دل تنگ خاطرات 1
آه که چه دنیای قشنگ وباصفائی داشتیم ،چه روزهاوچه خاطراتی شیرین.
دل تنگ چراغ قوه ای شده ام که بعداز کم سو شدنش ،قوهِ پارسش را بجای شارژ با برق به شیوه امروزی بارها درپیاله آب جوش میگذاشتم تاچند شبی دیگراندک نوری بتابد وباز بعدازچند روزی با سنگ می کوبیدم که شایدشبی دیگر همراهیم کند ودر آخرهم برای حداکثر بهره وری دست بردارش نبودم وبا تیشه وتبر به جانش می افتادم تاقلب سیاهِ ترش مزه اش رابجای شیک وpk بجوم تادندانهای لای گرفته از للکم رابهتر از oralb و داروگرصدفی کند ولی خود در لابلای انها جاخوش می کرد که بیرون کردنش هیهات.
ونیز دل تنگ ان روزم که چنانچه قوه ای برای کالبد شکافی نداشتم به سراغ بشکه های خالی قیر ورها شده درکوچه ها می رفتم تااز کناره ها وته مانده هایش تکه قیری کنده وجویدنی به امید دندانی سفید.
ونیز دل تنگ دل تنگی هایی که نثار دلهای قشنگتان خواهم کرد.
ستار کاوسی
عضو انجمن ادبی باران شهر وحدتیه
🍁🍂🍃🍁🍂🍃








