دومین صفحه از سیزدهمین شماره دوهفته نامه شعر و ادبیات
![]()
هزار قرن از انفجار بزرگ می گذرد
هنوز خون می چکد از ناف زمین
لشکر کلمات زنجیری نشده،
سر به کوه نهاده اند.
قبل- اولین نطفه از من
به دریا ریخت و ماهی شد
قبل- جزیره ها به خون من درختکاری شد
قبل- سبدی که بر آب می رفت
کودکی من شد
قبل- با تمام نهنگ ها یونسی کردم
قبل- زندگی که داشت خودش را می زایید
زمین و آسمان بر هم می بارید
قبل- فقط "یک جفت" می توانست
از مهلکه جان بدر کند
بعد- از تمام نوع ها او را برگزیدم
سوار بر موجی بلند
هفتصد دریا از خشکی فاصله گرفتم
بعد- از تمام سمت ها باد وزید و
هیچکدام موافق نشد
بعد- رودها خودشان را در ابتدای دریا می شستند و می کشتند
خواستم که دور از هیاهو-
مردمم باشد
بعد- او نشانه ای خواست
انگشت به آب زدم
کمر دریا شکافت
بعد- پا بر زمین نهاد
حتی گیسویش نم بر نداشت
بعد- به هیات قطره در تشنگی زمین شد
هفت سال او به او دویدم
روز روی زانوی شب جان داد و من
دست دور گردن مرگ
قبل و بعد را گریستم
قبل- سنگ برایم آتش آورد
بعد- لب های آسمان بهم دوخته شد
حسین باقری
***
![]()
میرسد کم کم زمستان ٬ شور مستان در سرم
تا شبی با چشم دل بر ماه رویت بنگرم
دل کنم گرم از نگاه نرگس شهلای تو
با نگاهت از تب دلواپسی ها بگذرم
دُر بیافشانی از آن لعل لبان چون عسل
من شوم عبدو مرید و تو شوی پیغمبرم
باز کن زلف سیه فام بلندت نازنین
تا بپاشد عطر گیسویت همه دور و برم
هر شبم بی تو چنان یلدای سردی بوده است
کز فراقت غصه و اندوه بوده یاورم
آرزو دارم شود وصل تو نائل بهر دل
کز غم عشق تو از فرهاد و مجنون بدترم
میزنم فالی و باز هم نیّتم چشمان توست
تا بریزد باده ای از مهر تو در ساغرم
پس در این یلدا بیا بزمی دگر بر پا نما
مژده ی وصلی بده لطفی ببخشا از کرم .
ابراهیم ذوالفقاری
***








