مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)

کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم به یاد ماندنی، نه حاشیه ای فراموش شدنی.

هفتمین صفحه از چهلمین شماره دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل "

کتاب این شماره : " ترس و لرز " اثر غلامحسین ساعدی

 

ترس و لرز شامل شش داستان کوتاه به هم پیوسته رئالیستی است. شش داستانی که در یک روستای کوچک در سواحل جنوبی ایران جریان دارد و هر کدام نمایی از مردمان این روستا به ما ارائه می دهد که در کنار یکدیگر تصویری دقیق پیش روی ما قرار می دهد جهت شناخت برخی زوایای فرهنگ روستایی...عمومن در داستان های رئالیستی خوب , موضوعات و پدیده های نامطلوب زندگی به شیوه ای روایت می شود که برخی از این مفاهیم وارد حیطه اندیشه خواننده شود.

اگر خواننده ای مثل من (که از این نویسنده چیزی نخوانده است) شروع به خواندن این کتاب کند اولین چیزی که به ذهنش می رسد این است که اثری از یک نویسنده جنوبی را می خواند و محال است به ذهنش خطور کند که ساعدی , نویسنده ای از دیار آذربایجان است. وقتی به کارنامه نویسنده نگاه می کنیم با تعداد زیادی تک نگاری از روستاهای مختلف مواجه می شویم که به ما نشان می دهد برخی از دلایل خوب بودن این کتاب را...

قصه اول: یکی از اهالی متوجه می شود که یک غریبه وارد یکی از اتاق های خانه اش شده است(مثلن اتاقی آن طرف حیاط را تصور کنید). او از این امر دچار هراس می شود و او را موجودی شیطانی(جن یا امثالهم) می پندارد که آمده و او را گرفتار خودش کرده است. پیش اهالی روستا می رود و از گرفتار شدنش می گوید و همه حرف و هراس او را درک می کنند و به دنبال راه نجاتی برای همولایتی خودشان می گردند...

قصه دوم: غریبه ای وارد روستا می شود (ماشینی او را آورده و پیاده کرده است). این غریبه با ادعای داشتن سواد و پول , اعتماد روستاییان را جلب می کند و ظرف یکی دو روز یکی از زنان روستا را عقد می کند و بعد از دو روز می رود و زنی باردار از خود به جا می گذارد و ...

قصه سوم: زن یکی از اهالی بعد از زایمانی ناموفق(مرده به دنیا آمدن بچه) دچار بیماری شده است. او را با قایق به روستایی دیگر و به نزد یک باصطلاح حکیم می برند و ...

قصه چهارم: دو تن از اهالی , بچه ای را در ساحل می بینند و با خود به روستا می آورند. بچه ای که عجیب و غریب به نظر می رسد و ترس مردم را بر می انگیزد و همه به دنبال خلاص شدن از دستش هستند...

قصه پنجم: اهالی به صورت مشترک یک لنج خریده اند تا در اقتصاد روستا گشایشی ایجاد کنند. در اولین سفر که شماری از شخصیت های اصلی روستا هم سوار لنج هستند وارد محیطی ناشناخته و ترسناک می شوند...

قصه ششم: یک کشتی غریبه وارد ساحل می شود و همه دچار ترس می شوند. غریبه ها وارد ساحل می شوند و جلوی خانه شخصیت اصلی داستان اول چادر می زنند و بساط غذای مفصلی را می چینند. اهالی همیشه گرسنه روستا به نظاره می آیند و کم کم ترسشان می ریزد. غریبه ها به آنها غذا می دهند.این غذا دادن ها ادامه پیدا می کند و مردم دیگر برای ماهیگیری به دریا نمی روند و....

 

****

ترس

تم اصلی هر شش داستان موضوع ترس است. ترس را می توان از اولین احساس هایی دانست که بشر اولیه با آن دست و پنجه نرم کرده است و شاید قوی ترین آنها. انسان های اولیه را در نظر بگیریم که روی زمین با انواع حیوانات درنده حشر و نشر داشته اند و یا زیر درختی می خوابیده اند و با صاعقه ای جزغاله می شدند و یا سیلی می امده است و عده ای را غرق می کرده است و کمی بعدتر قبیله ای دیگر به قصد دستیابی به منابع طبیعی به آنها حمله می کرده است و... دنیا برای انسان های اولیه پر از پدیده هایی بود که برای آنها توضیحی نمی توانستند ارائه کنند. البته توضیحاتی کم کم پدید آمد , خشم خدایان و غیره و ذلک... اما پدیده ها باز هم ناشناخته و ترسناک باقی ماندند به خصوص که برخی از آن توضیحات منجر به ساخت موجودات خیالی با قدرت های بی حد و حصر شد که خود اینها منبع ترس های جدیدی بودند. ترسی پایدار , به دلیل آن که پدید آورندگان , خود به وجود آنها ایمان و اعتقاد پیدا می کردند.

در داستانهای این مجموعه می توان ترس ها را به دو دسته تقسیم کرد: 1- ترس ناشی از رویارویی با پدیده های ناشناخته , 2- ترس ناشی از رویارویی با غریبه ها (البته شاید بتوان گفت که هر دوی اینها به نوعی بر همان ناشناخته گی استوار هستند)

 پدیده های طبیعی نظیر خورشید و ابر و بخصوص دریا برای اهالی ناشناخته است (همانند انسان های اولیه ؛ این که داستان ها در حدود پنجاه سال قبل رخ داده است اشکالی ایجاد نمی کند!). در قصه دوم وقتی غریبه سوال می کند که آفتاب اینجا کی غروب می کند, یکی از اهالی جواب می دهد که هر موقع دلش خواست میره چرا که خورشید یه موجود غریبیه! یا مثلن در قصه پنجم وقتی چند تن از اهالی در مورد تکه ابری که در آسمان دیده اند حرف می زنند , واقعن به این نتیجه می رسند که این تکه ابر , ابر نیت و ممکن است چیز خطرناکی باشد. اما برای این بخش مهمترین مثال "دریا" است که در همه داستانها حضور فعال دارد. دریا در چشم اهالی یک موجود زنده هوشمند مسلط است و به صورت متواتر صفات انسانی نظیر خشم و مهربانی و شادی و غم به آن نسبت داده می شود. دریا منبع ایجاد صداست و این صداها واقعن برای این آدمها معنادار است.

در قصه اول (صفحه 13) چنین می خوانیم:

زاهد گفت:«دریا که میرم , پاهام ورم می کنه. دریا با من بد شده.»

محمد احمد علی گفت:«آره, دریا با همه دشمن شده, چرا این جوری شده زاهد؟»

زاهد گفت:«چه می دونم, دریاس دیگه, اسمش روشه. یه وقت خوبه, یه وقت بده, یه وقت دوسته, یه وقت دشمنه.

در قصه چهارم (صفحه 91) چنین می خوانیم:

صالح که با پاروی کهنه ای هیزم ها را طرف جهاز می کشید به پسر کدخدا گفت:«من هیچ وقت از دریا سر در نمیارم, نمی دونم چه جوریه. حالا همه جمع بشن و عقلاشونو بریزن روهم, نمی تونن بفهمن که این همه چوب از کجا اومده. یه چیزی تو دریاس که روراس نیست, ظاهر و باطنشو نشون نمیده, یه روز خالیه, یه روز پره, یه روز همه چی داره, یه روز هیچی نداره. انگار که با آدمیزاد شوخی می کنه, حالا این همه چوب رو آبه, یه دقه دیگه ممکنه یه تکه م پیدا نباشه.

پسر کدخدا گفت:«واسه همیناس که بهش میگن دریا.»

صالح گفت:«هرچیزم که رو خشکیه, اگه خوب فکرشو بکنی از دریاس. دریا از هیچ چی واهمه نداره, نمی ترسه, اما همه از دریا می ترسن.»

و به عنوان نمونه آخر از قصه پنجم (صفحه 118) :

صدای غریبی از نزدیکی بلند شد. حجم تیره ای از توی آب بالا آمد و از کنار لنج با سرعت گذشت و ناپدید شد. همه بلند شدند و دریا را نگاه کردند. صالح کمزاری گفت:«چی بود زکریا؟»

زکریا گفت:«یه چیز غریبی بود صالح, خوب نفهمیدم»

کدخدا گفت:«دریا همیشه از این چیزا داره. فکرشو نکنین, لازم نیس بفهمیم که چی بود و چی نبود, صلوات بفرستین.

ترس از غریبه ها

هر غریبه ای برای انسان های اولیه می توانسته است منشاء یک خطر باشد چرا که توانایی فرد غریبه مشخص نیست و لذا ممکن است دفاع در برابر او امکان پذیر نباشد. در طول دوران در حافظه این آدمیان (به عنوان نمونه اهالی این روستا) غریبه ها اکثرن منشاء خطر بوده اند ؛ یا برای غارت آمده اند و کشتار و امثالهم لذا این ترس از غریبه ها به صورت نهادینه شده ای در ذهن آنها حضور دارد. بیگانه هراسی و دشمن پنداری ریشه در همین ترس دارد. این حالت در همه داستانهای این مجموعه تکرار می شود و فقط مختص اهالی این روستا نیست. مثلن در قصه پنجم دو تن از اهالی برای گرفتن کمک و دادن خبری وارد روستای دیگری در همان خطه می شوند...اهالی آن روستا دقیقن چنین نگاهی به این دو نفر دارند (چوب به دست دوره می کنند و فردی هم که نقشی شبیه جادوگران قبیله را دارد دهل می کوبد که نشان از ترس و خطر و ورود نیروهای شیطانی به روستا را دارد!):

عبدالجواد و صالح کمزاری که ترسیده بودند عقب عقب رفتند و پیرمردی که چوب بلندی به دست داشت پرسید:«شماها کی هستین؟»

عبدالجواد گفت:«ما غریبه نیستیم , ما مال جهاز زکریا هستیم.»

یا مثلن در قصه دوم که آدم پیزوری ای مثل ملا (قد کوتاه و چاق و ظاهری که هیچ تهدیدی را القا نمی کند) وارد ده می شود :

محمد احمد علی گفت:«شاید تو کیفش چیزی باشد»

زکریا گفت:« مثلاً چی»

محمد احمد علی گفت:«یه چیزی که بتونه بترسونه.»

لرز یا واقعی بودن ترس ها

به نظرم اضافه شدن لرز به ترس در عنوان کتاب , اشاره ای به بروز بیرونی این ترس های ذهنی دارد و به واقع خواننده متوجه می شود که این آدمها واقعن می ترسند و دچار لرز و تبعات بدتر هم می شوند. در قصه اول سالم احمد چنان از سیاه غریبه می ترسد که علاوه بر لرز دچار تهوع می شود و سرآخر هم از دنیا می رود. در جای دیگر چنان این ترس های ذهنی شدید می شود که نهایتن گویی عینیت پیدا می کند (قصه پنجم).

شدت و کثرت این ترس ها آدمهای داستان را به افراد متوهم تبدیل کرده است که نمونه بیمارگونه آن "محمد احمد علی" است که بین خود اهالی یک راست افراطی محسوب می شود:

محمد احمد علی چند قدم به طرف برکه ایوب رفت و بعد ایستاد و با خود گفت:«همه جا ساکته, انگار یه خبری می خواد بشه» ...(مسیرش را عوض می کند و از کنار ساحل می رود و یک سیاهی بزرگ در دریا می بیند و داد و هوار راه می اندازد و به طرف روستا می دود و چند تن از اهالی جمع می شوند و یکیشان به طعنه می گوید)

پسر کدخدا خندید و گفت:«تو که از همه چیز واهمه داری, اگه صدا باشه می ترسی, اگه صدا نباشه می ترسی, باد بیاد می ترسی, باد نیاد می ترسی, شب می ترسی, روز می ترسی, نمی ذاری یه شب جماعت راحت بخوابن.

طبیعی است که اینجور افراد در چنین محیط هایی اکثریت را با خود همراه می کنند!!

...ناگهان صدای خنده ای شنیده شد و همه هراسان برگشتند.(اینا روی لنج اند و از همین صداهای دریا را شنیدند)

صالح کمزاری پرسید:«چی بود؟»

و محمد احمد علی گفت:«یه سیاه بود, من دیدمش, از اون گوشه بالا اومد و خندید و دوباره رفت توی آب

 

راوی ناظر سوم شخص رئال همولایتی

یکی از نقاط قوت این مجموعه انتخاب زاویه دید مناسب است. راوی سوم شخصی که گفتار و اعمال اشخاص داستان را عینن نقل می کند و علاوه بر آن گاهی که می خواهد فضا را توصیف کند به گونه ای عمل می کند که اگر یکی از اشخاص داستان جای او بود آن گونه عمل می کرد. او با این فضاها غریبه نیست. از جنس خود آنهاست. همانطور که اهالی دنیا را می بینند او هم می بیند.از جنس مردم.

صدای غریبی از توی برکه می آمد. انگار جسم ناپیدایی توی آبها در حال باد کردن بود.

...با مشت دوم دهنش را پر کرد, دندان ها و لثه هایش راشست و آب را که ریخت بیرون, دهنش را باز نگهداشت, چند ثانیه بعد یک مشت مگس ریز از ته حلق ملا پریدند بیرون.

شنبه سی ام دی ۱۳۹۶ 12:34 سید حسام مزارعی

ابزار وبمستر

وبلاگ استت

| وبلاگ

ابزار وبمستر

آمارگیر وبلاگ

© مزیری - بی ورا( MOZIRI- BEYVARA)