مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

اهل مزری هستم...

اهل مزری هستم
نه نه معذرت اهل بیورا هستم
تا اطلاع ثانوی اهل وحدتیه هستم
اینطرف دره،اونطرف دره برام یکی هست
اتحاد دو طرف شهر هدفم هست
در مجالس خصوصیمون ولی نه

روزگارم خوب نیست
به هر کاری دست زدم
ورشکسته و درمانده شدم
اول بقالی زدم نگرفت
کار خرما کردم نشد
رو به دام و طیور آوردم
زمانه بدی بود همه مردند
رو به کشاورزی آورم
قسمت نشد که بشه ورزش هم که نیست
اینم از روزگار امروزم
که گفتم خوب نیست

به آینده و مردمم که فکر میکنم
روزگار خوبی خواهم داشت
تجربه های تلخ شکست
درسها مرا داد که
هی فلانی توقف ممنوع
فقط حرکت به سمت جلو
کمر همت ببند محکم
برا خدمت به خلق زادگاهت

هنوز در خود مانده ام
و این فکر با من است
مقصر کیست؟
که من بپا خواسته
احساس تکلیف خودم بود؟
یا دوستان و اقارب ازم خواستند؟
حس قشنگی بود بپا خواستنم
حسی بود از جنس شیرینی خدمت

جلسه ای تشکیل دادم
آشنا و اقارب اجابتم کردند
عموی عزیزم و پسر خاله ام
هم بعد سالها آمده بودند
دو نفر غریبه هم بودند
آشنایی بم گفت آن دو پسر داییت هستند
صحنه ای زیبا دیدم
به هیجان آمدم
مادرم از عمه هایم
خوب پذایرایی میکرد
همه دوست شده بودند بعد سالها
به بهونه خدمت من به خلق خدا

باید کارهایی میکردم
کارزاری سخت در راه بود
نه درس اقتصاد میدانستم
نه درس فرهنگ
در اجتماع بزرگ شده بودم
ولی علوم اجتماعی را هم نمیدانستم
باید ادعا میکردم همه فن حریم
اعتماد مردم زادگاهم
پیش نیاز خدمتم بود

بهر تفکر بیشتر
ابتدا به کوه رفتم
به شعله های آتش زل زدم
فواره آتش به هدر میرفت
گویی که ذره ذره عمرم به هدر میرفت
کامپریسی دیدم که هوای پاک بارش بود
چه سبک میرفت
کامپریسی دیگری دیدم که هوای آلاینده بارش بود
چه سنگین میرفت

سری هم باغ و نخیلات
سری هم به مزارع کشت و کال زدم
کشاورزان زحمتکش را دیدم
گفتم کاری باید برایشان کنم
روزگار خوبی ندارند
در برگشتم
جوانکانی را دیدم از پی هم
گفتم به چه مشغولید
جواب دادند آقا ما بیکاریم
جگرم سوخت و ملتهب شدم
گفتم به من اعتماد کنید
مشکل حل خواهد شد
جوانکان به صورتم زل زدند
اشک شادی برق میزد در چشمانشان
گویی که انگار برای آنها نازل شده ام
حیف که اسب سفیدی نداشتم

شب موقع خواب بود
باز دلم آروم نگرفت
غوغایی در دلم بود
انگار گمشده ای داشتم
آسیمه سر به بام خانه رفتم
شعله های نفت را که دیدم
خیلی آرامم کرد
انگار که سالها با هم آشنا بودیم
بویی آمد
همسایه ها صداشون میومد چه بوی گندی
یکیش گفت کاش شعله را خاموش میکردند
بدجور به هم ریختم
دلسرد نشدم از حرف آن دخترک
باز نگاهی گرم به عشقم انداختم
نفسی عمیق کشیدم
به به چه بویی بود
انگار مست و دیوانه شده بودم
عربده کنان شعری خواندم
به زودی خواهمت آورد سر سفره ام
شعله جان
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم
خانه اش پر از آتشت باد
دوران فراق بزودی تمام است
اعتماد مردم تنها راه وصال است
عجب حالی بود
احساس کردم روزگارم خوب است
از روزگار سهراب هم بهتر است
دوست نداشتم صبح شود
به ناچار پایین آمدم
کمی به فکر فرو رفتم
خند ه ام گرفت
یعنی واقعا من میخام آینده شهرم را بسازم؟

 

 

محسن کاووسی(آبیدل)

اردیبهشت سال 1396 خورشیدی

یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۶ 16:40 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)