شب بود و ...

شب بود و
بغضی سنگین در دل سیاهش
من بودم و
فریادهایی از سکوت
سپاهی از دور سو سو کنان
برق می انداخت به چشمانم
محو تماشا شدم
نور کوچولویی نگاهم را گرفت
چشمکی انداخت
توجهی نکردم
باز هم چشمک و چشمک
اسیر برق نگاهش شدم
سوالم را فهمید
گفت نامم ستاره هست
از راهی صعب العبور و پر چاله آمده ام
از کهکشان شیری آمده ام
گمشده ای دارم
گفتم صورت زیبایی داری
گفت در دلم زخمهاست
از دل به آسمانها زدن خسته
و درمانده ام
از عشق ظاهری ناهید و بهرام افسرده ام
از خیانتهای زهره به کیوان سخت غمینم
از چشم هم چشمی خورشید و مهتاب
پر از آشوبم
گفتمش حال چرا به زمین آمده ای؟
گفت قصه اش طولانیست
هیچ زمینیان را میشناسی؟
گفت آری
روزگار خوبی داشتیم در کهکشانمان
روزی خبر آوردند
مهمانان غریبه ای آمده اند
گفتند از زمین آمده ایم
همه خوشحال شدیم
چند صباحی گذشت
ستاره ها دگر اعتمادی به سیاره ها نداشتند
خیانت جای وفا را گرفت
زهره به ناهید حسادت کرد
کیوان از بهرام گوی نامردی ربود
و قانون کهکشانمان به هم خورد
تاب این همه پلیدی را یارا نبود
انفجاری عظیم روی داد
هر کدام به طرفی پرت شدیم
بی کس تنها
سر به فلک نهادم
بین راه اورانوس را دیدم
گفت سمت عطارد برو
فالگیرانی آنجا آمده اند
گمشده ات را با اندکی پول
نشانت میدهند
سراسیمه سمت عطارد رفتم
زوجی جوان و زیبا آنجا بودند
گفتند ما از زمین آمده ایم
جهان و هستی بود نامشان
جهان کف دستم را نگاه کرد
گفت گمشده ات اینجاست
هستی به هم ریخت و بر آشفت
جهان ترسید
هستی گفت گمشده ات روی زمین هست
نگاه هرزه جهان
حسادت هستی
به زمین سوقم دادند
از نگاهت به آسمان
یافتم دنبال ستاره بختت هستی
چه کسی تنها و زخم خورده تر از من
مرا پذیرایی
جواب دادم
حرفهایی دارم
جواب داد
اندکی دیگر صبح هست
و من خاموش میشوم
گر مرا میخواهی
تا شب صبر کن
گفتم ستاره
دوست دارم از نزدیک
نفس در نفست
با تو بگویم قصه زندگی ام
گفت خلوت شب هرجا گفتی آمده ام
گفتم حوضچه حیاط خانه ام
زیر آن درخت مو
شب بود و تاربکی مطلق
ترسم در دلم بود
از سیاهی شب نبود
از خلف وعده ستاره بود
ساعتها لب حوض به انتظار نشستم
بیقرار شده بودم
صورت زیبای ستاره به حوض آب افتاد
نفسهایم به شمارش افتاد
دست بردم به صورت ستاره
کلاغ از بالای درخت
شرمش آمد
و گفت مواظب باش اینبار
ما را تنها گذاشت
پر زد و رفت
ستاره خیلی جذاب شده بود
گویی قبل دیدارمان
نزد آرایشگری چیره دست بوده
دلربایی میکرد و گفت
قصه ات را بگو
آهی کشیدم
خاطراتم چون دفتری به سرعت ورق خورد
گفتم این حوضچه لبریز هست
از سر گذشتم
روزی لب این حوض
خیره به دخترک همسایه شدم
پنجره دلش را به سمتم باز کرد
روز بعد قرار گذاشتیم
همین حوضچه زیر درخت مو
گفت نامم ستاره هست
گفت فقط عشق میخواهم
گلهای عشق را از قلبم چیدم
و تقدیمش کردم
دیری نگذشت گلهای حسرت
در قلبم کاشت
کلاغ هم روز اول آلارم داد
مواظب باش
این ستاره زمینی هست!!!
دیر زمانی نگذشت
کلاغ مهربون
خبری به مو داد
ستاره امروز با مردی
ثروتمند و زیبا
در پاساژ کویتیها
مشغول به خرید بودند
در حالت فالگوشی
بیهوش شدم
مو مویه کرد
داستان بی وفایی
را که شنید
گفت این بیماری مسری است
فردا نوبت ماست
آنقدر اشکهایش بر گونه ام فتاد
که به هوش آمدم
موی نوجوان
دگر پیر و گوژ پشت شده بود
برگی از موی به حوضچه فتاد
لحظه ای ستاره دچار تلاطم شد
هراسان گفت
دیدار ما فرداشب جایی بزرگتر
گفتم رودخانه کنار ده
صبح شد و با سرعت رفت
شب دگر آمد
بهانه خانه ای بزرگتر کرد
دریاچه و دریا هم برایش کوچک بود
بهانه اقیانوس گرفت
به اقیانوس که رسیدیم
نگاهم کرد و گفت
خیلی پیر شده ای
قلبم دریای طوفانی شد
اقیانوس نعره ای کشید
سونامی به راه افتاد
گویی آسمان و اقیانوس
علیه زمینیان
دست به شورش زده باشند
هرچه نگاه کردم نه خبری از ستاره بود
و نه ساحلی از آرامش
سرگردان بین آسمان و اقیانوس بودم
نفسهایم سخت به شمارش فتاده بود
زمینیان در اقیانوس
برای نجات به جان هم افتاده بودند
و بیرحمانه همدیگر را غرق میکردند
صحنه ای درد ناک بود
بی توجه از کنارم میگذشتند
تخته ای در آب غلطان
به سمتم شنا میکرد
ماموریتش نجات من بود
خود را کنارم رساند
سوار بر بالینش شدم
کمی آرام گرفتم
آرامشی بی سابقه
گویی این تخته
خوی زمینی نداشت
و تخته آرامش بود
اقیانوس خشمش را فرو برد
و آرام گرفت
آن سوی اقیانوس
اسبی سفید با تاجی از مراورید
نگاهم را جلب کرد
ستاره هم به سرعت به سمتش شنا میکرد
فریاد زدم ستاره من
من اینجا هستم
ستاره شناکنان به سمتم برگشت
و گفت من ستاره تو دیگر نیستم
ستاره اسب دریایی هستم
هم زیباست
هم خانه بزرگ دارد
و هم ثروتمند است
و هم طلا و مروارید دارد
افسرده و دلسرد
از تخته پایین آمدم
اشک در چشمهایم جاری بود
صدایی شنیدم
گفت سلام
برق اشکهایت خیره ام کرد
ستاره دریایی هستم
روزگار خوبی داشتیم در اعماق اقیانوس
روزی خبر آوردند
مهمان آمده است
از زمین آمده اند
دیری نگذشت
نهنگها با صیادان زمینی یار شدند
ماهیان را شکار کردند
بخاطر هرزگیشان
عروسهای دریایی را بیوه کردند
اقیانوس را با سم آلوده کردند
و هر روز گردن
عده ای از اقیانوس نشینها انداختند
جانداران اقیانوس به جان هم افتادند
اقیانوس این همه ظلم و پلیدی را تاب نیاورد
غرشی کرد و
ماجرای امروز...
امروز بی کس و تنها شدم
زندگی خوبی با اسب دریایی داشتم
مدتی اسب من
خوی زمینیان به خود گرفت
امروز مرا تنها گذاشت
و صیغه عقدشو با ستاره آسمانی بست
کلاغ مهربون زندگیم بالای سرم آمده بود
مث همیشه
کلاغ گفت
زمینیان منو بدشگون نامند
این هم توطیه و خدعه آنهاست علیه من
ازیرا هرجا پلیدی
و کاری ناروا داشتند رسوایشان کردم
کلاغ لحن عجیبی داشت
حرفهایش متقلبم کرد
گفتم کلاغ مهربون چه کنم
گفت این ستاره هم
خوی زمینیان گرفته
فریاد زدم
چشم چشم چشم
تخته را از آب برداشتم
اندیشه کنان
به سمت خانه امان
و اکنون
سالهاست من و کلاغ و مو و حوضچه آب و تخته
.......
محسن کاووسی (آبیدل)
خرداد 1396 خورشیدی








