ششمین صفحه از هفدهمین شماره دوهفته نامه ی شعر و ادبیات
آرا و گرایشهای خاص
این دانشیمردِ فرهیخته سرد و گرم روزگار چشیده به تجربه دریافته بود که تنها راه نجات عشایر در بالا بردن سطح سواد جمعیّت عظیم عشایری است. مردمی که با هرگونه ناملایمات زندگی میساختند، شجاع و بخشنده بودند، با قناعت و صبوری زندگی میکردند، حلیم و صادق بودند،
امّا روح لطیف خود را با مفاسد اجتماعی آلوده نمیکردند، غیور و ظلمستیز بودند و تشنه معرفت و جویای دانش. چه کسی میبایست به این قشر محرومِ رنجکشیده توجّه میکرد. استاد بهمنبیگی که خود پرورده درد و رنج بود به خوبی میدانست که کسی آستین بالا نخواهد زد و دولتمردان را نیز در سر،
سودای تعلیم و تربیت و پروراندن استعدادهای افراد ایلیاتی نیست؛ از اینرو دست به کار شد. تصمیم گرفت به جای چوب شبانی، قلم در دست کودکان عشایری نهد و خواندن و نوشتن را به طریق خاصّ خود به میان عشایر بَرَد تا جهل و بیسوادی را ریشهکن کند. شاید خود نیز در آن زمان بر این باور نبود که قدمی که
برداشته است چگونه به بار خواهد نشست امّا مصمّم بود و با تمام توان در این عرصه قدم گذاشت. کوره راههای ایلی را به خیابانهای پر زرق و برق شهری برگزید و اسبان رهوار را به خودروهای گرانقیمت ترجیح داد و گویی با خود این ترانه ایلی را زمزمه میکرد که
: من این باغ خرّم را با اشک چشم سیراب کردم چرا گلش برای دیگران چرا خارَش برای من آری! استاد مصمّم بود که در بهار طبیعت و صفای کوهستان چراغ علم و معرفت را روشن کند و گلشنی از سوسن و سنبل بسازد که خار چشم دشمنان گردد.
اگر استاد بهمنبیگی زمزمهگر این ترانه بود که: داغ اگر یکی و درد اگر یکی بود میشد چارهای یافت با صد داغ و صد درد چه میتوان کرد؟ ولی با همّت و ارادهای که داشت نشان داد که میتوان صد داغ و درد را نیز چاره کرد، دست به کار شگرفی زد،
با تشکیل کلاسهای عشایری و تربیت معلّمان مؤمن و متعهّد برای تدریس، ایجاد کتابخانههای سیّار، دانش را به میان عشایر بُرد و از کودکان محروم، آیندهسازانی بصیر و مطّلع ساخت. استاد، چون بنده عاشقی، شب و روز را به هم میدوخت تا بر تعداد
مدارس عشایری افزوده شود، معلّم تربیت کند، از کمکهای مالی دولتی و غیردولتی بهرهمند شود تا کودکان مستعد امّا ستمکشیده، از حقّ مسلّم خود که تحصیل و تربیت بود، محروم نشوند. استاد بهمنبیگی در حالی که به راحتی میتوانست به پستهای
مهم دولتی دست یابد پشت به همه چیز کرد، احساس درد و وظیفه در قبال هموطنان و همعشیرههای خود، او را به دامان طبیعت کشاند، زندگیِ شهری را به شهرنشینان واگذاشت، با غم و شادی و با رنج و محنتِ مردانِ خانهبهدوشی که مدام در حرکت بودند،
ساخت؛ و بیست و شش سال از عمر خود را صرف تعلیم و تربیت بچّههای عشایری نمود. استاد به خوبی دریافته بود که «کلید مشکلات عشایر در لابهلای الفبا است»، از اینرو معتقد بود که باید قیام کرد؛ قیام همگانی، و از این جهت، مردم را به یک
قیام مقدّس دعوت کرد: قیام برای باسواد کردن مردم ایلات. خدمات استاد بهمنبیگی به زودی نتیجه داد. بچّههای محروم ایلیاتی، مراحل دبستانی و دبیرستانی را پشت سر گذاشتند و راهیِ دانشگاه شدند. به آماری از این حرکت علمی و فرهنگی (که در
فصلنامه عشایری ذخایر انقلاب، زمستان 1367 درج شده است) توجّه کنیم: از تعداد 36 نفر قبولی دیپلم در خردادماه سال تحصیلیِ 52-1351، 34 نفر وارد دانشگاه شدند و در سال 55-1354 تمامی 88 نفر قبولشدگان
در مقطع دیپلم وارد دانشگاههای کشور شدند و در سال 56-1355 نیز از تعداد 85 نفر دانشآموز دیپلم تعداد 84 نفر در رشتههای مختلف دانشگاهی مشغول تحصیل شدند. بیشک این موفقیّتها و آماده کردن کودکان برای فراگیری علوم
و فنون و پرورش استعدادهای کودکان عشایری مدیون تحمّل رنجها و تلاشهای خستگیناپذیر استاد بهمنبیگی است. امّا در این میان، استاد را غم دیگری نیز بود. استاد همواره از ستم مضاعفی که بر دختران معصوم عشایری میرفت، رنج میبرد و بر آن بود که
دختران را نیز زیر پوشش تعلیم و تربیت قرار دهد؛ و به همینمنظور تصمیم گرفت که با گسترش دانش در میان دختران، آنان را به حقوق خود آشنا سازد. اگرچه این امر در حال و هوای آن روزگار کار سخت و دشواری بود و تعصّبهای ایلی و
عشیرهای کار را بر استاد دشوار کرده بود، امّا استاد مصمّم بود و چارهای جز این نداشت که در هر اجتماعی حاضر شود، از فواید دانش و سواد سخن گوید و با هرگونه تعصّب و خامی با صبوریِ تمام مبارزه کند. در اثر تلاش و کوشش، استاد سرانجام توانست در این مبارزه
نیز موفق شود و دختران را نیز به دبستان بکشاند و به تربیت آنان همّت گمارد. استاد، حاصل تلاش خود را در وجود کودکانی که اینک بزرگمردانی در عرصه علم و سیاست و مدیریت شدهاند، میبیند و همین برای استاد کافی است. تلاشهای استاد در همان
سالها مورد توجّه دانشمندان، اندیشمندان و دانشگاهیان داخل و خارج از کشور قرار گرفت
جوائز و نشانها
محمد بهمن بیگی در سال 1973 موفق به دریافت جایزه بینالمللی یونسکو شد . مراسم گرامیداشت محمد بهمن بیگی، بنیانگذار آموزش و پرورش عشایر کشور با حضور جمع کثیری از اعضای انجمن فارغ التحصیلان عشایر منطقه جنوب کشور و راهنمایان تعلیمات ع
شایری در شیراز برگزار شد. در این مراسم بیش از هزار نفر از عشایر ایلات قشقایی، باصری، عرب، لر، بویراحمدو بختیاری که دوران تحصیل خود را در مؤسسه دانشسرای عشایر به مرکزیت شیراز گذرانده بود و در حال حاضر در مشاغل و مناصب مختلف
سراسر کشور مشغول می باشند در کنار محمدبهمن بیگی حضور داشتند. در این نشست صمیمانه علاوه بر بررسی روند گذشته آموزش و پرورش عشایری، راهکارهایی در جهت بهبود کمی و کیفی و همچنین ترسیم افق روشن آموزش وپرورش عشایر ارائه شد. همچنین
مراسم بزرگداشت استاد محمّد بهمن بیگی در 30 آبان ماه سال 1384 از طرف انجمن آثار و مفاخر فرهنگی جهت تکریم وی برگزار شده است.
کتابشناسی
دوران بازنشستگی محمد بهمنبیگی بیشتر به ثبت تجربهها و خاطرهها و نظریههای او در زندگی و کار با عشایر و آموزش و پرورش گذشتهاست، که حاصل آن چند کتاب در قالب داستاناست.
- ۱. بهمنبیگی، محمد. عرف و عادت در عشایر فارس، انتشارات بنگاه آذر، ۱۳۲۴ چاپ دوم: انتشارات نوید شیراز ۱۳۸۱
- ۲. بهمنبیگی، محمد. بخارای من ایل من. انتشارات آگاه، ۱۳۶۸
- ۳. بهمنبیگی، محمد. اگر قرهقاچ نبود. انتشارات باغ آدینه، ۱۳۷۷
- ۴. بهمنبیگی، محمد. به اجاقت قسم.
- ۵. بهمن بیگی، محمد. طلای شهامت. انتشارات نوید شیراز ۱۳۸۷
درگذشت
محمد بهمنبیگی در یازدهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۸۹ در شهر شیراز چشم از جهان فرو بست.
پیکر وی روز پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت سال ۱۳۸۹ تشییع و همانطور که وصیت کرده بود، در مسیر کوچ عشایر، در شیراز و در منطقه کُشن به خاک سپرده شد.
نتایج ارزشمند
محمد بهمن بیگی پدر آموزش عشایری از جمله مردانی است که تعداد آنها در تاریخ آموزش و پرورش مدرن ایران انگشت شمار است. بهمن بیگی با قلبی سرشار از عشق به کودکان ایل و با دست خالی به جنگ دیو جهل در میان عشایر رفت.
- با سواد کردن هزاران فرزند عشایر و به نام و نوا رساندن آنها ( تربیت هزاران پرفسور، پزشک، مهندس، معلم و وکیل و کارمند و کارگر ماهر و ....)
- پایان بخشی به نزاع و تقابل تاریخی قبایل و ایلات با حکومت مرکزی از طریق آموزش و تربیت نیروهای متخصص و مشغول به کار در شهرها و پیوند میمون و مبارک این دو جامعه با یکدیگر
- انتقال آرام و کم هزینه و عاری از خشونت جامعه عشایری و بالتبع جامعه ایرانی از سنت به مدرنیزاسیون و مدرنیته. و اگر امروز جامعه ایران، جامعه ای چون عراق و افغانستان و .... نیست واگر اهریمن سیاه و ترور و جنگ و خشونت
- بر کشورمان سایه نیفکنده است. باید خردمندانه و منصفانه این صلح و آرامش را مرهون مردی بزرگ از تبار روشن اندیشان و خردمندان بزرگ تاریخ این سرزمین دانست، که پاهای استوار و پربارش را ستیغ کوهها و قله ها و دره ها سوهاند وآفتاب سوزان و سرمای بوران جسمش را رنجاند، تا به قول شاعر:
رنج دست باغبان را کس ندید خون دل خورد و اینچنین گل پرورید
- مشکل تاریخی عشایر فقط با حکومت مرکزی نبود بلکه نزاع و جنگ ایلات و قبایل با یکدیگر و با روستاییان وشهرنشینان حکایتی دیرینه دارد که قصه پایانی این فصل را بهمن بیگی دگرگونه رقم زد. بنابراین شهروند بودن و
- احساس شهروندی و هم میهنی و ملیت ایرانی داشتن و خود را ایرانی نامیدن تاریخ طولانی ندارد و مهمترین ریشه اش در خاک آموزش و پرورش فرو رفته است.
- و هزاران نتیجه و ناگفته دیگری که این درخت طیبه به بار آورده و خواهد آورد تا نام نیک و نشان ماندگارش در این خاک گوهرخیز جاودانه بماند.
منابع
1- نوشتههایی درباره محمد بهمنبیگی و آثار او؛ بهکوشش اسماعیل احمدی، ابوالفتح امیری و کهزاد رنجبر؛ نشر ویژهنگار، تهران ۱۳۸۴.
2- بزرگان و دست پرورده های استاد








