سی و پنجمین شماره از دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل " وبگاه
سی و پنجمین شماره از دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل " از وبگاه همدلی مزیری بی ورا را با افتخار تقدیم می کنیم . به رسم همیشگی در ابتدا در گلستان با صفا و فرح بخش شاعران دیارمان گلگشت ها نموده و از خرمن ذوق آفرین آنها خوشه ها می چینیم و سپس چهره ادبی این شماره را معرفی می نماییم .
در ادامه با بخش های متنوعی از جمله خاطره ،دلنوشته ،معرفی کتاب و .... همراه می شویم . امید که مورد پسند طبع شما ادب دوستان واقع گردد .
*****

در سوگ آب :
آب هست، اما کم است ای مهربان
نكته اي زينسان شنو اي نكته دان
پيش دانا، آب ،جان رامايه است
در طبيعت ، بهترين سرمايه است
آب چشمه ، آب دريا ، آب رود
زنده ميدارد ، همه بود و نبود
زندگي ، سرزنده گي ، بالندگي
از وجود آب ، مي دان ، جملگي
الغرض ، در هر زمان و هر مكان
آب را پاكيزه دارش ، همچو جان
تا كه اندك اندكي داري نصيب
قدر دان و پاس دارش اي حبيب!
دکتر سیروس عباسی
****

گیریم من آخرین انار مانده به سرشاخه پاییز که دست هیچ عابری به بلندای بودنش نمی رسد .
و تو قد بلندترین عابر این خیابان که می آید و سماجت میکند به چیدنم
گیریم بچینی ام و لبخند و نگاه مشتاقت را بر من بپاشی و در دل هوس کنی که سرخی دانه هایم را به اشتهای رگ هایت بچشانی و یا نه ...با دلت بگویی این انار را باید فقط نگاه کرد و عشق کرد که سهم سماجتت شده است
در دست هایت بچرخانی ام و بغلتانیم و برسی به خانه ات ، ظرف غدایت را از یخچال بیرون بیاوری و مرا بگذاری سرجایش و نوش جااان
حالا هم سیری و هم خسته و یادت می رود که من منتظرم و عصر دوباره و شب دوباره و فردا دوباره ...
و من بین خرت و پرت یخچالت گم میشوم و هر لحظه یاد لبخندت ،حرارت دست هایت و انتظار آمدنت مرا می سوزاند و من خشک می شوم و شاید روزی بیابی ام و آه ...
چند روز دیگر اولین برف امسال می آید و شکوه بودنم را می فشارد به سردی اغوشش و تمام وجودم را خشک میکند
اما آن سرما کجا و سرمای یخچال تو کجا ؟؟
آنجا من لابلای نبض منجمد برف ها ،ازحرارت دست هایت بی خبرم و فقط به این فکر میکنم که چرا خدا هیچ دستی را برای چیدن من نیافرید.
روشنک شولی
*****

توخیلی بلندی
ومن به بلندیها فکرمی کنم
به هیمالیا
که روزی ان را فتح می کنیم
من دراردوگاهها بزرگ شده ام
انجا که مرگ
ازگیسوهای تو بلندتربود
وماه
ازچشمهای تو تاریکتر
نازیها راخوب می شناختم
که با ناز راهبه های یهودی
جنگ را
تا بلندیها گسترش دادند
من امادگی یک سخنرانی را دارم
مکانش راشما مشخص کنید
فقط به حاشیه کشیده نشود
تنهاچند دقیقه می خواهم
درمورد تابوتهایی که یک اندازه نیستند
و روی شانه های افتابی تان
تاب می خورند
تریبون را دردست بگیرم
حالا موهایت را ازاد کن
در اغازی نو
تا تمام اکسیژنهای موجود
روی تابوتها رها شود
عباس اوجی فرد
****

ما دو خط موازی هستیم
که برای مسافران خاطره ساختیم
روزی اما
در انتهای دشت
گم می شویم در مه
فردا هیچ مسافری قطار را بی ما
به خاطر نمی آورد .
شیرین ترابی
****
این همه حرص چرا
همه ما روزی ساکن خانه ای می شویم
که پنجره هاش
به اعماق زمین راه دارد .
شیرین ترابی
****
بارانی ام
مثل باکره ای
که چشمه ی چشم هاش
پاشویه می کند
گر گرفتگی یائسگیش را
شیرین ترابی








