مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

وای اگر این نامه ی شاهان نبود!

وای اگر این نامه ی شاهان نبود!

 

 

 

امیرابومنصور، محمد ابن عبدالرزاق توسی، کنارنگ خراسان، از نژاد اسپهبدان خراسان ،در زمان سامانیان،  فردی علاقه مند به فرهنگ ایرانی و زبان فارسی بود و اندیشه ی بلند داشت. به وزیر خود ابومنصور المعمری دستورداد تا دهقانان، فرزانگان و جهاندیدگان را از سراسر خراسان فرابخواند و ایشان، ماخ سالار پیر خراسانی از شهر هرات، ماهوی خورشید پسر بهرام از نیشابور، شادان پسر بُرزین از توس و یزدان داد پسر شاه پور را از سیستان دعوت کرد و بین سال های 339 تا 346 هجری قمری داستان های ملی ایرانیان را از روی متن سیرالملوک و متون پهلوی باقی مانده و اوستا و خاطرات ذهنی این چهار تاریخ دان، به نثر فارسی دری نوشتند.


 

این کتاب ارزشمند، تاریخ ایران پیش از اسلام، از زمان گَیَ مَرَتَ یا به زبان امروزی کیومرث تا پایان پادشاهی یزدگرد آخرین شاه ساسانی را در بر می گیرد. اما متاسفانه امروزه از بین رفته و فقط حدود پانزده صفحه از مقدمه ی آن در آغاز نسخه های چاپی شاه نامه ی فردوسی به یادگار مانده و خبر از تالیف چنین اثری به دست بزرگ مردانی، در زمان فرمانروایی نژاده و دل سوزِ فرهنگ و زبان در قرن چهارم هجری می دهد و این به برکت شاه نامه و کار ارزشمند فردوسی بزرگ و در آغاز به نظم کشیدن آن داستان های افتخار آمیز برای هر ایرانی و کسانی که به زبان شیرین فارسی سخن می گویند به یادگار مانده است.

داستان های ملی و به عبارتی دیگر تاریخ روایی ایران در دوره ی ساسانی به نام خدای نامک یا خوتای نامک هاو به زبان پهلوی تدوین شده بود و بزرگ مردی به نام روزبه ابن مقفع در قرن دوم هجری قمری و در دوره ی پر آشوب و آشفته بازار اشغال ایران با هجوم اعراب، به همراه کتاب های دیگری مانند کلیله و دمنه، این کتاب را نیز از پهلوی به عربی ترجمه کرد که  سیرالملوک نام گذاشت. شاید آن روزگار کسی نمی دانست که ابن مقفع چرا این کار را می کند و بعضی ها هم گمان می کرده اند که این کار نوعی خود ی نشان دادن و عربی گرایی است؛ اما امروزه همه می دانند که کار ابن مفقع و دور اندیشی او سبب ماندگار شدن این آثار و رسیدن به دست فرزندان ایران مانند ابومنصور عبدالرزاق ها و برگردان به زبان فارسی دری و زنده شدن تاریخ ایران در شکل و شمایل جدید بوده است و سرانجام با گوهر نظم و رشته کشیدن به دست پرتوان فردوسی، نام ایران جاویدا ن بماند تا یک نفر ایرانی هست و به زبان شیرین پارسی سخنی گفته شود.

در قرن سوم هجری قمری شاعری به نام مسعودی مروزی در اندیشه ی نظم داستان های ملی افتاد و منظومه ی کوتاهی از آن ترتیب داد و شاه نامه نامید، اما نبود آن اثر سترگ و جاویدان ! در نزدیکی به همان زمان تدوین شاه نامه ی منثور ابومنصوری، شاعری دیگر به نام ابومنصور محمد بن احمد ، دقیقی توسی سومین نفری بود که بعد از ابوالمؤید بلخی و مسعودی مروزی، ظاهرا به دستور نوح بن منصور سامانی  دست به نظم داستان های ملی می برد و چون پیرو دین زرتشت بود، نظم داستان ها را از پادشاهی گُشتاسپ و پدرش لهراسپ و ظهور زرتشت پیامبر در زمان آن ها آغاز کرد ؛ اما حدود هزار بیت از این داستان ها را سروده بود که یک شب به دست غلام خود کشته شد.



 

فردوسی در اندیشه ی نظم داستان های شاه نامه بود،  چرا که از همان دوران کودکی از رهجویان دانش و تاریخ بود و داستان های ملی را می دانست و در زمانی که دقیقی کشته شد ایشان جوانی بَرومند و دهقان زاده ای پرتوان واصیل بود و سری پرشور از حکمت و دانش داشت چنان که خود نقل می کند:

به شهرم یکی مهربان دوست بود / تو گفتی که با من به یک پوست بود

مراگفت : خوب آمد این رای تو  / به نیکی گراید همی پای تو

نبشته من این نامه ی پهلوی / به پیش تو آرم مگر بغنوی

گشاده زبان و جوانیت هست / سخن گفتن پهلوانیت هست

این دوست مهربان کسی نبوده جز " میرک " پسر ابومنصور،محمد ابن عبدالرزاق توسی، کنارنگ خراسان و چون این مهربان دوست به سال 377 هجری در یک قیام میهن پرستانه دستگیر و سپس در زندان کشته شد؛ این احتمال می رود که فردوسی بنابر ملاحظات و محدودیت های سیاسی از ذکر صریح نام او در شاه نامه خود داری کرده است.

میرک شاه نامه ی منثور را که به نام و یادگار پدرش شاه نامه ی ابومنصوری نام گرفته بود و به همراه هزار بیت سروده ی دقیقی شاعر، در اختیار فردوسی می گذارد و فردوسی که هم علاقه مند به نظم داستان های ملی بوده و هم تاریخ و روایات تاریخی را خوب می دانست وبا اشراف کامل خود و همسرش بر زبان پهلوی، به سال 370 یا 371هجری، نظم شاه نامه را آغاز می کند و نزدیک به سی سال عمر بر سر این کار می گذارد و ثروت و دارایی و توان او در این راه صرف می شود.

او می دانست که چکار باید کرد و چه اثری خلق می کند و سرانجام این کار را چنین سروده است :

بناهای آباد گردد خراب / زباران و از تابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخی بلند / که از باد و باران نیابد گزند

چون این نامور نامه آید به بن / شود روی گیتی زمن پر سخن

نمیرم ازاین پس که من زنده ام / که تخم سخن را پراکنده ام

دکتر محمد علی اسلامی ندوشن در کتاب " زندگی و مرگ پهلوانان در شاه نامه، صص 34 و 35 چنین می نویسد: "ایرانیان که برای ایجاد جامعه‌ای آزاد و عادلانه، از بنی‌امیه و بنی‌عباس هر دو، سرخورده بودند، در گذشته ی افتخار آمیز خویش پناه گرفتند، و پس از گذراندن یک دوران بهت زدگی و انتظار، از نو حافظه ی خود را بازیافتند و خواستار آن شدند که لااقل از جهت روحی و معنوی، شخصیت خویش را احیاء کنند.

نفوذ معنوی ایران پیش از اسلام، تا بدان حد بودکه اکثر امرا و سرداران داعیه دار می کوشیدند تا نسبت خود را به یکی از خانواده‌های فرمانروای پیشین پیوند دهند. ابومسلم خراسانی خود را از تخمه ی  بزرگمهر حکیم می‌خواند، طاهریان نسب خویش را به رستم می‌رساندند، دیلمیان به یزدگرد، و سامانیان به بهرام چوبینه. یعقوب لیث ، نژاد خود را به خاندان خسرو پرویز می‌پیوست، و امیر همزة بن عبدالله خارجی به پادشاهان کیان. ایران پس از اسلام، تکیه گاه و پرورنده رؤیاها و عصیان ها و بلند پروازی ها شده بود.

اگر مقاومت‌های جنگی شکست خورد، جنبش های روحی فرو ننشستنی بود، و حماسه ملی ایران، و یاد بود شکوهمندی گذشته، می‌بایست جوهر خود را در کتابی چون شاهنامه فرو چکاند. جسم ایران پایمال شده بود، اما روح او از پشت خاکستر حوادث زبانه می‌کشید، و بدینگونه، شاهنامه، کتاب اخگرها و خاکسترها، پدید آمد.

می‌بینیم که همه زمینه‌ها برای سروده شدن چنین کتابی فراهم بود؛ تنها شاعر بزرگی می‌بایست که آن را از آرزو به عمل درآورد. این شاعر، از سرزمین خراسان که کانون جنبش‌ها بود برخاست. فردوسی، درست در همان زمان که می‌بایست، سربرآورد. اگر از او می گذشت، شاید حماسه ی ملی ایران هرگز سروده نمی‌شد؛ چه، اندکی بعد تسلط سلسله‌های ترک نژاد غزنوی و سلجوقی و خوارزمشاهی، چنان روح ایران را آلوده به عرب زدگی و ترک زدگی کرد که دیگر وجدان حماسی ایران نمی‌توانست سر برافرازد؛ چنانکه بعد از این دوره می بینیم که تنها عرفان ایران توانست در برابر این آلودگی روحی که باد را بر بیرق ظاهربینی و تملق و زبونی می‌وزاند، کانون مقاومتی ایجاد کند.

دوران فردوسی، دوران حماسه بود، و بعد از او دوران عرفان فرا رسید. این هر دو، نشانه ی عصیان و ایستادگی قوم ایرانی در برابر ظلم و خشونت بود."

 

وای اگر این نامـه ی شـاهـان نبـود!

روی گیتــی نــامــی از ایـران نبـود

کی به بند ش بر کشد ضحّاک ظلم  ؟

با فـریـدون ، کاوه در جریـان نبود ؟

تیــر آرش گـر نبود از جـان خویش

مرز ایـران پشت خور، آسان نبـود

رستمـی انـدر جهـان کـی زاده شد ؟

پــر سیمــرغ در کف دستـان نبـود؟

در دمـاونـد کـی بکشت دیـو سپیـد؟

پــور زال و تـیـــغ او بـــرّان نبـود؟

گیــو کــی خســرو تـوانستـی بدید ؟

مـردی و آن غیــرت پیــران نـبـود؟

چـاه بیـژن را کجــا رستــم گشـود ؟

گـر منیـــژه بــر ســر پیـمــان نبود؟

نـوشـدارویـــی بـُـودی سهـــراب را

خــاک ایــران مـأمـن تــرکــان نبـود

تـیـــر خود بینــی نخورد اسفنـدیــار

رستـمــی را فــاتــح مـیــدان نـبــود

یــزدگـــرد آن روز اگـر کــردی درنـگ

تیسپــون اکنـــون عـرب بستــان نبــود

گــــر کـــه فردوســی نیــامــد در وجود

نــامـــی از این بیشــه و شیــران نـبـود

 

 ( از حسین جعفری – نگارنده )

                                                                                   پاینده مانی و جاویدان ، ای ایران 

دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۶ 10:30 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)