مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

ویژه نامه ششمین سالگشت وبگاه همدلی مزیری بی ورا

درود بر همرهان وبگاه همدلی مزیری بی ورا .

قضای روزگار ، توفیق را رفیق کرد تا دوازدهم اردیبهشتی دگر و سالگشت گرد هم آمدنمان در وبگاه را جشن گرفته و این طفل شش ساله از آّب و گل در آمده را تولدی دیگر بگیریم .  به رسم همیشگی بر آن بودم که از اتفاقات شیرین و گاها تلخ این یکسال بالندگی وبگاه سخن برانم و گاه شماری تقدیم گردد اما لطف و عنایت شما همرهان به حقیر به ویژه در سالگشت های گذشته بر آن شد که از قول اوحد کرمانی :

آنان که به نام نیک می خوانندم                   احوال بد درون نمی دانندم

گر زان که درون برون بگردانندم                  مستوجب آنم که بسوزانندم

سخن کوتاه کرده و به رسم ادب سپاس نامه ای را محضر شما خوبان روزگار تقدیم دارم . بر خود فرض می دانم مراتب سپاس و قدردانی خود را از تمامی همرهان وبگاه چه عزیزانی که وبگاه مامن آنهاست و با مطالب و آثار خود به پرباری وبگاه می افزایند و چه بزرگوارانی که روزانه جزو خوانندگان همیشگی وبگاه هستند و حضورشان مایه افتخار و انگیزه است را اعلام دارم . دوست داشتم تک تک به پاس همراهی همه عزیزان همراه سپاس نامه ای تقدیم دارم اما حیف که ترس از قلم افتادن اسامی عزیزان را دارم . حیفم می آید که از تولد " بردل " از دل دریایی " مزیری بی ورا " سخن نرانم ؛ مامنی که با حضور گرم ادیبان ، سخنوران و فرهیختگان دیارم می تواند ویترینی برای معرفی زادگاه ادب پرورم، وحدتیه باشد . 

 

سید حسام مزارعی

مدیر وبگاه

****

 

روزنامه عصر مردم فارس

 

روزنامه سیاسی - اجتماعی - فرهنگی صبح ایران

صفحه 8--24 تیر 92

 

«تباری از جنس باران»

 

نگاهی گذرا بر آثار استاد محمدرضا آل ابراهیم و فرزندانش نسیم، پویا و ماندانا.

               «محمدرضافقیه ­الاسلام»

 

9ep4_photo_2017-04-27_20-18-19.jpg

 

همه چیز از «روات» شروع شد، با نقدی که زنده یاد  «محمد مهدی مدرس» بر آن نوشت و یادداشتی که نویسنده و محقق فرزانه محمدرضا آل ابراهیم برآن گذاشت.

نسیم روح بخش کلمات، جانم را می­ نوازد و خستگی راه را از تنم خارج می ­کند. برایش می ­نویسم: «از اینکه دوستی فرهیخته، ندیده و نشناخته از آن سر استان، با خواندن دلنوشته ­هایی که حالا مثلاً نام کتاب به خود گرفته دست به قلم می­برد، برای یک لحظه هم شده باورم می­شود که به قول «جلال»: «آن همه حرف و حدیث زیادی هم پرت و پلا نبوده است...»

نامش برایم نا آشناست. نوه­ ام پریسا کمک می کند و از اینترنت سراغ می­گیرد. آثارش ردیف جلو چشمانم رژه می­روند. چند تایی را باز می­کنم با چشمانی کم سو و حوصله ­ای کمتر از سوی چشمانم. چهره­ اش به دلم می­ نشیند و بچه­ ها که راه پدر را رفته ­اند.

روز بعد به کتابفروشی محمدی می­روم: «شیراز خیابان ملاصدرا» دو تا از کتاب­هایش در فهرست رایانه است و هر دو نایاب.

برمی­دارم دوباره برایش می­نویسم. اینبار از اسفند و دلشوره ­هایش...

رویم نمی­شود از او بخواهم برایم کتاب بفرستد. آخر مگر استهبان کجاست و من و مایی که ادعای کتاب و کتابخوانی داریم چرا باید از کسی که بغل گوشمان تمام زندگیش را وقف فرهنگ و ادب این دیار کرده اینچنین غافل بمانیم؟ خوب که نگاه می کنم می ­بینم اینکه حکایت امروز و دیروزمان نیست، حکایت غربت همیشگی فرهنگوران این دیار است.

مگر توی همین شیراز که حالا مثلا نام پایتخت فرهنگی به خود گرفته وضع جور دیگری است؟ مدرس ­ها، سی­ سختی­ ها، صداقت کیش­ ها و این آخری زنده یاد صادق همایونی...، «باز هم بشمارم» جلو چشمانمان پر پر می­شوند، توی خانه، روی تخت بیمارستان و ما آنقدر سراغشان نمی­رویم تا به قول اخوان: «نعش این شهیدان روی دست و دلمان چون نگاه ناباوری به جا میمانَد...» و دست آخر هم مراسمی نه چندان درخور آنان که به قول شهریار: «ختمی گرفته شد و پر بدک نبود...»

مدرس را که از دست دادیم در سوگش گریه کردم نه بخاطر مرگش که خیلی هم زیبا مُرد، برای مظلومیتش که شهری باید داغدارش می­شدند. بگذریم که استاد ناصر امامی در مراسم اربعینش حرف دل همه را زد.

حالا ما مانده ­ایم با این معدود عزیزانی که در همین حوالی، چه نزدیکند به ما و ما چقدر دوریم از آنها. نام نمی برم نکند عزیزی از قلم بیافتد.

داشتم از آل ابراهیم می­گفتم و خانواده ­اش که با چه عشق و علاقه­ ای قلم را وجهه همت خود قرار داده اند و کاری کرده ­اند کارستان.

بی شک زاد و بومشان استهبان حالا حالاها وامدارشان هست.

تلفنی خبر ارسال تعدادی از کتاب­هایش را می­دهد و من منتظر می­مانم.

۱۲جلد کتاب از خود و بچه­ ها با دستخطی زیبا در صفحات اول هر کدام که مرا شرمنده نداشته­ هایم می­کند. هر یک را ورق می­زنم حال و هوای خاص خود را دارد. از کتابهای خودش «بهارستان» تا «اردشیر بابکان» و آثار باستانی و اماکن مذهبی و گردشگری استهبان و مراسم عروسی و بازی­های محلی و ایضاً گردآوری «مجموعه غزلیات شمس اصطهباناتی» و داستان­های کوتاه «شب سمور» و «لب تنور» و... خیلی­ های دیگر که در فهرست آخر هر کتاب آمده است.

و اما چه بگویم از بچه ­ها که حالا سروری می­کنند برمن و امثال منی که بزرگی­مان تنها به سن و سالمان هست.

چهار کتاب از آنها جلو رویم قرار دارد، هر کدام به سبک و سیاق خودش. داستان­هایی کوتاه و طرح­هایی دلنشین که هر یک حال و روز ما را با تمام تلخی­ها و اندک شیرینی هایش بازتاب می­دهند.

اهل نقد و نظر نیستم تا حزئیات آنها را برشمارم. از سعدی وام می­گیرم که گفت: «بخاطر داشتم چون به درخت گل برسم دامنی پر کنم هدیه اصحاب را، چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم ازدست برفت...»

نوشته­ ها اغلب در جراید کشور به چاپ رسیده اند که برای آگاهی خوانندگان به نمونه­ هایی از آن ها اشاره می ­شود:

نخست از نسیم بگویم با کتاب «همبستگی آسمان و دریاچه­ اش» که آن را ندیده ­ام اما «هیچ چیز در گوشه قلبم پنهان نمی­ماند» جلو رویم قرار دارد.

داستان «گل زعفران»ش را استاد «امین فقیری» با شیوایی تمام در مجله رودکی نقد کرده است.

نویسنده تحت تأثیر نثر جدید به تقطیع جملات پرداخته تا ضرباهنگ داستان را تند کند که در جای خود نیز موفق بوده است، اما گاه این تقطیع آنقدر کوتاه و مختصر است که خواننده بدون توجه به نقطه گذاری های آخر جملات آنها را به هم وصل می­کند تا در روند خوانش وقفه ­ای ایجاد نشود.

نگاه می­ کنیم به صفحه ۴۶ کتاب، سطر ۱۴ به بعدِ داستان «شمعدانی­های قرمز»:

«هوا گرگ و میش شده بود. باد در چادرش پیچید. آن را محکم گرفت و بلند شد. دو تا بیسکویت برای عمه گذاشت. موهای تنش سیخ شد. یک آن از سکوت آنجا وهم برش داشت. پا به دو گذاشت. سنگها از زیر پایش می­غلتیدند. برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. شمع­ها می­سوختند. ناگاه مچ پایش پیچید...»

از پویا کتاب­های «عروسک کوکی» و «گیسوی رنگین کمان» را در اختیار دارم. هر دو از نشر «سته بان» با شمارگان ۳۰۰۰ نسخه، اولی ۸۰ و دومی ۵۶ صفحه در قالب طرح و داستان­هایی کوتاه. «عروسک کوکی» را در نگاه اول باتوجه به عنوان و قطع کتاب، فکر می­کنی خاص کودکان است اما با خواندن اولین قسمت، متوجه می­شوی داستان بزرگتر از این حرفاست. طر ح ­هایی کوتاه با اندیشه ­هایی بلند و نثری ریتمیک که گاه به شعر سپید پهلو می­زند.

«گیسوی رنگین کمان»، با شیبی ملایم پیش می­رود. نگاه کنبد به بخشی از داستان «چشم در چشم» صفحه ۲۹ کتاب: «می­رفت تا سایبانی برای خود پیدا کند. خارهای ریز و درشت زیر پاهای نرم و گوشت آلودش او را اذیت می­ کردند. چاره­ ای نداشت. خود را به جلو می­ کشید و می­رفت...»

حرکت یک حشره از روی خارهای ریز و درشت و بالا رفتن از درخت و پرت شدن های مدام از شاخه ی درخت بادام. تلاشی خستگی ناپذیر برای زیستن و رهایی از مهلکه­ هایی که سر راهش قرار دارد و در آخر به پیروزی او منجر میشود.

نام حشره «گربه نوروزی» است که در منطقه دشتستان به آن «کرم نوروزی» می گویند.

و اما ماندانا با کتاب «خانه ما» ثابت کرده است که از همان ابتدا خون نویسندگی در رگ و ریشه اش جریان دارد. ولد خلف پدری که تمامی عمرش را وقف فرهنگ و ادب این کشور کرده.

 کتاب، مجموعه ­ای است از نوشته­ های دوران شش سالگی او تا سال دوم دبیرستان، به صورت هفده طرح و داستان کوتاه که در ۵۵ صفحه با تیراژ ۳۰۰۰ هزار نسخه توسط نشر سته بان منتشر شده است.

در داستان «خانه ما» که نویسنده آن را عنوان کتاب خود کرده صراحت و صمیمیت موج می­زند: «پدر ساکت است. آرام راه می­رود. آرام صحبت می­کند. روزی یک کتاب می­خواند. مادرم از همه افراد خانواده صدایش بلندتر است و خانه را می­لرزاند...»

و در جایی دیگر با طنزی شیرین خطاب به مادر: «به اتاق که می ­آید تلویزیون را روشن و صدایش را بلند می ­کند. هر چه به او می ­گوییم کم کن، نمی­ کند و می­ گوید: «باید درخانه یک صدایی باشد تا همسایه­ ها فکر نکنند که این خانه آبادی ندارد...»

در داستانِ «شانه ­های خیس» توصیف ­ها و تصویرهای ذهنی که از محیط اطراف داده میشود قابل تحسین است: «صدای جیرجیرک­ها فضای حیاط را خط می ­انداخت. خانه پر از همهمه ی بچه ­ها بود. چراغ زرد رنگی کنار درختان جوی آب می­درخشید. برگهای درختان با نسیم ملایمی به صدا در می ­آمدند. صدای آب آرامش بخش بود...»

 

با آرزوی توفیق و تداوم کارهای قلمی برای محمدرضا آل ابراهیم و فرزندان برومندش

 

                

 محمدرضا فقیه الاسلام

****

n4o1_imagescaavot0i.jpg

 

 

سلام برگ سبزي تحفه درويش

متن زير تقديم به وبگاه به مناسبت ششمين سالگشت

اميد كه بسترفرهنگي منطقه مون قدردان تلاشتان باشد

**

اندر شناختن وارج نهادن داشته ها

(سيروس عباسي)

-----

روزي، در طلب روزي در بازار توز گذرم افتاد بر دقيق المغز توزي ! درودي دادم و پرسيدمش : دقيق المغز! امروز چه داري در خورجين مغز تا از آستين زبان برون ريزي به نغز؟

دقيق گفت! در عجبم از اولادآدم ! هر آنچه بيش در پيش اوست كمتر در نظر اوست و آنچه كمتر در پيش او؛  بيشتر در نظر اوست!

متعجبانه خواستمش تا جوز بشكند و مغز بدهد!

گفت ببين ! هوايي كه دم به دم نفس ميكشيم ؛پوشاكي را كه بر تن ميكشيم ؛عزيزان و دوستان جاني را كه بسيار ميبينيم  ! اينان را در نظر كمتر آورده و گاه ،در دل بر خيال شان كمتريم !

خنديد وادامه داد! لحظه اي دماغ و دهانت را ببند تا از هواي تازه در ماني ؛ آني از زيستن ماني!

لختي پوشاك و سِتر از تن بكَن ! تا ريشه حرز و حال خويش  بركَنده بيني!

حالي ياران و عزيزان جاني ات را در دل و جان رها كن تا درد فراق ، طاقتت را تمام و مذاقت را ناكام كند؛

دقيق المغز ، كلام را اينگونه پايان داد:

" مگذار كه بودن مُسلسَل و داشتن بي خِلَل و عادت مُحْمَل ، قدر داشته را نزد توبزدايد ! ويا مهر وياد تو بر ايشان فرسايد؛ پس داشته ها را قدر بشناس  مادامي كه هستند، ؛

يك نگاه ژرف ديدن در حضور

بِه ز مُرْدن درفراق از راه دور

 

( نثر ونظم از دکتر سيروس عباسي)

 

*****

 

ما سال های سال فقط نوشتیم و خطی در دل دفترها به یادگار گذاشتیم ، دفترهایی که در کنج فراموشی مان خاک خورد و هرگز خوانده نشد .
اما تو آمدی و برگ دیگری را ورق زدی، آمدی و جاودانگی سهم دل نوشته هایمان شد .
در اردیبهشت آمدنت شعرهایمان جوانه زدند و ما نو شدن را به تماشا نشستیم .ما نوشتیم و تو به سینه ی جاودان تاریخ سپردی .
12 اردی بهشت ، سالروز تولد سبز اولین جوانه جاودانگی ، ششمین سالگشت وبگاه همدلی مزری -بی ورا گرامی ،فرخنده و پیروز باد
ضمن آرزوی موفقیت روز افزون برای ادب مرد مزری -بی ورا جناب سید حسام مزارعی

 

#روشنک_شولی(حوا)

******

 9gd1_photo_2017-05-02_18-47-38.jpg

 

هنگامی که با سید حسام مزارعی ،

آشنا شدیم ،

قدم به قدم همراه با وبگاه ادبی و اجتماعی ایشان با طلوعی دیگر از جنس شور و عشق و اشتیاق ،

وحدتیه را نقاشی کردیم.

سالها با تلاش و پیگیری دوست اندیشمندمان حسام عزیز ،هر روزمان را با نگاهی جدید به زندگی و فلسفه وجودی انسان آغاز کردیم و از اتفاقات شهرمان باخبر شدیم.

قطعه ای تقدیم به حسام عزیز :

 

"من از تو آغاز میشوم"

تو در شعرهایم گم شده ای..

دیر زمانیست محو تماشای من شده ای.

میخواهم امتداد چشمان تو باشم.

ترانه هایم از تو ،

میخواهم شروع بهترین سرود تو باشم.

میشود در را باز کنی؟

میخواهم پنجره ای رو به باغ تو باشم.

 

دوستدار همیشگی ات

 یاسر یوسفی

*****

 onv0_photo_2016-05-05_19-42-43.jpg


به میمنت ومبارکی سالگشت وبگاه.


«اعتراف»


بایداعتراف کنم.
به اعتیادم!!!
به وابستگیم.
وسواس دلبستگیم.
معتادشده ام!!!!
وناتوان درمهاراین اعتیاد!!!!
تمام وجودم آلوده ...!!!
لبریزشده ام ازعشق وبگاه همدلی!!!
بایداعتراف کنم.
معتاد به وبگاه.....و...
همدلانش
به اشعارنغز ودلنشینش .
به گلهای عطرآگین بوستانش
به طوطیان خوش بیانش ..و...
آری بایدباتمام وجود اعتراف
کنم .
معتادشده ام
و. وسواس به این اعتیاد
عتابم نکنید .
معتاد شده ام
معتاد به وبگاه .
اردی بهشت۹۶


بهزاد حیدری

 

 

 

سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ 18:35 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)