مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

ادامه داستان " بحری "


یک موتور سیکلت" سی جی صدو بیست و پنج " ، به تازگی و با کش و قوس حقوق و وام تعمیرات بنیاد مسکن خریده بودم که خود داستانی دیگر است . شب ها پس از اذان مغرب برای امنیت و آسودگی تخته ای روی پله های جلو خانه می گذاشتم و با اجازه ی قبلی همسرم و یاری و پشتیبانی ایشان موتور را روشن کرده و از روی تخته بالا برده و بر پلاستیکی که در هال خانه روی فرش انداخته، مستقر ساخته و آن روز هم این مراسم با موفقیت انجام شده بود .
بعضی از شب ها پس از بالا بردن و استقرار موتور سیکلت در جایگاه مخصوص شبانه ، قراری دوستانه و نشستی محرمانه با دوستان و همکاران پیش می آمد که بین من و همسرم ایجاد تنش می کرد زیرا ایشان کلاً مخالف چنین شب نشینی هایی بود و هنوز هم . در چنین مواقعی یا باید چشم ایشان را می پاییدم و درِ هال و حیاط را آهسته باز کرده و در یک چشم به هم زدن مانند یک سارق حرفه ای ، موتور سیکلت را می ربودم و یا اگر چنین فرصتی مهّیا نمی شد با ید با شیرین زبانی و روی خوش نشان دادن و یاد آوری وظایف همسرانه نسبت به هم و خلاصه ترفندهای بسیار نظر سرکار را جلب کرده و مرخصی ساعتی می گرفتم وچون این نوشته از چشمان ایشان پنهان نمی ماند ، اگرچه موتور به ماشین ارتقاء یافته اما بقیه ی قضایا هنوز هم سر جای خود است .
پس ناچار شدم عین قضیه را برای همسرم بگویم برخلاف توصیه ی بابا که فرموده بود : " هیچ کسی نباید بویی ببرد . " که البته منظور بابا حتم عیال بنده نبوده زیرا ایشان باید اصل قضیه را می پخت و ماجرا را دنبال می کرد، البته طبق نقشه ای که من همان اول در سر پروراندم که شرح آن خواهد آمد . نقشه ی راه با رفتن بابا از در حیاط تا در هال در ذهن من نقش بست که بعد از آوردن " بحری " چه کاری باید انجام شود و همسرم در این نقشه دستیار اول بود و بابا پس از آوردن بحری و طبق آن نقشه تقریبا کنار گذاشته می شد وتنها یکی از مطّلعین ماجرا محسوب می شد .
موتور سیکلت را پس از گفتن قضیه با کمک همسرم و به طور عادی از روی تخته که اتفاقا هنوز هم برداشته نشده بود پایین آورده و سوار بر آن به منزل پدرم رفتم و ایشان که چند دقیقه پیش به منزل رسیده بود و الاغش را در طویله به " اَخیه " یا " کُخیه " بسته بود مقداری کاه در آخورش ریخت و از طویله به صحن حیاط آمد و بدون حرف زدن با کسی به من که سوار موتور در حیاط" میان بر بسته و بازو گشاده " ایستاده بودم ، نگاهی انداخت و گفت :" صب کن اومدم " .
الاغ پدر عادت داشت به محض عبور از در حیاط زاره ای نخراشیده سر دهد که کریه ترین صوت بود که به هر گوشی
فرو می شد و با این کار ورود مرکوب و راکب را خبر می داد و لابد آن روز هم ، زیرا همه ی اهل منزل تقریبا در حیاط بودند و منتظر این که بابا پس از شستن دست و صورت و گرفتن "دست نماز" با احوالپرسی از حضار و البته با کمی اخم و تخم از خستگی کار روزانه ، وارد خانه شود و نماز بخواند و اکل و شربی و گفتگو و ... طبق روال گذشته .
اما امروز انگار سری دیگر داشت و سودایی در آن می پخت . اهل منزلِ پدری، تازه متوجه غیر عادی بودن اوضاع شدند که چرا من سوار موتور ایستاده ام ؟و چرا بابا به من گفت : " صب کن"؟ و اصلا چرا من سلام علیک درست و حسابی با ایشان نداشتم ؟و چرا با با دست صورت خود را نشست و به سمت انباری رفت؟ و تازه پدر با یک چراغ قوه و تبر تیشه ای دسته بلند از انباری بیرون آمد و خطاب به من گفت : " چالو کن ، چالو کن " و مادرم به نمایندگی از جمعِ حاضر گفت : " چه وابیده ؟ کجا می روید ؟"
پدر گفت : " می ریم یه جایی الان وا می گردیم ." و باز گفت : " چالو کن ، زر بده بیو دم در." منم بدون پاسخ به مخاطبین موتور را روشن کردم و با خواباندن موتور روی زمین و با یک چرخش به سمت در حیاط رفتم و همراه با چرخش یک بوق هم برای حضار محترم تقدیم کردم .

پدر بر ترک موتور نشست ، تازه من متوجه شدم که باید بپرسم ، کجا بروم ؟ و ایشان گفت : " ره پا تَحلو بره تا چَمَل خواجه محد او سو ، سیت میگم کجا بره . " من راه " تخله آب" یا تلخه آب را که به اصطلاح محلی " تحلو " می گفتند ، بلد بودم و آن را در ذهنم مجسم کردم و موتور را گاز بستم ، ابتدا کمی ترسیدم این شب و اطراف پاتحلو ، "گراز" ،" کُر زَنگرو " و... اما چون پدر بر ترک موتور سیکلت نشسته بود و آن تبرتیشه ی ناحق در دستش بود؛ هیچ واهمه ای از رفتن نبود . چیزی طول نکشید که مسیری را که من بلدم بودم طی کردیم و از این پس پدر با کمی خود را جلو کشیدن ، کف دست راستش را مقابل چشم و بینی من گرفته بود و برای این که کمترین صدا هم رد و بدل نشود و احتیاط لازم حتی در آن تاریکی شب و دور از هر آبادی باز هم به مراتب رعایت شود ؛مانند خله یک قایق و یا دم ماهی برای نشان دادن راه ،چپ و راست می کرد . خوب بود که پشت دستش که گاهی هم در دست اندازی ها به نوک بینی من می خورد سمت من بود و گرنه نوک انگشتانش خواهی نخواهی در چشمم فرو می شد . این وضعیت با ، چپ ، چپ ، راست راست ، نه راست ، نه نه چپ والبته بدون گپ ادامه داشت تا این که فرمان ایست با گفتن " وایسا ، وایسا ، خُب ، خاموش کُه ، خاموش کُه " صادر شد . موتورسیکلت را خاموش کردم . پدر چراغ قوه را از جیب کا پشن سیاه رنگ نیروی دریایی که اهدایی برادرم " علی حسین " بود و به تازگی جمعی پرسنل نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ، رسته ی پزشک یاری ،شده بود ، درآورد . و درست روی نقطه ای در ده دوازده متری و بر پشته ی تیرکی از نخلستان نشانه رفت و گفت : " بَحری درس اونجا نشسه بی و مو بیل تو دسم بی اومدم ای درّاوه ی بیندم " پدر بدون معرفی موقعیت مکانی ما که با خاموش کردن موتور سیکلت همه جا هم ظلمانی شده بود شروع کرد به بازسازی صحنه ی جرم نه ببخشایید صحنه ی صید بحری و من طاقت نیاوردم گفتم " بابا ما کجا هستیم ؟ کو بَحری ؟ آنگاه موقتا صحنه سازی را تعطیل کرد و گفت : " ها ، راسی ، بوخش ، بوخش ، معذرت می خوام ، اینجو تلمبه ی اسپندیار رازقیه ، خوش دسش رفته تو تسمه ی تلمبه و درده و مو اومدمه یه چن روزی سیش ای موخله او بدم ." با دست به سمت چپ اشاره کرد و گفت : " ای یم خونی تلمبه ی . " و من وقتی خوب چشمم را به هم زدم تا در یک متری و سمت چپ ما یک اتاق بلوکی بلندی است که تازه من متوجه وجود آن شده ام زیرا در موقع حرکت به سمت موقعیت موجود من فقط نوک انگشتان بابا و خط راه را می نگریستم ؛ تازه خدای را شکر کردم که با مُخ به این دیوار بلوکی که حدود دو متری از نبش آن نیز گذشته بودیم ؛ نخورده ام . و ادامه داد : " بحری هم تو همین خونه بَسّه . " و بلافاصله رفت بر سر احیا و بازسازی صحنه . تبر تیشه را بالا گرفته بود ، یعنی که این بیل است به هنگام صید و پاور چین پاورچین به سمت نقطه ای در نور چراغ قوه پیش می رفت ، همانند پاسبخشی که به سمت سرباز خفته بر سر پست و برداشتن اسلحه ی او پیش می رود . و من هم پایم را جای پای او گذاشته و چشمم به همان نقطه که ایشان در نظر گرفته بود . ناگهان اما ،آهسته ، تیشه تبر را همچون صحنه ی برقی در یک فیلم فرود آورد و بر کلوخی گذاشت و آنگاه به سخن در آمد ولی باز هم خیلی آهسته و گفت : " ای طوری بیل را گذاشتم پس گردن بحری و با شال گردنی دور نک و سرپگالشه تا باللشه پیچندم و بردمش تو خونه ی تلمبه . 


کلید تلمبه خانه را از سوراخی در همان نزدیکی جست و در آهنی را باز کرد و سپس چراغ قوه را به سمت نبش مقابل و سمت راست روشن کرد . موجود بیچاره از سر تا دم مانند نوزادی که قنداق شده باشد در یک شالگردن چارخانه پیچیده شده بود و با افتادن نور چراغ بر نبش و پرنده ، چشمانی در لابلای شال گردن برقی زد و تعبیرش به نظر من این بود که بابا، یکی مرا از این صلیب کشیدن نجات بدهد . خلافی که مرتکب نشده ام . دیدم عین حسنک وزیر و یا حسین ابن منصور حلاج پرنده ی بی نوا و صید شده با بیل بابا بر اثر یک بی توجهی به اطراف و بدون هر گونه خلاف ، زنده زنده به دار آویخته شده و تا خواستم چیزی بگویم ، پدرم چراغ قوه و قفل و کلید را به دست من داده بود و موجود ور تنیده شده با شال گردن را به زیر دامن بلوز خود کشید و گفت : " دره قلف که و بیو ." تا به خود جنبیدم و درآهنی را قفل سویچی کرده و قفل آویز را هم سرجای خودش مستقر ساختم وکلید راهم، کنار موتورسیکلت آماده ی حرکت ایستاده بود و تبر تیشه را با دست راست به دوش کشیده و با دست چپش مانند کسی که قلب خود را درچنگ بگیرد از روی بلوز گویا سرو گردن بحری را درمشت گرفته بود و پای راستش آماده ی چرخیدن به ترک موتوراز حرکت نمی ایستاد و منتظر نشستن من قبل از خودش بر زین . همین که من به ایشان نزدیک شدم چراغ قوه را گرفت و در جیب بلوز چپاند و فرمان : " چالو ، چالو ، معطل نکه ، زیتر." و کلماتی در این مایه صادر شد و من هم .
تا در حیاط خانه ی ما دیگر هیچ حرفی رد و بدل نشد و هر کدام در اندیشه و خیال خویش غوطه می خوردیم . من در این فکر بودم که اکنون دست کم هفتصد هزار تون در بغل باباست و بیشترین سهم را برای خود برمی داشتم و در همان مسیر کوتاه از تلمبه تا خانه برنامه ریزی های جور واجور برای هزینه کردن آن چیدم که به برخی از آن ها در سطرهای آتی خواهم پرداخت و بعضی ها هم جزو رازهای مگو و شاید اگر مجبور باشم در پرسش و پاسخ های روز محشر بازگو کنم و اگر در پرونده ی اعمال هم ثبت نشده باشد و یا در نقل و انتقالات پرونده و عوض کردن ویندوز اعمال و این جور پرداخت ها هم ، دلیت شده باشد خوب ، چه بهتر ،هرگز نخواهم گفت .
بابا را نمی دانم در چه فکری بود . لابد ایشان هم در این فاصله ی زمانی و مکانی برای خود خیالاتی می پرورد ولی این را می دانم که باباها بیش از هرچیز به فکر خدمت کردن و آسایش و راحتی و آینده ی فرزندانشان هستند . این را بعد که بابا شدم فهمیدم و از چند بابای دیگر هم پرسیدم نظر آنان هم همین بود .
درِ حیاط ما پیاده شدیم وپدرم شاسی زنگ را فشار داد ولی لازم نبود . همسر مهربانم و دختر کوچولوی نازم ، نادیا خانم امروزی ، درست پشت در ایستاده بودند و هنوز جیره ی زنگ از توی خانه بلند بود که پاشنه ی درچرخید و شایدم بابا یادش رفته بود انگشتش را روی شاسی بردارد . چشمان تیز بین نادیا پیش از همه به زیر دامن بلوز بابا کاوش کرد و گفت : " باپی ، ای خلوسه ؟ " گویا از پایین به قیافه و هیکل پدر که می نگریستی دم بحری از زیر لبه ی کاپیشن پیدا بود . و پدرم با دست پاچگی گفت : " کمو باپی ، چیزی نیس ." غافل از این که اکنون باید درون خانه همه ی محتویات جیب و بغل را بیرون بریزد همانند ماشینی که در گلوگاه کُتَل سربازان تفتیش می کنند . همسرم بدون سفارش قبلی فرش های یکی از اتاق ها را جمع کرده بود و کاسه ای آب و مقداری جو و البته یک بندی محکم به پایه ی تختی بسته بود و از توی حیاط هم مقدار دو استانبولی ماسه آورده وروی موزاییک های اتاق پهن کرده ، یعنی که این آشیانه ی سیمرغ نه ببخشایید ، بحری است .

ادامه دارد...

 

حسین جعفری

شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۶ 17:55 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)