خزان...
هوالمحبوب
ای آخرین روزهای زیبایی ، سلام !
اینک که مهیایم افق زندگی را ترک گویم از گذشت روزهائیکه در آنها پرتو امیدی درخشان نیست گریسته و دیگر بار نظر حسرت آمیز خود را به نعمت هاییکه از آنها کامی نگرفته ام می افکنم . ای زمین ، خورشید ، دره ها ، ای طبیعت شیرین و قشنگ ، من به شما فقط قطره اشکی هنگام مرگ مدیونم .هوا معطر است و نور نیز لطافت و صفایی دارد . خورشید به نظر آنکه می رود دنیا را بدرود گوید چقدر زیبا و دل آراست . اینک می خواهم جام زندگانی را که لبریز از نیش و نوش است به یکباره بنوشم تا مگر به شهد قطره ای از آن شیرین کام گردم ، شاید آینده باز برای من سعادتی که اینک امید آنرا هم ندارم در آغوش داشته باشد . شاید در جامعه روحی که آنرا نمی شناسم مرا شناخته دلجوییم کند.
یکی گفتا ز دوران ناامیدم
که می روید به سر موی سپیدم
من از موی سپیدم بیشه دارم
که بر پای جوانی پیشه دارم
بگفتم این خیالی ناپسند است
جوانی ، آهویی سر در کمند است
کمندش چیست ؟ شوق و شادمانی
چو گم شد زود گم گردد جوانی
جوانی در درون دل نهفته است
جوانی در بساط و شور خفته است
چو بینی دیر خواه و زود سیری
جهانت می کند آگه که پیری








