مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

سومین صفحه چهلمین شماره از دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل "

 


شبیه ماهی اگر از دهانم بیرون بپری
عجیب نیست
كه من تمام اقیانوسهای جهان را آشامیده ام
وهنوز عطش دریا دارم

 

دهانم مزه ی مرده ای دارد
كه در گلویم ویران گشته
حالا كه از دهلیزهای قلبم گذشته ای
آرامش سبزی خیابان را گرفته
وبوی دریا...
ماهی ها...

 

درخت ها به خیابان ریخته اند
تو در پشت ابرها...
رویا اگر اینگونه باشد
درخت میشوی
پرنده می سرایی

 

ابرها پنهان نمی كنند
ستاره ای از آسمان پریده
وصدای گنجشك ها ...
درخت ها...
خیابان ...
دریا ...
ماهی ها ...

 

" سایه درختیان"

(ویژه ی رونمایی از کتاب معشوقه در کشو )

 

****


بوشهر.... بوشهر که گسار بسته ام
صدا اگر نه تشنه بود
چرخ چاه چرا خشک می چرخید
و گریه روی کتف های خسته
فایز دشتی را جیغ می کشید؟

 

بغض
روی صورتم گسار بسته
که سنگ مد می شود
در چشمم
و ایستادن از پاهایم
نمی چرخد
غضروف روی انگشتهایم
سنگ می بندد
دیگر ساحلم نمی شوی

 

تمنای خالی لیوان همیشه تشنگی است

 

من سنگ افتاده ام
و صورتم بیابان دشتی را
تمام می کند:
آفتاب در بیابان سبزه می چیند
و استسقا عطش کشت می کند از تابستان
فایز تمام تنم را شخم می زند

 

هزار ماهی مرده
شنا می کنند کنار دهانم
بوسه در لبم دهان باز می کند/اما
(تو چشم به پنجره های کنسولگری دوخته ای
و من با غضروف های سنگی
مرغ های دریایی را از مد دریا جزر می برم)
عصر روی کتف های دریا
مد می شود
خبر خوش نمی شود
اما
که «بوسلامه» در شهر
قلیان چاق می کند
هنوز از مد دریا
جزر می رود
مرغ های دریایی
و چشمه در سنگ می جوشد
و چاه در ارتفاع هم
مرطوب می آید و نمناک

 

پلک ام تمام چخماق است
و غضروف صدای شکستن دارد
آتش تمام چشمم می دود
-: تسخیر آفتاب به کجا می رسد؟
که آفتاب خانه زاد بیابان است
و استسقا خانه زاد تابستان...
... چشم های رنگی از انتهای دریا می آمد
وقتی خورشید
هاشور کامل ابر بود

 

در خودم ایستاده ام
که تو از عمارت کنسولگری
به دریا ریخته ای
و فایز دشتی
گندم درو می کند
از صورتم:
پری پیکر بت عیسی پرستم

 

دورتر از رفتن
سایه ات شسته می شود
در موج
و من دستم جدا نمی شود
از ابتدای کوچه
که فایز روبروی کنسولگری
قلیان می کشد

سیامک برازجانی

(ویژه ی رونمایی از کتاب معشوقه در کشو )

 

****

 

کدام آسمان
در گلوی زمین گیر کرده
که هرروز
هرچه بلعیده از من بالا می آورد

یکی یکی
پرنده ها که می روند
قفس تنگ تر
و شب
لباس های تیره تری می پوشد

حالا که اینقدر بزرگ شده ام
پرهایم در این قفس جا نمیشود
باید از آسمان
لباسی
به اندازه ی او بیاورند...


هانا دهقانی

(ویژه ی رونمایی از کتاب معشوقه در کشو )

******

 

این تاریکی عمدی است

این خواب نرفتن

                  اعتراف کن عمدی ست 

بریده بریده باد

طوفان لکنت گرفته ست

در فواصلی که ایستادن احتیاط دارد و

نشستن در خانه 

 

نخواه که اسمت را بر زبان بیاورم 

این سوختن ها عمدی ست 

در مجاورت دریا 

آتش اگر بگیرد سقفی 

دست های تو کبریت است قطعا 

می افتد اگر بیافتد از دیوار 

اتفاق از کف خانه ی ما

نردبان از پا شاید 

تشت از پشت بام شاید 

مرد از دیوار قطعا .

اصابت کند به سرم اگر 

در ملا عام آتش بگیرم اگر

بمیرم برای تو اگر 

بعدا به اشتباه خودت پی می بری قطعا 

 

حسین باقری

****

 

 

بی وفایی

 

چِتْ بی خوُ ندونُم ،تو به هر حالْ نِمُندی

گفتی نه و وَمْ بانده ی اقوالْ پرُندی

 

او سَرْ کِپری که زده بی پیشِ محبت

گَلْ کِردی تشی شوشْ که هر تالْ سوُزُندی

 

تَر بی نِزده یْ کُهته او زخمی که زِ،تَنْهُی(تنهایی)

او طعنه نخونی زِ ،تو چنگالْ کِرُندی

 

مُیْ بیدم و پی دومِ ریا رهمه گرُفتی

بَهْسی دِسِموُ دَهْنِ کِرنجالْ چپُندی

 

گفتُم موُ کناری و تو سالی و ولی تو

وَم لشکرِ میگِ غمِ چَنْ سالْ چرُندی

 

بُردي همو اوَّل وِ موُ اي بازیِ عشقِ

مُندُمْ که چطو تا خطِ فینالْ دووُندی

 

ایسوُ چه کُنُم پی دلِ جامُنده ی فِرنالْ

او مرغِ سِریلی که زدی بالْ شکُندی

 

 

ابراهیم حیدری

***

 

«شب بود»


شب بود
تو بودی
من بودم
ودشت جاری در سکون.
که آغوش مهربرای ما گشوده بود.
شب بود
توبودی
من بودم
ودستان سخاوت عشق
که آرامش به ما هدیه کرده بود.
شب بود
توبودی
من بودم
وبرکه ی زلال آسمان
که لبریزازستاره بود.
شب بود
من بودم
تومهتاب بودی
وکودک گرسنه ی نگاه من
که محو تماشای توبود.
شب بود
من بودم
تو بودی
دشت پرازمهتاب بود.
شب بود
توبودی
ودرون من که پرازفریاد بود.
شب بود
توبودی
همه جاآرام بود
همه جا آرام بود....


بهزاد حیدری

****

 

"پارسا جعفری"،فرزند شاعر  دیارمان علی حسین جعفری ،متولد۱۸ اسفند۱۳۸۶خورشیدی....دانش آموز کلاس چهارم دبستان شهید خلبان"سلخی"در پایگاه هوایی بوشهر....دانش آموز ممتاز.....عضو و نوآموز"مرکز آموزشهای علمی بین المللی"چرتکه".....عضو مدرسه فوتبال "سپاهان"بوشهر ومنتخب فستیوال کشوری در مسابقات زیر۱۱سال....

 

واکنون شعر:

 

    "شعر بدبختی"

 

من ندارم مسواک

من ندارم خمیرِدندان

من ندارم دستشویی

من ندارم خانه

تخم مرغ هست گران

من ندارم جان!

من ندارم لباس

من لباس پاره پوره

ازکلاس اول دارم.

من الان هستم سی ساله

من هستم هیچ

من طفل هستم.....

من در خانه ی خودم هستم تنها

با خود می زنم حرف.....

من هستم بیمار

من را به تیمارستان بُردند

من آنجا پس ازپانزده سال

به خانه برگشتم.

دارم مسواک

دارم خمیرِدندان

دارم خانه

دارم جان....

دارم لباس بیماری

من الآن هستم چهل وپنج ساله

بدبختی

بدبختی

وبدبختی

ومن فردا خواهم مُرد!

 

*****

 

 

شنبه سی ام دی ۱۳۹۶ 12:0 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)