دومین صفحه از پانزدهمین شماره دوهفته نامه شعر وادبیات
گفتم که چشم مست تو پر رمز و راز باد
زلفش به طعنه گفت که عمرت دراز باد
از ما اگر چه سردی ایام دیده ایم
صدها سلام گرم بر آن سرو ناز باد
گو روزگار با همه دمساز باد و یار
ما را هم از فراق تو سوز و گداز باد
شیرین تر است نیش تو از نوش عالمی
محمود را حلاوت و حسن ایاز باد
ما با همین دو رکعت چشم تو سرخوشیم
هل تا کلاه بر سر اهل نیاز باد
« پاییز» ! گر چه قسمت ما دوزخ است ، شکر
باغ جنان بر اهل جهان به که باز باد
ناخدا غلامرضا محمودی (پاییز)
***
![]()
نباید بنشینم
باید راه بروم مدام
و فکر کنم به چطور و چرا
چطور در مواظبت ما طوفان شد
چرا ترجیح تو راهش را کج کرد
چطور پا دادی به باد
و چرا باد برده را باد برنمی گرداند؟
همه چیز داشت ریزش می کرد
و من دو دستی کوه ها را گرفته بودم که نریزند
و خدا خدا که باد بخوابد
که هنوز یک پنجم ترا لمس نکرده بودم
و قرار بود راه هایمان روی هم بدوند
قرار بود از دستم نروی مگر به دست دیگرم
و این ها که تمام قرارهای ما نیست
در نبود تو پاهایت دست دارند
و ترکیبی از تمام مردها
و ترکیبی از تمام اشاره ها
دست به دست، تو را بردند
من اما بعد از تو لب نزده ام به کسی
و دیگر هیچ سبزی را
راه راه نپوشیده ام
هنوز کارم با دست های تو تمام نشده بود
با پاهای تو تمام نشده بود
بیا دوباره به هم دست درازی کنیم
حسین باقری
****
![]()
آنقدر زیباییت را
باعجله
مرور کردم که
هیچ یادداشتی از آن برنداشتم
کبری زال
************
مردم این دیار
هرصبح
مشتی آفتاب به صورت میزنند
تاگندم پوستشان. رازودتربرداشت کنند
مرداد رنگ میبازد
تاصورت زمین سپیداب کند
نخل هاجوانترمیشوند
نخل ها
باکودکانی زاییده شده ایستا
خورشیدراخواب میکنند
شاعرمیشوند
عاشق میشوند
اینجامردم نفسشان به نفس باران بند است
اینجا مردم بالهجه ی آب حرف میزنند
زبان باران رادوست دارند
پاییزرا باهمه ابرهایش آغوش میکشند .
مردم چشمهایشان هم ترانه باآسمان
برای باران،
بارانی میشود
کبری زال








