چهارمین صفحه از سی امین شماره دوهفته نامه بردل
![]()
معرفی چهره این شماره : محمود دولت آبادی
محمود دولت آبادی از مهرههای کلیدی رماننویسی در ادبیات فارسی به شمار میرود. او را میتوان از معدود نویسندگان فارسی زبان دانست که به شهرت جهانی دست یافتهاند. نقل قولها حاکی از آن است که وی تاکنون بیش از ده بار نامزد دریافت جایزه نوبل بوده است ولی متأسفانه هنوز به این مهم دست پیدا نکرده است. وی جایزه ادبی یان میخالسکی سوئیس و نشان شوالیه ادب و فرهنگ فرانسه را در کارنامه خود دارد و نامزد دریافت جوایز معتبری چون من بوکر، جایزه ادبیات بینالمللی خانه فرهنگ جهان در برلین و جایزه ادبی آسیایی بریتانیا بوده است.
محمود دولت آبادی فعالیت هنری خود را با بازی در تئاتر آغاز کرد. قبل از آن او در زادگاهش، سبزوار، مشاغل بسیار زیادی را برای امرار معاش امتحان کرده بود. مشاغلی چون دوچرخهسازی، سلمانی، چوپانی و کار در کارخانه که بعدها زمینهساز آفرینش شخصیتهایی با این خصوصیات شد. این نویسنده قدرتمند توصیفات بسیار تأثیرگذاری از ویژگیهای ظاهری و باطنی شخصیتها ارائه میدهد و این موضع سبب پررنگ شدن شخصیتهای کتابهایش در ذهن خوانندگان میشود. علاوه بر شخصیتپردازی عالی، دولت آبادی در توصیف رویدادها، مناظر و موقعیتها نیز بسیار قوی ظاهر شده است.
محمود دولت آبادی از دهه ۴۰ تا اوایل دهه ۵۰ فعالیت مداوم خود بر صحنه تئاتر را ادامه داد تا زمانی که دستگیر و زندانی شد. وی در سالهای ابتدایی انقلاب اسلامی به عنوان دبیر سندیکای تئاتر به این حوزه خدمت کرد و پس از پایان این کار خود را تمام و کمال وقف ادبیات کرد. او قادر بوده است تا شاهکارهای داستانی خود را به تناوب به کتابخوانان عرضه کند و خود را به عنوان یکی از برترین نویسندگان رمان روستایی و اجتماعی به ادبیات بقبولاند. در رأس آثار او رمان بلند کلیدر قرار میگیرد که شخص نویسنده اذغان دارد که هرگز قادر نخواهد بود اثر اینچنین بیافریند.
از آثار داستانی و فیلمنامههای محمود دولت آبادی اقتباسات زیادی برای ساخت فیلم انجام گرفته است که به ادعای وی در اکثر آنها او مورد بیمهری واقع شده چرا که به نام نویسنده فیلمنامه، هیچ اشارهای نشده و یا از طرح داستانهای او برای نوشتن فیلمنامههای دیگری استفاده شده بدون اینکه نامی از خالق اثر اولیه ذکر شود. از میان برترین آثار وی میتوان به کلیدر، جای خالی سلوچ، کارنامه سپنج، سلوک، نون نوشتن، میم و آن دیگران، آهوی بخت من گوزل، روزگار سپری شده مردم سالخورده و … اشاره کرد. بسیاری از آثار او به زبانهای متعدد ترجمه شدهاند، حتی رمان زوال کلنل که در ایران جواز نشر نیافته است.
![]()
کتاب این شماره : جای خالی سلوچ از محمود دولت آبادی
همانطور که در ویکی پدیا برای معرفی کتاب "جای خالی سُلوچ" آمده ، این کتاب: " رمانی رئالیستی از محمود دولت آبادی است که بلافاصله پس از آزادی از زندان ساواک و طی ۷۰ روز نوشته است. دولتآبادی داستان آن را به هنگامی که دورهٔ سه سالهٔ حبس را میگذراند در ذهنش پرورانده بود.
رمان جای خالی سلوچ به زبانهای آلمانی، فرانسوی، ایتالیایی، انگلیسی، کردی و هلندی ترجمه شده است .
دولت آبادی کتاب را اینگونه آغاز می کند:
"مِرگان که سر از بالین داشت، سلوچ نبود. بچه ها هنوز در خواب بودند: عباس، اَبراو، هاجر. مِرگان زلف های مقراضی کنار صورتش را زیر چارقد بند کرد، از جا برخاست و پا از گودی دهنه در به حیاط کوچک خانه گذاشت و یک راست به سر تنور رفت. سلوچ سر تنور هم نبود. شب های گذشته را سلوچ لب تنور می خوابید. مرگان نمی دانست چرا؟ فقط می دید که سر تنور می خوابد. شب ها دیر، خیلی دیر به خانه می آمد، یک راست به ایوان می رفت و زیر سقف شکسته ایوان، لب تنور،چمبر می شد. جثه ریزی داشت. ..."
و این آغاز یک تراژدی دردناک از زندگی در جامعه ایست که به زن به عنوان ابزاری برای رفع نیاز ها و ماشینی برای انجام کارهای خانه نگاه می کند. زنی که هیچ تکیه گاهی ندارد و اکنون که شوهرش او را با فرزندانی سرکش و دختری ضعیف رها کرده باید مسئولیت های بیشتری نیز بر عهده بگیرد: سیر کردن شکم فرزندان در دشتی خشک و بی محصول، کنترل و مراقبت از آن ها، مواجهه با مردمان فرصت طلب و طماع که به آسانی از تنهایی انسان ها استفاده می کنند. و البته تحمل رنج دوری شوهر و بی کسی.
روستایی که مِرگان و فرزندانش در آن زندگی می کند از آن دوره ای است که مردمانش به شکلی حرص آور و غیرقابل تحمل به دنبال منافع شخصیشان کارهایی انجام می دهند که بی شباهت به زندگی درندگان وحشی نیست.جامعه ای که با شرایط بد اقتصادی و نیز نابرابری های اجتماعی دست به گریبان است و سیاست های غلط اقتصادی دولت برای زندگی روستاییان و سامان دادن به زمین های آنها که چه بسا بی سامانی های بسیار را در پی دارد، نیز به این نا ملایمات افزوده است. خشونتی غیر قابل درک که توسط دولت آبادی به کلمه تبدیل شده و در ذهن ما به تصویر... .
جای خالی سلوچ همانطور که از نامش پیداست و در ابتدای داستان به آن اشاره شده از جای خالی مرد،شوهر و پدری می گوید که هر چند از ابتدا تا انتهای داستان حضوری از او نیست اما از همان ابتدا و تا پایان جای خالی اش به شکل بسیار محسوسی خود نمایی می کند.
بیشتر و شاید کل حجم کتاب بر محوریت زن سلوچ « مِرگان » و زندگی اوست. در کتاب و با تعقیب مِرگان با شخصیت های بسیاری آشنا می شویم. از پسران مِرگان و کربلایی گرفته تا کدخدا و برادر مِرگان و ... که هر کدام وظیفه خود را برای نشان دادن شخصیتی که نماینده آن هستند به خوبی انجام می دهند. و این بعد روانشناسانه و اجتماعی ایست که با وقوف دولت آبادی بر آن که می تواند ناشی از زندگی در میان آن ها باشد، به خوبی نشان داده شده است. هر چند که گاهی زبان دولت آبادی در بیان اینان به بیراهه می رود و دچار نقصان می شود... .
دولت آبادی بعضی اوقات زیاد حرف می زند و جملاتی را به سخنانش اضافه می کند که چندان نیازی به آن ها احساس نمی شود و این تضادی با شیوه روایی دانای کل دارد ، البته با توجه به نوع داستان که بیشتر توصیفی است شاید خرده گرفتن بر آن نیز چندان صحیح به نظر نرسد، هر چند که ضعف های ملموس آن را نمی توان به سادگی و با این دلایل هم پوشاند.گاهی نویسنده به گونه ای جولان می دهد که خواننده را شگفت زده می کند. و گاهی خواننده از از سادگی و آوردن مطالبی که ظاهرا به داستان چیزی نمی افزاید نا امید می شود.
جای خالی سلوچ زندگی را بیان می کند ؛ زندگی روستایی ایرانی به شکل واقعی توصیف شده و به خاطر روایت و داستان نویسنده دروغ را به آن راه نمی دهد. جای خالی سلوچ زندگی روستایی ایرانی در آن دوره را به گونه ای ثبت کرده که با گذشت زمان و تغییر شیوه زندگی مردم هنوز زنده مانده و فراموش نخواهد شد.
سطح سواد و تسلط نویسنده بر ادبیات و محیط اطرافش در این کتاب به شکل بسیار واضحی او را از بسیاری از نویسندگان ایرانی که کتاب هایشان را خوانده ام، متمایز کرده است.
جای خالی سلوچ توسط نشر چشمه چاپ و تکثیر شده و قیمت روی جلد در چاپ هجدهم و در پاییز سال ۸۸، ۸۰۰۰ تومان است.
گفتار هایی از دولت آبادی در جای خالی سلوچ:
* روزگار همیشه بر یک قرار نمی ماند. روز و شب است. روشنی دارد،تاریکی دارد.
*من هیچ وقت دل به نبود نمی بندم.
*بروز دادن عشق ، فرصت می خواهد.
*شکم گرسنه ایمان ندارد.
*دستی که به گرفتن مزد دراز می شود ، همان دستی نیست که به گرفتن مدد.
* عشق اگر پیدا شد که دیگر عشق نیست. معرفت است. عشق از آن رو هست ، که نیست. پیدا نیست و حس می شود.
* کجا خوش است ؛ آن جا که دل خوش است.
* زن ، زن است!
*حتما نباید کسی پدرت را کشته باشد تا تو از او بیزار باشی. آدم هایی یافت می شوند که راه رفتنشان، گفتنشان، نگاهشان و حتی لبخندشان در تو بیزاری می رویاند.
* همراهی دیگران با او همانقدر برایش اهمیت داشت که لازمش بود.








