مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

سومین صفحه از سی و هفتمین شماره دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل " وبگاه

 

ادامه مکاتب ادبی : پوپولیسم( Populisme)

 

 پوپولیسم مکتبی ادبی و هنری است که در سال ١٩٢٩ م. به وجود آمد و هدف آن بیان احساس و رفتار مردم عامی بود و به ترسیم فرهنگ عامیانه می پرداخت که در نقطه ی مقابل ادبیات بورژوایی قرار داشت.

این مکتب می خواست که در برابر روان شناسی بورژوایی و نیز در برابر روشنفکرمآبی گروهی بیکاره، هنری به وجود آورد که توجه نویسنده فقط مصروف مردمان طبقات پایین جامعه باشد، بی آن که تا حد ابتذال مکتب ناتورالیسم سقوط کند.

 طرفداران این مکتب وارونه ی اگزیستانسیالیست ها، مخالف هرگونه التزام و پایبندی اخلاقی، اجتماعی و سیاسی بودند.

مکتب ادبی و هنری پوپولیسم در سال ۱۹۲۹ توسط لئون لومونیه ( Leon Lemonnier) و آندره تریو  (Andre Therive) بنیاد گذاری شد،  هدف این مکتب بیان احساسات و رفتار مردم عامی بود.

 ادامه دارد ...

*****************

* بخش داستان کوتاه دنباله دار 

 

... یاد دنیای کودکی مان بخیر. یاد آن روزها بخیرکه ازمعدود وسیله های بازی وسرگرمیمان آن بادبادک(بادبادوک)ساخته شده از شاخه یا گُرز نخل که پروانه کاغذیش را بجای چسب تخته ویا یک دو وسه باخرما برایمان می چسباندند وهرازگاهی که به سرعت غیرمجاز می رسیدیم یکی یکی کنده میشد وبا گریه پیش پدر وبرادران بزرگتر برمی گشتیم تا دوبار درستش کنند.

و یاد آن روزها بخیر که تنها وسیله سواریمان باز همان چوب نخل یا گُرز بود که برای همه بچه ها یک مدل ویک رنگ بیشتر نداشت وشاید فقط نوع نخلش متفاوت بود ولی شوق وهیجانش برای همه یکسان وقابل توصیف نبود ودسته دسته باپای برهنه درکوچه های خاکی به رقابتی همراه بارفاقت وبدورازهرگونه خشونت ،پاداش وکاپی سرگرم بودیم وهیچ کس هم به دیگری نمی گفت فلانی سوار گُرز هست.

 وچقدردل تنگ آن تنها کانال وبرنامه های 7تا12شبها و تنها تلویزیون توشیبا سیاه ولی جلد قرمز موجود درفامیل شده ام که هرشبی سریال تلخ وشیرین ومرد شش میلیون دلاری وچندسریال دیگر راپخش میکرد. بیشتر فامیل درکمال سادگی وبدورازهرگونه تشر یفات امروزی وحتی مابچه ها باروی زمین نشستن در حیاط عمویم مرحوم اسد کاوسی جمع می شدیم وموقع پخش سریالهاسکوتی مطلق حاکم میشد وهمه نگاه ها مجذوب آن جعبه جادوئی میشدکه درپاره ای اوقات هم  فقط برفکی بود و تنها صدایش به گوش می رسید وگاهی هم که صدایش نیز قطع میشد بارادیو نشنال به صدایش گوش می دادیم .

چقدر دل تنگ تنها دوچرخه موجود درولات شده ام که مالکش مرحوم رضا قلی میلکی آن راساعتی 50ریال کرایه می داد وهرازگاهی چندین نفر ازبچه های فامیل باجمع کردن پول چند ساعت کرایه اش می کردند وهرکدام چند دقیقه به نوبت وبراساس سن وسال سوارمی شدند وتانزدیکی کوههای شرق ولات می رفتندوبرمی گشتند ومن نیز که نه پولی برای مشارکت داشتم ونه دوچرخه سوا ری بلد بودم دنبالشان باکلی ذوق ورضایت مثل کسانیکه درنوبت بودندو برای سوار شدن  دنبال دوچرخه می دویدند، دوان دوان به تماشا می رفتم.

 

و نیز دل تنگ ، دل تنگی های که نثار دلهای قشنگتان خواهم کرد

 

ستار کاوسی

ادامه دارد ....

****

بخش دوم داستان سمیه دهقانی


...تا چند روز با پدرم صحبت نکردم و نخواستم با او روبرو شوم.
روزها گذشت و گذشت و فاصله من با پدرم بیشتر و بیشتر شد تا اینکه یک روز همراه با یک زن به خانه امد.و مرابه او معرفی کرد و گفت این پسرم سعیده و از امروز مایک خانواده ی جدید هستیم. من که غافلگیر شده بودم پوزخندی زدم وبا بی اعتنایی به اتاقم رفتم.
بقیه روزهای دیگر نیز به همین منوال گذشت و همچنان روی خوش به زن پدرم نشان ندادم و هر بار به بهانه ای سر و صدا و داد و بیداد راه می انداختم. من هر چند مادرم را نیز که از پدر جدا شده بود و تازگی ازدواج کرده بود دوست نداشتم ولی نمیتوانستم زن دیگری رابه جای او تحمل کنم. جنگ و دعوا بین من و پدر و نامادری ادامه داشت تا اینکه دفترچه آماده به خدمت گرفتم و کوله بار سفر را بستم برای رفتن به سربازی در دور ترین نقطه مرزی کشور‌‌. دوران اموزشی با تمام سختی هایش گذشت و در این مدت نه از طرف پدر و نه مادر و حتا کس دیگر نامه و پیغام و تلفنی نداشتم. در طول سه ماه ی اموزش تنها هم خدمتی هایم هوایم را داشتند و اجازه ندادند تا احساس تنهایی کنم. به مرخصی هم که امدم وقتی با درِ بسته ی ساختمان مواجه شدم و کلیدی را که همراه داشتم توی قفل نمی چرخید ناچار شدم از همسایه ها سراغ بگیرم که گفتند پدر دوماهی است منزل را فروخته و از اینجا رفته است و نشانی هم از او ندارند. در نهایتِ بلاتکلیفی و درماندگی راه افتادم و حتا به اصرار یکی از همسایه ها که سعی داشت مرا به منزل خود راه دهد توجهی نداشتم. برای پیدا کردن منزل پدر اقدامی نکردم و به خانه ی یکی از هم خدمتی هایم که ساکن آن شهر بود رفتم تامرخصیم تمام شد و مجدداً به پادگان برگشتم.
شب ها توی برجک نگهبانی درس میخواندم و خود را برای کنکور آماده می کردم.
سرانجام با تلاش و کوشش شبانه روزی خویش و تشویق فرماندهان و هم خدمتی ها در عین ناباوری توانستم رتبه اول کنکور آن سال را کسب کنم. فرمانده پادگان با گرفتن جشن و پذیرایی مفصل از هم خدمتی ها ترتیب ترخیص مرا از خدمت فراهم کردند و من در حالی که از خوشحالی سر از پا نمی شناختم از دوستان خداحافظی کردم و برای ثبت نام در رشته ی مورد علاقه ام به تهران رفتم. در طول تحصیل دوستان جدیدی پیدا کردم و برای اینکه بتوانم هزینه هایم را تأمین کنم ناچار شدم دریک شرکت به عنوان آبدارچی مشغول به کار‌شوم. در این مدت هرچند به سختی درس میخواندم اما استادهایم از من راضی بودند و هر سال توی المپیادها و جشنواره ها و همایش های مختلف امتیاز می آوردم.
یک روز رییس دانشگاه مرا به اتاقش فراخواند.....

 

سمیه دهقانی


ادامه دارد....

پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۶ 19:29 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)