مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

«رد پای خاطره»

hk0s_photo_2016-05-05_19-42-43.jpg

 

درود

....ازاهالی دیروز....یاسالهای سبز کودکی...و فصل بازیگوشی ...شاخه ی ترد نوجوانی!!!!
زاده ی آبادی ً...شور...هیجان .
ساکن کوچه ی خاکی پیری تنگ...خانه ای کاهگلی باسقفی بوریایی ازجنس امید استوار ایستاده بر ستونهای مهربانی.
آنجا که لالایی های شبانه مادر آیه های آرامش رادرگوش نجوا میکرد.
آنجاکه دسته های گنجشکان برشاخسار تک درخت کهنسال گز آواز عشق سرمیدادند ....و کبوتران هرروز پراواز رادرآبی آسمان تکرارمیکردند.
خانه ای به زیبایی محبت
به بلندای شیهه ی اسبان ده
که پرچینش شاخه ی چنددرخت سدر بود.
خاطره ام. . .همسایه نخلستان...کوهستان...صبحهای خروس خون آبادی و شب های پرستاره مهتابی...!!!
خاطره ام.....همبازی رودخانه ای روده دراز که جاری بود تا انتهای ذهن کودکیم!!!
وراهی که به چشمه وصل میشد.
نامش ...نمی دانم؟
بع بع گوسفندان ...!!!
قدقد مرغ جوجه دار...!!!
عوعو سگ پاسبان گله ....!!!
شایدم گه گاهی نگاهی کنجکاوانه تا تلاقی گنگ افق های دوردست!!!
آری خاطره ام ازسلاله شبهای پرستاره بود.
بانخلستان وکوهستان نسبت داشت.
وتلخی چسبناک بازیهای کال کودکی راچشیده بود!!!!!
پرهوشش ازتندی ذهن می سوخت.!!!!
قدخاطره ام اندکی از گل آفتابگردان بلندتر بود.
تصویری از اندوه درذهن نداشت.
غصه برایش واژه ای نامفهوم بود.
چهره لبخند را هرروز برصفحه صورت نقاشی میکرد
سیمایش بسان رنگین کمان بود درقفای باران.
ذهنش سرشاربود از تمنای قطرات باران بر پیکر تشنه زمین.
اینک درپستوی خاطرم زنگار فراموشی ازرخش زدوده وباز رنگ تازگی رابر تنش می پاشم
چه حس زیبایی دارد تداعی خاطرات!!!

چقدرزود دیرشد!!!


فروردین نودوشش
بهزاد حیدری.

سه شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۶ 2:0 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)