دومین صفحه از سی و پنجمین شماره از دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل " وبگاه

روی هر سطر شب
ستاره ای نوشته ام
شاید
خورشید
مهرصد آفرینم باشد
کبری زال
*****

در این سکوتِ خوابیده
که دیوار ساز می زند از نور
میپوشم نگاهت را در تابلوی جنگمان
که رنگ رنگ میشود اسمان
باز زجر میکشد این اهنگ ها
چرا این کلمات مینویسند
چرا قلبم جعبه جعبه احساسی میشود
این شکلات ها مزه شکلات میدهند چرا؟
کیک قهوه رنگت طعمِ دستهایم را...
روحم اوار میشود در خودم
حجم سیاهی چشمانت در موهایت
اینجا جا نمیشود
زمین باید تغییر کند برایت...
زمین
زمین
زمین
خوشابحالت که زیبایت را حبه حبه میکنی در نگاهش
و سرخ تر از همیشه از جهنم بیرون می زند موهایش
حالازمین سرخ می شود
نور چراغ ها کیسه کیسه به سمتم می ایند
ریتم حرکتت عوض می شود
میمِکی از ماه نورش را
سرد میشود جهنم
فاجعه رخ نداده
میخواهم موهایت مشکی بماند
الهه اسماعیل پور
****

بیا با شاه بیتی از ردیف تار مژگانت
دو مصرع ناز کن بر ما ،از آن چشم غزلخوانت
درون چاه تنهایی گرفتارم،بده ناجی
بدست خالیَم تاری از آن زلف پریشانت
دل دیوانه غرقم در نوای بینوا بازا
صدف واکن لبانت را بروی دُرّ ِ ِ دندانت
گریزانم گریزانی،من از غم ها تو از من ها
تو سوی قبله ی حاجات و من بر ماه تابانت
تو ای ابر امید من ،خزان برچین بهاری کن
بیا بردل بخوان یک نم از آن آهنگ بارانت
ابراهیم حیدری
****

خوشا صبحی که من از خواب خیزم
برون آیم ز آغوشت عزیزم
بشینیم در کنار سفره با هم
برایت چای قند پهلو بریزم
***
خوشا وقتی که تصویر تو را من
ببینم توی "آیفون " صبح روشن
در آغوشت کشم در راه پله
بگیرم سلفی از تو ، بهر دشمن
***
خوشا روزی ، زخانه پا نهی تو
برای دادن کنکور ، روی تو
چو برگردی ، تو را خندان ببینم
بگویی رتبه ده هم شوی تو
***
خوشا ببینم تو را توی خیابان
بدون چتر باشی ، زیر باران
تو را در زیر چتر خود دهم جا
اگر چه " گشت " برد من را به زندان
**
خوشا راننده باشم ، تو مسافر
بغل دستم نشینی با قر و فر
به من گویی که تخت گاز برانم
و در بستی برم ، "باسکول نادر "
***
خوشا آیم به رستوران " دربند "
دهی دستم " منو را " با شکر خند
اگر با دست تو صورت حسابم
شود تایپ ، می شود آب در دلم قند
***
خوشا با هم رویم ، تا " دشت ارژن "
نباشد همره ما ، جز تو و من
چو تابستان ولات خرما پزونه
نیاییم دشتسون تا ماه بهمن
***
خوشا روزی که بودی در " جم و ریز "
به عنوان مسافر ، فصل پاییز
چو بودی " آذری " ، من دشتسونی
به همراهت مرا بردی به تبریز
***
خوشا وقتی که باشی پشت فرمان
منم باشم پلیس چار خیابان
شود خاموش ماشین زیر پایت
دهم هل ماشینت را با دل و جان
***
خوشا روزی که مثل " موگرینی "
تو هم مجلس روی جایش نشینی
بگیرند سلفی از تو بی نهایت
رئیس و نایبش و هر که بینی
اکبر بابااحمدی








