مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

نقل قول ها

دلسوزانی تصمیم به تغییر این نام داشتند که نمی دانم به کجا رسید . بگذریم ..

قهر:

کیامو ( کیامرز) و قلی علی خان با همدیگر قهر بودند . به کیامرز می گویند بیا با قلی صلح کنید . در جواب می گوید :" آخه ایشان نه قلمی (سواد) دارند که در هنگام عریضه ای کمکم کند ، نه مالی دارد که در هنگام تنگدستی دستم بگیرد ، نه چوبی دارد که در هنگام دعوا کمک حالم باشد و نه قد بلندی که درهنگام مرگم به تابوت برسد . آخه این آدمی که هیچ نفعی برای من ندارد دیگر چه نیازی به صلح دارد."

گای چال :

 عمو سید رضا دوستی صمیمی ( پدر خداکرم شولی ) داشت که البته سالها بود که مرحوم شده بود . در منزل خداکرم دعوت بوده و حسابی از پدرش تعریف می کند و تعریف خود را با این جمله تکمیل می کند : " بوات خیلی آدم خوبی بود الحق مثل گای چالی بود ".

وسواس:

 از مرحوم حاج سید ابوالحسن نقل است : " در نجف بودیم و در مدرسه درس می خواندیم .شاگردی خیلی وسواس داشت و در هنگام نماز در حالت اقتدا اینگونه می گفت : اقتدا می کنم به امام حاضر به عبای سیاه ، عرقچین سفید ،.... نه " و باز تکرار  میکرد . القصه ! چندین بار اقتدا می کند و دوباره شروع می کند غافل از آنکه امام به رکعت سوم رسیده بود .بالاخره خودش خسته می شود و می گوید : " اقتدا می کنم به این قرمساغ دیوث حالا خوب شد ؟ " امام متوجه می شود و پس از سلام نماز از او می خواهد دیگر هیچوقت به جماعت نماز نخواند و در منزل به صورت فرادا نماز را به پا دارد.

تیر خوردن:

  نعمت  جبهه بود . به آحسین خبر می دهند که پسرعمویت تیر خورده است . سریع ایشان خود را به نعمت می رساند و می بیند همگی دور نعمت را گرفته اند و نعمت خونی اطرافش نیست و با دهان باز با دستش اشاره به دهان می کند . آنجاست که آحسین متوجه می شود که نعمت نوک فشنگ را قورت داده یعنی با فشنگ بازی می کرده و می خواسته نوک آنرا از پوکه جدا کند که آن را بلعیده است .  

کاشت گندم:

 عمو سید رضا به همراه کهیار برای خداکرم سلیمی گندم می کاشتند . هوا تاریک بوده و البته چشم هر دو نیز ضعیف . درسمت راست خود چند درخت کنار ( سدر ) می دیدند و با توجه به بعد مسافت فکر می کردند که اینها افرادی هستند که در رفت و آمد هستند .بالاخره هوا که روشن می شود کار نیز به اتمام می رسد ولی تازه متوجه می شوند که زمین همسایه خداکرم را گندم کاشته اند .

ماشو:

 همسر مرحوم سید عباس پی فرزندش محمد بود . به مرحوم ماشااله می رسد و می گوید : ماشو ، ماشو ، آسید محمد ما را ندیدی . ماشااله هم می گوید چطور من ماشو هستم و او آسید محمد .

 

ادامه دارد.....

چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۱ 9:13 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)