مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

پنجمین صفحه از سی و یکمین شماره دو هفته نامه  " بردل " وبگاه

 

کتاب این شماره : چمدان چوبی اثر محمد رضا فقیه الاسلام

 "چمدان چوبی" شامل هفت مجموعه داستان به نام دو قطره اشک، از درون قاب عکس، رمز و راز شعله ها، فائزه، کپر خارکی ها، لبخندی تلخ برلبان هاجر و چمدان چوبی است .

در پیشانی کتاب این چند سطر را می خوانیم:نامش را هر چه می خواهید بگذارید: قصه، داستان،نقل، روایت و یا به قول فرنگیها: نوول، رمانس و ...هر چه هست همین است که هست. از همان اول کار می توانید رهایش کنید و عطایش را به لقایش ببخشید . مگر نه از قدیم گفته اند مال بد بیخ ریش « :صاحبش !. نویسنده دارد می گوید: آش کشک خالته، بخوری پاته، نخوری پاته!داستان من همین است که هست .

 

چمدان چوبی قصه عشق است که از هر زبان که می شنوید نامکرر است. هیچ زمان از عشق خسته نشده و نمی شویم. چمدان چوبی این چنین شروع می شود:جیغ بلند خاتون سکوت وهم انگیز باغ را می شکند.فضای نخلستان گرم و تب آلود است. باغبا نها دست از کار می کشند و به سمت صدا می روند. قبل از همه خداداد می رسد و با پَر بیلش جان را از ماری که نامش " کُل جعفری" می گیرد. خاتون از درد به خود می پیچد. پشت پاهای خاتون ورم کرده است. خداداد تحمل شنیدن این ناله ها را ندارد. به فکر اقدامی می افتد که مردم آن نواحی در چنین مواقعی انجام می دهند.با نوک داس جای مارگزیدگی را از هم می شکافد.با تکه ای پارچه مچ پای خاتون را می بندد. خون غلیظی از زخم بیرون می زند. زخم را با تمام توان می مکد. خون شورمزه ای در دهانش جمع می شود.آن را از دهانش بیرون می ریزد و لب و دهانش را با آستین پیراهن پاک می کند.و بدین ترتیب نهال عشقی در آن روستای داغ کاشته می شود. خداداد و پدر پیرش کل شعبون غریب این دیارند و اهالی بدانها به عنوان غربتی نگاه می کنند. کارشان کارگری در نخلستان هاست.پدر خاتون تنها دکاندار آبادی است. توانایی مالی فراوانی دارد و نزد اهالی از اعتباری خاص برخورداراست.ولی عشق که از راه می رسد همه را به یک چشم می بیند. شیرینی و ماندگاری عشق هم به خاطرهمین است.دامنه عشق این دو هم روز به روز گسترده می شود تا جایی که بیشتر اهالی از عشق آنان صحبت می کنند.

 

فرازی از داستان را با هم مرور می کنیم:خداداد هر بار کنار خاتون قرار گرفته، نگاهش رانتوانسته تحمل کند.تیر نگاه که چله کمان رها شود، سیاه و سفید نمی شناسد، دارا و ندار نمی کند. اصل و نسب نمی داند یک راست می خورد به هدف، بی هیچ ملاحظه ای...عشق چه زود به سراغ خداداد می آید! در خانه اش را می زند. تیر نگاه خاتون در همان اول به دلش می نشیند. و قصه عشق و عاشقی آنها در نشست ها دهان به دهان شده نقل مجالس می گردد .پدر خداداد به این نقل ها توجهی نمی کند. او بر این باور است که خداداد جوان عاقلی است. بی صلاحدید من کاری نمی کند ولی خداداد در دنیای دیگری است فارغ از دل نگران یهای پیرمرد...زمان است که بر آنها می گذرد. از قضای روزگاربرای خاتون خواستگاری می آید. داماد بیست سالی بزرگتر ازعروس است. زن مرده ایست که می خواهد زن دوم بگیرد.این خبری نیست که خداداد بتواند تحملش کند. روز عقد به سراغ آنها می رود و تیغه چاقوی ضامن دارش را در سینه برادر خاتون فرو می کند. چرا برادر خاتون؟ شاید به خاطر اینکه او را مانع اصلی،پیش رویش می بیند.خداداد ماندن در روستا را صلاح نمی بیند. از روستا بیرون می زند. از آن طرف برادر خاتون را به موقع به بهداری برده و از این حادثه جان سالم به در می برد.سرگردانی خداداد ادامه نمی یابد تصمیم می گیرد خودش را به ژاندارمری معرفی کند. در حالی که باخود می اندیشد: بالاتر از سیاهی که رنگی نیست!برای معرفی به ژاندارمری مراجعه می کند.جناب سروان فرمانده پاسگاه به او می گوید: پسرجان برو اینجا نایست. هر وقت ازت شکایت کردند بیا تا تکلیفت را روشن کنیم.پایان داستان با مرگ خداداد و پدرش به انجام می رسد. خانواده خاتون برادرها و نامزد تازه خاتون عامل این کشتارند و این داستان این چنین به پایان می رسد: پیرمرد را که توی برانکارد می گذارد،چشمانش مات و ثابت به نقطه ای خیره می ماند.نمی دانم به چی و به کجا؟به خداداد یا در نیمه باز اتاق؟

شاید هم نگران چمدان چوبی است و یادگارهای منیژه که خُرد، خُرد دارند می پوسند و از بین می روند.

 

چمدان چوبی قصه ای خواندنی است، یقین خوانندگانی که به گویش مردم دشتستان آشنا باشند،لذت بیشتری از این داستان می برند.

 

(منبع : ابوالقاسم فقیری ،27 بهمن 95 ، روزنامه عصر مردم)

***

 

اما از لابه لای دستنوشته های نویسنده " چمدان چوبی" که خالق "روات " نیز می باشد ، می خوانیم :

 

" انگیزه ی نوشتن روات از سال ها قبل ذهن کودک دیروز را به خود مشغول می دارد و گاه گداری هم دست به قلم می برد اما هربار به بهانه ای از زیر بار آن شانه خالی می کند. دست و دلش می لرزد که نکند هنوز آمادگی نوشتن را نداشته باشد. با خود می گوید: "حد اقل خانواده ام باید بدانند این همه راه با چه فراز و فرودی طی شده و مرد به ظاهر آرام امروز چه مسیری را پیموده و چه ناملایماتی را پشت سر گذاشته. گذشته ای که لحظه لحظه هایش بسان فیلمی مستند مقابل چشمانش رژه می روند.

          نخستین جرقه را چشمانی خسته و گیرا می زنند. چشمانی که روزگاری با گردش مژه هایش آرام و قرار از دل می برند و اکنون هدیه ای می شوند از جانب خدایان تا نخستین جمله را در اختیار او بگذارند. واژه ها از چار سوی حافظه به مغزش فشار می آورند و او را وادار می کنند تا آستین بالا بزند. دو سال مدام نوشتن و نوشتن و حاصلش سیاه مشق هایی پراکنده در قالب کتابی با عنوان "روات"، روایتی از نیمه ی پنهان یک زندگی. نوزادی ناقص الخلقه که با گریه ها و لبخندهایش در دل مخاطبانش جا باز می کند و شادی و غم را یکجا به آن ها ارزانی می دارد. همدلی هایی در قالب نقد و نظر و پیام های محبت آمیزی که زیباترین جلوه های همذات پنداری را برای نویسنده به ارمغان می آورد. نمونه هایی که بیان آن ها کتابی جداگانه می طلبد.

          بیشترین استقبال را فرهنگیان می کنند واساتید اهل فن که قلم را تنها در خدمت خلق می خواهند. جراید بی آنکه نویسندگانش با او آشنایی داشته باشند دست به قلم می برند تا نام "روات" را با خطه ی جنوب در هم آمیزند و نخل های بلند قامت را به نظاره بنشینند. روات تنها شرح زندگی کودکی گریزپا نیست که سرگذشت انسانهای رنج کشیده ای ست برخاسته از دل طبیعت جنوب. طبیعتی زیبا و خشن همراه با ارزش هایی که مظاهر خشک تمدن یکی یکی آنها را زیر چرخ دنده های خود له می کند.

          و اما "چمدان چوبی" روایت دیگری است از زندگی همین مردم همراه با خاطراتی از مؤلف که این بار نیز سعی دارد سفره ی دلش را صادقانه پیش پای آن ها پهن کند وهمراه با آن ها به نظاره ی آن چه براین مردم محروم و رنج کشیده رفته بنشیند.

          اکنون بعد از این همه سال آن کودک شوریده حال بر بلندای شصت و ششمین سال ازعمر خویش حسرتمندانه واگویه می کند که:

 

ای پرستوهای خسته، سرزمین پاکی ام کو؟

این خیابان ها غریبه ست، کوچه های خاکیم کو؟

 

 در پایان همه همراهان دوهفته نامه بردل را به خواندن کتاب چمدان چوبی دعوت می کنیم . نه اینکه عرق و تعصب " هم ولاتی بودن " در میان باشد بلکه این اثر ، کتابی است که گاه به شعری سپید و گاهی به جملات قصار می ماند . کوتاه نویسی ، استفاده از اشعار ، طنز ، فضاسازی زیبا ، بیان فرهنگ رایج روستایی، شخصیت پردازی ، زاویه دید و ... همه ارکان یک داستان خوب است که ما در کتاب جناب فقیه الاسلام به خوبی می بینیم .

دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۶ 19:53 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)