مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

چهارمین صفحه از هفدهمین شماره دوهفته نامه ی شعر و ادبیات

مقاله ادبی این شماره : یادداشتی بر رمان سایه­ های سکوت نوشتۀ علی قانع. نشر آموت 1395

به قلم : فاطمه نوروزی ، کارشناس ارشد ادبیات انگلیس، منتقد ادبی و هنرهای تجسمی ، مترجم .

همکاری با اتحاد جنوب ، بیرمی ، ماهنامه هنرآگه، کتاب هفته خبر ، روزنامه بهار و ... 

 

 

زخم­ها هیولا می­ سازند.

 

فراموشی موهبت بزرگی است که خیلی­ جاها به ­کار می­ آید، امّا آیا فراموشی واقعی ممکن است. آیا می­شود آبِ فراموشی نوشید و حیاتی دوباره یافت. خاطراتِ تلخ از تجربه ­های تلخ در تاریکی ناخودآگاهِ قربانی پنهان می­شوند و همیشه مثلِ سایه همراهِ صاحبش هستند. گذشته گاهی پروندۀ قطوری می­شود که از زیر خروارها خاک سر­بر­می ­آورد؛ پرونده ه­ایی که بیشتر اوقات نه به ­سادگی بسته می­شود، و نه می­توان به­ سادگی آن را گشود. سایه ­های سکوت، اولین رمان علی قانع، فصلی در باب همین خاطرات و قدرتِ بی ­رقیب آن­هاست. نویسنده دنیای تاریک و زخم خوردۀ ذهن شخصیتِ اصلی داستان را بازنمایی می­کند که بر زبان جاری نمی­شود. کاویدنِ دنیای درون از رسالت­های ادبیاتِ مدرن است. تراژدی این رمان آن­جاکه رؤیای فراموشی و خلاصی از سایه ­های هیولاوارِ خاطرات تحقق پیدا نمی­کند، خود را نشان می­دهد.

رمان با زاویۀ ­دید اول­ شخصِ شرکت ­کننده و به شیوۀ تداعی روایت می­شود؛ این شیوۀ بیان خواننده را با پیچیدگی­ها و زوایای تاریکِ شخصیت اصلی آشنا می­کند. داستان، روایتِ تردیدها، کابوس­ها و فروپاشی رابطه ­هاست؛ به­ همین­ دلیل ساختار روایی هم خطی نیست. راوی در زمان، عقب­ و­جلو می­رود؛ چون خودش آن­چنان آشفته است که نمی­تواند روایتش را با نظم و ترتیب درست بیان کند. در­واقع، آشفتگیِ روایت تکمیل ­کنندۀ شخصیت ­پردازی راوی و ایجادکنندۀ تعلیق برای خواننده است. روایت آن­چنان مغشوش است که ربط و بسط­های تاریخی ناممکن می­شود و در­نهایت پازلی باقی می­ماند که خواننده خود باید قطعه ­هایش را کنار هم بچیند.

سایه­ های سکوت روایت دردهای جانکاهِ یک قربانی است؛ دردهایی که بیان­ شدنی نیستند و در کلام نمی­ گنجند. قانع با به ­کارگیری واژگانی چون ترس، تشویش، اضطراب، هولناک، شوکه، سکوت، دلهره، وحشت، مرگ، قربانی، افسوس و از­این ­قبیل (بیش از160 مرتبه) لحنِ خاصی را القا می­کند؛ این لحن با حال­ وهوای جهانِ پر از ترس و تنهایی پیمان، شخصیت اصلی رمان، متناسب است. حال­ وهوایی مشحون­ از اضطراب که به ­تدریج تکوین می­ یابد. سردی هوا که پیمان در سراسرِ رمان به آن اشاره می­کند، استعاره ه­ای از سردیِ درونی شخصیت­ها و همچنین اگر از حس بویایی چیزی گفته­ شده، همه بوی گند و تعفن بوده ­است که باز حسِ رمان را بیشتر و بیشتر القا می­کند. این رابطۀ اندام ­وارِ اجزایِ روایت باعث شده است که نگارنده سایه­ های سکوت را رمانی صناعت­ مند بداند، آن­گونه که پاینده در کتابش شرح داده است.

تنشِ روانی راوی از همان صحنۀ آغازین رمان خود را نشان می­دهد. رمان با عبارتِ «عجب تقارن مضحکی» آغاز می­شود؛ این عبارت از نظر شکلی از بقیۀ متن جدا شده و همین امر نشان ­دهندۀ برجسته بودنش است. اهمیتِ این عبارت در قسمت­های بعدی رمان، به خواننده انتقال می­ یابد. همین تقارنِ مضحک است که به­ تدریج اضمحلالِ روحی کامل راوی را در پی دارد؛ او رازی از دوران نوجوانی ­اش در سینه نگه داشته است. به گفتۀ کتی کاروث وقتی انسان فاجعه­ هایی چون شکنجه، بلایای طبیعی، تصادف و تجاوز جنسی را تجربه می­کند، در همان لحظه به عمق فاجعه پی نمی­برد، بلکه گاهی سال­ها می­گذرد تا خاطرات خودشان را در کابوس­ها نشان دهند. گاهی ممکن است فراموشی موقتی اتفاق بیافتد و وقتی زخم­ها به ظاهر خوب شده ­اند، با تلنگری باز شوند و چرک و عفونت از آن بیرون بزند (17). سال­ها گذشته است و پیمان که حالا به­نظر می­رسد می­خواهد سروسامانی به زندگی ­اش بدهد و با هما، زنی که مثلِ خودش زخم­های روانی از گذشته­اش دارد، ازدواج کند، از رادیو خبرِ دستگیری و اعدام قاتلِ زنجیره­ای ممد بیجه را می­شنود و این، همان تلنگر و تقارن مضحک است.

مابین فصل­ها و خارج از روایتِ پیمان، بخش­هایی با عنوان «بریده­ های روزنامه» می­بینیم که به­نظر می­رسد پیمان آن­ها را می­خواند. در این بریده­ ها مطالبی دربارۀ زندگی و اعدامِ جنایتکارانی واقعی مانندِ اصغر قاتل و و ممد بیجه که به این دومی در رمان سرخی تو از من نوشتۀ سپیده شاملو با موضوع تجاوز جنسی اشاره شده­است. در جاهایی از بریده ­های روزنامه از منظر روان­شناسی به موضوعِ تجاوز جنسی و خشونت پرداخته شده که در واقع نقشِ تحلیلِ روانکاوانۀ خودِ رمان را نیز دارد. با پیش رفتن روایت این موضوع آشکار می­شود که قصه­های اصغر قاتل و ممد بیجه با اعدام آن­ها هنوز تمام نشده­است.

 

بدنِ نحیف و شکنندۀ پیمان در نوجوانی به فاجعه ­آمیزترین شکلِ ممکن موردِ­تعرض قرار گرفته است. بدنی که قرار بوده خصوصی­ترین داراییِ هر فردی باشد، شکنجه شده، به­ طوری­که درد از پوستش گذر کرده و در عمق روحش لانه کرده­است. این ماجرا و همچنین بزرگ شدن در خانواده­ای که ب ی­اعتمادی و دروغ بینِ اعضای آن فراوان بوده، منجر­به رشد نکردنِ هویت، ترس، بی­اعتمادی به زندگی و تواناییِ نداشتن در ایجاد یک رابطۀ کلامی مناسب شده­است. در­واقع زخم­های فراوانِ روحی باعث شده به این نتیجه برسد که با گفتنِ رازهایش، فایده­ای نصیبش نخواهد شد: "خواستم خیلی از حرف­های کهنۀ حبس­شده در سرم را بزنم، ولی مگر فایده­ای هم داشت و ممکن نبود بشود چیزی را عوض کرد"(111). پیمان که قادر نیست درکِ منسجمی از خودش داشته­باشد، به­تدریج تبدیل به انسانی افسرده و انزواطلب و پر از تناقض­های درونی می­شود. او می­خواهد و تلاش می­کند تا به زندگی­اش سروسامانی بدهد و از احساسات مستأصل­کننده رهایی یابد، امّا خاطرات که ویروس­گونه در او رخنه کرده­اند، حضورِ قدرتمندِ خود را در کابوس­هایش اعلام می­کنند. او سکوت می­کند. منتقدِ ادبی و نظریه­پرداز آمریکایی شوشانا فلمن معتقد است، قربانی باید بتواند تجربه­های دردناکش را به زبان بیاورد و در مسیر درمان مخاطبی که خوب بشنود، بسیار اهمیت دارد. پیمان نمی تواند برای بیانِ دردش کلمه­ای پیدا کند و آن زمانی که تلاشش را می­کند، گوشِ شنوایی نمی­یابد. فقط در سفرِ کاری­اش به چین است که در حضور دختر چینی از گذشته حرف می­زند. امّا دختر، چینی است و یک کلمه از حرف­های پیمان را نمی­فهمد.

پیمان چند بار به آشنایی­ اش با هما و بهنام اشاره می­کند. آشنایی با هما در مترو اتفاق افتاده که کاملاً دلالت­مند است. مترو می­تواند استعاره­ای از ساحتِ تاریک یا ضمیر ناخودآگاه باشد. هما و پیمان هردو روان­ رنجور هستند و همین زخم­های درونی است که آن­ها را به ­سمتِ یکدیگر می­کشد. آشنایی و رفاقتش با بهنام نیز از همین نوع آشنایی­ها بوده ­است: "شباهت­هایی باهم داشتیم در تاریخچۀ زندگی گذشته ­مان"(65). امّا هرچه روایتِ پریشان پیمان از خاطراتش پیش می­رود، در­می ­یابیم که دیواری بین آن­ها حایل است که امکان گفت­ وگو را از هردو سلب می­کند. هر کدام فکر می­کند، طرفِ مقابل، شخصِ مناسبی برای گوش کردن به رازهای مگوی او نیست. جایی هما از کابوس­ هایش به پیمان می­گوید و در­حالی­که پیمان سعی می­کند نشان دهد که او را درک می کند می گوید: "گفتم که این موضوع به تو ربطی نداره. تو مردی. حتا اگر هم بخوای نمی­تونی حسّ­ و­حال منو بفهمی. هیچکدام­تون تا حالا احساس یک زن رو نفهمیدید..."(32؟). در جای دیگر از داستان، وقتی پیمان تلاش می­کند با مادرش وارد گف ت­و­گو شود، در جواب می­شنود:"نه، چون امکان نداره که بفهمی، نمی­تونی درک کنی مگر این­که دقیقاً توی شرایط من قرار بگیری و تمام اتفاق­های زندگی من رو تجربه کنی..."(97). ازاین­رو آن­ها سکوت کرده ­اند، امّا خاموش نیستند. درونشان پُر از هیاهو است، به­ طوری­که دچار اثراتِ روان­ تنی هم شده ­اند. پیمان همواره سردرد دارد. جایی با خودش حرف می­زند: "کلمات داخل سرم با سرعتی غیرِقابل­کنترل دور می­زنند، فشاری کوبنده توی مغزم ایجاد می­شد که می­خواست مخچه ­ام را بترکاند و راهی به خارج پیدا کنند، ولی بیرون نمی­ آمدند، واژه­ ها راهی برای فرار از لابلای دندان­های قفل شده­ ام پیدا نمی­کردند"(41). درنتیجه، متن پر از چنین تک ­گویی ­هایی است که نشان از استیصال راوی دارد.

پیمان روزی در اتوبوسِ بی ن­شهری با نوجوانی همراه می­شود و ناخواسته او را به خانۀ باغ به­ارث ­رسیده از پدربزرگش می­برد (مردی که به پیمان تجاوز کرده نیز وارثِ باغی از پدرش بوده­است) پسر از خانه فرار کرده و پیمان تصمیم می­گیرد به او پناه بدهد تا بتواند به­ موقع به خانواده ­اش خبر بدهد؛ امّا به ­دلیلِ مشکلاتی که برایش پیش می­ آید، نمی­تواند برای سر زدن به او به باغ برگردد و بعد از سه روز پسرک را مرده در زیرزمین پیدا می­کند. شاید در خوانشِ اول خواننده فکر کند این اتفاق غیرعمدی بوده و پیمان پسرک را نکشته ­است. امّا اگر دقیق­تر به رفتار پیمان توجه کند، به­ ویژه وقتی لباس­های نوجوانیِ خودش را به تن پسر می­پوشاند و او را با نوجوانی خودش مقایسه می­کند، درمی ­یابد که پیمان در واقع خودش را زیر درخت دفن کرد. "لباس­هایی که آورده­ بودم به تنش خورد، کاملاً اندازه تنش بود. شده بود عین همان روزهای خودم"(121). رفتارِ پیمان با پسر دقیقاً مثلِ رفتارِ مرد متجاوز با خودش است. باغی که زمانی بهشتِ خاطراتِ کودکی­ اش بود، اکنون قبرستان معصومیتِ او می­شود. تکیه بر واژۀ «خونسردی» او در دفن کردن پسر فراری، خواننده را به یاد خونسردی بیجه هنگام انجام جنایت­هایش می­اندازد. در واقع گسسته شدن رابطه­ اش با اطرافیان، او را بیشتر و بیشتر به خاطراتش دلبسته می­کند، به ­گونه­ای­ که می­خواهد آن­ها را دوباره زندگی کند و در پایان، پیمان بیجۀ دیگری می­شود. او که خود روزی شکار بود، به شکارچی تبدیل می­شود و این کار را به ­طورِ­ نمادین از دفن کردنِ خودش آغاز می­کند.

یکی از خطوطِ اصلی رمان از آغاز تا پایان، دروغ است. این کلمه چندین و چند بار در متن تکرار می­شوند. تمام شخصیت­های داستان در چنبره­ای از دروغ گرفتارند که زنجیرۀ معنایی منشورواری ساخته­است. در­حقیقت همه­ی شخصیت­ها درد را می­شناسند و همه راز دردآوری در سینه دارند، امّا موضوع این است که همه درد خود را ویژه می­دانند و بر این باورند که دیگران مانندِ او نیستند و دردِ او را درک نمی­کنند. به­ عبارتِ­ دیگر، شخصیت­ها خود را بیگانه با دیگران احساس می­کنند. به ­همین­ دلیل همه به­ راحتی به هم دروغ می­گویند. پیمان از کودکی تاکنون از همۀ اطرافیانش دروغ شنیده است و حالا خودش خواسته و ناخواسته دروغ می­گوید. پیمان از رابطه ­اش با دختر چینی به هما چیزی نمی­گوید و هما داشتن پسری از ازدواج قبلی ­اش را از او پنهان می­کند. پدرِ پیمان، وقتی هنوز مادر پیمان همسرش بوده، فاسقِ زن متأهل دیگری بوده است. مادر نیز روابطِ نامشروعش را از پیمان پنهان می­کند. متن پر است از دروغ­هایی که شخصیت­ها در کمال خونسردی و بی ­تفاوتی به­ هم می­گویند.

روابط اهمیت خود را از دست داده و اگر رابطه ­ای هم هست آن­چنان سرد و بی­روح است که بود­و­نبودش اهمیتی ندارد. دردِ دیگری انگار کوچک­ترین اهمیتی برای کسی ندارد. "دردِ دل می­کردیم گاهی، ولی فضولی نه، سرک نمی­کشیدیم توی حفره ­های زندگی همدیگر. گر چه هر کدام از ما هم قدم جلو می­گذاشت برای خالی کردن خودش از چیزهایی که باعث آزار بود، دیگری پس نمی­کشید خودش را که یعنی اصلا مهم نیست برایم و ربطی به من ندارد درد دلی که می­کنی"(66).

پیمان دو خاطره از گذشته به یاد می ­آورد که تأثیر زیادی روی او گذاشته است. یکی به وضعیتِ سگی مربوط است که در کودکی در باغِ پدربزرگش می بیند و به ­دلیل غفلتِ او و خانواده ­اش در سرمای باغ یک پایش را از دست می­دهد و گاوی که به­ خاطر جفت­گیری با گاوی بزرگ­تر از خودش، جنین بسیار بزرگی در شکم دارد و هنگام زایمان هم گوساله و هم گاو می­میرند. یادآوری این دو خاطره به­ طورِ­ کنایه ­آمیزی به وضعیت پیمان برمی­گردد. او که به­خاطر غفلتِ والدینش ضربۀ هولناکی خورده است، گمان می­کند، کاش مثل سگ، یکی از اعضای بدنش را از دست داده بود، ولی چنین سرنوشتی پیدا نمی­کرد؛ البته بلافاصله با خود می­گوید:"شاید تا آخر عمر خاطره جهنمی آن شب سرد زمستانی و آن بوران استخوان ­سوز توی ذهنش بماند"(84)." همچنین او که در سن خیلی پایین با تراژدی هیولاواری آشنا شده ­است، آرزو می­کند "کاش او هم می­توانست بارش را مثل گاو زمین بگذارد. امّا گاو نمی­تواند بارش را زمین بگذارد و هلاک می­شود." (146) و این سرنوشتِ محتومِ پیمان است.

داستان با پایانی تلخ و گزنده پایان می­یابد. پیمان با همه، از­جمله دوستِ صمیمی­اش، بهنام، و هما قطعِ ارتباط کرده است، مادرش برای فراهم کردن هزینۀ سفر او به خارج از کشور حاضر به فروش باغِ موروثی نیست، شغلش را رها کرده است و از خانه­اش به باغ اسباب­کشی می­کند. کابوس­هایش بیشتر شده­اند. شب­ها بی­خواب و روزها با ماشین­اش در خیابان­ها سرگردان است. در یکی از همین خیابان­گردی­ها پسر نوجوانی را که در حالِ خارج شدن از ترمینال اتوبوس­رانی است، با این هدف سوار می­کند که چند روزی در باغ میزبان او باشد؛ امّا با­توجه­به تک­گویی­هایش هدفِ او برای خواننده مشخص است. سرانجام زخم­های روحی و روانی پیمان هیولایی مهار­ناشدنی شده­است؛ هیولایی که سرانجامش را در ابتدای داستان خواندیم.

اهمیتِ چنین رمان­هایی در این است که از خلالِ بازنمایی ذهنِ آشفتۀ شخصیت­ها خواننده را به اندیشیدن به مشکلاتِ اجتماعی دعوت می­کند. رمان شاید حرف تازه­ ای نباشد، امّا حرفی است که باید بیشتر و بیشتر زده شود.  قانع به زیبایی و با جادوی کلمات معصومیتِ از­دست­ رفته را به تصویر کشیده ­است. متن با روانی و کششِ بسیار موضوعِ پیچیدۀ قربانیان تجاوز را چنان به تصویر کشیده ­است که پیمان تا مدت­ها با خواننده باقی می­ماند. پیمان شخصیتی منفور نیست، بلکه یکی است مثل خیلی ­های دیگر،  چنان که ممد بیجه "شبیه خیلی از آدم­ها موقع مرگ چهره­ ای معمولی داشته"(14). پس از خواندن این رمان دیگر نمی­شود چون گذشته به خبر دستگیری یا مجازات یک متجاوز بی­رحم گوش کرد. اگر پیش ­از­این می­خواستیم بدانیم یک انسان تا چه اندازه می­تواند بی­رحم باشد، حالا باید از خودمان بپرسیم چه می­شود که یک انسان تا­این­ اندازه می­تواند بی­رحم باشد. رمان زنگِ خطری است برای جامعه ­ای که باید گوشش را تربیت کند برای شنیدن و چشم­هایش را باز کند برای دیدن. جامعه ­ای که باید زبانش را آن­جا بجنباند که برای درد چاره باشد تا برای سرزنش و آه و نفرین جایی نگذارد. جامعه ­ای که با نفرت به متجاوز نگاه می­کند و اولین راه و چاره را در حذفِ فیزیکی او می­ یابد، امّا هرگز حتّی به خود زحمتِ نگاه کردن به چشم­هایش را نمی­دهد و از نگاهش روی برمی­گرداند و از جسمش فاصله می­گیرد، مبادا که از این همه تعفن و بدبختی، تن­ اش و خاطرش آلوده شود. رمان زنگِ هشداری برای بررسی بیشتر پدیده­ای ب ه­نام تجاوز جنسی، برای شناسایی و درمان کودکانی که طعم تلخ این تجربه را چشیده­ اند و برای شکستِ سکوت است.

 منبع : " کتاب هفته خبر "، شماره 118

منابع

پاینده، حسین. گشودن رمان، رمان ایران در پرتو نظریه و نقد ادبی. انتشارات مروارید. 1392

Caruth, Cathy. Unclaimed Experience, Trauma, Narrative, and History. The Johns Hopkins University Press. 1996.

Felman, Shoshana. The Juridical Unconscious: Trials and Traumas in the Twentieth Century, Harvard University Press, 2002

چهارشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۵ 0:20 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)