هفتمین صفحه از چهاردهمین شماره دوهفته نامه شعر وادبیات
بخش دوم اشعار شاعران
![]()
به پیشواز"باران"
از منزل گاهی دور
به شنیدن خود از سنگ
فرود می آید.
*
و ناگاه
به رویای رود
کام شیرینش در ثقل نمک
به اضمحلال نام می رسد.
دوباره"سیزیف"خیس
که اعتبار نام و تبار
ولیاقت خویش
درفتح قله ی آسمان را
به اطناب دست سوز خورشید
گره خواهد زد،
بسیاران قطره نیز
به پله اش مد می شوند.
ودوباره
دوباره.....
علی حسین جعفری(بیدل آذرخش)آذر۹۵"
**
![]()
گره آستین تو زیر بازوهایم
حرفهای ناتمام چشمهایت
بغض فاصله ها
دردحال ازگذشته تااکنون
ثبت نشدن همه بودنها ونبودنهایت
سنگ شدن،
دیوارشدن
پرشدن ازهیچ پنجره ای
مروردستهایم
ازمشق انگشتان تو
ونمره ی سکوت
جریمه ی توبود
که سهم من شد
کبری زال
**
![]()
شایع است
علف های کم رنگ
بوی تند
تفسیر منقوش دشت را
درظلمات شب بی معادله می بازند
گودرز رحیمی
***
![]()
نو بهاران شد ولی دور از رخ آن نازنین
فصل فصل عمر من غیر از خزانی بیش نیست
مانده ام تنها میان خیل آدمها ٬ ولی
در دلم جز یاد او ظن و گمانی بیش نیست
بسکه هی نالیده ام چون بلبل طبع حزین
کار این دل روز و شب جز نغمه خوانی بیش نیست
خشکسالی آمد و آتش زده بر باغ من
واندرین دشت دلم سرو روانی بیش نیست
ابر دلتنگی ز بس بر جان و تن باریده شد
چشم نابینای من جز ناودانی بیش نیست
او ز من جان و دل و ایمان من را برده است
سهمم از چشمش بجز تیر و کمانی بیش نیست
بغض جانسوزی نشسته در گلویم وین عجب
بین قلب و دیده ام غیر از تبانی بیش نیست
با صلابت همچو کوه است و زلال چشمه سار
بر دلم اما بجز آتشفشانی بیش نیست
این زمان در انتظارش دیده بر در مانده ام
او نیامد ٬ عمر من هم یک زمانی بیش نیست
ماه گردون کِی رسد بر خاک پای ماه من
او به این چون ذره اندر کهکشانی بیش نیست
از همان روزی که دیدم روی او دل هم برفت
در تنم اکنون بجز یک نیمه جانی بیش نیست
میروم هر دم بکویش تا ببینم چهره اش
پاسخش اما به من جز لن ترانی بیش نیست
« واله » و دیوانه ام بر بارگاه آن صنم
عقل بیچاره به دل جز یک شبانی بیش نیست
مُردم از هجر و دریغ از شاخه ای گل روی خاک
بر سر قبرم بجز نام و نشانی بیش نیست
ابراهیم ذوالفقاری








