مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

ادامه داستان "هرس"

... اول بار بود که نام اُسا را می شنیدم و آن پیر مرد را اُسا صدا می زدند و او تکه اَواری را به کمر خود محکم بسته بود و یک "تیشه تبر" را به پشت ،حمایل کرده بود . وقتی به او نگاه می کردم قدرتمند ترین و دانا ترین مرد روزگار بود . حتی از پدرم و دوستانش نیز دانا تر بود . چرا که او دستور می داد ودیگران عمل می کردند ؛ به عنوان مثال ، به پدرم می گفت : غلامحسین ، برو فلان چیز را بیاور و پدر خیز برمی داشت و چنان می دوید انگار کورش کبیر او را به فتح بابِل امر کرده . و تندی برمی گشت و شیء مورد درخواست را دو دستی تقدیم می کرد و من در دلم اُسا را تحسین می کردم که این همه سرش می شود و دلم می خواست من هم که بزرگ شوم اُسایی مثل او بشوم که همچی کارهایی بلد باشم .

سه روز طول کشید تا خشت ها ی ما روی هم چیده شدو یک اتاق سه دری گوشه ی حیاطمان بالا رفت  و سه در، طرف حیاط داشت و معنی سه دری همین بود و اُسا با یک خیز از روی درها می پرید و هیج کسی روی درها نمی پرید و روی ستون ها نمی رفت ، بجز اُسا ، و دیگران خشت را پرتاب می کردند و اُسا خشت را می گرفت و روی ستون می گذاشت و گاهی ، تیشه تبر را از پشت کمرش در می آورد و حاشیه ی خشتی را می تراشید و این نشانه ی دیگری ازاُسایی بود . خانه ، رگ به رگ بالا می رفت .

 من و مادرم ،بیشتر، بعضی موقع پدرم هم ،سه تایی می ایستادیم و به آن چهار دیوار،غرور آمیز نگاه می کردیم .انگار ،خانواده ی پهلوی که به کاخ نیاوران می نگرند . ولی متوجه بودیم که خانه ی سه دری داشتن هم به این سادگی نیست . طاق و هرس دو نیاز بزرگ بود که در حیاط ما اثری از آن نبود . واین  سه دری، آن ها را از ما می خواست .

برای درست کردن طاق ،مادرم در ماه دوم بهار چاری سوزانده بود و زنبیل زنبیل بر پشت الاغ به حیاط آورده بودیم و در گوشه ای قایم کرده . وقتی اُسا چاری ها را دید گفت : چاری خوبی بوده اما کهنه شده و فکر کنم نمیره ، من خیلی ناراحت شدم و مادرم هم خیلی بیش تر از من ناراحت شد و پدرم به اصطلاح " رو دل خودش می گشت " که چرا چاری ها را زود سوزندیم به هر حال یکی ازهمون شب هایی که اُسا و کارگر یا به اصطلاح "کارفعلی " داشتیم ، شب اُسا نزدیک چاری ها زمین را رفت و رُو کرد و ابتدا با کمی خاکستر گَرته هایی مثل هلال  ریخت و سپس پدر و مادرم چاری خیس می کردند و روی گرته می ریختند و اُسا با یک ماله ی کوچک هلال طاق ها را آرایش می کرد و لای هر کدام چند چوب گز باریک می گذاشت و در موقع کار کردن مرتب تعریف چاری ها را می داد و می گفت عجب چاری خوبی است و چه بوی خشی داره و من فکر می کردم خراب شده که خدارا شکری خراب نشده بود و خوب می میرد و من فهمیدم تنها چیزی که خوب است بمیرد چاری است ولی چیزهای دیگر مثل خروس و بره و آدم اگر بمیرد بد است . حتی الاغ و سگ هم که سقط می شود بد است زیرا سقط شدن هم ، مردن است .

چون چاری ها خوب می مُرد و به نظر اُسا  شه قلی ، خوب بود ، پیش ما هم خوب ، بود . اصلا اُسا شه قلی خیلی عزیز شده بود ، که چاری ها خوب می مُرد . تا نیمه های شب ، شش طاق و سه نیم طاق زدیم و چای خوردیم و اُسا شه قلی ، قلیون کشید و بند گرفت و ضرب المثل گفت و چیستان طرح کرد : " یه درختی داریم ، چهل شاخه داره و رو هر شاخه ، چهل کلاغه و ... عجایب صنعتی دیدم در این دشت که ...، و حیوانی است موزی ، سر تا پا طلا دوزی ، گر با تو کند بازی ، صد ناله بر اندازی و..."  دیر موقع بود که خوابیدیم . یکی از مشکلات و دغدغه ها یمان حل شده بود . فقط "هَرَس " آرزو می کردم و برای خودم و خانواده مان که یه طوری خدا بیست" هرس" به ما بدهد و دلم می خواست صبح که از خواب برمی خاستم خداوند ، بیست هرس انداخته باشد توی حیاطمان .

سه چهار روز از بالا بردن خشت ها گذشته بود و اُسا شه قلی و دسته ی کارگران ، فعله ، با پدرم همه رفته بودند خشت های دیگران را بالا ببرند . شب که پدرم به خانه بر می گشت و مادرم از اودر مورد خانه ی دیگران، می پرسید و پدرم می گفت : باقی مشکلی ندارن . خانظر پار از سیامنصیر هَرَس " مُهرِزِه " مال قَعلَی ی قدیمی "کُیدَر" اورده و علرضا زمسون ، بیس  دوتا چندل خوب هندی از" میرزا محمد" خریده بیده و ای بین ما فقط "هَرَس" نداریم .

خانه ی همسایه ها بالا رفت و هَرَس هایشان هم پای کار بود و به ترتیب هر دو خانه هرس بندی شد و کار سجم گذاری و تَرک و غَرق و گِل مُهرِه و گل بونی به ترتیب انجام شد .و قتی می رفتم نگاه می کردم در خانه های آن ها آفتاب نبود و به بالا که نگاه می کردی آسمان پیدا نبود . اما خانه ی ما فقط سه لایه ی دیوار بود و دوستون که یک در میانشان و دو در هم دو سمت ستون ها ، همه جا هم آفتاب بود و آسمان سقف آن بود . خیلی دلم می گرفت و آرزو می کردم آیا روزی هم می شود که من در وسط این دیوارها که می ایستم آسمان بالای سرم پیدا نباشد و در خیال خودم به بالا که نگاه می کردم هَرَس هایی منظم و خوابیده بر سقف می دیدم .

پدرم دیگر شب ها بعد از فایز ، دی بلال نمی خواند وتقاضای نی هفت بند هم نمی کرد و کوچکترین غباری که در آسمان پیدا می شد می گفت : ای " گمبو خور کنه " و ترس سراپایش را می گرفت و مرتب می گفت"  ایه بارون بزنه همه ی خشت ها او  وی مو می ره تو زمین."  دست ودلش نمی رفت که برای پاپیشی هم برود " مور " بیاورد و روی درزش ترک بکشد . بدبختی ما آسمان ازلای درز کمر پاپیشی هم پیدا بود و هَرَس  هم کلا نایاب شده بود روزی ده بار من می رفتم به دیوار شیخ عباس عباسی نگاه می کردم ببینم از آبادان چندل نیاورده ، آخه قبلا سر چندل ها روی دیوارش پیدا بود که رقات کنار هم خوابیده بود و کسی پرس چندله هم نمی کرد ، شانس ما شیخ عباس هم هرچه می رفت آبادان ، درام  - بشکه ی دویست لیتری - می آورد و حیاطش پراز درام نفتی بود ولی ما چندل می خواستیم . شیخ عباس دوست بابا بود وقول داده بود که هروقت چندل آورد ، بیست دوتا چندل که پدرم خودش برود بین چندل ها جدا کند به او قرضی بدهد و من دوست داشتم به محض آمدن ماشین چندلی این خبر مسرت بخش را به پدرم برسانم . و با او برویم چندل جدا کنیم .یک شب که از درد دل و غصه ها فارغ نشده بر تنبلی خوابیده بودیم و چشممان گرم نشده یا شده بود ، پدرم ، خیز برداشت و مثل ارشمیدس که وزن حجمی را پیدا کرده بود در حیاط می دوید و می گفت : "یافتُم ، یافتُم " و من و مادرم به دنبالش می دویدیم . تنها تفاوتی که با ارشمیدس داشت ، لباسش تنش بود . مادرم می گفت : غُلی ، غُلی – مخفف غلامحسین –  می چته ؟  مردک ، می کلو وابیدیه ؟

و بابا دوباره ، رو دل خودش می گشت که "چتو زی تر یادم نومه." یعنی ،هم در حیاط می گشت ، هم رو دل خودش می گشت و تازه دل ما را هم برده بود و روش می گشت چون ما دو نفر هم نمی دانستیم چه چیزی را یافته است .

بعد از چند دقیقه ای آمد و روی جل و پلاسی که شب می نشستیم ، نشست و با خود حرف می زد :" صوا صب زود می رم" و با دست خود یه چیز هایی را می شمرد و باز هم بلند شد ، مثل این که دور چیزی می گشت و گاهی هم می پرید انگار که روی جویی یا دیواری . دوباره نشست و مادرم بازویش را گرفت و گفت : چه می گویی ؟ چه پیدا کردی ؟ آنگاه به خودش آمد و گفت : "ماه خانم – نام مادرم – چرا زودتر یادم نومه ، باغ کیامرث ، سپید دارها ، دو ردیف سپیدار عین میل تفنگ و صاف از چندل هم بهتر."

تازه مادرم متوجه شد که چه می گوید و اضافه کرد:" پیریار سال ابریم و اسمیل کل عواس هم رفتن از همون سپید دارل کیامرث، سی ، هرس خونشون که تو بی ورا ه ساختنه " رک " بریدن و اوردن " – منظورش حاج ابراهیم و حاج اسماعیل دشمن زیاری از خویشان مان ، ساکن در شهر وحدتیه و منظور از کیامرث عمویم که در بازرنگان شاهپور ساکن بود -  مادرم هم فکرش را تایید کرد و من هم خوشحال شدم ولی فکر نمی کنم هیچکدام تا صبح خوابیدیم و این بار من که تا صبح منزل عمویم در منطقه ی شاهپور و در میان باغ و سپیدارها بودم و پدرم و مادرم هم فکر می کنم همین طور . زیرا با اولین صدای خروس پدرم با اخم گفت :"اُمرو خو صب نویمو ."و بلند شد یه نماز جهل تپروکی خوند و یک پاتلون چهارقیچ ماشکی رنگ که فکر می کنم قبل از تولد من در مسافرت بندر ریگ خریده بود ، پیدا ش کرد و پوشید و کمربند چرمی باریکی هم رویش بود بر شکم خود محکم کرد و هشت دکمه ی کوچک جا زیپی را هم  یکی یکی سر جای خودشان نشاند و یک دستمالی که حاوی چند اسکناس کهنه بود در جیب سمت راست پیراهنش چپاند و به سمت انارستان و بازرنگان و سپیدارها و دیدار برادرش کیامرث از کنار تنپلی و دل ناشتا حرکت کرد . هرچه مادرم گفت : ای مرد صبر کن ، تا چای درست کنم و ناشتا بخور سرت درد می آید ، گفت : " نه دیر ویمو و ماشین ولم می کنه . "حالا کدام ماشین و کدام سرویس ، ما که چیزی نمی دانستیم .  دوروز و سه شب ، هیچ خبری نشد وما هر شبانه روز گوشمان به راه بود و چشممان به در ، که پدر با دست کم بیست هرس برگردد و روز سوم نزدیکی های ظهر بود که" غُناهشت " یک ماشین پیکاب بلند شد و من هم به محض شنیدن صدایی عجیب و غریب از توی کَپَر تا لب کوچه ، خیز برداشتم و قبل از دیدن ماشین، هرس ها را دیدم که کَلّه هایشان بالای تاج ماشین مثل چندل های عمو "شیخ عباس" که بالای دیوار رقات بود، پیدا است . با این تفاوت که چندل ها سیاه و سوخته بودند ولی این هرس ها سپیدِ برفی بودند . درست بود ،بابا می گفت ، سپیدارها ی عمو کیامرث . و این ها سپیدار بودند . پدرم هم جلو ماشین پیکاب نشسته بود و انگار که "محمود "از فتح بتخانه ی  "سومنات " هندوستان برگشته باشدوشادمان انگار " نادرغُلی " جواهرات " کوه نور" و " دریای نور" و "تخت طاووس " را آورده  و مرتب دستش را تکان می داد و خلاصه کُلِّ همسایه ها بزرگ و کوچک جمع شدند و پدرم مانند یک شاگرد "ماک" با سابقه ای ده ساله ،عقب وانت رفته بود و با انگشت بزرگش؛ مثلا ،در آیینه  ماشین ،راننده ی کازرونی و سبیلو را به عقب هدایت می کرد . بیا، بیا ،بیا، ، خووووب . نگه دار . و می گفت : "او  بیارین ." بدون معطلی بالای وانت رفت و شروع کرد به باز کردن بندها و بیرون آوردن "هرس ها " و هرکدام را که پایین ارسال می کرد انگار بچه ی آدمی را پیاده می کند .

صبح روز بعد قبل از طلوع خورشید اُسا شهقلی و تمامی فعله ، بی کم و کاست حاضر بودند و پدرم عصر همان روز تک تک آن ها را از رسیدن "هَرَس " خبردار کرده بود . هَرَس ها خیلی هم راست و مثل میل برنو آنطور که پدر می گفت ، نبودند و برخی کج و معوج و یک سر کلفت و دیگری باریک . ولی اُسا با مهارت آن ها را همان روز تا ظهر روی سقف سه دری، جور کرد و کار هرس چینی را با موفقیت انجام دادو بعد از ظهر،پدرم آن ها را با آیل سوخته آغشته کرد . من فکر می کردم می خواهد آن ها را به چندل بدل کند . اما وقتی از ایشان پرسش کردم با خوشحالی گفت :" عزیزم ، سی که " ریش میز " نخرشون ." و شب  سِجَم ها را روی آن فرش کردند و بعد تَرک ها را  مافوق سجم ها ،پهن کردند وصبح روز بعد ، کَلّه ی سحر ،پدرم با چند نفر،رفیقان هم سَفَر،رفته بودند ، چند بارخر ،  شاخه ی خرگ آورده و روی تَرک ها پهن کردند تا موریانه به تَرک و سِجَم و هَرَس ها آسیب نرسانند . و شب "گِل مُهره "روی خرگ ها ریختند و بعد گِلبونی کردند. 

صبح روزی دیگر ،  وقتی از داخل اتاق به بالا نگاه می کردم "در پوست خود نمی گنجیدم" زیرا آسمان پیدا نبود وآفتاب به داخل خانه از سقف نمی تابیدو ما هم از این به بعد سر پناهی داشتیم و امسال در " تُو " می خوابیدیم و صدای باد و رعد و برق کمتر من و خواهر و برادر کوچکم – علی حسین که آن روزگار هنوز خیلی کودک بود – را  می ترساند واز امسال شب های بارانی ، دیگر خانه مان " تِک " نخواهد کرد، زیرا قطره های باران دیگر نمی توانست بین پاره های تَرک و لای شاخه های "مَور" خود را به درون خانه ی ما بیندازد و باید عاقلانه و آرام از راه ناودونی به کف حیاط می رفتند و صدای شُر شُر ناو دون نشانه ی سال خوب و خوشحالی پدر، خواهد بود .

 آن سال به بعد دیگرپدرم  هر شب " دی بلال و سوز تیه کال " می خواند و پشت سرش نی هفت بند می زد "  چای می خورد و زیاد هم می خورد و هنوز هم می خورد ؛ صبح زود ، چاشت ، پسین و شب و هر وعده پنج الی شش استکان ، چای را در نعلبکی می ریخت و از سمت خودش ، پُف می کرد و قبل از سر ریز شدن از لبه ی آن سمت نعلبکی ، هورت  می کشید و چای در یک جزر و مد کامل به کامش فرو می رفت و هنوز هم ، سپس سینه اش را با چند" قشُّ و قِیَه  " صاف می کرد و نی هفت بند را بر می  داشت ،ابتدا چند دقیقه ای گَرده ی " حاجیونی " و بعد رَو " میدگونی یا دیلگونی " می زد. سپس گَرده ی " لُری و داستان شیر علی مردون " و بعد " ایل زیر و ایل بالا رفتن گله ی پیر زن " و بین این گرده ها هم کمی نفس می گرفت و یک دفعه می رفت  سراغ گَرده ی " دوُ ، دوُ ؛ دوُ ، دوُ " و این آخر نی زدن بود . مادرم می گفت : "غُلُمسین ، دیه فایز نخون ، دلمون می گیره" و دیگرپدرم ، فایز نمی خواند و بعدها خواهران و برادرانم هم وقتی بابا ، گَرده ی " دُو دُو ، دُو دُو " می زد . بلند می شدند وشادی می کردند . زیرا ماهم ، دیگر" تُو " داشتیم و روی آن هم "هَرَس" بود .      

 

تا داستانی دیگر خدانگهدار دوستان و دوستداران –حسین جعفری

پنجشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۶ 21:42 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)