ادامه داستان " بحری "
داستان بحر ی : بخش پنجم نوشته ی حسین جعفری
پرنده ی بینوا را به داخل خانه بردیم و جلو چشم ساکنان منزل یعنی ، من و همسر و دختر کوچکم ، پدر آن را از لای شال گردن باز کرد و بلا فاصله دو بالش را با یک تکه بند قند از پشت بست و پاهایش را به بندی که به پایه ی تخت محکم بسته بود " چَدار" کرد و پرنده با چشمانش که در چشم خانه به سرعت برق می چرخید اطراف ناآشنا را می کاوید و در ماسه ها تمرغ می کرد . پدر گفت : " بحری گشنه است و این بانده ی گوشتخوار است . " و به کاسه ی جو پوزخندی زد و آن را به گوشه ای گسیل کرد و اشاره به من که : " بره یه خُلفه یا جیجه کموتر از خونه ی ما ، بیار تا بدیمش بخره ، فگر می کنم نخشم بوه که مو ترسم بگیرمش ." برادرم ، دکتر علی جعفری ، آن موقع نوجوان بود و اهل کبوتر و مرغ و کهره داشتن و من رفتم از میان کبوترهایش یک نوبال انتخاب کردم که بگیرم ایشان، مشغول درس خواندن بود و با شنیدن صدای پرواز کبوترها و دیدن من گفت : " چکار می کنی ؟ " من گفتم نادیا برای کبوتر بچه ای بهانه گرفته و من آمده ام برایش یک کبوتر ببرم . گفت : " با با کجا رفت ؟ " گفتم : " خونه ی ماس ." و کلا به همه ی جریان مشکوک شد و گفت : " موضوع کمی بو دار است ، به تندی رفتید و اکنون تنهایی برگشته ای ؟ سرو پرتاکت تمام خاکیست ؟ نادیا تا حالا ، کاری به کبوتر نداشته . اصلا بیا بریم ببینم قضیه چی هست . و من هم که نمی توانستم بگویم نیا و قبل از من به سمت خانه ی ما راه افتاد .
برادرم وقتی که بحری را نگاه کرد جریان را تا آخر متوجه شد و اول مخالف خوراندن کبوتر به بحری بود ولی وقتی از اهمیت بحری و ارزش و فروش آن به واسطه ها ی شیوخ قطر و بحرین برایش نُطُق کردم ، بر سر عقل آمد و تسلیم ماوَقَع شد . کبوتر را در دست و پای بحری رها کردیم با وجود چَدار و بسته بودن بال هایش ، طرفته العینی ،شکم آن را پاره کرد و امعاء و احشایش را بر ماسه ها پاشید و ما دلمان به حال آن بیچاره سوخت و چشمانمان را بستیم و از اتاق تشریح بیرون جستیم . علی که فکر کنم با چشم گریان راهی خانه ی خودشان شد و پدر هم سفارش های لازم را به ما و به منزل مراجعت کرد .
من و همسرم کاغذ و قلم آورده و شب را برای حفاظت از بحری پاس بندی کردیم و سهم هر کدام دو پاس شد که باید تا صبح کشیک می دادیم با وجودی که بحری در اتاقی مطمئن و از هر نظر تدابیر امنیتی چیده شده بود ولی باز هم دست کم به یک جفت چشم بیدار در طول شب ، نیاز مبرم ، احساس می شد .
از این مرحله هم با موفقیت گذشتیم و صبح روز بعد من همه چیز را به همسرم و او را به خدای بزرگ سپردم و راهی مدرسه شدم . نا گفته نماند که بر این پروسه و برنامه ی بحری در بعد از ظهر و پس از برگشتن از مدرسه نیز رای زنی و تبادل افکار شده بود که در بخش بعد به سمع و نظر شما خواهد رسید .
آن سال معاون آموزشی مدرسه ی راه نمایی خیام وحدتیه بودم ، مدرسه دو شیفت بود و در هر نوبت صبح و بعد از ظهر شش کلاس داشتیم ، مدیر مدرسه جناب آقای حاج علی باقری بود و ساعت های استراحت ،دفتر مدرسه پر می شد از معلم و حیاط و راه رو کلاس ها پر از دانش آموز جورواجور . تابستان گذشته از بازار " تاناکورای" شهر اورمیه یک کت دست چندم با یک کراوات قرمز روی هم خریده بودم صدو هشتاد تک تومانی . پوشیدن کت و شلوار هنوز بین معلمان باب نشده بود و بیشتر کاپشن پاسداری و پیراهن روی شلوار مد بود و من زمستان ها بیشتر روز های سرد آن کت مد انگلیسی را می پوشیدم و خودم اسمش را گذاشته بودم کت " چارلز دیکنز " که بیشتر بر تنم مثل "سرداری" های دوران پهلوی اول جلوه می کرد تا کت ، کراوات خیلی کمیاب بود و بیشتر اوقات کراوات من برای استفاده ی تازه داماد ها به امانت بود و آخر سر هم در یکی از همین امانت ها غیب شد " هر کجا هست خدایا به سلامت دارش ."
آن روز در مدرسه نبودم ، بودم ولی فکر و خیالم در بازار فروش بحری و بنگاه های معاملات ماشین و طلافروشی ها سیر می کرد ساعت استراحت اول را با یکی دوبار ، ها ، بله و نه ، در پاسخ به همکاران که مثل هر روز خوش و بش می کردند گذراندیم ولی چشمت روز بد نبیند ، همین که معلمان به کلاس رفتند و آقای باقری هم هنوز نیامده بود و یا شاید آن روز نمی آمد زیرا بیشتر، ایشان بین خانه و مدرسه و اداره ی منطقه ی سعد آباد در نوسان بود .
معمولا پس از ساعت استراحت اعضای حاضر در دفتر من بودم و مشهدی غضنفر و عمو غریب و مشهدی محمد رضا که منظوراز این دوستان و همکاران نامبرده : حاج غضنفر رضایی فرد ، آقای غریب اسد پور و حاج محمد رضا بنوی این روزگار باشند .
آقای بنوی هم نبود . غافل بودم که آقای رضایی فرد گفت :" حسین ، جعفری ، چته ؟ چه شده ؟ ." در پاسخ روی صندلی جابجا شدم و گفتم : " هیچی ." آقای اسد پور پشت میز وسط دفتر نشسته بود و داشت چای می خورد . زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : " پاشو بیا این جا ، درست می شه ، و یک چای ریخت و گفت بیا چای بخور ." آقای رضایی فرد تمام کارش را تعطیل کرده بود و سوژه ی مناسبی برای آن روزش پیدا کرده و ادامه داد : " تو امروز یه چیت میشه ، دور میشینی ، نگاه پنجره می کنی ." از زبانم پرید منتظر آقای سلیمی فرد هستم . غریب گفت : " نگران نباش اگر امروز نیامد، آقای علوی گفته خبر بدهید می آیم جبرانی با دانش آموزان ریاضی کار می کنم . غضنفر گفت : " این هفته نمی یاد ، هفته ی قبل آمده و هرگاه یک هفته بیاید ، هفته ی دیگر ... خودم هم که مرور کردم متوجه شدم راست می گوید . و بیشتر نگران شدم و همین طور که نا امیدانه بلند شده و به طرف عمو غریب می رفتم از پنجره به جای خالی ماشین آقای سلیمی فرد نگاهی انداختم و در حرف زدن با خود یک باره از دهانم در آمد که : " می خواسم برام یه ماشین جور کنه . " این حرف چنان از سوزدل و آرزوی مایل، بیرون جست که هر دو نفر به کُنهِ موضوع پی بردند و در صداقت گفتار هیچ شک به دل راه نداده و غضنفر گفت : " همو وخت گفتم ، یه خَوَریه ، خوب چه ماشینی ؟ " -خودش یک وانت بار پیکان داشت – بله با هفتصد هزارتومانی که در اتاق منزلم مراغه می کرد ، حالم دگرگون شده بود و این دو نفر هم که افرادی عادی نبودند کاراگاهانی - بلا نسبت امروزیشان – ظالم و بیرحم که هر تازه وارد وبسیاری از بومی ها و خودی ها را هم ،چناک می رساندند و بیچاره می کردند و امروز هم نوبت لابد من بینوا بود .
آقای سلیمی فرد معلم حرفه و فن و کارگاه بود که شیراز ساکن بود و دستی در معامله ی ماشین و چتربازی داشت . و دست کم ماهی یک بار به مدرسه می آمد و هرگاه می آمد یک ماشین شورلت کاپریس سفید رنگ داشت که زیر اولین پنجره ی دفتر پارک می کرد .
بازور و توام با خواهش مرا بر یک صندلی وسط میز نشاندند و دو نفری روبرویم مثل دو کارآگاه پلیس و دور بازجوی سیاسی دوره های گذشته به استنطاق مشغول شدند . بازپرس اول – رضایی فرد – چقدر پول داری ؟ پاسخ . سکوت . بازجوی دوم – اسد پور – چه ماشینی ؟ پاسخ ، نمی دانم . در دلم به خود لعنت می فرستادم که چه آتویی به دست این بی رحمان دادم . بازی را تا کیش و مات و کوت و بام پیش می روند . خلاصه سابقه ی جد و آبای مارا در آوردند که از کجا آورده ای ؟ هر احتمالی را هم جویا می شدند مثلا شاید ارثیه و مرده ریگی به همسرت رسیده باشد . نزدیک بود که تسلیم شوم و زبان به اعتراف باز کنم که چشمم به ساعت افتاد و مثل فنر جستم و زنگ استراحت دوم را پنج دقیقه زودتراز موعد زدم و از در دفتر به کریدر پریدم و در میان انبود دانش آموزان به افکار خود مشغول شدم و تاظهر فقط از لای در دفتر دستم را داخل می کردم و زنگ داخل و بیرون را به صدا در می آوردم .
آن روز آقای سلیمی فرد نیامد و آن دو مستنطق هم پوشنده ی کت " چارلز دیکنز" را فقط طبق رای زنی و مشورت خانوادگی بعد از ظهر سوار بر موتورسیکلت شدم و به روستای جتوط پیش باجناقم ، محمد باقر حیدری رفته و ایشان را از موضوع باخبر ساختم زیرا عمویش ، حاج عباس ، پرنده شناس و طبیعت دان بود . باهم به منزل حاج عباس رفتیم و ایشان در منزل خود مشغول دوخت و دوز وکش وقوس یک زنبیل " وزنه " بود . پس از سلام علیکُم و احوالپرسی ، اظهار مقال وعرض حال کردیم و ایشان رو به اندرونی کرد و گفت : " ایران ، بابا آن آلبوم بحری شناسی را بیار." و چند لحظه بعد ، دخترشان ، ایران خانم با یک آلبوم با قطع رحلی بزرگ وارد شد و به دست محمد باقر سپرد و ما با اشتیاق آن را گشودیم و به تماشایش نشستیم . آلبومی بر مثال " ارتنگ مانی " پراز پرندگانی که هرکدامش همچون بحری ، هم بود و هم نبود . در هرصفحه دو الی سه پرنده از تمام رخ تا نیم رخ ،برشاخه یا دستانی با دستکش چرمی ، در پرواز یا قفس ، هرچه جُستیم کمترمطابق یافتیم و حاجی هم زیر چشمی به ما دونفر نگران و نجوایمان را می نیوشید و به کار خود مشغول بود . ما بحری را شب گرفته بودیم و روز هم درست نگاهش نکرده و فقط به معادلش یعنی " هفت صد هزار تومان " اندیشیده بودیم . غافل از این که هر شب خریده را باید روزبه دقت نگاه کرد و بارها شنیده بودم که اگر کسی به چشمان دیگری زُل بزند می گوید : " فلانی ، مگه شو خریدیمه ." و این داستانی است در ازدواج های پیشین و دیدن داماد در شب عروسی ، عروس را .
سرانجام حاج عباس طاقتش طاق شد و آلبوم را از دست محمد باقر گرفت و گفت : " بِدِش مو عامُو ." و روبه من گفت :" نِگا کُو عامُو ." و شروع کرد از صفحه ی اول آلبوم یکی یکی پرندگان را معرفی کردن و قدرت پرواز ، مانور، توانایی چنگال و اندازه ی سر و بال و رنگ و قدرت دید و غذا و سوخت و صوتی پرواز و خلاصه تاریخچه ای از هرکدام و بعد از معرفی در چشمان من نگاه می کرد و می گفت : " مث ایه ؟ " و من می گفتم : " هم ها و هم نه و اصلاً من در انتخاب گزینه های بله یا خیر، همه ، هیچکدام ، کلا همیشه مشکل داشتم و از نمره منفی و مردودی هم بسیار می ترسیدم و از دوره ی دانش آموزی تا کنون هنوز هم .
برگ آخر آلبوم که برگشت و "شاهین " معرفی شد و به پشت جلد رفتیم ؛ حاج عباس گفت : " می نی چنه عامو ، بیس برین خودِ بحری بیارین ورم و مو بوینم . " و این را با چرخاندن چشمانش برصورت باجناغین اظهار کرد و ما دونفر مثل سربازان دوره ی قجر برخاستیم و سوار بر موتور سیکلت به سمت وحدتیه حرکت کرده و به خانه رسیدیم و بدون درآوردن کفش از پا وارد خانه شده و برمثال آوردن بحری از تلمبه به خانه، آن را با همان شال گردن بابا قنداق کردیم با این تفاوت که این بار جناب حیدری آن را زیربال های ، بلوز آمریکایی خود گرفت و به سمت روستای جتوط برگشتیم و هنوز حاج عباس گرفتار زنبیل وزنه بود و داشت برایش بند می دوخت .
روبروی ایشان ، محمد باقر زیپ بلوز را گشود و بحری را بیرون کشید و اولین لای شال گردن را از چشمان پرنده که برداشت حاجی از جای خود بلند شد و گلوی آن پرنده ی بینوا و اسیر دست ما را فشرد و بال هایش را اولی بعد از دومی پیچانده که صدای " جرقِشتِش " هنوز درگوشم است و به گوشه ی اتاق پرتاب کرد و گفت : " عامو جون ای خو" بازه" .... پایان








