعیتش هیچ تناسبی نداشت. اونیزاگر دردام تبلیغات مارکسیستی که دورانش به سرآمده، نمی افتاد ویک پایش به دنیای سرمایه داری ویک پایش به ایده حکومت پرولتاریایی نبود وبایک دل درطلب دودلبربرنمی آمد، می توانست و شایسته ولیاقت این راداشت که زیست آبرومندانه تر وشادکامانه تری را داشته باشد، اما افسوس وهزاران افسوس که اونیز همانند بسیاری ازافسون شده های ایده مارکسیستی، نقدرافدای توهمات خیالی نمود که تاکمردرلجن زاری درحال کشیدن قایقی هستند که برپرچم آن نوشته پیش به سوی آینده ای روشن!!! وسرنوشتی چون هموطنانی ایرانی داشت که اکثراً درغربت غرب وبا مرور عمر بر باد رفته به پای ایدئولوژی مالیخولیایی وندامت برگشت ناپذیری ،دق مرگ شده ومی شوند.

اکبر باباااحمدی

سه شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۲ 17:26 سید حسام مزارعی

نسل انتقالی به پایان راه نزدیک می شود

بنام خدا . به بهانه هفته دفاع مقدس .

نسل انتقالی به پایان راه نزدیک می شود:

نسل رو به اتمام و پر ماجرای ما،
نسل تربیت شده در قبل از انقلاب

اگر متوسط سن رزمندگان دفاع مقدس را ۲۳ سال در نظر بگیریم و سال ۶۳ را متوسط هشت سال دفاع مقدس محاسبه کنیم، سن متوسط بازماندگان دفاع مقدس (رزمندگان، جانبازان و آزادگان) در سال۱۴۰۲ باید عددی حدود ۶۰ تا ۶۲ سال باشد و البته آسیب های روحی و جسمی وارده به این افراد، آنان را مشابه پیرمردانی ۷۰ تا ۸۰ ساله (بسته به نوع و شدت آسیب های روحی و جسمی) نشان می‌دهد.

دیگر خبری از والدین شهدا نیست و تقریبا پدران و مادران شهدا به آخرای خط رسیده و جمعیت بسیاری از آنان به فرزندان شهیدشان پیوسته اند.

آرام آرام جانبازان، ایثارگران و رزمندگان بار و بندیل سفر را می بندند تا به رفقای آسمانی خود بپیوندند و تقریبا هر روزه در هر کوی و برزنی صدای لا اله الا الله را برای تشییع این خون داده ها و خون دل خوردها می شنویم.

تا ده سال آینده، اگر خبرنگارانی هوس مصاحبه و گفتگو با یکی از رزمندگان زنده مانده از جنگ و دفاع مقدس را داشته باشند باید شهر به شهر، کوی به کوی و دیار به دیار، روزها و ماهها، بگردند، تا شاید بتوانند یک کهنه سرباز پیر و فرتوت، که نای سخن گفتن ندارد را پیدا کنند تا مصاحبه ای نمایند.

ما بی‌ نظیرترین نسلیم، ما نسل انتقالیم. آخرین بازمانده‌های نسل سنتی و اولین اهالی دهکده مجازی نسل مدرن. ما با تمام سختی‌هایی که داشته‌ایم نسلی بی‌نظیریم.

نسلی هستیم که هم خانواده‌ی پرجمعیت را تجربه کردیم و هم خانواده کم جمعیت تک فرزندی را دیدیم .

نسلی هستیم که عمو، عمه، دایی و خاله برایمان بسیار پررنگ بود و نسلی را دیدیم که کم‌کم با آن غریبه شدن .

نسلی هستیم که همسایه و هم محله‌ای بخش مهمی از خاطراتمان بود و نسلی را دیدیم که در یک آپارتمان چند واحدی کسی، کسی را نمی‌شناسد.

نسلی که گروه‌های گفتگویمان، جمع شدن‌هایمان داخل کوچه بود و نسلی را دیدیم که با ایسنتاگرام و واتساپ و تلگرام، جمع‌های مجازی تشکیل دادند اما سال تا ماه یکدیگر را نمی بینند و بعضاً نمی شناسیم .

نسلی که روزها و هفته‌ها در خانه پدربزرگ و عمو و دایی و… می‌ماندیم و نسلی را دیدیم که بعد از دو ساعت مهمانی در خانه پدربزرگ و عمو و دایی ، در گوش پدر و مادر غر می زند که چرا نمی رویم ؟

نسلی هستیم که تماشای آلبوم‌های خانوادگی، یکی از سرگرمی مهمان‌هایمان بود و نسلی را دیدیم که هزاران عکس بی‌حس را در حافظه گوشی و کامپیوتر ذخیره می‌کند و هرگز هوس نمیکند آنها را بار دیگر ببیند.

نسلی که در پذیرایی خانه‌هایمان فقط پُشتی و بالش‌ بود اما با کلی مهمان و نسلی را دیدیم که مُبل بخش زیادی از فضای خانه شان را اِشغال کرده است و کسی نیست روی آنها بنشیند.

ما نسلی بی نظیریم.
ما جنگ دیده ایم . آژیر قرمز شنیده ایم ، دشمن بی رَحم دیده ایم ، بمباران و توپ و تانک و موشک دشمن دیده ایم.
ما بی رَحم ترین موجودات تاریخ را
در زمان ما سرای سالمندان اسمی ناآشنا بود اما امروز در هر شهر و محله ای تابلوی این مراکز خودنمایی میکند .

ما نسل انتقالیم. آخرین بازمانده‌های نسل سُنّتی و اولین اهالی دهکده مجازی نسل مُدِرن.

ما با تمام سختی‌هایی که داشته‌ایم نسلی بی‌نظیریم ...

: اگر دوباره جنگی شروع شد و ما نبودیم از قول ما رزمندگان دیروز به رزمندگان فردا بگوئید:

در حین مبارزه با دشمن متجاوز، به بعد از جنگ هم بیاندیشید.

مبادا ارزش‌ها در خاکریزها جا بماند، و ارزش ها، مثل امروز، عوض شود و عوضی‌ها ارزشمند شوند.

می بینید که چگونه ما را غریبه می‌پندارند
آن روزها:
قطار قطار می رفتیم.. واگن واگن بر می گشتیم.
راست قامت می رفتیم.. کمر خمیده بر می گشتیم.
دسته دسته می رفتیم. تنها تنها بر می گشتیم.
بی‌هیچ استقبال و جشن و سروری.
فقط آغوش گرم مادری چشم انتظارمان بود و دگر هیچ..!
اما مردانه، ایستادیم...
باور کنید که:
ما هم دل داشتیم،
فرزند و عیال و خانمان ‌داشتیم.
اما با

دل رفتیم... بی‌دل برگشتیم.
با یار رفتیم... با بار بر گشتیم.
با پا رفتیم... با عصا بر گشتیم.
با عزم رفتیم... با زخم برگشتیم.
با شور رفتیم... با شعور برگشتیم.

ما اکنون پریشان هستیم.
اما پشیمان نیستیم.

ما همان کهنه رزمندگان پیاده‌ایم که سواری نیاموخته‌ایم.

همان هایی هستیم که به وسوسه‌ی قدرت نرفته بودیم.
می‌دانید تعداد ما در هشت سال جنگ، چند نفر بود؟؟؟
۳/۵ درصد از کل جمعیت ایران!!!
اما مردانگی را تنها نگذاشتیم.
ما غارت را آموزش ندیده بودیم.
رفتیم و غیرت را تجربه کردیم
اما امروز فرزندانمان برای وضع موجود،مارا نفرین میکنند.
امیدوارم نسل جدید جزو رهپویان وادامه دهندگان بحق ومخلصی بشوند که نسل قدیمشان ادامه داد وامروزه درلجمن ‌(لبه جلویی منطقه نبرد) هستند واز مسیر حق منحرف نشوند وتاریخ زرین ایران وانقلاب را آنگونه بسازند که آیندگان آنها را ستایش نمایند وعنوانیکه امروزه بنام نسل سوخته ما ازش یاد میکنیم برای نسل از پیش رو رقم نخورد . انشاا..


ارادتمند : محمد حسین نجفی
ششم مهرماه هزارو چهارصدو دو

پنجشنبه ششم مهر ۱۴۰۲ 15:22 سید حسام مزارعی

طنز اما واقعی ...

طنز اما واقعی


سال 80 بعد از مشکلات با شرکت نفت، جهت یک سری مشکلات از طرف حراست نفت گچساران احضار شدم. محض احتیاط یک نفر آدم هیکلی همراه خودم بُردم.

وارد اداره شدم و رفتم در اتاق رئیس و روبروی آقای رئیس نشستی. چای، بیسکویت و میوه و هر چه می آوردند اول می گذاشتند جلو همراهم و بهش می گفتند: آقای علیپور. خوش آمدی و یا آقای علیپور ... جریان این جور بود و به خیر گذشت و حل و فصل شد و انشاءالله ّبه جهت درایت و مدیریت که دروصف شما شنیده ایم و از حالا به بعد مشکلی پیش نخواهدآمد. جنابعالی در منطقه ما خیلی معروف ومشهور شده ای و شما یه استارتی برای ولایت تان زده ای که کمتر کسی جرات این حرکت را دارد و ازحالا به بعد هرچه بخواهند موافقت خواهد شد.

در این میان نه من می گفتم علیپور منم و نه همراهم میگفت من علیپور نیستم وهرگزهم متوجه نشدند علیپور واقعی کیست😂😂

خارج از شوخی نتیجه تلاش ها و پیگیری هایی که شد:

تصویب وپرداخت مبلغ 30 ملیارد تومان به شهروحدتیه وسرازیر شدن لوازمات اداری به شهرداری تازه تاسیس شده وحدتیه و پرداخت به موقع حقوق اول هر ماه و غذا و احترام به کارگران بومی و هر زمانی که برای نفت وحدتیه نیاز به نیروئی داشته باشند چه رسمی تخصصی جهت شرکت در آزمون سراسری و چه قراردادی وخدماتی به شورای شهر اعلام ودرخواست نیاز!!

اما برای خودم به شخصه عوارض این حرکت بازداشت در منطقه انتظامی، معرفی به دادگاه با اتهام سردسته آشوبگران وحدتیه، شش ماه زندان تعزیری و پانزده ماه تعلیقی به مدت پنج سال، پرداخت خسارت شکستگی شیشه های اتوبوس وپاترول و... بود.

محمد علی پور

پنجشنبه ششم مهر ۱۴۰۲ 9:46 سید حسام مزارعی

دیدار شهید مهدی باکری

سرلشکر صفوی با تاکید بر نقش بی بدیل شهید مهدی باکری در دفاع مقدس خاطرنشان می کند:

شهید باکری در سال 59 به جبهه های جنوب و به کربلای خوزستان آمد. آن زمان آقا مهدی باکری همراه حسن شفیع زاده به پایگاه منتظران « شهادت» آمدند. البته در آن زمان آبادان در محاصره دشمنان بعثی بود و امام بزرگوار فرمان شکست حصر این شهر را در 14 آبان سال 59 صادر نموده بودند. از آنجا که رفتن به آبادان از راه زمینی ممکن نبود مهدی باکری و حسن شفیع زاده برای رفتن به آنجا تصمیم گرفتند با لنج واز طرف بندر ماهشهر به آن منطقه بروند!!

پ.ن:


دقیقا در همین تاریخ که سرلشکرصفوی بیان می کند، این دو نفر روزی وارد سپاه برازجان در ساختمان کمارنجی شدند و در آنجا شب را به سر بردند وصبح که شد نمازخواندند و به من گفتند ما دو نفر از تهران آمده ایم و قصد رفتن به آبادان را داریم، اما لباس نظامی نداریم.

دو دست لباس خاکی نو تن نکرده داشتم و به آنها تقدیم کردم. با من خداحافظی کرده و رفتند.

در آن شب من پاسبخش و هم مسوُل شب بودم و بسیار آنها را مورد احترام قرار دادم و به من علاقخ خاصی پیدا کردم. یادشان بخیر و روحشان شاد

خوشا به سعادتشان و راهشان مستدام.

محمد علی پور

پنجشنبه ششم مهر ۱۴۰۲ 9:46 سید حسام مزارعی

دهه چهل را می گویم وکمی بعد از آن...

درود
یکم مهرماه آغاز سال تحصیلی و شروع آموزش و دانش بر شاگردان عزیز سکانداران ایران فردا و فرهنگیان فرهیخته وفداکار و نستوه انشاءالله میمون و خجسته بادا ،
به بهانه همین روز
دهه چهل را می گویم وکمی بعد از آن،
دانش آموزان کلاس های هفتم تا دوازده
کتاب درسی را از کتابفروشی هاشم برازجانی ، و حمیدی و ماشاءاله کازرونی خودشان تهیه می کردند ،
هم زمان مقداری نایلون و میخ منگنه خریده برای جلد کتابها ،
کسانیکه ورزشی بودند عکس ورزشکارانی
مانند مصطفی عرب ، بیوک وطنخواه ، غلام وفاخواه ، پرویز قلیچ خانی ، محمدصادقی ، علی جباری وغیره روی جلد زیر نایلون منگنه می کردند ،
همین عکسها معرف هواداری ایشان بود
اگر عکس کارو حق وردیان بود تاجی و اگر حسن حبیبی پاسی و اگر همایون بهزادی شاهین یا پرسپولیسی و اگر فریبرزاسماعیلی بود عقابی ،
گروهی سینماروها عکس هنرپیشه ها مانند ،
محمدعلی فردین ، بهروز وثوقی ، رضا بیک ایمانوردی ، ناصرملک مطیعی ، و یا فروزان ، پوری بنایی ، گوگوش ، داریوش ،ستار ، مهستی ، حمیرا ، وغیره ،
برخی هم شلخته وکسل روان با کاغذ پاکت سیمان کتاب جلد می گرفتند این موضوع برای پسران ودختران یکسان بود
نه فقط پسران ،
بنا به دوران شباب وشوائب اغراض نفسانیه (شیطانیه) برخی لباس جدید خود را نمی خریدند ت اموقعی که لباس فرم دبیرستانی که گزینه موردنظر آنجاست مشخص شود ، انوقت لباسی همرنگ فرم مدرسه انتخاب می کردند و هم چنین کلاسوری به همان رنگ ،
فکرمی کنید نتیجه این کار چه بود ؟
هراز چندین هفته نگاهی و احساس لرزش وشرم درزانوان ضربان شدید قلب سودا زده
اگر نگاه علامت نفرت بود ازکوچه با رنگ پریده خود را به خانه رساندن و سرزانو دربغل گرفتن مطلب را با امروز قیاس نفرمائید.
واقعا اینچنین بود ولا غیر ،

محمد علی حیاتی

شنبه یکم مهر ۱۴۰۲ 23:44 سید حسام مزارعی

به مناسبت آغاز مهر و بازگشایی مدارس

من مهرگان سال هزار و سی صد و پنجاه را بر می گزینم ، نخستین ماه رفتن به مدرسه ، من پاییز سال چهل و هشت به مکتب خانه رفتم حدود دو ماه جزمک را خواندم و شش ماه بعد قرآن را ؛ اواخر اردیبهشت کتاب عاق والدین و سپس کتاب موش وگربه ی عبید ، بعد از آن کتاب حسنین (حسن و حسین) و پشت سر این ها یک جلد از کتاب خزائن الاشعار ، کتاب حیدر بیک و سمنبر و بعد دیوان حافظ و گلستان سعدی.
در شهریور ماه سال هزار و سی صد و پنجاه بود که برخی از دوستان گفتند باید به مدرسه برویم ثبت نام مدرسه و دوران تقریبا دوساله ی مکتب هر ساعتش ماجراها دارد که می گذریم تا به بهترین سال و ماه دوران تحصیل؛ یعنی ، حدود پانزدهم مهر به بعد برسیم
مدرسه شور وشوقی بیش از مکتب خانه داشت بازی های گوناگون ، زنگ تفریح ، بسته های آب نبات مثلثی شکل و سرخ و سبز ، ساعت ورزش ، سرود ، پیک دانش آموز و داستان های قشنگ ، کتاب های گوناگون در ساعات مختلف روز و ...خیلی فرق می کرد با اشعارخزانی و داستان های گلستان و غزل های حافظ که می خواندیم ولی نمی فهمیدیم چه می خوانیم ، فقط کلمات و واژگان را تلفظ می کردیم و آخوند می گفت این درسته.
چند روزی از مدرسه رفته بود بعد از ظهر یکی از روزها ، هنوز زنگ کلاس را نزده بودند؛ یکی از هم کلاسی هایمان ، جابر بابا احمدی، سوار بر یک خر" شینه " که اوکشی هم بر روی خر بود وارد مدرسه شد ، بچه ها خر را دوره کردند ؛ به بار چشم دوختم ، اوکشی پر از کتاب و بیشتر جلد آبی.
جابر از قفل بار پایین پرید و دو سه نفر دیگر شروع کردند به بیرون آوردن کتاب از داخل اوکش و عده ای هم تماشا می کردند و گروهی هم به فرمان یکی از معلم ها یا کارکنان مدرسه کتاب ها را به دفتر مدرسه می بردند و من در میان تماشا چیان و لذت بردن از این همه کتاب ، یکجا !
نام بعضی از کتاب ها ، دختر سروان ، داستان اتم ، سوزن بان و... را از دور می خواندم و با لذت لب هایم را می لیسیدم ؛ آن روز جابر به کلاس نیامد و چند کله با الاغ می رفت و کتاب می آورد و چند روز بعد ، آقای بابا احمدی ، معلم کلاس سوم یا چهارم آمد سر صف صبگاهی و اعلام کرد امروز عصر کتابخانه ی مدرسه ، کتاب می دهد و شما می توانید بعد از زنگ آخر، جلو دفتر صف ببندید و کتاب بگیرید و با خود به منزل ببرید و بخوانید هرکتاب را سه روز می توانید نگهدارید و بعد از این که مشق و تمرین های خود را نوشتید؛ برای خودتان کتاب بخوانید و من آن روز از شوق گرفتن کتاب سر از پا نمی شناختم
روز نخست وقتی زنگ خانه را زدند بسیاری از بچه های کلاس پنجم ، چهارم و سوم و یکی دو نفرهم از بچه های کلاس دوم یعنی من و ... رفتیم جلو دفتر صف بستیم ؛ خاطر نشان کنم من و سه چهار نفر از همکلاسی ها که پیش از دوره ی مدرسه به مکتبخانه رفته بودیم ؛ کلاس اول نرفتیم و کلاس دوم ثبت نام شدیم که خود داستانی دارد
بچه ها یکی یکی کتاب گرفتند و رفتند نوبت به من رسید ؛ آقای بابا احمدی پرسید کلاس چندمی ؟ گفتم کلاس دوم و دست در قفسه ی کتاب ها کرد و کتابی به من داد ، اوایل آقای بابااحمدی خودشان کتاب انتخاب می کردند و نامت را در یک دفتر می نوشتند و کتاب را تحویل می دادند ولی بعدها نام کتاب ها و داستان های شیرین را از زبان بچه ها و بیشتر هم از گفت و گوی همان صف کتاب می شنیدیم و نام کتاب درخواستی ، اگر بود آقای بابا احمدی کتاب درخواستی را تحویل می داد.

زیبایی ها و دلپذیری مدرسه صد چندان شد هر غروب کتابی را به خانه می بردم و شب پس از نوشتن مشق و انجام تمرین ها یک چراغ فانوس را که سهم من بود بر می داشتم؛ این چراغ از دو، سه چراغی که داشتیم و بیشتر اوقات یکی از چراغ ها هم پُک پُک / کُپ کُپ می کرد و ساز نمی گرفت به علت چرکو بودن فتیله یا کثیفی نفت دله ... و به خانه ی مهمونی می رفتم . ما دو خانه ی خشتی داشتیم ، یکی عمومی و دیگری مثلا مهمونی و یک پاشیلی که تش چاله ای بود و خس بزها ، خونه ی خری و کهدون در سمت دیگر حیاط و با فاصله از این خانه ها
یک سطل رویی داشتیم که واژگون می کردم بالای سرم و چراغ را بر کونه ی سطل می نشاندم و خودم بر روی رختخوابم دراز می کشیدم به طوری که صفحه ی کتاب رو به چراغ باشد و این بهترین اوقات زندگی من بود و با شخصیت های داستان همراه می شدم .
هنوز مزه ی کتاب سوزن بان و چرخاندن چراغش و استقبال از قطار زیر دندانم هست وقتی داستان را می خواندم ، سوزن بان خودم بودم و با دختر سروان الکساندر پوشکین همراه می شدم و از هنگ های نظامی دیدن می کردم و باشقرها و قرقیزها را دنبال و...
شب هایی که "پیک دانش آموز" می رسید رنگین تر بود تا تمام پیک را نمی خواندم ، خواب مزه ای نداشت کتاب جزیره ی اسرار آمیز ، علی بابا و سند باد ، مکبث ، علی بابا و چهل دزد ، دور دنیا در هشتاد روز ، و دیگر آثار ژولورن و... موجب شد بعدها کتاب های میخاییل شولوخف مثل دن آرام چهار جلدی ، سرزمین نو آباد ، و جنگ و صلح تولستوی و سه نفنگدار ، کنت مونت کریستو ، هاکلبری فین ، پینوکیو و خلاصه همه چیز درهم، خوراک شبانه ی ما باشد و هنوز خواندن کتاب و لذت بردن از کتابخوانی مایه ی اصلی نشاط ولی شیرینی همان ماه نخست وشهد گل های نخستین کتابخانه ، عسل پرورده ی تمام این سال ها بوده است و زیباترین لحظه گرفتن جایزه ی کتابخوانی

شاه نامه ی فردوسی کتابی است که به تقریب هر روزه بخشی از آن را می خوانم و کتابی که شاید هر دوسه سال یک بار آن را می خوانم و بسیار با آن وقت خوش می کنم ، علاوه بر شاه نامه ، رابینسون کروزویه ی دانیل دوفو ، پدر رمان انگلیسی ، است
ولی همه ی علاقه مندی به کتابخوانی را مدیون همان کتابخانه ی کوچک دفتر دبستان کاووسی مزارعی و جناب آقای استاد بابااحمدی بزرگ ، دامت افاضاته ، برکاته ، توفیقاته و... خدای نگهدار و سرافرازترش فرماید
حوالی اسفندماه بود و تا آن هنگام ، شبی بی کتاب سر بر بالش نگذاشته بودم؛ مگر که چراغ دُم درآورد و دَم ساز نباشد یک روز شنبه آقای بابااحمدی به مراسم صبحگاهی آمد با سه بسته ی کادویی ،پیچیده در کاغذ رنگی زیبا و پس از قرآن و دعا ، در اهمیت کتاب و کتابخوانی صحبت کرد و گفت : به سه نفر که بیشترین کتاب را در این مدت خوانده اند به رسم قدردانی و یادبود جایزه های اهداء می شود .
سپس نام مرا خواند از کلاس دوم که بیشترین تعداد کتاب را از کتابخانه گرفته و من پیش رفتم و نخستین جایزه را گرفتم و این نخستین جایزه و شیرین ترین هدیه ای بود که دریافت می کردم . و دونفر دیگر از کلاس های بالاتر
دوست نداشتم آن هدیه ی زیبا باز شود و می خواستم پیش خانواده و با حضور پدر و مادرم این هدیه را باز کنم ولی یکی از بچه های شیطون و عجول ، شتاب کرد و کاغذ را گشود ؛"گربه ی ناقلا " از میان کاغذ کادو بیرون جست .
سال ها این کتاب را داشتم به همراه کتاب های مکتخانه و دیگر کتاب ها و مجله هایی که خریده بودم و یا به شکلی گیرآورده؛ در یک هجوم موریانه به طاقچه ی کتابخانه ای منزلمان به یغما رفت .
بله این ماه و سال را همیشه به یاد دارم و شیرین ترین ماه و سال دوران مدرسه ام پایان

حسین جعفری

شنبه یکم مهر ۱۴۰۲ 23:42 سید حسام مزارعی

نهم آذر۱۳۶۰ عملیات، طریق القدس دهلاویه سوسنگرد

نهم آذر۱۳۶۰ عملیات، طریق القدس دهلاویه سوسنگرد


هوا بارانی بود و اول غروب پس ازتوجیه نقشه توسط فرمانده گردان، گردان امام علی به طرف منطقه عملیاتی دهلاویه حرکت داده شد. ماموریت گروهان عبور از رودخانه نیسان و بعد ازعبور جهت آزادسازی یه روستائی در نزدیکی هویزه که هنوزساکنینش تخلیه نشده بودند و باید آزاد می شد. هنگام سحر بود که دستورحمله سراسری اعلام شد وتبادل آتشبارهای سبُک وسنگین ایران وعراق گوش فلَک را کَر می کرد و باران هم مرتب میبارید. زمین کاملا گلی بود و عراق مرتب منوَر پرتاب میکرد و دنیا را روشن میکرد و رزمندگان به خاطراینکه کلاهشان براق نشود مرتب کلاهشان را گل می مالیدند و محورگروهان ما لُو رفت. به همین دلیل دستورعقب نشینی داده شد ودوباره ازرودخانه نیسان عبورکردیم ودیگرصبح شده بود و نمازصبح را درحرکت می خواندیم.

به طرف پل سابله درکنار رود نیسان حرکت کردیم و نزدیک پل رسیدیم که پیکر پاک الله کرم مزارعی اهل وحدتیه ومرتضی بحرینی اهل دالکی را دیدم و به جهت عقب نشینی پیکرشان در کنار دیگر شهدا جا ماند و بعد از دو ماه به پشت جبهه منتقل شدند. شهیداسماعیل فرهی هم گلوله ای دقیقا بافاصله چند میلیمتر بالای پیشانیش به کلاهخودش اصابت کرد اما درعملیات فتح المبین شهید شد. شهید حسین رحیمی با اصابت گلوله به آستین آورکُت زخمی اما در آزادسازی خرمشهرشهید شد. اصابت گلوله به دست مرحوم شیخ احمد بابا احمدی وهمزمان درجه دار ژاندارمری در جلو و من پشت سرش و شهید حسین رحیمی پشت سرمن بود و اسیرعراقی هم که دستش مجروح بود ومی خواست به عقب بیرد اما در این حین رزمنده ای رسید و اسیررا از شهید رحیمی گرفت و به رگبار بست . ظهر شدت آتش پراکنده بود و یک گلوله توپ هم پشت خاکریز سمت چپ من و درجه دار ژاندارمری به زمین خورد و دیدم یه تکه ترکش بزرگی به طرف من و درجه دار پرتاب شد و با سرعت تمام سمت چپ درجه دار را متلاشی کرد و بر زمین افتاد و رفتم جلوتر تا جوان رشیدی شهید شده و بر زمین افتاده است.

نگاه کردم و دیدم نامه ای درجیب آورکُتش است ومشخص بود تازه ازخونشون براش فرستاده بودند وچفیه کشیدم روی صورتش و آمبولانسی را دیدم وبا اشاره وصدای بلند بهش فهماندم و آمد شهید را ازمیدان دورکرد. دوباره گلوله توپ سوت کشید ومن نشستم وبالای سرم گذشت و رزمنده ای که بلافاصله جلو من حرکت می کرد بر زمین افتاد؛ فاصله کمی از پل سابله دور شدم و رزمنده ای که مجروحیتش سخت بود وحالت بیهوشی داشت به سختی جابجا کردم و کنار راهی گذاشتم و دیدم لندکروزی با سرعت درحرکت است و تلاش داشت از زیرآتش توپ خود را نجات دهد. با همان سرعت ترمز زد و دو نفر پریدند پایین ومجروح را انداختند عقب ماشین و حرکت کردند.

از فاصله دور دیدم رزمنده ای ۱۴ یا ۱۵ ساله پشت خاکریز نشسته و گریه می کند. جلو رفتم و سوُال کردم مگه چه شده؟ وی با گریه اشاره کرد و گفت برادرم برادرم....شهید شده . برانکاربرده شد و پیکرشهید آورده شد تا ترکش مغزسرش را کاملا خالی کرده است وهمین طورکه پیکربرده می شد کنار راه عبور آمبولانس رزمنده کوچک دنبال پیکربرادرش حرکت می کرد.

غروب شد بسیارگرسنه بودم. رفتم داخل سنگری کهنه پناه گرفتم. نمازخواندم ودیدم تا از شب عملیات چندین پلاستیک فریزری خوراک مرغ با نان دست نخورده کنارگذاشته است و شب شد و ابرها آسمان را ترک کردند و چنان شب مهتابی شد انگارروز.

تا صبح بیداربودم و تنهای تنها درمنطقه قدم می زدم و برمی گشتم به سنگر دو یا سه بسته نان ومرغ برمیداشتم می رفتم بیرون قدم می زدم ومی خوردم. تا صبح که نمازخواندم تمام خوراکها راخودم تنهایی خوردم. قدرت خدا دراین شب انگار که دراین منطقه هیچ اتفاقی رخ نداده و هر دو طرف عراق و ایران همه خواب بودند وهیچ صدائی بگوش نمی رسید به اصطلاح محلی حتی صدای گنجشکی به گوش نمیرسید.

صبح شد. خبری نبود وآفتاب که ازمشرق بالا پرید انگارکه از داخل آسمان عین تگرگ آتش برزمین فرود آمد ودنیا را دود وآتش وخاک فراگرفت/یادایامی💥😭

محمد علی پور

شنبه یکم مهر ۱۴۰۲ 22:18 سید حسام مزارعی

پاییز

‌ ‌‌

.............‌‌......«پاییز»....................

اُومه فصلِ پاییز، درختل طلاچی
خوش آمد به هدهد،خوش آمد به گاچی

هوا خَشتریمو وُ اَفتو زلالش...
بلیکش تُو ذهنُم میا می کماچی

سهیل هم رسیده خوش آمد بگویین
یمن بیده یک سال، وُ شاید کراچی

کُجیکل که کیفن ای اول خزونی
می شینن وِ جیک جیک وُ پُی هم وراچی

هاسی مُخ میورِن، تونم حاضرابو...
صُوا پُی اذونی بریم تا سی باچی

بُیت دَس بجنبی وُ دیندا نیفتی...
که اصلن نویمو تُو کارل پلاچی

میا اُور وُ بارون، نمیشا بگویی:
-بگیریم بشینیم ای چیزل وِ ما چی!

بیا جو بکالیم وُ گندم بپاشیم...
بهارل که اومه وُ سوزابی خاچی

بهونه که تا بُو خُم وُ خُت دتیمون
پاخرنه پاخرنه،وُ هی پاچی پاچی

بریم سمتِ صحرا بشینیم تُو غَلٌه
مِلوچی ،مَلیچی،کُنُم ریتِ ماچی...

خَشه پُی پیاده بریم ری دس انداز
نه سرعت،نه دنده،نه گاز و کلاچی

میخام سیت بخونُم،صدام هر چه بَد بُو
دِ بهتر وِ هیچیست همی پیچ و کاچی

عزیزُم،پُهییزَل،خُتَم مثلِ ناری...
که لوش از رسیدی دِ وابیده قاچی

.............................................

علی حسین جعفری(بیدل)

شنبه یکم مهر ۱۴۰۲ 22:17 سید حسام مزارعی

"پس،جنگ کِی تمام می شود؟"

"پس،جنگ کِی تمام می شود؟"

این که دنیا نیست
خانه ای است که حفاظتش را به مرگ سپرده اند.

دارم سعی می کنم
به زمانی برگردم که جنگی نبود...
امّا به یاد نمی آورم!

کودکی مان
با بی چراغی در شب آغاز شد
و در چمن و باغ نیز
بَر تَنِ هوا
لباسِ دود پوشاندند
و با زبانی که قادر به فهمِ آن نبودیم،
به دستِ تاریکی مان سپردن
و در مرزِ دلمان به جای گُل گلوله کاشتند!
***
ما آنقدر بزرگ نبودیم
که با عفریتِ جنگ آشنا شدیم...
و کِسی به مِهر نگاهمان نکرد!
که نگاه کردن به مِهر از خنده است
و خنده از لبِ سرخ می آمد
نه چشمِ سرخ.
***
از بی چراغیِ خانه
به حیاط می رفتیم...
می دیدیم: که ماهِ عاشقِ ماه نیز
در آینه ی حوض
از موجِ ترس و گلوله صیقلِ رُخ شکسته
و بی اعتبار شده ی جمیل هم
دیگر نمی تواند:
-سَری از خویش شانه کُنَد با عشق!
***
می خواستیم
در انشای مان از درختان بنویسیم
نه آدم ها...
که ازشان چیزِ زیادی نمی دانستیم
چون
در دنیای دوستیِ کودکی
و مالامال از خواب و خیال
درخت بالاترین ارتفاعِ تا خدا بود!
اما درختان نیز
بالای بلندِ خویش
پوسته پوسته
و شاخه شاخه
تِنه می تراشتند
از وفورِ سرب
در فتوسنتزِ مسموم شان
از جنگ!
***
ما بزرگتر شدیم...
و بسیار سفر نکرده
پُخته ی یک شبه ی دیگِ جنگ
و قطعیتِ جاودانه بودن مان را
آیه آوردند!

پس، رفتیم
تا نمایشِ زخم بر چهره ی همنوع
مشق کنیم...

گاهی
رفیقت که تا ساعتی پیش
چون قُمریِ عاشقی کِنارت بود،
می دیدی:
- چون تِمِشکی لِه شده
در آفتاب رنگ عوض می کُنَد.
و تو در اَنبوهِ کُشته ها
نمی توانستی حتا به خاکش بسپاری
و می سپردی به دستِ خدا!
و قدمی آنطرفتر خودت نیز
وبالِ گردنِ زمین می شدی...

تا مگر پرندگانی
در گذر از آوردگاه
قصه ی مُچاله گی ات
در خاک و خون را
دیده باشند،
و کو؟
باغی...
برکه ای...
که بنشینند
و خاطره های خونین بخوانند.
***
دنیای در محاصره ی جنگِ ما
اِنگار سرِ صلح ندارد!
برای مَردمی که به یاد نمی آورند
از کِی پنجره هایشان به روی آوازِ گنجشک ها
بسته است!

و من نیز
پُشتِ یکی از همین پنجره های بسته
به روی دنیا
چشم انتظارِ سفرِ صلح به خوابم
آخر می میرم!
***
و این جنگ
عاقبت با خودش چه خواهد کرد؟
وقتی آنقدر کبوتر بپرانَد از بام
و بُمب منفجر کُنَد صبح تا شام

این که دنیا نیست
خانه ای است که حفاظتش را به مرگ سپرده اند!

.............................................
علی حسین جعفری( بیدل)
تابستان( شهریور) سال۱۴۰۰

شنبه یکم مهر ۱۴۰۲ 22:16 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)