مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

پنجمین صفحه از بیستمین شماره دوهفته نامه ادبی "بردل "

خوانده ها و نکته ها :                                                        حسین جعفری

 

 

 

زین العابدین مراغه ای در تصویری از مجالس شعر خوانی می نویسد " یک نفر از مهمانان را که در مجلس جای داشت یکی از حضّار خطاب داشته ، به آواز بلند گفت : جناب شمس الشعرا به تازگی چیزی انشاء فرموده اید ؟ گفت بلی ، دیشب چیزی به نواب والا، امیر زاده نوشتم . فردا جمعه ، برده به حضورخواهم خواند .

دست کرد به بغل ، کاغذی در آورد ، بنا کرد به خواندن و در اتمام هر بیتی از مستمعین صدای بارک الله و احسنت ، احسنت است که بذل می می شد ...آفرین به خیال مبارک ...پس روی به من –زین العابدین- کرد که چطور است مشهدی ؟

گفتم: بنده از این چیزها نمی فهمم . گفت : چطور نمی فهمی ! کلامی است سرتا پا روح . گفتم هیچ روحی ندارد . این شیوه کهنه شده ... بهای این سخنان دروغ در هیچ جای دنیا یک دینار نمی دهند . مگر در این ملک که سبب آن هم بجز بی کاری و بیماری و بی عملی و غفلت و دنائت نفس نیست  که ظالمی را دانسته و فهمیده به عدالت و جاهلی را به فضیلت و لئیمی را به سخاوت ستایش کنی ....

امروز موی میان در میانه نیست ، کمان ابرو شکسته ، چشمان آهو از بیم آن رسته است . به جای خال لب از زغال معدنی باید سخن گفت ...از این سیمبران دست بکش و برسینه ی معادن نقره و آهن بیاویز . بساط عیش را بر چین ، دستگاه قالی بافی را پهن کن . امروز استماع سوت راه آهن در کار است نه نوای عندلیب گلزار. حکایت شمع و پروانه کهنه شده ، از ایجاد کارخانه ی شمع سخن ساز کن ..."

 

 

****

 

هر روز به صد جلوه کنی در نظر من

چشمم به رهت تا برسد یک خبر من

 

گر مهر مرا در دل تو هست فروغی

یارا چه سبب این همه ی دردسر من

 

هر دم نگرانم که گل روی تو بینم

از کوه بکش طلعت خود ای قمر من

 

برخیز و فشان گیسوی زرین سر شانه

تا جان بستانی که نباشد اثر من

 

 

یا رخ بکِشان جمله بکُش بیدق من را

یا تیر کمانی بنشان در بصر من

 

چون جلوه ی هر روزه ی تو گشته امیدم

زیر قدمت مردمک چشم تر من

 

 

                                                   حسین جعفری – زمستان 1395

 

***

 

برگی 

از شاخه ی انگشتانت

می افتد .

چشمهایت 

پاییز می شود .

سرما 

بندرگاه پیشانیت را 

تاراج می کند .

 

کبری زال 

***

گوشواره هایش شده بود :

- "مبادا طغیان کنی دختر...!

             شهر را آب می برد "

 

از آن به بعد -

گیس های بلند موج دارش را -

مهار کرد در حریم روسری اش

و با دو چشم ترسیده

 در گوشه های همان روسری بارید

 

 یک زمستان

که فقط باد می آمد و باد

ناگهان روسری را برد

و چرخید و ریخت بر سر شهر

هراز موج سیاه

هزار بغض عجیب

رسانه ها گفتند :

-جنوب سیل آمده است .

 

روشنک_شولی(حوا)

***

 

 

 

هوایِ برسرم ابری و لاکن دل طوفانی

 

نمی دانی که می دانم که می دانم که می دانی

 

 

زِ تنهایی چنان ترسم و ترسم که تو هم چون من

 

نمی رنجی و می رنجم و رنجم که تو هم دانی

 

 

به گرداگرد این گنبد که گردانست  گرد ما

 

نه من چون تو نه تو چون من ،نمی یابم نمی یابی

 

 

نگاهی دانه می داری و ریزی دانه در دامی

 

مرا چون صید می خوانی چنانی که نمی دانی

 

 

 

ابراهیم حیدری

 

 

یکشنبه یکم اسفند ۱۳۹۵ 19:44 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)