«گُلدُمباز»

اوایل تیر ماه، «خلال» های سبز رفته رفته رنگ می بازند و من که عاشق «خارَک» های «مَکتیب» و «شیخالیِ» و «پنگ» های زرد و سرخ شان هستم حالا حالا ها باید انتظار بکشم.
«کبکاب» و «شاویِ» تویِ حیاط زیر شلاق های «تشباد» پیچ و تاب می خورند و همچنان قرص و محکم سرِ پا ایستاده اند.
شبها روی «تنپلیِ» کف حیاط با خِش خِش شاخ و برگهاشان خوابم می برد و مادر هر صبح زود برای نماز اول وقت بیدارم می کند تا تکلیف بچه ی ۸ - ۹ ساله اش را که هنوز به سن تکلیف نرسیده از پیش تعیین کند.
پای برهنه با چشمانی قی کرده و خواب آلود جست میزنم پایین و تلو تلو خوران خود را پای کبکاب میرسانم. چشمانم را میمالم تا «پَنگ» ها را که بفهمی نفهمی زرد شده اند واضح تر ببینم.
خانه هایی بی در و پیکر با گستره ای بی نهایت که از هر کجای شان وارد شوی حکمِ درِ حیاط دارند. تنها نخل هایِ باغ «شهریاری» مزاحم دیدَند و پهنه ی افق را رنگی سبز و زیتونی میزنند.
جیر جیر ممتد کشیدن آب از چاهِ همسایه ی سمت راست توجهم را جلب می کند. از دور صدا میزنم: «سلام عامو قباد» و او درحالی که آب را لابد به نیت ساختن وضو از «دُولِ» سیاه، توی دهانه ی تنگِ کوزه ی سفالی میریزد همزمان سعی می کند سگ پیرش را که با خمیازه های کش و قوس دار، کنار چاه لم داده از آنجا دور کند.
قباد دستان سیاه و چروکیده اش را سایبان چشم می کند و با صدای زیر جواب میدهد: «علیکِ سلام پسرم».
مادر دمپایی ابری ام را از پای تنپلی می آورد تا جلو پایم بیاندازد و من با اکراه آن را پا می کنم :
-- «مادر جون نمازت دیر نشه».
-- «باشه چشم مادر ».
چند روزی ست از مادر بهانه گرفته ام تا از خارک های زرد کبکاب که بی شباهت به دستبند «زردیون» دختران دم بخت نیست برایم «دِکلَک» درست کند. از دیروز برای چیدن خارکها به پر و پای پسر همسایه مان سید رضا پیچیده که چند سالی از من بزرگتر است.
ناشتایی مان تمام نشده سید از راه میرسد با «شلوار کُلَکی» که به زحمت تا پای زانوهایش میرسد و «پَروَند»ی که از کَتُ و کولش آویزان است.
تا مادر بخواهد تعارف ناشتایی کند سید، «مَلکیِ» رنگ و رو رفته اش را که از چند جا پارگی دارد از پا در میآورد و بال پیراهن کوره اش را داخل شلوارش می تپاند. نگاهم به بند شلوار چرکمُرده ی اوست که با انگشتان دست آن را سفت و محکم می کند.
«کرزِ» پروند به راحتی دَور تنه ی پیر و فرسوده ی کبکاب که سالهاست «تاپول» هایش ریخته حلقه می شود و سید در یک چشم به هم زدن «تُنگ» صاف و لُختِ نخل را با چند ضربه ی پیاپی بالا میرود.
مادر مرتب زیر لب دعا میخواند و التماس به سید که مواظب خودش باشد. سید از میانه ی راه برای مادر دست تکان می دهد و می گوید: «نگران نباش مادر، مواظبم».
ردّ پاهای عرق کرده ی سید را دنبال می کنم و انگشتانی که با دقت تمام «رِس» های اطراف پنگ را می کاوند.
هر از گاه «لیف» های پوسیده یِ زیر قبه ی نخل با گردش پروند از جا کنده می شوند و توی هوا چرخ میخورند. اولین دانه ی نارس خارک که از بالا به پایین پرت می شود توی هوا می قاپم و زیر دندان مز مزه می کنم. طعمی شیرین و گس که دندانهایم را کُند می کند و دهانم را آب می اندازد، انگار خرمالوی نارسی که بعدها برای اولین بار به دهان می گذارم و تا می آیم آن را تُف کنم زبانم را کف دهانم می چسباند.
صدای چَک چَک پروند و پایین آمدن سید و خارک هایی که توی پیراهن خیس و عرق کرده اش جا داده است.
مادر پارچ رویی آب را که از قبل آماده کرده دست سید میدهد و او یک نفس آن را سر می کشد.
در حالی که مادر خارَک ها را «چار کَل»می کند و هسته های شان را در می آورد تا توی پارچه توری نازکی بپیچد و آفتاب کند، چندتایی را درسته کِش میروم. میداند برای چه میخواهم مانع نمی شود. خارک ها را گوشه ی حیاط با«چیت»های گرمی که روی هم کُپه شده اند می پوشانم و یکی یکی سرِ پا نگه میدارم تا نُوک آنها زیر نور آفتاب کاملاً لِه شود.
برخلاف سفارش مادر از بعد از ظهر چند بار سراغ خارک ها میروم.
دمِ غروب، چیت ها را پس میزنم و از بین آنها چند گُلدمباز «زور رس» بیرون می آورم تا فاتحانه به مادر نشان دهم. یکی از آنها را که گرمِ گرم توی دهن می گذارم بوی گُلدُمباز به دماغم می نشیند.
تا رسیدن دکلَک های مادر که عطر و بوی بهتری دارند ناچار باید دو سه روز ی صبر کنم.
با گذشتِ نزدیک به ۶۰ سال از آن روزهای پر التهاب و تَشبادهای بی پیر که همچنان می وزند تا از خلال سبزِ نخل ها رنگین کمانهایی زیبا بسازند، چه شباهتی ست!!! بین منِ اکنون با آنکبکاب دیرسال که حالا دیگر اثری از آن نیست.
عصبانیت های گاه به گاهِ این روزها، راه بر نفس هایم می بندد و شامه ام را نیز حتٌا از کار می اندازد. کج خلقی و بدتابی و کم حوصلگی، ماندن در خانه و اکتفا کردن به پیاده روی روزانه، تازه اگر هوایی برای تنفس باشد.
دوست دکترم می گوید: «آسم نیست، آلرژی ست، تنها چاره ی کار آرامش و دوری از تنش».
می گویم: «دکترجان، جایی اگه سراغ داری نشونم بده» و او تنها به تلخندی اکتفا می کند و نوشتن چند نوع آنتی هیستامین و شربت و اِسپری های جور واجور که چندتایش را محض احتیاط همیشه توی خانه نگه میدارم
-- «دکتر قرص های پِرِدنزلُن و بتامتازون پس چی؟»
-- «نه، نه، ابدا،ً اینا کُرتُن دارَن، وابسته ت می کنن بعدشم پوکی استخوان و این حرفا...».
وقتی آنجا نباشم حتا خارک های تُرد و شیرینِ «محبوبی» و «بریمی» و «حاج باقری...» که دوستان می آورند نمی تواند دلم را آرام کند.
چگونه می توانم قامت بلند کبکاب ها و شیخالی های دَورُ و حوالیِ ولات را که بخاطر عدم دسترسی بچه ها به خارَک ها و رُطب های شان با خارهای کُنار و «لَگَجی» می پوشاندند از نظر دور کنم؟
تنگی نفس را میتوان با پیف پاف چند اسپری کنترل کرد اما چه کنم با شامه ای که عمده ی خاطراتم را بازتاب می دهد و من امروز حتا عطر دارچین داخل چای را که تداعی رنگینک های «نیمه ی برات» است نمی توانم حس کنم. عطر و طعم رُطب ها و «نیمخون» ها جای خود دارند.
بویایی که نباشد خاطرات توی هوا معلق میمانند و چشم ها و گوش ها تنها می توانند ظاهری از آنها را نشان دهند. اینها هیچکدام کارایی شامه را ندارند تا تو را به دنیای عطرها و طعم ها و حتا رنگ ها و نقش ها ببرند.
با آنکه دستپخت عیال حرف ندارد اینروزها حسابی پاپی اش می شوم و مرتب از طعم و مزًٌه اش ایراد می گیرم که این یکی چنین و آن یکی چنان و او که بهتر از هر کسی درد و مرضم را میداند می گوید: «علاج تو تنها یک عدد آمپول بتامتازون آنهم از نوع اِل آ» ست تا بهانه ات را ببُرد و حالت را جا بیاورد. می گویم: آخه دکتر سفارش کرده... و او که منظورم را میداند می گوید: «گور پدرِ هرچی دکتره صلوات. اینجوریم که نمیشه کنج خونه بشینی و از در و دیوار ایراد بگیری. پوکی استخوان هم چند قرص کلسیم علاجشه. این چند روزِ عمر ارزش این همه بالا و پایین شدن نداره...»
می بینم حرف حساب جواب ندارد تسلیم می شوم و بخاطر گُل روی دمبازهایی که در راهند و عنقریب عطر و بویشان فضا را پر خواهد کرد تن میدهم به یک عدد آمپول کُرتُن که خودش هم تزریق می کند.
شیراز - تیر ماه ۹۶
محمدرضا فقیه الاسلام
🍁🍂🍃🍁🍂🍃








