مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

دومین صفحه از سی و ششمین شماره از دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل " وبگاه

 


خانه ام
پرازدیوارهایی ست
بدون پنجره
وآوازهایی
زخمی خارسیم...
پسرم،
بخواب
تامادران آذربایجان
توراگریه کنند
و
خانه ام پنجره کند
بخواب
تاپدرت
رکوع زندگیش
شکسته شود
این بار
توسوارمیشوی
اسب شاه عباس را
والله وردی خان
بوسه میزند
خون بیست سالگیت را....

وقتی گلویت را
گلوله خواب میکند
ایران دوباره
آسم میگیرد
وهی سرفه میکند..
پسرم
نفس بکش
پسرم.....


تقدیم به پاس داران خاک آذربایجان

 

کبری زال

***

شوخی با حافظ به زبان رسمی

 

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها

که تا چون خاوری ، من هم ، شوم جیم سوی کانادا

 

ببوی ناقه ای کآخر، صبا ز آن طره بگشاید

بلوکه در حساب خود ، ز بیت المال کنم ، پول ها

 

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

چو آقا زاده من هستم ، ندارم باکی از این ها

 

مرا در منزل جانان ، چه امن عیش چون هر دم

سران قوم ز من خواهند سهم خود ، همه یکجا

 

به می سجاده رنگین کن ، گرت پیر مغان گوید

به نرخ روز بخور نان و بخند بر ریش این دنیا

 

همه کارم ز خودکامی ، به بدنامی کشید آخر

کدام بدنامی ای شاعر ؟ تو خوشنامی بکن پیدا!!

 

حضوری گر همی خواهی ، از او غایب مشو حافظ

ولی ای رند ، هم او گوید ، ان ربکم الاعلی!!

 

****

 

 

شوخی با حافظ به زبان محلی

 

الا یا ایها الساقی ، ادر کاسا و ناولها

مو سُر کردُم تُو شِل غَره، بیُو زنبیللِه وَردا

 

ببوی ناقه ای کآخر، صبا زآن طره بگشاید

یِ بادی وَرغُروشنده توکَلَم نم نم چِب کنم وُلا

 

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل

وِ سر ما می  دِ کُم می پیش ، شُو و رو ، ری کَمی دریا

 

مرا در منزل جانان ، چه امن عیش چون هر دم

می ترسُم بییَرِن دُزَل ، تِمومِ نیم بَلِل خرما

 

به می سجاده رنگین کن ، گرت پیر مغان گوید

نِکِردی اَی خُت ای کاره ، نمِیلِت وابووی جُوجا

 

همه کارم ز خود کامی ، به بدنامی کشید آخر

و ترسِ کُچِه مردم مِی گُرزُم تا صَحرِی بالا

 

حضوری گر همی خواهی ، از او غایب مشو حافظ

کِرِی مُم خُم پسِ تاپو ، و سِر رِکَش ، میرَم پُی گا

 

اکبر بابااحمدی

***

 

به نام خداوندی که دراین نزدیکی ست


با صدای بسته شدن در از خواب پریدم.عادت کرده بودم ازوقتی که خوب وبد زندگی راتشخیص دادم شاهد بگومگوهای پدرومادرم باشم .دعوا بیشتربر سر مسایل پیش وپا افتاده بود.بخاطرمشکلات خانه دلم نمیخواست دوستانم را به خانه بیاورم.هیچ وقت ارتباط خوبی با همدیگر نداشتیم.زیر یک سقف بودیم اما با هم غریبه بودیم.
هدفونم را درگوشم گذاشتم تاصدایشان را نشنوم.غرق درافکارخودم بودم واهنگ را زیرلب زمزمه کردم بعد ازچند ساعت باخیال اینکه دعوا تمام شده از اتاقم بیرون امدم وبه اشپزخانه رفتم .برای خودم نسکافه ای درست کردم.بر خلاف همه ی این سالها اشپزخانه تمیزبود.شیشه وظرفی نشکسته بود.ازسکوت خانه لذت بردم وباخودم گفتم کاش همیشه اینجوری بود.تلوزیون راروشن کردم وروی کاناپه لم دادم...
ظهر پدرم بدون مادربه خانه آمد. آنهاهر دو با هم همکار بودند.سلامی کردم وبلند شدم که به طرف اتاقم بروم ودر پیله ی تنهایی خویش فروبروم که بهم گفت چیزی برای نهارسفارش بدهم.
بعد از خوردن نهارازم پرسید چرا نمی پرسی مادرت کجاست؟برام مهم نبود.وقتی هم درخانه بود به من اهمیتی نمیداد.
سکوتم راکه دید گفت من ومادرت امروز طلاق گرفتیم.ناباورانه بهش خیره شدم .گفت من ومادرت وصله ی هم نبودیم.اینجوری برای هرسه ما بهتره.این اولین بار بود من رابه حساب اوردند.
فکر اینکه ازفردا باید جواب نگاه ها واشاره های اطرافیان رابدهم وزندگی آینده ام راتحت شعاع قراربدهد و از اینکه من را خبرنکرده بودند عصبانیم کرد.سالها سکوتم را،خشمم را، تنهایی ام را،بغض های پنهانی ام را،اشکهای شبانه ام را درگلویم ریختم اتشفشان درونم فوران کرده بود.نمیدانم چرا؟اما نیاز داشتم خودم راتخلیه کنم.
فریاد زدم گفتم ما سه نفر؟تو این سالها من رو ندیدین نفهمیدین نخواستید حالا که بدون درنظرگرفتن من بدون اینکه به فردای من فکرکنید طلاق گرفتید پای مرا وسط می کشید؟ شما درحق من پدری نکردید .مادرم درحقم مادری نکرد.سالهاست حسرت گردش سه نفره، مهمانی بدون دغدغه، ارامشی بی انتها بردلم گذاشتید .حالا با طلاقتان من را تنهاتر منزوی تر و از زندگی سیرترکردید.بعدازاین همه زندگی نکبت بارتون فهمیدید وصله همدیگه نیستید؟
پس چرامنوبه دنیا اوردید؟ازهمه تون متنف...هنوزاین کلمه راتمام نکرده بودم که سیلی محکمی به صورتم خورد.چشمانم سیاهی رفت وبرزمین افتادم.
دستم راروی صورتم گذاشتم وبلندشدم.اشک توچشمانم جمع شده فکم بی حس شده و خون ازدماغم سرازیر شد.نگاهی پراز تنفربه پدرم کردم وبه سرعت به طرف اتاقم رفتم.شاید می خواستم ازنگاه پرازشماتتش فرارکنم.
تا دو روزخودم راحبس کردم مادرم زنگ می زد اما نمی خواستم صدایش رابشنوم.پدرم صبحانه ،نهار وشامم راپشت اتاقم می گذاشت ولی من اهمیت نمی دادم.
باخودم ودنیا وادمها با همه کس وهمه چیزقهر بودم.حس می کردم دنیا کوچک شده ومن دران جایی ندارم.این افکارمثل خوره به جانم افتاده است.چیزی در درونم مراترغیب می کرد که به زندگی خودم پایان دهم....

 

سمیه دهقانی


ادامه دارد...

 ****

 


دل تنگ خاطرات

باوجود احداث وایجاد چندین خیابان ،پارک،تیرهای برق با آن لامپ های پُر نور،مغازه های رنگارنگ توسط شهرداری وتردد ماشینهای همه مدلِ وبه خود چهره ی شهر گرفتن زادگاهم ،ولی هیچ گاه تصویروحال وهوای صبحگاهان ،غروب وشبهای دهۂ پنجاه ولاتم راازیاد نخواهم برد.
چقدر دل تنگ صدای رسا ودلنشین الله اکبر اذان مرحومان: حاج محمدتقی ،حاج محمدرضا درمزارعی وحاج حسین گناوه ای در بی ورا که بدون استفاده از بلندگو در آرامش وسکوت مطلق سحرگاهی ولات درفضا میپیچید ومردمان راکه عمدتا کشاورز ودامدار بودند ابتدا دعوت به بجا اوردن دوگانه ای بر یگانه فرا می خواندند وسپس شروع صبحی با کسبی حلال.
وچقدر دل تنگ هیاهوی صبحگاهی مردمان آبادیم که یکی به دنبال بیرون کردن گله گوسفندانش و دیگری سوار بر الاغش تا به دیدار نخلهای برود که تنهاسرمایه ومنبع درآمدش درطول سال بود ،وماکوچکترها که هرصبح می بایست گاوهایمان راچه درتابستان وچه درایام مدرسه قبل از طلوع آفتاب تحویل گاوبون و یا حدود یک کیلومتر خارج از ولات بطرف باغسون همراهی وبدرقه می کردیم.

وحالا تصور میکنم آنان دراثر تکرار، راهشان را خیلی بهتر از ما یاد گرفته بودندولی چه فایده که این کارمی بایست هرروز تکرار وغروب نیز تاهمان جا به استقبالشان برفتیم (ولی متاسفانه حالا کمتربچه ای می بینیم که جلو پدرش هنگام برگشتن از کارروزانه حتی بلند شود.)
بااینکه گاوپرست نبودیم ولی برای گاوهایمان هم خیلی احترام قائل بودیم ویا شاید فلسفه اش این بود که مراقب بودیم نکند گاومان وارد خانه یا باغچه یک هم ولایتی بشود.
وچقدر دل تنگ آن کوچه های غرق درگل و لای زمستان هستم که ساعتها انجامنتظر وخداخدامی کردیم تاشاید ماشینی ازانجا عبور وگیرنمایدو برای خودمان تماشاو خنده کنیم .
وچقدر دل تنگ آن شبهای تابستانی ولات هستم که ازچهار گوشه اش صدای فایز و بیدگونی خوانی همراه بانی زنی مردمانی خسته از جیلم،کار جوب وکنه زنون ولی شاد وخوش صوت که یکی بعدازدیگری قدرت صدای همدیگررا به چالش می کشیدندودیگرمردمی که ازصدایشان لذت می بردند.
وچقدر دلتنگ آن ساعت یک ربع به یازده هرشب هستم که پدرم قائد حسن کاوسی(کاسن)که مسئول کارخانه برق ولات بودبایک لحظه قطع ووصل کردن برق که به علامت برق مشهور شده بود به همه اعلام میکرد که ساعت یازده کارخانه برق خاموش خواهد شد وهرکسی هرجاشب نشینی بود خودش رابه خانه می رساند ویااگردرخانه بود خودش راجمع وجور میکرد تاباتاریکی مواجهه نشود.
ونیز دل تنگ ،دل تنگی های که نثار دلهای قشنگتان خواهم کرد.

 

ستار کاوسی

ادامه دارد ....

یکشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۶ 21:30 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)