ششمین صفحه سی و سومین شماره دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل "

حیوانی که پایین آمده از درخت
دلتنگی را برداشته از چشم
عینک زده/ هی شیهه کشیده
و تو پر نزده ای از هیچ جای روبرو
زرافه ای که رشد می کند غروب
ورق می زند چهره های درهمش را روی آب
که چرا از لذت قارچ بلندتر است
چرا در ادامه ی عصر
هیچ خنده ای نیست حتی به استعاره
و از گوشه گوشه ی جهان
قار قار می چکد کلاغ
وقت زیادی نداریم عزیزم
قدم های نزده به سایه نمی رسند
کمی انار بخور
و به یاد سینه سرخ های بی سرزمین شده
چشمهایم را سرخ بپذیر
حسین باقری
****

آهای بانو
کجا روسری از سر باز کردی
که باد
پنجه میکشد میان گندمزارها
اکنون که پاییز است و فصل درو
#شیرین_ترابی
***
کاش پاییز
هیچ وقت ابری نباشد
تا
دهان باز کفشهایم
به دست پدر نخندد
و مادر بی چتر نبارد
شیرین ترابی
***

پاییز
چه زیبا
لرزه می اندازد
بر تن درختان
و برگها
چه عاشقانه
بوسه می زنند
بر تن زمین .
خش خش خاطره ها
چه مستانه
می بردم تا دور
تا سرفه های آخر گرما
تا آغاز نفس کشیدن مدرسه ها
به روزی که
پادشاه فصل ها
اذان خواند در گوشم
و روزی که باد
تولد من ، یکم مهرماه را
جار زد توی کوچه ها .
سید حسام مزارعی
***

نشسته رهزنی هندو میان ماه تُرکینش
خیالم "نادری" گشته به الماسان نورینش
رها کردم خیالی تا گریزد از میان جانم
ولی دل گشت پیراهن به مژگانهای زوبینش
شدم خشکیده رود آخر به زیر سایه ی ابری
ولی بی قطره ای باران ببردم سیل سنگینش
کجا یابد دل خود را میان عشوه ای انبوه
مسلمانی که تاری مو ،گره اندازه در دینش
هزاران بار گفتم دل ،نجیب اسبی است عشق اما
مشین بر پشت او باری،که عقلت نیست بر زینش
امان از طفل مشتاقی که طاقت نیست بر دوش و
نصیحت بر نمیدارد در آن رویای شیرینش
ابراهیم حیدری
شهریور ماه ٩٦
****








