تحليلي جامع نگرانه برداستان " چوپان دروغگو"

تحليلي جامع نگرانه برداستان " چوپان دروغگو"؛چوپاني و دروغگويي در روزگار و دنياي ما:
روز گذشته كنار پسرم نشستم تاداستاني را،از كتاب داستانش برايش بخوانم؛ " چوپان دروغگو" آمد و من كه مثل همه ايرانيان هم سن وسالم خاطرات و تكرارهاي اين داستان را با خود داريم ناگهان در انديشه ژرفي فرو رفتم :
راستي نوجوان خسته از پيشه چوپاني و تك وتنها كه براي سرگرمي اش مردم روستا را با فريادهاي" آي گرگ ، آي گرگ" فراميخواند و سپس به راستي به مردم ميگويد " با شما شوخي كردم " دروغگوست؟ ! او پس از آمدن مردم ايشان را مطمئن ميكند كه گله وتمامي گوسفندان سالم و كامل اند و از روي خستگي وتنهايي خواستم شما بياييد و كمي از تنهايي به درآيم ....اوپسري شوخ طبع و بازيگوش است ؛ شايد بشود گفت " دروغي براي شادماني "ميدهد كه البته مورد تأييد هم نيست ، مردم آنزمان امّا او را تنبيه كرده و در حمله واقعي گرگها تنهايش گذاشتند تا كودك آنروز وبزرگسال امروزيك چيز را بياموزد " لااقلّ ميتوانست گوسفندي را زخمي كند وخونش را اين ور وآنور بپاشد تا مردم باورش كنند ، اوحتّي. همين كار كوچك را هم بلد نبود، حتي بلد نبود به مردم بگويد گرگ آمد ومن وسگم با او مقابله كرديم وفراريش داديم ... " ولي بشنويد از چوپان دروغگوي امروزي:
پس از فريادهاي پسرجوان چوپان كه " آي دزد ، آي گرگ، آهاي خورد و برد ! آهاي مردم ...."
توجّه مردم و طبعاً در دنياي امروز رسانه ها به طرف صحرا و چوپان وگله اش جلب ميشود ؛ آنچه كه مشاهده ميشود:
—چوپان شماره ١ تعداد زيادي از گوسفندان را شبانه فروخته است و به سؤالات مردم كه چرا گوسفندان كم شده وگرگ كجاست پاسخ ميدهد:
گرگها چندتا بودند، هركدام دوتا گوسفند را برداشته و بردند .... و مردم امروز كه يا باور ميكنند و يا ناباورانه برمي گردند چوپان شماره ٢ شبانه و روزانه همراه رفقايش هر روز يك گوسفند را ذبح كرده وكباب كرده و تا حلقوم از مال مردم خورده اند ودر پاسخ مردم متحيّر ميگويد ، ايناها... اين هم خون و پوست واستخوان هاي خرد وخمير شده گوسفندانتان ... حالا برويد ميخواهيم دسر بخوريم مزاحم نشويد ...
— - چوپان شماره ٣ هر هفته دو تا گوسفند را فروخته و پولش را جرينگي به جيب ميزند و وقتي مردم سراسيمه با چوب و چماق سر ميرسند ميگويد كه خرس بزرگي آمد و من از ترس اينكه خودم را نخورد و براي مراقبت از گله شما دوتا دوتا گوسفند تقديمش ميكنم ؛ حالا برويد خدا رو شكر كنيد كه همين چندتا گوسفندتان باقي است ...
— - چوپان شماره ٤ پس از حضور مضطربانه و اندوهگين مردم و صاحب گوسفند ، مقتدرانه جلوي مردم ايستاده و با تبختر ميگويد ! من با همين چوبدستي ام و با كمك سگ ام آنچنان گرگها را مشت ومال كرديم تا بدون حتي ذرّه اي خسارت صحنه را ترك كردند ! او چنان مردم را از گرگهاي خيالي مي ترساند و چنان نسبت به كوشش هاي خيالي خود به هيجان مي آورد كه مردم شاد و خرسند شده و اورا روي دست بالا برده وبرايش هورا هورا ميكشند ...او سپس از مردم مطالبه پاداش ميكند و ....
— - چوپان شماره ٥ با كدخداي ده دست به يكي كرده و كلاً از ريشه گلّه مردم را " كان لم يكن " كرده و پولش را با كدخدا و دارودسته اش نصف مي كند و كدخدا طبق قرار تعريف و تمجيد چوپان را در محافل روستا پخش كرده و جا انداخته كه چوپان " عزيز دردانه " و " پاك " است فلذا بخوانيد باقي ماجرا را....
الغرض :
گوسفنداني كه هر روز كمتر وكمتر ميشوند
چوپاناني كه هر روز شجاع تر و پر روتر و دروغگوتر از روز پيش ميشوند ...
گرگهايي كه بود ونبودشان فرقي به حال مردم داستان ما ندارد
و
مردماني كه با هر فرياد چوپان ولوله كنان به صحرا مي روند ولي بجاي لبخندهاي كودكانه چوپان كودكي شان ، توپ و تشر هاي چوپانان امروزي را مي شنوند و ....
انگشت به دهان و با دستهاي خالي به كاشانه شان باز ميگردند ....
و ما مي مانيم ميان " راست " و " دروغ " ...
دکتر سیروس عباسی
🍁🍃🍂🍁🍃🍂
@moziribeyvara








