سومین صفحه سی و هشتمین شماره از دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل "

نقد ادبی : نقدی برآخرین"پیام آسمانی" مردی فرازمینی برای آیندگان شعر- شعر"واژه ی دلخواه" سروده ی زنده یاد"سیاوش کسرایی" به قلم علی حسین جعفری
"واژه ی دلخواه"
(جان کلام)
زنده یاد"سیاوش کسرایی"،براساس رسالت پیامبرانه اش وکسی که معتقداست:"شاعرتنش به وسعت انسانیت است،وهرکجا خنجری فرودآید،حتمن خونش ازتن شاعر می رود!"
ازپس سالها دربدری،خانه به دوشی وتنهایی والبته چشیدن لذت درد خوشایند خودانزوایی وخود تبعیدی،درغربت-تصمیم می گیرد باهمنوعان وهم گنان شاعرجان کلامش رادرشعری تحت عنوان:"واژه ی دلخواه" درمیان بگذارد.درواقع شاعر درواپسین سالهای عمر- چون قویی مرگ آگاه که سوار بر موج دست مرگ را می گیرد وباخود می برد،او نیز پی برده است-مرگ این"واقعه ی ناگزیر"درراه است!وچه کسی بیشترازشاعرکه تنهاهمدم وهم نفسش همین کلام فاخر(شعر)می باشد،باید "مرگ هراس"و"مرگ گریز" باشد؟!
البته هستند شاعرانی،مثلن:سید علی صالحی-که مرگ،این واقعه ی ناگزیر"را،"عزیز"و"گرامی" می نامند:
مرگ عزیز وگرامی من
مراقب من است
وعاقبت روزی مرا
ازگزند روزگار
به امنیت گهواره برمی گرداند!
وشک ندارم که همین دست شاعران نیز،به خاطرجادوی شعروتعلق خاطربه این پدیده ی بی نظیر،درباطن،"مرگ گریز"و"مرگ هراس"اند.....
بله-"واژه ی دلخواه" که به نظرمن همان عبارت"جان کلام"است،به راستی وبه صواب مطلق،پیام آسمانی یک انسان فرازمینی(حداقل در اندیشه) برای شاعران پساخویش است که این انسان عجیب، امیدوار است به ادامه ی خود در بین آیندگان شعر،که آخرین پیام، آخرین تیرراخوداینگونه"آرش "وار به چله ی کلک می گذارد و روانه ی دل دنیا می کند.....
تا نشانم برلبانت چون گل شادی
بوسه ای ازواژه ی دلخواه
سالهای سال
جستجو کردم.
.....برخلاف شاعران امروز که خیلی زود،با سهل گیری جامعه،مخاطب ونهادهای ذیصلاح،شاعربه"خودبلوغی" می رسدوبرای معروف شدن وعرضه ی هنر مکتوبش عجله دارد!وبنای فخرفروشی می گذارد!
شاعری به قله گی"کسرایی" می گوید:ای مردم،ای دوستداران شعر،ای شاعران آینده-من(سیاوش کسرایی)،برای اینکه بتوانم شاید شعری که خودم را راضی بکند،وآنقدروسواس و دغدغه ی تائید مخاطب داشتنم را اقناع کند،چندین سال مطالعه،تحقیق وآزمون/خطا کرده ام....
...هرچه راازآب وخاک وسنگ وآتش،
بادوباران بود،
وزن کردم با دو دستانم
ورز دادم واژه هایش را
یک به یک،چون عطربوکردم.
-ای شاعرآینده،من(سیاوش کسرایی)،برای دستیابی به کیفی ترین شعرم...شعری که خودم را شیفته بکند ورضایت تو(انسان مخاطب) را فراهم آورم،سخترین کارها:بکارگیری عناصرچهارگانه:آب-آتش-خاک و وقارسنگ را بادست خالی وزن کردم وآنها را برای دیدن دل روشن واژه ها به اژدر ذهن شکافتم...
مولانا می گوید:
داد جارویی به دستم آن نگار
گفت کز دریا برانگیزان غبار
درواقع"کسرایی" عزیزنیز با وزن کردن آب وآتش بدستان خویش سخترین ونشدترین کار ممکن را سعی داشته برای دستیابی به شعردلخواه "واژه دلخواه"انجام دهد.این یعنی،نیاز به سختکاری شاعر برای سرودن وتسامح وتفریح...
....ورز دادم واژه هایش را
یعنی:برای بکارگیری واژه ی موردنظربسیارجابجایی وتغییر/تحول از کلمات درفرم شعراستفاده کردم.
...یک به یک چون عطربوکردم
یعنی:درفرم وبدنه ی شعر،خشت واژه ها هرکدام به تنهایی روح،جان وبوی جداگانه دارند.وهیچ واژه ی بی مصرف نبایدطفیل متن(فرم)باشد.چیزی که امروزه"اقتصاد کلمه" می نامند.
...وانهادم حرفهایی را که همچون روز روشن بود.
-یعنی:شعر،بیان نگفته ها وآشکارکردن ندیده هاست.شعر،کشف است....شعر،بیان غیرمتعارف وغریب گردانی است.و وقتی می توان یک مطلب آشکار و واضح رابا نثر برای مخاطب بیان کرد،چه لزومی به نظم دارد؟!
پس:ای شاعر،من(سیاوش کسرایی)-واضحات رادربیان"جان کلام" وشعرهایم رها کردم و به تراش ملموسات برای ظهور محفوظات پرداختم،وتو نیز اینگونه باش.
....همچنان فانوس دریایی به توفان شبانگاهی
رخنه در دیوارظلمت واژه ها،هرسمت وسو کردم.
-ای شاعر/ای هم کیش،من(سیاوش کسرایی):درزندگی پر تلاطم وفضای مصیبت باروتوفان زده ی دورانم...با بینش،دوراندیشی وامید روشنم،همچون فانوسی در دریای توفانی که درتلاطم امواج سربه زیرموج ها می بردوبرمی آورد و راه می نماید،من نیزدرشعرهایم چراغ راه آینده ی آرمانم،مردمم-سختیها کشیدم وبرای روشنگری درجامعه ورخنه دردیوارتحجرو واپسگرایی دستخوش تلاطم وسختی شدم.وتو باید اینگونه باشی.
......چون نجستم باز
هرکجایی زان سراغی بود
حتا تا خطر،تا مرگ رفتم،من
دردل هربندوهردامی
دربن هرچاله وهرچاه
سرفرو کردم.
-ای شاعر/ای هم کیش،من(سیاوش کسرایی):برای دستیابی و سرودن شعردلخواه ومورد رضایت سخت گیرم،اگرموفق نشدم،و"گنج واژه"ها به من الهام نشد،مستاصل نشدم.....بلکه تاسرحدمرگ وخطربه آرمانم وفادارماندم....تحت تعقیب(شایدهم زندانی)و زندانی شدم.وحتا در این مسیر(شعر وآرمان) تحقیر شدم!(سرفرو بردن در چاه وچاله-به زعم من،کنایه از تحقیر شدن بدست دون صفتان ودست تنگ شدن است).
....تا که شایداز بلندآوازگان جویم
آن کلام چون کلید درگشایی را
با کسان،بسیار بنشستم...
گفتگوی وهای وهو کردم.
-ای شاعر/ای هم کیش،من(سیاوش کسرایی):برای اینکه واژه های درخورومورد نظرم را به خدمت بگیرم(همان واژه هایی وترکیباتی که چون کلیدبرای قفل بسته می مانند)،به کتابها و متون شاعران بزرگ وپیشین مراجعه کردم.درجلسات نقد وبررسی شرکت کردم.وبا شاعران هم سن وبزرگتراز خویش نشست وبرخاست کردم.وحتا با آنها از در مصالحه وگاهی چالش ادبی(های وهو)پرداختم!
....حاصل آن،این که یاران را
دورکردم،دادم ازکف،یاعدوکردم.
-ای شاعر/هم کیش،من(سیاوش کسرایی):نتیجه ی آن سختگیری ام برای سرودن شعردلخواه-ازمطالعه و آزمون وخطا،شرکت درنشست ها وگوش دادن به حرف بزرگان شعر،وایجاد چالش(ادبی)باآنهااین بودکه: بعضی شاعران مرادرک نکردندوازمن فاصله گرفتند! متاسفانه،من نیزضررکردم وعده ای را که می توانستند به من کمک کنند،ازدست دادم....وحتا دراین راه به جهت سخت گیری،عده ای با من دشمن شدند!(ولی فراموش نکنیم-که دشمنی وچالش درادبیات،هیچوقت ازلون ورنگ دشمنی وچالش خیابانی وچاله میدانی نیست،وهیچوقت دو به اصطلاح دشمن وچالشگر ادبی،منافع خواه صرف خویش نیستند که به دفع ونابودی کامل فیزیکی طرف مقابل راضی باشند،وچه بسا:
من رشته ی محبت تو پاره میکنم
شایدگره خوردمابه هم نزدیکترشویم-
باشد)..
...گرچه فرساینده بوداین کار
من به شوق آن گریزنده
باتلاش خویش دراین جاده ی لغزنده خوکردم.
-ای شاعر/ای هم کیش،من(سیاوش کسرایی):آرمانم،سرودن هایم،به جهت وسواسی که داشتم وسختگیریی که برای خودم قائل بودم جانفرسا بود.اما چون دراین مسیر عاشق وشیفته بودم،الهام فررار وگریزنده ی شعر،چون راننده ی متبحر خو کرده به جاده ی لغزنده،به جهت تمرین وممارست ومطالعه،من نیز"واژه ی دلخواه"راچون ماهی ی گریزنده وفررار در دریای بیکرانه صیاد ماهری بودم.وتو(ای شاعر)بایدچنین باشی.
....زین تکاپوها
خانه ی مردم اگر ناکرده ام آباد
خانه ی خود زیرورو کردم.
-ای شاعر/ای هم کیش،من(سیاوش کسرایی): درراه آرمانم وسرودنم،ازآنهمه فراز وفرود که داشتم،تحمل سختی ودچارتلاطم وتنگدستی شدن،به سختی ومشقت منابع برای مطالعه گیرآوردن(وجود سانسوروخفقان)،غم نان داشتن،دوری وطن وزن وفرزندداشتن،تنهاشدن ومصاحبت بزرگان را محروم بودن، لاجرم دچار چالش با همگن شدن و...و...لااقل اگر خانه ی ظاهری اطرافیان ومردمم را بننا نبوده ام(که این کاره نبوده ام)،اما خانه ی ظاهری وباطنی ی خویش را تا دلت بخواهد زیرو و رو کرده ام واین طبیعت شعر است که خود(شاعر) سرمستی واطرافیان(عیال وخان مان) چشم به دست مردم!...بدبختی کشیده ام،بخاطر شعر(وحتا آرمان)دچارفقروغربت شده ام(در شعر"هوای آفتاب"شاعر بیشتر نمود دارد)....اما درخلوت خویش نیز بوده که احساس رضایت وشادی کرده ام،وتو باید چنین باشی(ای شاعر).
.....ای سخن سالار آینده!
من نجستم واژه ی دلخواه وگرد حسرتش بردفترم باقی است!
بخت یارت باد
یافت کن آن را که من عمری برایت جستجو کردم.
-ای شاعر/ای آینده ی من،من(سیاوش کسرایی):خیلی شعر گفتم ودفترها اقناع گر دل خویش ورضایت خاطرمخاطب فراهم آور منتشرکردم-اما از آنجا که همه ی شاعران،احساس می کنند،هنوزشعری نگفته دارند که جای خالی ی عمیقش در میان آثارشان غیرقابل جبران وحسرت گزاراست؛من نیز چنینم!
وتو(ای شاعر)،باید اینگونه باشی...که اگرقانع شدی به داشته ها(شعروتالیف)،به محاق فراموشی می روی...محاقی که بسیاری رفته اند!اما،دعا می کنم بخت با توکه ادامه ی من وآینده ی منی،یارباشد.وباتلاش وکوشش بیابی وکشف کنی،آنچه را که من عمری جستجو کردم واحساس می کنم نیافتم.
علی حسین. جعفری(بیدل)
ایراد شده درنشست هشتادونهمین جلسه ی انجمن ادبی"باران"ایران/وحدتیه"مزارعی وبی برا"
پنجشنبه/نهم آذر۱۳۹۶
*****
"واژه ی دلخواه"
آخرین"پیام آسمانی"مردی فرازمینی به آیندگان شعر...
تا نشانم بر لبانت چون گل شادی
بوسه ای از واژه ی دلخواه
سال های سال
جستجو کردم.
هرچه را از آب وخاک وسنگ وآتش،
باد وباران بود،
وزن کردم با دو دستانم
ورز دادم واژه هایش را
یک به یک، چون عطر بو کردم.
وانهادم حرف هایی را که همچون روز روشن بود..
همچنان فانوس دریایی به توفان شبانگاهی
رخنه در دیوار ظلمت واژه ها،هر سمت وسو کردم.
چون نجستم،باز
هر کجایی زان سراغی بود
حتا تا خطر،تا مرگ رفتم،من
در دل هر بندوهر دامی
دربن هر چاله وهر چاه
سر فرو کردم.
تا که شایدازبلندآوازگان جویم
آن کلام چون کلید در گشایی را
با کسان،بسیار بنشستم.....
گفتگوی و های وهو کردم.
حاصل آن،این که یاران را
دور کردم،دادم از کف،یا عدو کردم.
گرچه فرساینده بود این کار
من به شوق آن گریزنده
با تلاش خویش در این جاده ی لغزنده خو کردم.
زین تکاپوها
خانه ی مردم اگر ناکرده ام آباد
خانه ی خود زیرو رو کردم.
ای سخن سالار آینده
من نجستم واژه ی دلخواه وگرد حسرتش بر دفترم باقی است!
بخت یارت باد
یافت کن آن را که من عمری برایت جستجو کرد
زنده یاد"سیاوش کسرایی"
****************
"هوای آفتاب"
ملال ابرهاوآسمان بسته واتاق سرد
تمام روزهای ماه را
فسرده می نمایدوخراب می کند.
ومن به یادت ای دیار روشنی
کنار این دریچه ها:
-دلم هوای آفتاب می کند!
خوشا به آب وآسمان آبی ات
به کوههای سربلند
به دشتهای پر شقایتت
به دره های سایه دار
ومردمان سختکوش توده کرده رنج روی رنج
زمین پیر پایدار.....
نه آشنا،نه همدمی
نه شانه ای زدوستی که سر نهی بر آن دمی
تویی و رنج و بیم تو...
هی هی هی...
چراغ مرد خسته را
کسی نمی فروزد از حضور خویش!
اگر چه اشک نیم شب
گهی ثواب می کند.
امان زشبرو خیال
امان
چه ها که بامن این شکسته خواب می کند!
اگر چه بر دریچه ام در آستان صبح
هنوز هم ملال ابر بال می کشد
ولی من ای دیار روشنی
دلم چو شامگاه توست
به سینه ام اجاق شعله خواه توست...
نگفتمت:دلم هوای آفتاب می کند؟!
زنده یاد"سیاوش کسرایی"
****

مردی در حسرت"هوای آفتاب"و"واژه ی دلخواه"
تقدیم به روح غایب زنده تر از حضور"سیاوش کسرایی" در زندگی ام.....
من،بی نهایت مسحور واژه های بکروسقف گریز به بند کشیده ام...
واژه هایی که تا دلت بخواهد- به وفور،خالق"مهره ی سرخ"ومنظومه ی"آرش کمانگیر"-به بند کشیده ورام اندیشه ی خود کرده است.
پیامبری اگر بوده،اکنون نیز هست....پیامبر شدن است نه بودن....شدن است به سعی اندیشه،نه بودن است به ضرورت پیشه.....
**
وقتی،مجبور باشی از کوههای سربلندردای سپید پوشیده ات
از دشتهای پر شقایق شبنم بوسیده ات
از گندمزارهای تاسینه خوشیده ات
از آرمان بلند در قلب به سینه ات
بگذاری و بروی!
وچون پرنده ای غریب، بی چراغ آفتاب بلندت
بی آسمان آبی ی قشنگت
بی مهتاب پاشیده به سنگت....
در روزنی نهاده بر لانه ی باد وباران باشی،
دلت"هوای آفتاب"میکندکه نیست!
گلو عطش آب می کند که نیست!
به سینه ی یاران
به دوش رفیقان
دو مردم خسته ی چشمت
خیال کامل خواب می کندکه نیست!
شب است وبیم غریبی وتنهایی
شب است وبغض عجیب جدایی
جدا شدن از دیار روشنایی ها
وشب برسد،ندانی کجایی!
تو-ای پرنده ی عاشق،که برده اند رشک ات
وندانسته اند چه می کند،به هجرت لاجرم اشک ات!
به خلوت خویش-پناه به سایه های واژه می دادی
که ثواب هزار باران است،شعرهای دم مشک ات.
پیامبری که پروریدی به گریه وآهت
شبان تار دوراز وطن،واژه های دلخواهت
بس آفرینه هایی که زنده می دارد
به دفتر تاریخ دوام روشن راهت
"هوای آفتاب"لازم نیست برای اسطوره
که ذره ای است آفتاب در برابر ماهت
چقدرآسمانی اند برای آیندگان شعر
آینده بینی ی لازم درون نگاهت
دورازوطن،گفته ای چوشامگاه سیاهم
ببین چه کرده ای به غربت وروزگارسیاهت!
منظومه ی"آرش"و"مهره ی سرخ"والباقی
وحی منزل عشقندبه وقت پگاهت
به زعم من تو پادشاه شعر ایرانی
که درزمهریرنهاده تخت وتاج وکلاهت
بیا دوباره گل کن به چنگ آتش"سودابه"
"سیاوش کسرایی"خداپشت وپناهت.
علی حسین. جعفری(بیدل)
بوشهر/آذر۱۳۹۶








