مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

چپ زن

حرف های گنده تر از دهانش که تمام می شودبه اتاق می روم و جلوی آینه می ایستم . چشم هایم را تنگ می کنم و عمیق زل می زنم به چشم هایم ،به صورتم دست هایم ،پاهایم . باخودم می گویم :مگر یک زن چقدر توان دارد که اینهمه حرف بشنود و نتواند چیزی بگوید .
نفسی عمیق می کشم و چشم هایم را آرام باز و بسته می کنم ، زل می زنم به چشم هایم : آخر تو چرا اینقدر زنی .
از حرف خودم خنده ام می گیرد و می گویم :خب شما که اینقدر زنی باید بلد باشی این چیز ها را ، خودت را به چپ بزن دیوانه
در حالی که سعی می کنم لبخند گوشه لبم محو نشود، رژ ماتیکی ام را برمی دارم و پر رنگ تر از همیشه روی لبم می کشم لباس عوض می کنم و برمی گردم به هال، هنوز مثل برج زهر مار نشسته است ، چپ چپ نگاهم می کند .این نگاهش برایم آشناست، بخاطر رنگ رژم است .اهمیتی نمی دهم ،سوییچ را برمی دارم و از خانه بیرون می زنم. باخودم کلنجار می روم که مبادا به حرف هایش ویا چپ چپ نگاهش فکر کنم وهی به خودم می گویم: من امروز حسابی به چپ زده ام اصلا من امروز از دنده چپ بلند شده ام. نمی دانم چطور می شود که به رابطه بین زن و چپ بودن فکر می کنم، می گویند حوا از پهلوی چپ ادم به وجود آمده است .
اصلا از همیشه طوری بوده که انگار مرد راست است و زن چپ. هی زن ! از روز اول نافت را چپ بریده اند، می روم به چند سال قبل ،سر سفره صبحانه، یک روز زمستانی ،میخواستم بروم مدرسه، هنوز خوابم می آمد، مادر بزرگ روبرویم نشسته و دقیق براندازم می کرد. با بی میلی یک تکه نان برداشتم و پنیر را گذاشتم لای آن و بردم طرف دهانم
-دختر! چرا با دست چپ لقمه می گذاری دهانت؟ نمی دانی گناه دارد ؟همین است که بابای بدبختت هرچی سگ دو می زند آب و نانش به هم نمی رسد ،برکت را از سفره می بری، مادر هم که نداری این چیز ها را یادت بدهد .
هنوز هم یاد حرفش که می افتم از جا می پرم . ته دلم از مادر بزرگم احساسم نفرت می کنم .از حرفی که هنوز ته دلم بودو به او نگفتم : چرا مادر ندارم خیلی خوبش را هم دارم، مادرم خیلی هم از تو بهتر است .
صدای بوق ممتد یک ماشین مرا از افکارم جدا می کند. ماشین از سمت چپم در حال سبقت است . راننده که یک مرد میانسال است ، سرش از شیشه بیرون اورده وبا تمام توانش داد می زند :"حواست کجاست؟ نزدیک بود چپ بشوم اصلا من نمی دانم چه کسی گفته زن رانندگی کند "
ای بابا بازهم زن بازهم چپ، امروز چه چپ تو چپی شده ها .
کنار خیابان پارک می کنم ، هرچی فکر می کنم نمی فهمم چکار کردم که ماشین طرف نزدیک بوده چپ بشود . کمی صبر می کنم و دوباره راه می افتم از اولین فروشگاهی که سر راهم است، کمی خرید می کنم وبه خانه بر می گردم . دم در با خودم تکرار می کنم : یادت نرود تو امروز به چپ زده ای اگر چیزی گفت تو اصلا نمی شنوی و فکرم رامی برم طرف اینکه یک نهار خوشمزه بپزم ،برای عصرانه هم کیک دارچین . از یاداوری عطر و مزه کیک دارچین لبخند می نشیند روی لبم .باهمان لبخند وارد خانه می شوم ، خدارا شکر او هم بیرون زده است ،حالا می توانم حسابی برای خودم اواز بخوانم بخندم و با خودم حرف بزنم .
در خیابان نسبتا خلوت پشت سر یک ماشین در حال رانندگی هستم ،یک دفعه آنقدر سرعتم کم می شودکه ماشین پشت سرم مجبور می شود به خاطر اینکه با من برخورد نکند بپیچد سمت چپ ،از پیچیدن یکباره ماشین می ترسم و از خواب می پرم .
نمی دانم کی به خانه برگشته و کنارم خوابیده است .با تکان من و صدای بلند نفس هایم از خواب بیدارمی شود. بدون آنکه رویش را به طرفم برگرداند می گوید: چی شده ؟می گویم :"خواب دیدم تصادف کردم : می گوید :" نترس خواب زن چپ است" توی دلم می گویم: زن همه چیزش چپ است وهی با خودم تکرار می کنم زن چپ ، چپ زن . از فکر هایم خسته می شوم به خودم می گویم : بگیر بخواب مگر قرار نبود خودت را به چپ بزنی دیوانه .



✍️روشنک شولی (حوا)

شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۶ 21:49 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)