مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

سومین صفحه از سی و چهارمین شماره دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل " وبگاه

فلسفه اگزیستنسیالیسم :

مکتب اگزیستانسیالیسم به معنای هستی گرایی یا اصالت وجود، در واقع اعتراضی بود به همه نظامهای آرمانگرایانه هگلی که برمفاهیمی چون شعور، روح، خرد و ایده تأکید داشتند و می خواستند برانسان مسلط شوند. اما اگزیستانسیالیسم با تکیه بر «هستی»، «آزاد» و «انتخاب» فرد به مخالفت با علم گرایی، خودمداری و عینیت گرایی نظامهای فلسفی سنتی برخاست.


سورن کی یر که گور، فیلسوف دانمارکی، به عنوان نظریه پرداز اگزیستانسیالیسم مبانی و اصول این مکتب را ارائه کرد و بعد از او این مکتب با نظرات کارل یاسپرس، مارتین هایدگر و نیچه در آلمان و آثار موریس مرلوپونتی و گابریل مارسل در فرانسه و باوجود نمایندگانی در دیگر کشورهای اروپایی، گسترش یافت و توسط ژان پل سارتر نویسنده و فیلسوف فرانسوی، این مکتب به جامعه ادبی فرانسه معرفی شد.فسلفه اگزیستانسیالیسم در جست وجوی «انسان گرایی» تازه ای بود که به انسان و مفهوم وجودی او می پرداخت. از نظر فلاسفه هستی (اگزیستانس)، هستی انسان اولین و بنیادی ترین حقیقت است و «وجود» انسان مجزا و مقدم بر «ماهیت» اوست و تنها خداست که ماهیت و وجودش جدایی ناپذیر است.

برای روشن شدن مفاهیم «ماهیت» و «وجود» این چنین می توان توضیح داد که: وقتی می گوییم «ما انسان هستیم» یعنی ما «وجود» داریم و این دلیل براثبات «وجود» ما است و انسان بودن ما نیز دلیل بر «ماهیت» و ذات ماست. بدین ترتیب ماهیت انسان را باید در وجود او جست وجو کرد.


اگزیستانسیالیستها واقعیت «بودن» و «وجودداشتن» را بر ذات و «ماهیت» انسان مقدم می دانند و معتقد هستند وجود است که ماهیت انسان را در شرایط مختلف (به صورت انسانی ترسو یا شجاع، خوب یا بد، زحمتکش یا تن پرور و …) می سازد.

اگزیستانسیالیستها برای شناخت هستی سعی دارند که بدون دخالت ذهن و منطق به واقعیات پدیده ای برسند و مفاهیم انتزاعی را به صورت بسیار ملموس درک کنند. بر این اساس، تفکرات اگزیستانسیالیستی را می توان به نظرات روانشناسان «رفتارگرا» بسیار نزدیک دانست.رفتارگرایان ذهن انسان را در بدو تولد به «لوحی سفید» تشبیه می کنند و معتقدند انسان بدون هیچ پیش زمینه ذهنی ای به دنیا می آید و به تدریج با عمل خود در جریان زندگی، خود، تفکر خود را می سازد. از نظر اگزیستانسیالیستها انسان بدون هیچ خصیصه فطری متولد می شود. یعنی هیچ چیز اولیه ای بطور فطری و ذاتی در او وجود ندارد که او را هدایت کند. بنابراین انسان در این دنیا و «عالم وجود» با رفتار، تجربه و تقلید، از محیط برای خود «ماهیت» کسب می کند.

یکی از مهمترین جنبه های جنبش اگزیستانسیالیسم که موجب گسترش آن شد، پرداختن مضامین فلسفی در قالب ادبیات بود که باعث توجه عامه مردم به این مکتب فلسفی شد که برای راه پیداکردن دیدگاههای فلسفه اگزیستانسیالیسم به حوزه ادبیات ژان ـ پل سارتر، سیمون دوبوار، آلبرکامو، داستایوسکی و گابریل مارسل نقشی بسزایی داشتند و با نوشتن داستان و نمایشنامه و بیان عقاید فلسفی خود در قالب شخصیت های داستانی و نمایشی، عملاً مفاهیم فلسفی را وارد حوزه ادبیات کردند و دوره ای از ادبیات فلسفی را در تاریخ رقم زدند.

از نظر اگزیستانسیالیستها انسان به درون این جهان پرتاب شده است و محکوم به آزادی است و مسؤول سرنوشت، جامعه و زمان خود است و باید مسؤولیت این آزادی و گناهی را که به واسطه اعمالش مرتکب می شود، بپذیرد. انسان باید با اراده خود به دنیا جهت دهد. فلاسفه هستی سرنوشت از پیش تعیین شده و جبریت را قبول ندارند و انسان را موجودی مختار می دانند که صنعتگر ویژگی ها و خصوصیات« وجود» خود است و همین مسأله آزادی در انتخاب و تصمیم گیری برای سرنوشت و آینده و ترس از شکست و اشتباه در انتخاب باعث احساس دلهره و اضطراب در انسان می شود. پس انسان نمی تواند از آزادیش راضی باشد و این نارضایتی باعث احساس پوچی و نومیدی در انسان می شود.


به عقیده پیروان این مکتب فلسفی ـ ادبی، این دنیا پوچ و بی هدف است و انسان در این جهان فانی و بی قانون بدون هیچ هدایتگری رها شده است تا هرکس بتواند انتخابگر مسیر زندگی خود باشد.

در ادبیات اگزیستانسیالیستی معمولاً به مضامینی چون تنهایی و انزوا، نومیدی ویأس، تشویش و دلهره، حزن و اندوه، پوچی و بدبینی و احساس گناه ناشی از مسؤولیت انتخاب پرداخته می شود. نگاه اگزیستانسیالیستها همیشه «نگاهی حسرت آلود به گذشته است». به طور کلی می توان گفت که ادبیات اگزیستانسیالیستی، ادبیات تراژیک و غمناک است که شاید این غم و اندوه ناشی از هراس انسان از افتادن در دام «مرگ» و نیستی باشد.

از آنجایی که فلسفه هستی (اگزیستانس) باوجود نیستی و مرگ مفهوم پیدا می کند و باید «مرگی» وجود داشته باشد تا در مقابل آن به درک هستی و وجود برسیم. به همین دلیل یکی از نقاط برجسته و قابل تأمل در آثار ادبی اگزیستانسیالیستی چون آثار کامو و سارتر، پرداختن به مضمون «مرگ» است. در ادبیات اگزیستانسیالیسم معمولاً مضامینی چون تأثیر مرگ در زندگی و رابطه مرگ با هستی و نیستی مورد تحلیل و بررسی قرار می گیرد. 

ژان پل سارتر به عنوان مطرح ترین نماینده ادبیات اگزیستانسیالیستی در آثار ادبی ـ فلسفی خود نشان می دهد که «ما تنها در مواجهه با مرگ است که می توانیم خود را انسان حس کنیم.»

از نظر نویسندگان اگزیستانسیالیسم توجه به مرگ و روبرو شدن با آن به زندگی معنا می بخشد و انسان را از غرق شدن در گرداب پوچی می رهاند.

اگزیستانسیالیست ها مرگ را «راز هستی» می دانند که باوجود آن «هستی» معنا پیدا می کند.

 

*****

 

 

چهره ادبی این شماره : آلبر کامو

 

آلبر کامو هفتم اکتبر سال هزار و نه صد سیزده در الجزایر فرانسه به دنیا آمد. پدرش در سال ۱۹۱۴، در بحبوحه ی جنگ جهانی اول، در نبرد مارن کشته شد. آلبر به همراه مادر و برادرش با مادربزرگ مادری خانواده و یک عموی فلج در آپارتمانی دو اتاقه زندگی می کرد. کامو با وجود تنگدستی بسیار خانواده، در دانشگاه الجزیره قبول شد و با انجام یک رشته مشاغل نا متعارف، خرج تحصیل خود را تامین می کرد. اما، یکی از چندین حمله ی شدید سل، وی را مجبور به ترک تحصیل کرد. فقر و بیماری یی که کامو در جوانی از سر گذراند، تاثیر بسیار زیادی بر نوشته هایش گذاشت. سرانجام، کامو بعد از رها کردن تحصیل، وارد دنیای روزنامه نگاری سیاسی شد و در طول مدت فعالیتش در یک روزنامه ی مخالف سیاست استعمارگری، مطالب فراوانی هم درباره فقر مردم الجزیره نوشت. از سال ۱۹۳۵ تا ۱۹۳۸، کامو مسئول اداره ی Théâtre de l’Equipe بود؛ موسسه ای که سعی داشت تا مردم طبقه ی کارگر را مجذوب نقش آفرینی های آثار بزرگ نمایشی کند. کامو در طی جنگ جهانی دوم به پاریس رفت و بدل به یکی از نویسندگان مهم جنبش مقاومت ضد آلمان شد. ضمناً سرویراستار روزنامه ی نبرد هم بود؛ یک روزنامه ی مهم که به صورت زیرزمینی به چاپ می رسید. در طول دوران جنگ در پاریس بود که کامو فلسفه ی پوچ گرایی خود را شکل داد؛ یک اصل اساسی این فلسفه، تاکید کامو بر این امر بود که زندگی هیچ هدف منطقی و مثبتی ندارد. تجربه ی جنگ جهانی دوم بسیاری از دیگر روشنفکران را هم به نتیجه ای مشابه رساند. برای بسیاری کسان که جنایات مهیب حزب نازی هیتلر و کشت و کشتار کم سابقه جنگ جهانی دوم را دیده بودند، دیگر قابل پذیرش نبود که هستی انسان دارای هدف یا معنایی قابل فهم است. به تعبیر کامو، هستی صرفاً پوچ به نظر می رسید.

 

اولین رمان کامو، یعنی بیگانه، هم استخوان بندی محکمی دارد و هم بیانگر نگاه پوچ گرایانه ی او به جهان است.. فلسفه ی پوچ گرایانه ی کامو می گوید که اصول اخلاقی هیچ پایه و اساس منطقی و طبیعی یی ندارند، اما با این حال کامو اعتقاد داشت که فقدان معانی «والاتر» در زندگی لزوماً نباید به سرخوردگی انسان منجر شود. برعکس، کامو سخت انسان دوست بود. او قویاً به شرافت انسان در برابر جهان، که به زعم او مکانی تهی از عاطفه و بی احساس بود، اعتقاد داشت و اصلاً شهرت وی به همین علت است.

 


بعلاوه کامو در سال ۱۹۴۲- درست همان سالی که بیگانه چاپ شد- مقاله ی افسانه ی سیزیف را هم چاپ کرد که رساله ی فلسفی مشهوری است در باب پوچی جهان. این دو اثر در به شهرت رسیدن کامو به عنوان یک شخصیت مهم و برجسته ی ادبی نقش عمده یی ایفا کردند. کامو در طول دوران فعالیت خود، رمان ها، نمایشنامه ها و مقالات فراوانی نوشت که بعدها فلسفه ی او را شکل دادند. از آثار مشهورش می توان به دو رمان طاعون (۱۹۴۷)، و سقوط (۱۹۵۶) اشاره کرد. عصیانگر، در کنار افسانه ی سیزیف، در شمار بهترین مقالات فلسفی کامو به شمار می رود. وی در سال ۱۹۵۷، به پاس خدماتش به فرانسه و ادبیات جهان موفق به دریافت جایزه نوبل شد ولی، شوربختانه، سه سال بعد، در یک سانحه ی رانندگی درگذشت.

 

جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۶ 20:0 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)