دل تنگ خاطرات
دل تنگ خاطرات 2
یاد آن شبها بخیر چقدردلتنگ آن جفت تاپو آذوقه خرمای سالانه یمان شده ام وچقدردلتنگ دعواهای شبانه بابرداربزرگترم که همیشه هم کتک خوردعوا من بودم. دعوائی که نه بخاطر ارث پدری ونه پچ پچ محترمه ها ونه گوشی ونه تک چرخ ونه مواد و.... بلکه دعوا تاجائی که به یاددارم سبب و عاملش فقط وفقط آن تاپوهای پراز خرمای کبکاب غرق شده درشیره بود. تاپوهای که هرکدامشان بنام یکی از ماثبت شده بودوهرکس فقط حق داشت ازتاپو خودش خرما بخورد مانند حالا که هربچه ای یک لیوان ،یک اتاق،یک تخت خواب و...مخصوص به خودش دارد.
دل تنگ آن شبهائی شده ام که ازشدت گرسنگی نیمه های شب بیدار میشدم ودرتاریکی مطلق یک راست به سراغ تاپو می رفتم ولی بخاطر خواب الودگی وچسبندگی چشم وتاریکی ، ناخواسته سر درتاپو برادرم فرو میکردم .وچقدر شیرین بود وشیرینترازخرمای شیره زده کبکاب وقتی که برادرم نیز بیدار میشد وسراغ تاپویش می آمد ولی مراکه آویزان درون تاپویش درحال خوردن خرما میدید به باد دشنام می گرفت وشروع به کتک کاریِ نیم تنه بیرون ازتاپو میکرد که چرا ازتاپو من خرما می خوری وبقیه اعضائ خانواده که باصدای مابیدار میشدند ولی خود رابخواب میزدندتا شاهد ماجرا باشند وبرای خودذوق وفردایش کلی تعریف برای فامیل.
وبازدل تنگ فردای آن شبهاشده ام که نه قهری بود ونه کینه ای وباهم به مدرسه وبازی می رفتیم وانگار نه انگار که شبش دعوائی بود ومن کتکی مفصل خورده ام .
ونیز دل تنگ دل تنگی های که نثار دلهای قشنگتان خواهم کرد
ستارکاوسی. مهرماه 97
****
دل تنگ خاطرات 3
یاد آن روزهای گرم وتش بادی تابستان بخیر ولی نه بخاطر شرجی وبادهای آتشینش که هرجانداری رادرلانه اش میخکوب میکرد الا کاروان شتران ازاصفهان رفته وبرگشته ازبنادر وماعاشقان منتظر را.
منتظر نه ازجهت تحویل بارهای مملو ازتوپی پارچه های مخملین/چیت/ویل/بنز/حریر/قلمکار،چای صندوقی کلکته،کله قندهای کاغذی یا دولتی وسودهای آن چنانی .بل منتظران دریافت خبرعبور کاروان شتران ازگذرگاه های خاکی وماسه ای حاشیه ولایت ومکیدن جای پایشان.
چقدردل تنگ آن ساعت وخبرم که با آمدن صدای آواز نقاره های کاروان اشترهاباپای برهنه ازهمدیگر سبقت می گرفتیم تا هرکه نها بواش طلا اولین نفری باشم که ردّ پای شترها رادرجاهای خاکی وماسه ای بیابم وبااعتماد کامل که شاید برگرفته ازخرافات اعراب بیابانگرد واشتر چران پس ازورود واشغال سرزمینمان ایران بین مارایج گردیدبرزمین زانو زده وانگشت کوچک دست چپم راجای پای شترهادرخاک فرو کنم وانگشت کوچک راستم رابرانگشت شست دست چپم بشکل عمود گذاشته وازطرفی انگشت شستِ راستم رادردهانم فرو وشروع به مکیدن شیر شترهای رفته کنم وهرکس تلاشی تایک جای پای مکیده نشده پیدا کندوهمچنان صدها متربه دنبال جا پائی تاشکمی ازشیر تازه کنیم.ولی غافل ازاینکه کدامش جا پای شتر نر است وکدام ماده .
ویادش بخیر که چقدر ساده وخوش باوربودیم که بعد ازساعتهاومکیدن چندین جای پا ازفرط خستگی وتشنگی یکی یکی اعلام میکردیم من که سیر شده ام وهمگی بعداز پر شدن کذائی شکممان به خانه برمیگشتیم ولی هنگام چاس گُرّه خرما وپاله تلیتمان بزرگتراز دیروزش بود.
ونیز دل تنگ ،دل تنگی های که نثار دلهای قشنگتان خواهم کرد.
ستار کاوسی. 96/7/22








