پنجمین صفحه از بیست و سومین شماره دوهفته نامه ادبی بردل
چهره ادبی این شماره : بانوی شاعر عرب " غاده السمان "

جهان پیشینم را انکار می کنم
جهان تازه ام را دوست نمی دارم
پس گریزگاه کجاست ؟
اگر چشمان ات سرنوشت من نباشد ؟
غاده السمان ، نویسنده ، شاعر و متفکر اهل سوریه ، در سال 1942 میلادی در دمشق به دنیا آمد . پدرش دکتر احمد السمان ، رییس دانشگاه سوریه و وزیر آموزش و پرورش بود . نخستین تجربه های غاده السمان ، با تشویق ها و نظارت پدرش در نوجوانی به چاپ رسید . غاده السمان ، مدرک لیسانس خود را در رشته ی ادبیات انگلیسی از دانشگاه سوریه ، فوق لیسانس را از دانشگاه آمریکایی بیروت و دکترای ادبیات انگلیسی خود را از دانشگاه لندن دریافت نمود . مدتی در دانشگاه دمشق به عنوان استاد سخن ران ، کار کرد ، اما پس از چندی ، برای همیشه از این کار دست کشید و به دنیای مطبوعات روی آورد. او برای نشر آثار خود ، دفتر انتشاراتی تاسیس کرد ، که تنها ، آثار خود را منتشر کند . نخستین مجموعه قصه ی او ، با نام " چشمان ات سرنوشت من است " ، در سال 1963 منتشر شد . به تو اعلان عشق می کنم ، یکی از مجموعه های قصه های اوست ، که سال 1976 میلادی به چاپ رسید و او را به عنوان یک زن نویسنده به جهان معرفی کرده است.
غاده السمان در قصه هایش ، از رنج های مردم لبنان سخن رانده است . " کوچ بندرهای قدیمی " مجموعه قصه ای است که در سال 1973 به چاپ رسید . مجموعه قصه ی " ماه چهار گوش " در سال 1998 از سوی دانشگاه ارکانزاس آمریکا ، او را برنده ی جایزه ادبی کرد و رمان دیگر او با نام " بیروت 75 " ، به زبان اسپانیولی ، در سال 1999 جایزه ملی اسپانیا را به خود اختصاص داد . از دیگر آثار او ، می توان به مجموعه ی شعرهای " عشق " (1973)، "شهادت می دهم برخلاف باد" (1987)، "غم نامه ایی برای یاسمن ها " (1996)، " زنی عاشق در میان دوات " (1995)، "ابدیت ، لحظه ی عشق " (1999) نام برد .
" در قهوه خانه ساحلی می نشینم و به کشتی هایی خیره می شوم که در بی نهایت زاده می شوند و ترا می بینم که از قاره ی روبه رو می آیی و بر روی آب ، شتابان گام برمی داری تا با من قهوه بنوشی همچنان که عادت ما بودپیش از آن که بمیری چیزی میان ما دگرگون نشده است اما من بر آن شده ام تادیدار پنهانی مان را حفظ کنم هر چند که مردمان پیرامون من می پندارد که آن که مرد دیگر باز نمی گردد!
غده السمان در آثارش ، از درد و رنج انسان به ویژه از مصیبت پنهان و آشکار زنان روایت می کند بسیاری از منتقدان عرب ، آثار اورا با نوشته های " ویر جینیاولف " همانند دانسته اند . قصه ها و رمان های غاده السمان ، به سیزده زبان ترجمه شده است و همان طور که خودش معتقد است : "برای نخستین بار ، ایرانیان بودند که اشعارم را ترجمه کردند .
زیرا ، تنها عاشقانند که راز معشوق را در می یابند .
"آن گاه که درباره تو می نویسم
کاغذ دریا می شود
حروفم پرندگان سپید نوروزی
که بر فراز پهنه ی آب به پرواز در می آیند .
و امواج عشق را با یکدیگر رد و بدل می کنند
و قلم صدای آرام بال ها را به گوش می رساند
آن گاه که درباره تو می نویسم
از بوم ، به هزار دستان بدل می شوم
و آن گاه که مرا می ستایی
در آیینه به طاووسی ماننده ام ...
و آن گاه که نسیم نفس هایت
از فراسوی گفت و گو می ورزد
چون پرستویی مشتاق
به سوی تو صف می زنم .
و چون به من خیانت می کنی
سر در ریگ فراموشی می سپارم
چونان شتر مرغ ساده دل
و آن گاه که با من می ستیزی
به خفاشی بدل می شوم
که جهان را سری به عقب برگشته می انگارد .
آه ... سرور !
از من هرچه که می خواهی
می توانی ساخت
جز طوطی !
از ویژگی های مهم اشعار غاده السمان ، می توان به جسارت زنانه ی او اشاره کرد که در سرزمین عرب که دارای فرهنگی بسته است ، او توانسته احساسات درونی خود را در قالب شعر و با درو نمایه یی افشا کننده روایت کند! و در مجموعه شعرهایش که حول محور عشق است ، نگاهی انسان گرایانه داشته باشد . غاده السمان ، با نگاهی اجتماعی به جامعه اش ، عشق را تصویر می کند . غاده السمان ، یک زن روشن فکر عرب است که نسبت به جنگ و خشونت های انسانی ، دیدگاه خاصی دارد .
"... بیروت نخل و سیب اش را ترک می کندتا در دریایی بسته ی کوچک قهوه که در فنجان حل می شود ..."
غاده السمان ، شاعری است که نه تنها احساسات اش را بروز می دهد ، بلکه آن ها را افشا می کند . شعر او ، نه تنها به درونیات خود ، به عنوان یک زن توجه می کنند و آن ها را بیان می کند ، بلکه رابطه ی خود را با محیط اجتماعی پیرامون خود نیز از نو می سازد . شعر او گریختن از تمام مرکزهای قدرت است و هر چه که برای او محدودیت است او از آن می گریزد
.
" این دلتنگی مرا در هم می شکند
بدون لبنان ، تبعید ی در هر جا
اما با بلال فروش کنار ساحل چه بگویم
وقتی به بیروت برمی گردم و ترا با من نمی بینند !!
با گاری زنگ زده و شوره بسته مرطوب و داغش
چه بگوییم
گاهی فقط ، نام من و تو را
به خاطره دارد
از وقتی که اسم های مان را
روی بدنه کهنه اش کندیم
در شبی داغ و فراموش ناشدنی بر ساحل " المناره "؟
به ماهی ها چلچله های دریایی
چه بگویم ..."
نوشته: فرزاد آبادی
به نقل از سایت دفتر شعر جوان
***
استاد عبد الحسین فرزاد برای چاپ ترجمه ی سومین دفتر شعر خانم غادة السّمان با نام «زنی عاشق در میان دوات » از او خواسته است تا مطلبی به عنوان مقدمه برایش بفرستد و او نامهای را با عنوان «نامه ی عاشقانه به خواننده ی ایرانی »مینویسد .
آن چه که در ذیل میآید متن ترجمه شده ی نامه میباشد که در کتاب « زنی عاشق در میان دوات» آمده است :
این نامه را برای مقدمه ی کتاب «زنی عاشق در میان دوات »نوشتم که قرار است به زودی در تهران منتشر شود .این نوشته را به دنبال درخواست استاد دکتر فرزاد برای مقدمه ی سومین کتابم که به فارسی ترجمه شده است برایشان فرستادم .دو سال پیش «غمنامه ای برای یاسمن ها »به وسیله ی نشر چشمه ،منتشر شد .همچنین چند ماه پیش چاپ دوم نخستین کتابم با عنوان « در بند کردن رنگین کمان »به بازار آمد .همه ی این آثار با ترجمه ی این استاد و شاعر باریک اندیش است .او مرا به خواننده ایرانی شناساند و باعث شد تا از استقبال گرم ناقدان و خوانندگان آن سامان بهره مند گردم.امیدوارم که این ترجمه های جدید آثارم، هیجان و حسادت را بر ضد من بیشتر کند.
قصه ها و رمانهایم به سیزده زبان ترجمه شد ،اما تنها در ایران ،راز پنهانم را کشف کردند و برای نخستین بار،ایرانیان بودند که اشعارم را ترجمه کردند،زیرا که عاشقان ،راز معشوقان را در مییابندو ایقاع روح و نغمه ی بالهایشان را ادراک میکنند ،چونان که مرغ عشق ،زمزمه ی همسایهاش را در قفس میفهمد.
تنها در ایران ،آن کودک را با زخم آشکارش پذیرا شدند،کودکی که همواره ،هزاران سال است که در ژرفای من ،شیون میکند و پای میفشرد بر این که از کاسه ریگ هایی بیرون آید که او را زنده به گور کرده اند و تا دوردستها بر فراز ریگستانها به پرواز درآید . ای یار ایرانی که سخنانم را میخوانی ،زخمم را در آغوش گیر .زخمی که آرزو داشتم آن را در ظلمت پنهان کنم.اگر آههای حسرتناک میان مرگ و دیگر مردگان بیشمارم نمی بود ،من به، در بند کردن این زخم راز آلود ،درون غارهای روحم ،پای میفشردم و آن را میپوشاندم، چونان که دیوانه را میپوشانند تا فریادهای بیمار گونه اش را نشنوند .
آن دیوانه در دهلیزهای راز آلود در بند است .من خواهشهای او را برای پرواز به سوی مطلق و ناشناخته ،فرو پوشاندم ،چونان که بالها در روزگاران وحشی و تاریک ،ناتوان بود
.
قلب دیوانه ام را به شما هدیه میکنم ،این قلب عاری است از همه ی دردها ،آوارگیها ،خانه به دوشیها ،درهم شکستنها ،پروازها ،شکستها ...و عشقش به وطن و آزادی ،در یک لحظه و آرزومندیش براین که آزادی را از جام وطن ،جرعه جرعه ،بنوشد.
قلب تهی ام را به شما هدیه میکنم .این قلب برهنه پای ،بر اخگرها میرقصد ،چونان قلبهای شما....پس بپذیریدش و با دلهاتان دم ساز کنید...
من همواره عاشقی شگفت بوده ام با احوالی غریب و متناقض ،در غرب زندگی میکنم و دلم در شرق است .پس آن چیست که شما را وا میدارد تا با یقین با روان من در آمیزید در حالی که او شوقهای راز آلودش را در تاریکیها،به سوی ناشناخته و ناممکن ،می پراکند ،چونان که شکوفه های گریه میگشایند ؟
ای پارسیان !
چه چیز مرا این چنین به شما نزدیک میساخت،
اگر من همچون شما نمیبودم :دخترکی وفادار ،
و در ما خواهشهای ناممکن نمیبود ،
و عشقی اساطیری ،که هرگز محقق نمیشود ،
و زیباترین نکته در این عشق آن است که ناممکن باشد؟!
آیا میپنداری که ما ،رعایای عطشی هستیم که برای سیراب شدن ،
افزون نمیگردد
و بالهایی که ،پرواز از آنها اشباع نمیشود
و آتش در آن زبانه میکشد و اوج میگیرد و اندوهی که گریه داروی آن نیست،
و اشتیاقی که هیچ دیدار و وصالی ،آن را فرو نمی نشاند ؟
آیا مرا یکی از خود هاتان میدانید بی آن که بدانم؟
***
وحالا شعری از کتاب"ابدیت،لحظه عشق":
"خاطره ی بارانی"
تو را ندیدم،
وساک هایت رادرپیاده رو افکندم
امابارانی ات که درخانه ام مانده بود
هذیان گویی سرداد
وبا اعتراض آستین هایش رابرای درآغوش گرفتنم
به حرکت در آورد.
وآنگاه که بارانی را ازپنجره پرتاب کردم،
همچنان که فرو می افتاد
دستهای خالی اش رادربادبرآورد
چونان کسی که به نشانه ی بدرود
دستی برآورد
یا آن که فریادزند:کمک!
غاده سمان








