مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

چهارمین صفحه سی و هشتمین شماره از دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل "

بخش داستان های کوتاه 

 

لذات لایتناهی

آن گوشه‌ی دنج سلف کز کرده بود و اقتصاد را طوری از زیر عینک ته‌استکانی‌اش می‌بلعید که فکر می‌کردی آن عینک لعنتی سرنگیست که داده‌ها را بی‌وقفه و مستقیما به مغزش تزریق می‌کند و آن‌قدر می‌رود در مغزش که دیگر قصد بیرون آمدن ندارد

حتی در شرایط خاصی شبیه به آلزایمر.

کمی مضحک به نظر می‌آمد ، اما او عاشق این کار بود و من خزعبلات خوانی می‌پنداشتمش.

معتقد بودم همیشه درس را باید به حدی خواند که نیاز روحی را برآورده کند و نه رضایت استاد سختگیری که می‌خواست بالاجبار تمام دانشجویانش را پروفسور و اقتصاد‌دان و فلان و بهمان بکند.

وقت‌هایم را جمع و جور می‌کردم و به جای آنکه از فلان درس مهم نمره‌ی بیست و اندی بگیرم ، یک کتاب می‌خواندم و به نمره‌ای متوسط بسنده می‌کردم.

«وقتی نیچه گریست» را توی یک روز گرم و بحبوحه‌ی امتحانات پایان ترم تمام کردم و خیلی از خودم راضی بودم.

یادم نمی‌رود که بین درس‌خواندن‌هایم میرفتم و روی کار معروف سالوادور دالی تمرکز می‌کردم که مثلا بفهمم چرا این را این‌طور کشیده و چرا یک طرف ساعتش کج است و غیره و غیره

ساعتها با خودم صحبت می‌کردم و به نتیجه‌ی خاصی نمی‌رسیدم،چرا که در تخصص من نبود ، اما یک حس معنوی و خاصی برایم در پی داشت.

بعد از آن می‌رفتم سراغ کتاب‌های درسیِ پول و اقتصاد و فلان و بیسار و گاهی روی کتابها بالا می‌آوردم و می‌بستمشان و می‌گفتم هرچه باداباد!

و نمی‌دانستم که همان دوست عزیزم کتاب مزبور را قطعه قطعه کرده و در طول یک هفته به صورت سه وعده‌ی صبحانه و ناهار و شام آن را جویده و نوش جان کرده که البته عجیب هم نبود و جواب «چرا درس نخواندی؟» از من هم این بود که وقت نکردم،حوصله‌ام نشد و چیزهایی امثال آن.

ترجیح می‌دادم به جای تلف کردن وقتم روی درسهایی که تمامی نداشت ، یک فیلم  خوب ببینم و مدت خیلی زیادی به آن فکر کنم تا مغزم از کاسه‌ی سرم بیرون بریزد .

وقت‌هایی هم که از همه چیز کلافه می‌شدم سیمپسون می‌دیدم .

در انتخاب موسیقی در نوع خودم نمونه بودم و پدر سرچ را در می‌آوردم تا همان فابریکش را پیدا کنم و همان آندریا بوچِلی اصل را گوش بدهم؛ البته نه همیشه و مداوم.همیشگی‌هایم همان آرون فرانسوی بود و همه خوبهایش را از بر بودم

همیشه خرده‌گیر بودم و گاهی از نظر بعضی‌ها مزخرف،اما مهم این بود که خودم از خودن خوشم می‌آمد و نظر بقیه اهمیت چندانی نداشت.رویا باف ماهری بودم و گاهی تا آنجا پیش می‌رفتم که حتی قیافه‌ی مرد مورد نظر آینده‌ام را هم به یک شکل عجیب و غریب در ذهنم می‌ساختم؛مثلا از آن مردهای سیبیل باریک که عینک گرد به چشم دارند و شلوارهای دمپا گشاد برایشان از آنهاست که چهل و پنج‌تا آبی نفتی‌اش را در کمدشان دارند.موهایشان را از جلو به عقب شانه می‌کنند و کفششان از آن ورنی‌های شیک و براق است.

تمام اینها تقریبا تمثیلی از مردان دهه‌ی هفتاد میلادی بود که احتمال یافتنشان در این دوره و زمانه تقریبا صفر بود.همان موقع‌ها بود متوجه شدم باید سی،چهل سال پیش در قلب کالیفرنیا به دنیا می‌آمدم تا برای اطرافیانم قابل هضم‌تر باشم.

شادی‌های نا گسستنی زندگی‌ام به همین افکار شاید مسخره‌ام گره خورده بود؛همان‌هایی که فقط برای من خوب بود و از آن فرمول‌هایی که در کتاب‌های موفقیت و خوشبختی می‌نوشتند و به خورد هزاران نفر می‌دادند نبود.

فرمول لذت بردن از زندگی را کشف کرده بودم،پایم را روی پای دیگرم انداخته بودم و شدیدا از آن لذت می‌بردم ؛ لذاتی که گذر زمان هم نمی‌توانست آن‌ها را از من بگیرد؛همان آمال و آرزوها و فرمول‌های ساده‌ی خوش اقبالی که همه را در مغزم چپانده بودم و کیف می‌کردم و دیگر مهم نبود که خوش‌اقبالی به تعبیر دیگران،غرق شدن در یک ثروت تمام نشدنی است.

من برای خودم خوشایند‌هایی را داشتم که خریدنی نبودند؛همان فرمول‌های ساده‌ای که در قبال هیچ اسکناسی قابل معامله نبودند.همان فکر‌های جذابی که به من انگیزه می‌دادند و همان لذاتی که هر انسانی می‌بایست یک نوع منحصر به خودش را پیدا می‌کرد؛همان لذات لایتناهی

 

زهرا موسوی

****

  

 

 

برداشت اوّل :  داخل  كپري همراه خدابيامرز پدربزرگ ومادربزرگم نشسته ايم ، كپر، آلاچيقي است، ازجنس چوب وپيش ( برگ درخت نخل) و روي آن هم يك نايلون قديمي ؛ از مدتي پيش مردم روستا با استفاده از كاهگل وقيرگوني ونايلون كاري سقف خانه ها به استقبال باران ميروند؛ باران مثل دَم مَشك ميبارد ، منِ كودك؛ خرسند و خرّم و خيس و خواهان  كه باز هم بپرم در دل آب وباران و تگرگ ؛! در دل آبگيرها ؛ چكمه هايم هر چه پرآب تر شود من خوشحال ترم !  گاهي چكمه هاي بابا را ميپوشم تا مدت طولاني تري چلپ چلپ  چكمه زير پاهايم باشد...

 

كوچه ها خاك وسنگ و درّه ها و مسيرهاي آب آنقدر طبيعي است كه هفت شبانه روز باران بي امان ميبارد وبزرگ وكوچك ثنا وستايش باران و خالق باران ميگويند.. و

 

و پدربزرگ ومادربزرگم ، زمزمه هاي نيايش پروردگار بر زبانشان جاري، چاي گرم و آتش گرم ، دلهاي گرم و بارش گرم و بي امان باران خداوند و لبهاي گرمي كه ميگويند" آسيو تندترش كن ... تندتر وتندترش كن" خواهش ما از خدا براي باران بيشتر وتندتر " ؛؛كودكي ما در هر فصلي متناسب با همان فصل بود ، در زمستان و پاييز پرباران وسرد ،بازي و شلپ وشلوپ در آبها و گِل ها ...؛ در بهار طبيعت سرسبز و كوه و دشت و تل وتمبال و بپر و بپر و دويدن ..، ..

 

چندسال گذشت و گذر زمان ، سال عمر مرا هم زيادتر كرد! من دانش آموز دبيرستان ، درون اطاقي با سقف چوبي و كاهگلي نشسته ام و دارم براي درس ومدرسه ميخوانم ، باران بي امان ميبارد، پدرم مثل هميشه اول حياط را سروسامان داده و سپس ميرود روي پشت بوم تا از تجمع آب و سنگيني سقف پيشگيري كند ؛سقف اطاق من مثل آش پلا( آبكش) چكّه ميكند ، شب تاريك است، طوفان وغرّش آسمان است و گرّه طراق(رعدوبرق)؛ من هستم وكتابهايم و چندتا كاسه وپاله كه آبچكه ها را درون خود ميريزد؛ نواهنگ زيبايي را كه چكيدن آب سقف به كاسه ها ميسازد ، هنوز به ياد دارم ؛ نوايي كه نويد باران و حيات دوباره زمين را ميداد و من با شوق دوصدچندان بدون پلك زدن درس ميخواندم ؛ هرگز شكايت خلق از باران؛ به گوش من نخورد، هرگز انساني نفرين شده را نديدم كه ضجّه بزند كه باران بايستد، حتي اگر خانه اي را سيل ميبرد و انساني خانه خراب ميشد ؛ ميگفت " باران و آب ، آبادي و آباداني است ، خدايا شكر ؛ خود داده بودي ، خود هم بردي ، ..." 

 

برداشت دوّم :آسمان شهراز دود و دم  سياه است، زمين شهر پر از زباله و نخاله !! بيش از نصف ميانه زمين وآسمان شهر دم كرده ! هوا سنگين و نفسها غمگين اند..

 

تمام شهر  قيرگوني و آسفالت شده ؛ سقف خانه ها همه قيرگوني و ايزوگام وايرانيت ، تمام درّه ها را با تپه ها يكي كرده اند تا آپارتمان هاي بيشتري بسازند؛ حتي آبْروهاي دامنه كوه محو ونابود شده اند و آبريز كوهستان لاجرم سرگردان ميشود ؛ مسيرها ومصيلهاي آب جز يكي دو مورد همه نابود شده ؛ شهر ما روسياه! است

 

 پيش باران هم روسياه است ؛ ديگر ميزبان خوبي نيست ؛ باران جايي براي ماندن در شهر ما ندارد؛ هنوز نيامده بايد برود ، آنهم به ناكجاآبادي كه ممكن است خرابي و ويراني به بار بياورد ! آب تميز و زيباي باران ، هنوز به زمين نرسيده اسير سياهي و آلودگي آسمان ميشود ، و بر زمين كه رسيد غرق زباله ها و كثافات محيط ميشود و با وجود زمين روسياه پوشيده از آسفالت و سيمان و موزاييك فرش و ... جايي ندارد كه توقف كند ، جايي ندارد كه برم باراني بسازد يا چاله اي آب زلال بسازد ، لااقل براي بازيگوشي هاي كودكان ! باران شهر ما حتي رخسار كودكي را هم در انتظار خود نميبيند! بچه ها بالاجبار والدين و از ترس اينكه سرما نخورند! سُر نخورند! كثيف نشوند ! ... روز باراني را در خانه ها اسيرانه ميگذرانند ! يا اگر بيرون مي روند آنقدر پوشاكْ پيچ ميشوند و محدود كه دريغ از قطره باراني بر گونه كودكي ...،حتي مدرسه هايشان ( بهانه هايي براي باران بازي و برف بازي و ...) هم تعطيل ميشود ( برخلاف ميل سرشتي كودكان ما)..

 

شهر ما روسياه است پيش باران ! هنوز نم وخورد باران به يك شبانه روز نرسيده كه مردمان شهر من آخ و واخ شان به هواست ! بال قبا و چادر ومانتو و كت وشلوارم خيس شده! خانه مان نم داده ! ماشين مان كثيف شده ! شيشه خانه مان لك گرفته !! كارم دير شده ! ترافيك زياد شده ! شهر شلوغ شده !! شايد عجيب است ولي به چشم خودم صحنه هايي را ميبينم كه مثلاً خودروهاي خيابان توقف كرده يا مسيرش را منحرف كرده و باعث تصادف و ترافيك ميشود صرفاً بدليل اينكه لاستيك خودرويش داخل چاله آب باران نرود ؛

 

شنيدم كه خانمي با كفش پاشنه بلند در خيابان خيس و باراني ليز خورده و افتاده و بجاي " فحش وفضيحت " به خودش و كفش نامناسبش " بد وبيراه " گفته به باران و آسمان .. و كارها و سخنان  مضحكي از اين قبيل ؛

 

يك كلام بيشتر ما آدمهاي " شهر روسياه" شده ايم مثل گربه ! از باران هراسانيم ! از آب باران هراسانيم ! از اينكه چندشبانه روز يك پشت ببارد هراسانيم ! خانه ها مستحكم تر

 

و بناهايمان استوارتر شده اند امّا بُنيه هامان بسيار ضعيف و لرزان شده است ! ميترسيم سيل راه بيافتد و خرابي به بار آورد ... آب را ميخواهيم ولي از باران هراس داريم ؛ باران كه نميبارد وحشت زده ميشويم و دعاي باران و طبل و بوق درخواست باران راه مياندازيم ؛ امّا باران و رحمت الهي كه ميبارد كز ميكنيم گوشه خانه و يادمان ميرود كه دوگانه اي بگزاريم و شكري بر بارشش!!

 

 آب وخاك  پاك ميخواهيم ولي يك وجب خاك دست نخورده در شهرمان نميبينيم؛ هواي پاك ميخواهيم ولي حتي روز باراني و باطراوت نميتوانيم بدون " قارقارك هايمان " از خانه بيرون بزنيم ... 

 

اين مثنوي دلخراش ، با اينكه تنها گوشه اي از بي سروساماني اجتماعي و اخلاقي امروز ماست منتها ، پايان خوشي نداشته و ندارد!

 

كوچكترين و قابل فهم ترين توضيحش : خشكسالي ، خشكي زمين و كاهش آب درون زمين و گسترش گسلها و زلزله ؛ نشست نواحي؛ كاهش محصولات و غذاهاي سالم ...

 

هواي سنگين و آلوده و وارونه و ...

جابجاييهاي اكوسيستمي و جانوري ....

يادمان باشد آنچه در قصّه ها براي بچه ها ميگوييم وميخوانيم فقط قصه نبوده ونيست كه عين زلال حقيقت دنيا و كائنات است !!

*هر چه به آسمان دادي ، آسمان صدبرابرش را به توخراهد داد

*  با هردست دادي با همان دست ميگيريم

*هر كلمه و هر حرف ما در دنيا راهش را پيدا ميكند، گم نميشود ، به خود ما باز ميگردد

* غول چراغ جادو را در چراغ زنداني كرده ايم و با كردار و گفتار زشت خود او را ترسانيده ايم و انتظار داريم آرزوهايمان تبديل به واقعيت شود

*با نوع تربيت نامناسب ،از كودكانمان انسانهاي ترسو و وسواسي و تنها ميسازيم و انتظار داريم قهرمان و دانشمند و انسان اخلاقمدار و قانونمند شوند، آنها را از آب باران و از برف و از هواي زمستان و خاك وگل وآب گل آلوده ميترسانيم ؛ انتظار داريم سيستم ايمني شان قوي باشد و ...

* روي ما و روي شهر ما سياه است ! ما در برابر باران و زمين ، كوه و دره و صخره ، در برابر طبيعت و رود و دريا ... جز روسياهي حرفي نداريم ...

بايد به خود بياييم ، كمي انديشه ؛

پندار نيك ، گفتار نيك ، كردار نيك و...

همچنان به بخشش و بخشايش آفريدگارمان چشم ودل اميدوار داريم ...

 

دكترسيروس عباسي

*****

 

سومین بخش داستان دنباله دار "بچه ی طلاق "

 

....درزدم وارد اتاق رییس شدم سلامی کردم وگوشه ای ایستادم.آقای رییس مرا دعوت به نشستن برروی صندلی کرد.
روی صندلی چرمی نشستم استاداحمدی(رییس دانشگاه) نامه ای به دستم داد وگفت برای توهست.
من به نام ونشان فرستنده نگاهی انداختم نامه ازکشورکانادا بود.
باتعجب نامه رابازکردم خط به خط نامه راکه میخواندم تعجبم دوچندان میشد.باورم نمیشد.خیلی عجیب بود.بورسیه کانادا؟!؟! من؟!سعیدمیرزایی؟؟!!
به استاداحمدی نگاه می کردم ومتن نامه رامرورمی کردم.با لکنت گفتم شاید اشتباهی فرستادند یادانشجویی بانام فامیلی من هم هست.
استادگفت نه برای خودت فرستاده شده است.
نمی تونستم خوشحالیم را پنهان کنم. برای اولین بار اشک ریختم آن هم ازسرشوق .فرزند طلاقی مثل من باشرایط روحی و مالی نامناسب چطوری سرازبهترین دانشگاه های دنیا درآورد؟
دنیایی جدید درانتظارم بود،
خبربورسیه شدن من مثل بمب توی دانشگاه وخوابگاه منفجرشد.

ادامه دارد ....

سمیه دهقانی

*****

 

 

دل تنگ خاطرات (7)


هرچند برگشت به گذشته بسیارسخت وشاید درمورادی غیرممکن ولی چقدردوست دارم ودل تنگ شده ام یکباردیگر اول یک صبح تابستانی برپشت مغاز ه یخ فروشی دائی وپسر عمم که دردهۂ پنجاه خبری ازبرق ویخچال نبود رفته وباصدای بلند فریاد بزنم های یخ ،های یخ ،بلوریخ ،بلوریخ ومردمان ولایتم رااطلاع دهم برای خرید یخی که ازبرازجان وکنارتخته رسیده بود ونظاره گر زنان ومردمانی باشم که باشورو شعف با اوردن کلمن های ذخیره یخ درصف ایستاده ودائی وپسر عمم که به نوبت برایشان یخ خُرد میکردندودرکلمنشان میریختند.وچقدرشیرین وبابرکت بود آن 50ریالی آنان که پس انداز میکردم برای خرید لوازم مدرسه ام.
وچقدر دوست دارم هماننده سالها پیش درکمال آرامش وامنیت درشبهای تابستان وپائیزدرحیات خانه تختی داشته باشم تاساعتها به تماشای صورهای فلکی .اسد،عقرب،خرچنگ ودیگرستاره گانی که تابیداربودم وپلک میزدم به هم چشمک پرانی میکردیم وانها تا شفق همچنان مشغول وماه تابانی که هرشبی چه عشوه گرانه ذره ای به رخسارش افزون میکرد وبه محض نمایش قرص کاملش اندک اندک رخ درنقاب و آسمان راچادر سیاه میکشید ومن نیز آرام آرام باصدای جیرجیرک های گزهای تلمبه کنار حیاتمان و خروس های خوش صوت خِشَم در آن هوای پاک وزلاال به خوابی عمیق فرو روم.
ولی چقدرتاسف آوراست که نه آسمان صافی مانده ،نه آرامش شبی ونه امنیتی بلکه باید درتمام فصول سال درون خانه همراه باکفش وحتی دمپائی بادرها وپنجره های قفل شده ازدرون ، خود رازندانی کرد وچقدر جالب وتاسف بارتر بجای اینکه دزدها ازمابترسند ما از انها میترسیم وخودرا زندانی و آنها شبها آزاد وبیدار..

ادامه دارد...


ستار کاوسی 

 

 

 

سه شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۶ 9:37 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)