نقل قول ها
دلسوزانی تصمیم به تغییر این نام داشتند که نمی دانم به کجا رسید . بگذریم ..
قهر:
کیامو ( کیامرز) و قلی علی خان با همدیگر قهر بودند . به کیامرز می گویند بیا با قلی صلح کنید . در جواب می گوید :" آخه ایشان نه قلمی (سواد) دارند که در هنگام عریضه ای کمکم کند ، نه مالی دارد که در هنگام تنگدستی دستم بگیرد ، نه چوبی دارد که در هنگام دعوا کمک حالم باشد و نه قد بلندی که درهنگام مرگم به تابوت برسد . آخه این آدمی که هیچ نفعی برای من ندارد دیگر چه نیازی به صلح دارد."
گای چال :
عمو سید رضا دوستی صمیمی ( پدر خداکرم شولی ) داشت که البته سالها بود که مرحوم شده بود . در منزل خداکرم دعوت بوده و حسابی از پدرش تعریف می کند و تعریف خود را با این جمله تکمیل می کند : " بوات خیلی آدم خوبی بود الحق مثل گای چالی بود ".
وسواس:
از مرحوم حاج سید ابوالحسن نقل است : " در نجف بودیم و در مدرسه درس می خواندیم .شاگردی خیلی وسواس داشت و در هنگام نماز در حالت اقتدا اینگونه می گفت : اقتدا می کنم به امام حاضر به عبای سیاه ، عرقچین سفید ،.... نه " و باز تکرار میکرد . القصه ! چندین بار اقتدا می کند و دوباره شروع می کند غافل از آنکه امام به رکعت سوم رسیده بود .بالاخره خودش خسته می شود و می گوید : " اقتدا می کنم به این قرمساغ دیوث حالا خوب شد ؟ " امام متوجه می شود و پس از سلام نماز از او می خواهد دیگر هیچوقت به جماعت نماز نخواند و در منزل به صورت فرادا نماز را به پا دارد.
تیر خوردن:
نعمت جبهه بود . به آحسین خبر می دهند که پسرعمویت تیر خورده است . سریع ایشان خود را به نعمت می رساند و می بیند همگی دور نعمت را گرفته اند و نعمت خونی اطرافش نیست و با دهان باز با دستش اشاره به دهان می کند . آنجاست که آحسین متوجه می شود که نعمت نوک فشنگ را قورت داده یعنی با فشنگ بازی می کرده و می خواسته نوک آنرا از پوکه جدا کند که آن را بلعیده است .
کاشت گندم:
عمو سید رضا به همراه کهیار برای خداکرم سلیمی گندم می کاشتند . هوا تاریک بوده و البته چشم هر دو نیز ضعیف . درسمت راست خود چند درخت کنار ( سدر ) می دیدند و با توجه به بعد مسافت فکر می کردند که اینها افرادی هستند که در رفت و آمد هستند .بالاخره هوا که روشن می شود کار نیز به اتمام می رسد ولی تازه متوجه می شوند که زمین همسایه خداکرم را گندم کاشته اند .
ماشو:
همسر مرحوم سید عباس پی فرزندش محمد بود . به مرحوم ماشااله می رسد و می گوید : ماشو ، ماشو ، آسید محمد ما را ندیدی . ماشااله هم می گوید چطور من ماشو هستم و او آسید محمد .
ادامه دارد.....








