بیست و هشتمین شماره از دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل " وبگاه
بیست و هشتمین شماره از دو هفته نامه شعر وادبیات را با افتخار تقدیم می کنیم . به رسم همیشگی در ابتدا در گلستان با صفا و فرح بخش شاعران دیارمان گلگشت ها نموده و از خرمن ذوق آفرین آنها خوشه ها می چینیم و سپس چهره ادبی این شماره را معرفی می نماییم .
در ادامه با بخش های متنوعی از جمله داستان کوتاه ، خاطره ، مقاله ادبی ، ادامه مکاتب ادبی ،معرفی کتاب و مشروح نشست انجمن ادبی باران و .... همراه می شویم . امید که مورد پسند طبع شما ادب دوستان واقع گردد .
*******

ما به روی جاده ی باریک احسان می رویم
هرکجا پیچید جاده نیز پیچان می رویم
می رویم ما هم به دنبال شمار رفتگان
با دوپای خود ولی افتان و خیزان می رویم
حرف تنها بر سر رفتن نباشد ، نازنین
گر نیایی باز هم آخر پشیمان می رویم
راه بسیار است اما مقصد دل ها یکی است
دور باشد ، راه پیچان ، یا که آسان، می رویم
هرکسی پاپوش بسته ، راه خود را می رود
ما چرا راه فلان و راه بهمان می رویم
راه بس طولانی و مقصد بسی باشد بعید
بار خود بر دوش بسته با رفیقان می رویم
گر بخواهی هم سفر باشی در این ره ، ای عزیز
پای برگیر و بیا ، ما لنگ لنگان می رویم
کوله بار هرکسی سنگین نماید یا سبک
راه باریک است اما ، ما پریشان می رویم
گوییا ما را خبر از رفتگان راه نیست
ره به ترکستان رود یا درگلستان می رویم
حسین جعفری- اول تیر نود و شش
****
میوه چین باغ ترانه وشعر"

پیراهن به عرق آغشته ات را
آفتاب نهاده بریاس درباغ
در باد پاگریز،
یک گیره کم بزن! یک گیره
تا شاید شاید
اینهمه ندیدن هایت درسوگ سروده هایم،
به هدیه ی بادآورده ای
از جانب ات مرا
شگفتانه ی ناباور....
یکبار هم"غزلی"موجه باشی:
-چون گلی در شوره زار
-ستاره ای بیرون افتاده از جزیره ی ابر
درون دفتر شعرم همیشه دلتنگ ات
ای میوه چین باغ ترانه وشعر.....
علی حسین جعفری(بیدل)
****
فتح ماه برخاکسترخورشید"
پایان نبرد روز
و وضوحی ی دیدار اشیا
با"شهادت"خورشید
دردل شعله به پایان می رسد!
و ماه
بر خاکسترش
شبدیز سم ستاره ی تاریکی را
در جاده ی کهکشان
می تازد به شیوه ی ققنوس.
و به جوهر مهتاب
امضا می کند
قطع نامه ی فتح الفتوح را
تا بیست وچهارمین برگ
در دفتر روزگار.....
علی حسین جعفری(بیدل)
***

یک عصر روز جمعه و یک صندلی با تو ...
بر شانه های خیس شهری ساحلی با تو ...
یک شعر ناب و حس و حال عاشقی با من
یک عشق پاک و بوسه های مخملی باتو ...
سر می گذارم شانه ات،چون موج برساحل
همرنگ دریا می کند آرامشم را همدلی باتو...
دستم به دستت...نه عزیزم!بال در بالت
پر می کشم تا ابرهای ململی با تو ...
در من که اکنون یک کویرم،خالی ام،خشکم
می روید از عمق وجودم جنگلی با تو ...
وقتی زبان حال دل را خوب می فهمی
یعنی ندارم - بهترینم - مشکلی با تو ...
* *
یک عصر روز جمعه و یک صندلی یک شعر
حک می شود بر سنگ های صیقلی با تو ...
#روشنک_شولی(حوا)
***

می سوزد خورشید
آتشش
دامن دریا را گرفته است
شیرین ترابی
***
دختران سرزمینم
با قیچی یادگار مادرانشان
گیسوان پریشان خود را میبرند
پیش از انکه به یاد بیاورند
ارزوهایی که مادرانشان
لای گیسوانشان میبافتند
شیرین ترابی
***
کوچه ای بن بست
برگی میرود
برگی می اید
شیرین ترابی
*****
حصار
نام دختریست
که از پشت پنجره ی خیس
به تماشای بازی
پسران همسایه می نشیند
شیرین ترابی
از مجموعه ی قطاری در اشپزخانه








