مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

سی و نهمین شماره از دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل"

به نام آنکه جان را روشنی داد

بیست و نهمین شماره دوهفته نامه بردل از وبگاه همدلی مزیری بی ورا را با افتخار تقدیم می کنیم . دوهفته نامه این شماره با آخرین دقایق آذرماه و شب به یادماندنی یلدا مصادف شده است . شبی که بهانه ای ست تا گرد هم آییم و شیرینی در کنار هم بودن را جشن بگیریم؛ در کنار هم بودنی که این روزها عجیب کمرنگ شده است. یلدا ، مجالی است برای دیدارها وقتی کشاکش روزگار تو را از دیدار آنان که به چشمان تو نیازمندند ، باز می دارد .

ضمن تبریک این شب به یادماندنی ، دوهفته نامه این شماره را به مناسبت چاپ کتاب " معشوقه در کشو " به شاعر دیارمان حسین باقری اختصاص می دهیم . خبر مسرت بخش چاپ کتاب شعر ایشان با جشنواره داستان کوتاه پرراس همراه شد که در بخش نهایی ،داستان کوتاه ایشان جزو ده اثر برتر کشوری شناخته شد  

داستان کوتاه ، معرفی چهره ادبی ، معرفی کتاب ، بخش یاد و یادبود این شماره را در قالب یک ویژه نامه پیشکش به حسین باقری می کنیم .امید اینکه مورد پسند طبع ادب دوستان واقع گردد .

چند سالی هست که حسین باقری را می شناسم . جوانی با سواد و فرهیخته که هم نشینی اش با یار دیرین " کتاب" زبانزداطرافیانش هست . او شاعری است نام آشنا در استان بوشهر که عضو خیلی از انجمن های ادبی است .  چه زمانی که بواسطه شغل در دیر مشغول به کار بود، چه ساکن ِ در مرکز استان و چه زمان هایی که فرصت را غنیمت می شمرد و در انجمن ادبی بارانِ زادگاهش شرکت و باعث رونق محفل بارانی ها بود .

حسین جوانی است که البته آرمان خواهی دوران جوانی خود را تنها بر بال قصه و شعر ننوشته است . او به درسی که خواند و به علمی که آموخت ، دامن همت بست و از خود یادگارانی در دل دریای طوفانی و مواج به یادگار گذاشت . کاپیتان حسین باقری سال های سال به عنوان فرمانده ناجی ، جان افراد زیادی را از مرگ حتمی نجات داده است . هم نشینی با دریا ، آثاری زیبا و مانایی را از ایشان به یادگار نهاده که می توان در اشعارش رد واژه های دریا ، باد ، طوفان ، غرق شدن ، بادبان ، ناخدا ، قایق ، ساحل را مشاهده نمود :

"و فکر میکنی چه گذشته بر این آب

که هی ارتفاع میگیرد موجهاش

تو فکر میکنی چه چیز

 گیر کرده در روده هاش

 

 به جستجو رفته باشیم

در تمام جهات خیره گشته باشیم

تو فکر میکنی چه ها دیده باشیم

.............................

سخن کوتاه نموده و به رسم همیشگی با سه قطعه شعر ، دفتر این شماره را می گشاییم.

 

سید حسام مزارعی

*****

 

پیشم عزیزی خوب می دانی

چشمم چرا امروز گریانی ؟

 

ای چشم زیبایم بیا بنشین

تو نوگل سبز بهارانی

 

ای همدم شب های تابستان

در شرجی و گرمای طولانی

 

برگونه های سرخ و شنگرفت

اشکی نزن ، ما را بترسانی

 

در این سکوت سرد پاییزی

تو زیر لب شعر که می خوانی ؟

 

من حاصل سین سفرهایم

ای نرگس سبز زمستانی

 

دنیای زیبایم تو هستی ، تو

آن چشم شهلای تو نورانی

 

هستم کنون زندانی دنیا

اشک جدایی را نیفشانی

 

من سهمی از دنیا نمی خواهم

جز بوسه از لب های قیطانی

 

لاله که خود زیباترین گل است

زیباتراز تو نیست ، می دانی؟

 

از کوچه ی ما گر گذر کردی

چرخی بزن تا گل برافشانی

 

چون دیدن ماه تو ممکن شد

مهری که در این خانه می مانی

 

ای بغض شب های فروخورده

در سینه ام دل را نسوزانی

 

با دیدن آن قد سیمینت

چشمان دل ، گردیده مهمانی

 

من در میان واژه ها حیران

این روزهای سرد بارانی

 

فرجام هر زندانی ای مرگ است

جان را به پایت کرده قربانی

 

در انتظار دیدن رویت

چشمان من تر گشت و حیرانی

 

آواره ی هر کوچه و کویم

بر پوست شب پایم نلغزانی

 

از خط آجرها خبر گیرم

از هرچه آدم ها گریزانی

 

در کوچه ی بی روح هفتم بود

آن خانه ی خا موش ویرانی

 

یک شهر پیش چشم ها تاریک

با من بیا تا شهر انسانی

 

من شعر خود را باز می خوانم

تو گوش کن ، من را نرنجانی

 

                                                                حسین جعفری            

*****

 

یلدا

که بیاید

بارانها خواهند بارید

به دریاهایی که

چشمهایت را

آبی کرد به جمالش

به بیکرانگی آفتاب جنوب

که هم سوزان است

هم لذت بخش

یلدا که بیاید

دریا

شورترین شیرینش را

به تو خواهد بخشید

و پاهای ابریش

باریدن خواهد گرفت

یلدا که بیاید

انارها

برهنه تر خواهند شد

در بیکرانگی آغوشت

و تو

دانه دانه می شوی

در بوسه هایی که

هرگز

به گونه هایت

نچسبید

یلدا که بیاید

تو هم

خواهی آمد

حتی اگر

من نباشم.

 

ساره نجفی

۲۳ دیماه نود و شش

****

 

قصر شیرین لرزید

بیستون در کام زمین چرخید .

عشق ؛

زیر دندان در و دیوار مان

باز از آتش تیشه ی فرهاد

برام جگری سوخته از خاک

 عروسک تنها ماند

در غبار تلخ شب یخ زد

بغض در حدقه ی سرخ کودک ترکید

درد از زمین برخاست

در جمجمه ها پیچید

خواب خسرو سنگین بود

قصر شیرین لرزید .

 

مسعود منفرد

 

 

چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۶ 17:56 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)